مستشرقان و اسلام ‌(2)

گرچه اسلام شناسى بخشى از دانش عام شرق شناسى است، جمع زيادى از مستشرقان در طول تاريخ هزار ساله استشراق و بلكه از قرن هفتم ميلادى تا عصر حاضر، پژوهشهاى خويش را روى اسلام شناسى متمركز كرده‌اند.

آنچه درپى مى‌ آيد بخش دوم گفتگوى ما با استاد مرتضى كريمى‌ نيا حول موضوع <مستشرقان و اسلام است.

* مستشرقان در پژوهش هايشان، بيشتر به كدام يك از منابع اسلامى مراجعه مى‌كنند؟

يك نكته مهم درمطالعات تخصصى دانشگاهى وجود دارد وآن اينكه: دردرجه اول محقق غربى درحوزه مطالعات اسلامى، بايد به تمام آنچه به نحوى منبعى است در راه شناخت گذشته وحال مطالعات اسلامى، دسترسى داشته باشد و از آنها استفاده كند، درغيراين صورت تحقيقش ناقص است ومورد توجه قرارنمى‌گيرد.

البته درهنگام تحقيق برروى يك موضوع اسلامى، همان گونه كه منابع اسلامى به شما كمك زيادى مى‌ كند، دركنارش منابع غيراسلامى (جانبي) هم كمك مى‌ كند واگر به اين گونه منابع توجه نكنيد، تحقيق تان ناقص مى‌ شود.‌

دراينجا بايد اين نكته را هم بگويم كه قديمى ترين چاپهاى كتب اسلامى، درغرب انجام گرفته؛ ازخود قرآن گرفته – كه اولين چاپ آن درسال 1834 توسط فلوگل انجام شد – تا معجم المفهرس‌ هايى كه بر قرآن نوشته شد.

همچنين حدود 90 درصد متون صحيح بخارى وصحاح سته اهل سنت، كتابهاى تاريخى، ديوانهاى شعر شعراى كهن عرب، كتابهاى ادبى و…،

براى اولين بار در غرب چاپ شده؛ زيرا نسخه‌ هاى خطى اين متون وكتب در كتابخانه‌ هاى آنها وجود داشته است.

غربيان براى اينكه بتوانند از دقيق ترين و قديمى ترين منابع استفاده كنند، كتب و متون را تصحيح و سپس چاپ مى‌ كردند و جالب است كه گاهى اوقات،ماهنوز مجبوريم ازهمان چاپها استفاده كنيم، چون چاپ بهترى وجود ندارد.

مثلا  طبقات ابن سعد كه صدسال پيش، زيرنظر ادوارد زاخاو  و هشت نفر ديگر، در لايدن هلند چاپ شد، بهترين چاپى است كه هنوز مسلمانان درتمام كشورهاى اسلامى ازآن استفاده مى‌كنند. ‌

* سوال بعدى من اين است كه آيا ما مى‌توانيم در تحقيقاتمان، از يافته‌ها و پژوهشهاى مستشرقان استفاده كنيم؟

در سوالهاى قبلى توضيح دادم كه دانشمندان وعالمان اسلامى ازگذشته به توليد علوم ودانشهاى اصلى اسلامى مى‌ پرداختند وكمتر به موضوع تاريخ نگارى، تطور، تكامل و عوامل تكوين علوم وهمچنين تغييرات ونظرياتى كه درعلوم ايجادشده،توجه داشتند.

ولى اين موضوعات ازمهم ترين مطالبى است كه غربيان به آنها پرداخته‌ اند.

بنابراين مى‌ توان دراين زمينه‌ها از نتيجه تحقيقات غربيان استفاده كرد،به خصوص در دوره‌هاى جديد كه حوزه‌ ها ودانشگاههاى كشورهاى اسلامى توجه بيشترى به تاريخ علوم اسلامى داشته و دارند.‌

نكته ديگر اينكه برخى از تحقيقات غربيان به موضوع <‌>‌early islamاسلام اوليه يا آغاز اسلام يا آغازتكوين دين اسلام) مربوط مى‌شود.

اسلام اوليه يعنى تمام حوادث، درون مايه‌ها، اشخاص، تاريخ و مفاهيمى كه سبب پيدايش و آغاز تكوين دين اسلام شده‌اند.

مفاهيمى مثل جاهليت كه پيش ازاسلام بوده،مردمانى كه با يك فرهنگ خاصى درآنجا زندگى مى‌كردند، تاريخ، باورها و فرهنگ آن مردم، شخصيت خود پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)، اقوام، پدران، فرزندان ومخالفانش، نخستين دعوتهاى او و نزول قرآن، جاگيرى حضرت محمد(صلي الله عليه وآله وسلم) درقالب پيامبر و حاكم اسلامى در جامعه مدينه، رحلت او و حوادث پس از رحلت، به كل اين مجموعه كه درآن فتوحات اسلامى، گسترش كشورهاى مملكت اسلامى، مسئله خلافت وجانشينى پيامبر، سلسله خلفا، آمدن بنى اميه، حكومت بنى اميه و آغاز سلسله عباسيان انجام گرفته، مى‌گوييم.

تحولاتى كه دراين دوقرن اتفاق افتاده، ازخود تكوين دين اسلام گرفته تا مجموعه دانشهايى كه پديد آمده (مثل علم قرائات، تفسير، حديث و رجال شناسي)، همه درهمان قرن اول شكل گرفته است. ‌

همچنين همه تلاشهايى كه براى شناخت وجوه مختلف اسلام اوليه هست از قبيل شناخت تاريخ يك تمدن با تمام اجزايش، يك كارتاريخى است؛ اما تاريخ يك علم نيست، بلكه تاريخ يك پديده اجتماعى، يك دين، يك انقلاب فرهنگى و دينى جدى كه سبب تحولات زيادى شده، مى‌باشد.

ديگر در اينجا نمى‌ توان حد و مرزگذاشت و گفت غربيها تاريخ نگارى علم را انجام مى‌دهند و مسلمانها خود آن علم را به وجود مى‌آورند؛ چون مثلا غربيها به تحولات تاريخي‌ اى كه در ميان يهوديان مدينه در عصر پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) رخ داده، توجه دارند ودرباره آن مقاله وكتاب مى‌ نويسند، همچنين مسلمانها هم ممكن است درباره مسائل يهوديان مدينه درعصر پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)، مقاله و كتاب بنويسند.

منابعى كه محققان غربى و مسلمانها استفاده مى‌كنند، تقريبا مشترك است.

غربيان به هرآنچه كه ما را به صدراسلام نزديك تركند، توجه بيشترى دارند، يعنى آنها وقتى مى‌خواهند ‌(آغاز اسلام) را بشناسند، به اين‌گونه شواهد بيشترتوجه مى‌كنند، ولى معنايش اين نيست كه به شواهد اسلامى، متون سيره، قرآن، كتابهاى تاريخى، طبقات و… توجه نمى‌كنند.

اما شكل ونوع استفاده‌شان متفاوت است.

يك محقق مسلمان درميان اهل سنت، خيلى راحت به همه آنچه كه دركتب صحاح آمده، اعتماد مى‌كند؛ مثلا او در صحيح بخارى، صحيح مسلم و… درباره يك موضوع فقهى، رواياتى را مورد بررسى قرار مى‌ دهد و از ميان آنها، دو يا سه روايت و يا بيشتر را ترجيح مى‌ دهد و آنها را به مثابه يك روايت صحيح مورد عمل فقهي‌ اش قرار مى‌دهد.

يك محقق غربى هم از همان منابع كهن استفاده مى‌كند، اما به اين راحتى به آنها اعتماد نمى‌ كند.‌

محقق مسلمان شايد به محض پيدا كردن ضعفى در متن يا سند يك روايت، آن را ناصحيح دانسته و كنار مى‌ گذارد، ولى براى محقق غربى اينجا تازه اول كار است.

او به دنبال كشف علل جعل يك روايت دريك دوره خاص مى‌گردد، براى او مهم است كه اين روايت در چه دوره‌اى جعل شده،چه عواملى سبب رواج آن شده و بسيارى مسائل ديگر.

اودرپى پيدا كردن اين مسائل، به كشف يك پديده تاريخى درباره اسلام اوليه نائل مى‌گردد. ‌

نتيجه آنكه ما مى‌توانيم ازتحقيقات غربيان استفاده كنيم؛ اما به شرط شناخت تمام تفاوتها، روشها ومنابع آنها و همچنين شناخت تفاوت خوداين روشها؛ چون گاهى روشها درميان محققان غربى كاملا متفاوت است.

مثلا غربيان براى كشف تاريخ يك روايت از روشهاى متفاوتى استفاده مى‌كنند؛ برخى به متن توجه مى‌كنند وبرخى به اسناد، بعضى هم از تركيب روش متن واسناد استفاده مى‌كنند، برخى ديگرهم به دنبال آن هستند تا كشف كنند روايت براى اولين بار دركدام كتاب حديثى راه پيدا كرده و زمانش را ازآن موقع تاريخ گذارى مى‌كنند.

اما تنها همين چهار روش وجود ندارد، اگر ما داخل اين فضا برويم، متوجه مى‌شويم كه شكلهاى اجراى اين روشها متفاوت است.

‌پس اگر ما تمام تفاوتهايى كه تحقيقات غربيان با ما دارند و همچنين همه تفاوتهايى كه خودشان باهم دارند را بشناسيم و تمام پيش فرضهاى آنها را بپذيريم، مى‌ توانيم از برخى دستاوردهاى غربيان استفاده كنيم.

مثلا درتحليل‌هاى زبانى و زبان شناختى، بخش زيادى از تحقيقات مستشرقان برمى‌گردد به مسئله واژگان، زبان و زبان‌شناسى، فقه‌ اللغه، ريشه شناسى، اشتقاق واژگان قرآن و تايك حد‌ اندكى هم حديث.

از قديم شناخت معناى برخى از واژگان سخت و دشوار قرآن، براى مسلمانها پيش مى‌آمده، غربيها هم همواره درهنگام مطالعه وبررسى قرآن به ريشه وساختار آيات وفقه اللغه كلمات قرآن، توجه بسيارى مى‌ كردند و اين امرحاصلش درطول قرون متعدد، انبوهى كتاب ومقاله در زمينه تحقيقات زبانى قرآن است.

اما اين تحقيقات غربيان هم تنوع بسياردارد، مثلا روشى كه <ايزوتسو>، محقق ژاپنى، درتحليل وبررسى واژگان قرآنى به كار مى‌گيرد،روشى منتقدانه است نسبت به روش مستشرقان پيش ازخودش.

به اين معنا كه ايزوتسو براى اولين بار از معنا شناسى استفاده مى‌كند، او به ما مى‌گويد صرفا كافى نيست براى يافتن معناى واژه‌هاى قرآنى، با دقت خيلى ريزبينانه به‌ عمق ريشه واژه‌ها برويد و همچنين به زبانهاى سامى ديگر و هم خانواده‌ هاى اين واژه درديگر زبانهاى سامى مثل عبرى وسريانى و حبشى و… سر بزنيد.

شما صرفا با چنين كارى نمى‌ توانيد معناى آيه‌اى از قرآن را دريابيد، شما با اين كاريك باستان شناسى لغوى انجام داده‌ايد.

مهمترين كار معناشناسى است؛ يعنى شما بايد ببينيد چه معنايى ازاين واژه درقرآن اراده مى‌ شود و مقصود خداوند از اينكه اين واژه را دريك شبكه معنايى،همراه با تعدادى ديگر از واژگان قرآن، به كارمى برد چيست.

من دراينجا مثالى مى‌زنم.

گاهى شما واژه‌اى مثل <تقوي> را ريشه‌يابى مى‌كنيد و صرفا به اين نتيجه مى‌ رسيد كه تقوا از وقايه و نگهدارى و حفظ است وبه همين‌اندازه بسنده مى‌كنيد.

اما شما هنگامى به معناى دقيق واژه تقوا درقرآن دست مى‌ يابيد كه تحقيق كنيد كه خداوند تقوا را در لسان قرآنش همراه با چه عناصرمعنايى ديگر به كار برده؛ يعنى دركناركدام اوصاف خوب وبه دورازكدام اوصاف بد به كاربرده است.

وقتى شما مجموعه اين واژه‌ها را باهم نگاه مى‌كنيد.

يك درك كلى نسبت به واژه تقوا پيدا مى‌كنيد.

همه تلاش ايزوتسو هم همين است، البته ايزوتسو هيچ گاه نمى‌گويد زبان شناسى تاريخى يا تطبيقى كار عبثى است، او مى گويد اين كار مقدمه است براى يافتن معناى واژه‌اى درقرآن.

آيا امروزه كه ما قرنها از شروع تحقيقات اسلام شناسى درغرب فاصله گرفتيم، مى‌توان گفت پديده اسلام شناسى يا استشراق، از روزگارنخست، تحول چشمگيرى داشته يا مقاطع خيلى مهمى را ازسرگذرانده است؟ ويا به تعبيرديگر، اسلام شناسي‌اى كه‌ امروزه درمجامع علمى ومحيط‌ هاى آكادميك غربى وجود دارد، با اسلام شناسى اى كه درسيصد يا پانصد سال پيش بوده، چه تفاوتهايى دارد ؟

توجه به تغييرات وتحولات علوم، به محقق ما امكان مى‌ دهدكه هرپديده‌اى ازجمله پديده استشراق را يك پديده درتحول ببيند.

نظيراين مسئله درمورد علوم ديگر هم هست؛ دانشها چاق‌ تر و فربه‌ تر مى‌ شوند، بعضى مسئله‌هاكم كم ازعلم بيرون رانده شده ودرحاشيه قرارمى گيرند، بعضى روشها در علم تاثيرگذاشته وبخشى ازآن را متحول مى‌كنند.

گاهى برخى مراودات وتعاملها ميان عالمان توليدكننده آن علم با محيط‌ هاى ديگر، سبب مى‌شود آن علم رنگ وبوى ديگرى، نسبت به آن علمى كه عالمان آن دونسل قبل توليد مى‌كردند، بگيرد.

اين مسئله به خصوص درعلوم اسلامى مثل فقه وكلام، در تعاملى كه شيعه وسنى درقرون با هم داشتند، تاثير خودش را بسيار نشان داده است.‌

استشراق يا پديده اسلام شناسى درغرب هم همين طور است، اين پديده در زمانى خيلى خام بوده است.

دردوران قرون وسطى، تمام تلاش غربيان غرب مسيحى را شامل مى‌ شده، غرب مسيحي‌ اى كه به دلايل سياسى و مذهبى، نسبت به اسلام احساس خطر مى كرده وتلاش مى‌كرده درآن قرون، كه همه چيز تحت سيطره كليسا بود و حتى كسى جرات ترجمه متن انجيل به زبان ديگرى غير از لاتين نداشت، براى جلوگيرى از نفوذ وعقب راندن اسلام، هرچه بيشتر به آن ضربه زنند.

بنابراين آثارى كه منتشرمى كردند، پربود از غرض ورزى واشتباه ونادرست فهمي.

علتش آن بود كه ما درآن دوره عالمان درجه اول دردانستن زبان عربى و منابع اسلامى نداشتيم.

پس يك تفاوت بزرگ اين است كه استشراق دردوران اوليه بچه وناكام بود و مستشرقان تلاش مى‌كردند كه اسلام را هرچه بيشتر بد جلوه دهند و نقطه ضعفى در چهره وسيماى پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) پيدا كرده وآن را بزرگ جلوه دهند، وهمه اين مسائل به تحقيقاتشان دامن مى‌زد. ‌

اين تفاوت بسيار مهم است؛ ولى بايد بدانيم تحقيقات اسلام شناسى درغرب خيلى متحول شد و ازاين رنگ وبو درآمد.

درقرن هيجدهم ونوزدهم وبه خصوص قرن نوزدهم وبيستم، به طوركلى اين مسائل ازبين رفته وبه جاى آن تحقيقات خاص زبانى وتاريخى به وجود آمد كه آنها را صرفا افراد كليسايى انجام نمى‌ دهند، بلكه دانشگاهها به وجود آمد و هركسى مى‌ توانست به دانشگاه برود وبه تحقيقات مورد علاقه اش بپردازد.

البته بسيارى ازكسانى كه اين تحقيقات را انجام مى‌دهند يا مسيحي‌  اند يا يهودى و يا بى دين، وبالاخره دانشها و دين اوليه شان، خيلى جاها تاثير خودش را مى‌گذارد؛ ولى به صورت پنهان تر.

دردوره‌هاى جديد به دليل اينكه تماسهاى خيلى زيادى بين محققان اسلامى وغربى برقرار شده ونيزبه دليل اينكه غربيان خيلى بيشتر اسلام را ازنزديك وبه شكل ملموس، درخودكشورهاى اسلامى تجربه كرده‌اند (چون بسيارى ازكسانى كه امروزه دردانشگاههاى غربى در رشته‌هاى اسلام شناسى درس مى‌خوانند، حداقل چندين ماه دركشورهاى اسلامى به سرمى برند و ازنزديك با محيط‌ ها ومحققان اسلامى سر و كاردارند) آمارنوشته‌ هايى كه درميان غربيان منتشر مى شود و در آنها حس همدلى (نه بى تفاوتي) با مسلمانان بيشتراست، خيلى زياد ديده مى‌شود.

يعنى امروزه ما به راحتى مى‌توانيم كسانى را درميان غربيان پيدا كنيم كه از شنيدن آواز وصوت قرآن متاثرمى شوند و زيباست برايشان تحقيق درباره‌زيبايى شناسى زبانى وادبى قرآن.

اين پديده خيلى جديدت راست وما به آن تحول يك پديده مى‌گوييم.

بنابراين ما نبايد تصوركنيم كه اولا درغرب ودرميان اسلام شناسان غربى، بايك پديده واحد مواجه هستيم، وثانيا اين پديده، تاريخچه اش هميشه يكسان بوده است.

مابايد بدانيم كه امروزه اسلام شناسى درغرب تنوع دارد، همچنان كه هرموضوع علمى درميان تمام جهان اسلام تنوع دارد ،ثالثا آن چيزى كه امروزه تنوع دارد، صد و پانصد سال پيش به گونه‌اى ديگربوده است و ويژگيهاى هردوره اش باهم متفاوت است وتحولات جهانى وتحولات خود كشورهاى اسلامى و پيشرفت علوم،اسلام شناسى را تغيير داده‌اند.‌

منبع: روزنامه اطلاعات

مرتضى كريمى