پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

مدیحه سرایان مهدوى

اشاره:

عاشقان و ارادتمندان امام زمان(ع) در طول تاریخ غیبت، از یاد و نام آن حضرت غفلت ننموده و هماره با روش‌هاى گوناگون (نگارش کتاب و مقاله، سخنرانی، برپایى جشن نیمه شعبان، خواندن دعاى ندبه و غیره) دلدادگى خود را ابراز داشته‌اند. در این میان«مدیحه سرایان» به سبب توفیقات الهی، مناقب و فضائل امام مهدی(ع) را در قالب‌هاى زیبای ادبى به تصویر کشیده و دلهاى مردم را به سوى آن کانون محبّت و خوبی‌ها سوق می‌دهند. مجموعه حاضر، گلچینى از اشعار فارسى است که به پیشگاه منتظران و محبان آن حضرت تقدیم می‌شود. امید است زمزمه نام و یادش، جان و دل همگان را عطرآگین سازد. ان شاء الله.

حکیم نظامى گنجوى ؛سلیمان عصر

اى مدنى برقع و مکى نقاب

سایه نشین چند بود آفتاب

منتظران را به لب آمد نفس

اى ز تو فریاد، به فریاد رس

سوى عجم ران منشین در عرب

زرده روز اینک و شبدیز شب

ملک برآراى و جهان تازه کن

هر دو جهان را تو پر آوازه کن

سکه تو زن تا امرا کم زنند

خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند

ما هم جسمیم، بیا جان تو باش

ما همه موریم، سلیمان تو باش

شحنه توئی، قافله تنها چراست؟

قلب تو داری، عَلَم آنجا چراست؟

خیز و بفرماى سرافیل را

باد دمیدن دو سه قندیل را

خلوتى پرده اسرار شو

ما همه خفتیم، تو بیدار شو

ز آفت این خانه آفت‌پذیر

دست برآور، همه را دست گیر

هر چه رضاى تو، بجز راست نیست

با تو کسى را سرِ واخواست نیست

گر نظر از راه عنایت کنی

جمله مهمات کفایت کنی

از نفست بوى وفائى ببخش

ملک سلیمان به گدائى ببخش

از تو یکى پرده برانداختن

وز دو جهان خرقه درانداختن[۱]

عطار نیشابورى ؛تاج اتقیا

صد هزاران اولیا، روى زمین

از خدا خواهند مهدى را یقین

یا الاهی، مهدیم از غیب، آر

تا جهان عدل گردد آشکار

مهدى هادیست تاج اتقیا

بهترین خلق بُرج اولیا…[۲]

***

حافظ شیرازى ؛دم مسیحائی

مژده اى دل که مسیحا نفسى می‌آید

که ز انفاس خوشش بوى کسى می‌آید

از غم هجران مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالى و فریاد رسى می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسى می‌آید[۳]

اى پادشاه خوبان، داد از غم تنهایی

دل بی‌تو به جان آمد، وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

مشتاقى و مهجوری، دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

اى درد توام درمان در بستر ناکامی

وى یاد توام مونس در گوشه تنهایی

حافظ شب هجران شد، بوى خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد، اى عاشق شیدایی[۴]

پیراهن صبر

آیت الله میرزا على اکبر نوقانى خراسانی

افسوس که عمرى پى اغیار دویدیم

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم

جز حسرت و اندوه، متاعى نخریدیم

بس سعى نمودیم که ببینیم رخ دوست

جانها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم

ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر

آبى به جز از خون دل خود نچشیدیم

شاها به تولّاى تو در مهد غنودیم

بر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم

اى حجّت حق، پرده ز رخسار برافکن

کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

اى دست خدا، دست برآور که ز دشمن

بس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را

هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روى مگردان

بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم[۵]

آیت الله سید محمد مهدى مرتضوى لنگرودی (عبدالصاحب)

چشمه هستی

دائم به دل هواى سلیمانم آرزوست

یعنى ظهور حجّت رحمانم آرزوست

دیدار روى مهدى موعود گر شود

قربان روى او به خدا جانم آرزوست

گر او نهد به کاسه چشمان من قدم

خاک قدم به جاروب مژگانم آرزوست

اسکندر ارکه بود پى چشمه حیات

حق داشت چون نداشت که من آنم آرزوست

زیرا که آب چشمه هستی، ظهور اوست

یارب، ظهور دولت سلطانم آرزوست

اندر یم ولایت او غوطه‌ور شدم

دیگر چرا به چشمه حیوانم آرزوست

یارب، نما ظهور ولیت به مولدش

یعنى به روز نیمه شعبانم آرزوست

آن آفتاب دین بنما چهره‌اش عیان

از ابر غیبت، نور فراوانم آرزوست

بر تخت دین بگو بنشین یوسف زمان

دیدار روى یوسف دورانم آرزوست

صوت هَزار و بلبل دستان شنیده‌ام

آواز دلرباش به یک آنم آرزوست

گر تو ظهور می‌نکنى اى ولى عصر(عج)

بنماى رخ که نیر تابانم آرزوست

قرآن ناطقى تو به آواز دلربا

قرآن بخوان که نغمه قرآنم آرزوست

ایمان کند زیاد مرا صوت دلکشت

ایمان زحدّ زیاده بر ایمانم آرزوست

گر رفتم از جهان، ندیدم ظهور تو

با آن ولاى روضه رضوانم آرزوست

گر شد مقدّرم که به دوزخ کنم مکان

دل غم مخور که آتش سوزانم آرزوست

َبْرد و سلام می‌شود آتش براى من

همچون خلیل شعله نیرانم آرزوست[۶]

یوسف صدیق عربانى ؛بشارت ظهور

عاقبت دنیا پر از آواى قرآن می‌شود

نور حق از پرده غیبت نمایان می‌شود

ظلمت جهل و ستم دیگر نماند در جهان

عالم از نور حقیقت، نورباران می‌شود

عاقبت معدوم خواهد گشت آثار فساد

کفر و الحاد و ستم از ریشه ویران می‌شود

دور، دور مؤمنان خواهد شد از لطف خدای

هر ستمکارى ز کردارش پشیمان می‌شود

حامى حق شو که حق پویان همیشه زنده‌اند

رتبه پوینده حق، چون شهیدان می‌شود

بعد از این شیرین شود بر هر مسلمان زندگی

دادگاه ویژه اسلام، بنیان می‌شود

دیگر از حکم ستمکاران نماند رونقی

حکم، حکم بندگان پاک رحمان می‌شود

بعد از این نوبت به مهدی، نور قرآن می‌رسد

آنکه با فرمان او گیتى گلستان می‌شود

قسط توحیدى فراگیرد سراى زندگی

خانه اسلام پاک از دزد ایمان می‌شود

روز مهدی(ع) روز فجر رحمت است

درد مردان خدا، آن روز درمان می‌شود[۷]

سید رضا مؤید؛ آفتاب گمشده

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را

اى نور دیده، جان و دل اهدا کنم تو را

این دیده نیست قابل دیدار روى تو

چشمى دگر بده که تماشا کنم تو را

تو در میان جمعى و من در تفکّرم

کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را

هر صبح جمعه ندبه‌کنان در دعاى صبح

از کردگار خویش تمنّا کنم تو را

یابن الحسن، اگر چه نهانى ز چشم من

در عالم خیال، هویدا کنم تو را

گویند دشمنان که تو بنموده‌اى ظهور

زین افتراى محض، مبرّا کنم تو را

همچون مؤیدم به تکاپو، مگر دمی

اى آفتاب گمشده، پیدا کنم تو را [۸]

… گویا سوارى می‌رسد

اى دل بشارت می‌دهم، خوش روزگارى می‌رسد

یا درد و غم طى می‌شود، یا شهریارى می‌رسد

گر کارگردان جهان، باشد خداى مهربان

این کشتى طوفان زده، هم بر کنارى می‌رسد

اندیشه از سرما مکن، سر می‌شود دوران دی

شب را سحر باشد ز پی، آخر بهارى می‌رسد

اى منتظر غمگین مشو، قدرى تحمل بیشتر

گردى به پاشد در افق، گویى سوارى می‌رسد

یار همایون منظرم، آخر در آید از درم

امید خوش می‌پرورم، زین نخل بارى می‌رسد

«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهى تلخ شد

کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خارى می‌رسد[۹]

مرتضى موحدى ؛مصلح کل

شها تا چهره ننمایی، جهان خرّم نمی‌گردد

اساس فتنه و غوغا، کم از عالم نمی‌گردد

بساط ظلم و جور ظالمان بر هم نخواهد شد

بناى شرع و دین و معدلت محکم نمی‌گردد

فرو تا پرده از رخ نفکنی، اى زاده خاتم

فرود از چرخ چارم، زاده مریم نمی‌گردد

مفتون امینی

قلوب دوستدارانت ز درد هجر مجروح است

به جز وصل تو داروئى ورا مرهم نمی‌گردد

اگر اى شیر حق از بیشه غیبت به درآئی

در عالم خیل روبه، چیره بر ضیغم نمی‌گردد

اگر اى حامى حق، آئى و باطل فنا سازی

بدینسان حق و باطل در جهان توأم نمی‌گردد

الا اى مصلح کل، تا که از عالم نهان باشی

شرار فتنه وغوغا ز عالم، کم نمی‌گردد

اگر تیغ کجت آید به عالم، پشت یارانت

ز بار هجر و طعن دشمنانت خم نمی‌گردد

تو قطب محور عالم، تو قلب عالم امکان

چو نفشانى به عالم نور، خاکْ آدم نمی‌گردد

ز بس نعمت فزون گردد، گه سلطانیت آری

که کس محتاج بر سیم و زر و درهم نمی‌گردد[۱۰]

گل بوسه

من که لایق نیستم آن روى زیبا را ببوسم

دلبرم هر جا گذارد پا، من آنجا را ببوسم

کاشکى باد صبا باشم که ره یابم به کویش

تا از آن محبوب، موى عنبرآسا را ببوسم

اى که گوئى مأمن سرگشته در کوه است و صحرا

سر به صحرا می‌نهم تا کوه و صحرا را ببوسم

«وادى رِضْوی» نمی‌دانم کجا باشد خدایا

گر بدانم می‌روم تا کوه و صحرا را ببوسم

یک نظر افکند بر نوح و رهانیدش ز طوفان

عاشقم رخسار نوح و موج دریا را ببوسم

دوست دارم زنده باشم تا جمالش را ببینم

سر به پایش افکنم تا پاى مولا را ببوسم

کاش آید «قبر زهرا» را نماید آشکارا

تا روم با چشم خونین، قبر زهرا را ببوسم[۱۱]

قیصر امین‌پور ؛آرامش طوفانی

طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیاى عریانی

دوباره پلک دلم می‌پرد، نشانه چیست؟

شنیده‌ام که می‌آید کسى به مهمانی

کسى که سبزتر است از هزاربار بهار

کسى شِگفت کسی، آن چنان که می‌دانی

تو از حوالى اقلیم ناکجا آباد

بیا که می‌رود این شهر رو به ویرانی

در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست

که روشن است در این کوچه‌هاى ظلمانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتى عشق

بیا که نام تو آرامشى است طوفانی[۱۲]

مرتضى عبدالوهابی

هر هفته شبى به جمکران باید رفت

از روى زمین به آسمان باید رفت

بر بال فرشتگان به سوى دلدار

تا خیمه صاحب الزمان باید رفت

***

دوست و شاعر ارجمندمان، آقاى احمد باقریان نیز اشعاری ارسال کرده‌اند که تقدیم می‌شود.

محمدرضا حکیمى ؛آتش عشق

آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما

داده بر باد فنا، یکسره آب و گل ما

تا که از ما بنهفتى رخ خود را، شاها

چون شب هجر شده تار و سیه منزل ما

مشکلى نیست محبّان تو را جز غم هجر

عمر بگذشت و نشد حل به جهان مشکل ما

تا که شد کشتى ما غرقه دریاى فراق

بر سر کوى وصال تو بود ساحل ما

به امیدى که ببینیم رخ دوست دمی

ساربان تند مران بهر خدا محمل ما

گر به ما گوشه چشمى فکند از ره لطف

بشود خیل سلاطین جهان سائل ما

حجه بن الحسن اى خسرو خوبان جهان

دارم امید شود لطف خدا شامل ما

چهره بگشائى و آئى ز پس پرده برون

نور گیرد ز طفیل رخ تو منزل ما

روز پاداش که پرسند ز اعمال عباد

نیست جز مهر رخت چیز دگر حاصل ما

هدیه ماست (حکیمی) دو سه شعرى که مگر

بپذیرد ز کرم، هدیه ناقابل ما

آیت الله ناصر مکارم شیرازى ؛بیمار هجر

گر ندارى عشق او، بیگانه‌اى بیگانه‌ای

گر که مجنونش نه‌ای، دیوانه‌اى دیوانه‌ای

پیش شمع روى او، از جان خود پروا مکن

ورنه اندر بزم جان، کمتر ز یک پروانه‌ای

نیست غیر از نقد جان سرمایه بازار عشق

گر ندارى جان به کف، بیمایه‌اى بیمایه‌ای

داستان حُسن یوسف گر چه عالمگیر شد

لیک پیش حُسن تو نبود به جز افسانه‌ای

سالها از هجر تو مغموم و مُهرم بر لب

همدمى کو، تا برآرم نغمه مستانه‌ای

نازنینا، رحم کن بر «ناصر» آن بیمار هجر

پیش از آن هنگام کز هجرت کند هنگامه‌ای

آیت الله حاج میرزا محمد ارباب

امیدواران

چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدى رسند امیدواران

جمال الّه شود از غیب طالع

پدیدار آید اندر بزم یاران

دمد از قرن قدرت نفخه صور

ببارد ابر رحمت آب باران

به آواز أنا الحق مرغ توحید

کند پرواز اندر شاخساران

جهان شد تیره چون شب‌هاى تاریک

خدایا، در رسان خورشید تابان

تو اى جام جهان، رخساره بنما

که خستند از تعب آئینه داران

ببین ما را اسیر بند کفار

گرفتار شکنج روزگاران

قدم در کربلا بگذار و بستان

سر پرخون ز دست نیزه‌ داران

تو اى دست خدا، از شَسْت قدرت

بکش تیر از گلوى شیرخواران

خبردارى که از سمّ ستوران

دگر جسمى نماند از شه‌سواران[۱۳]

شیخ شهید فضل الله نورى (ممتاز)

یوسف کنعان

اى آنکه کسى سرو چو قد تو ندیده

چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچیده

چون نرگس مستت به همه گلشن عالم

نه دیده چنین دیده و، نه گوش شنیده

اى مظهر خوبان، همه خوبند تو «خوبی»

نورى است جمالت که ز انوار چکیده

نشناخته گفتند گروهى که خدایی!

پس مرد شناساى تو را چیست عقیده؟

واقف نشد از سرّ تو اى مخزن اسرار

جز عارف چل ساله که در خرقه خزیده

ذات تو معمّاست، به بویش نبرد پی

آن کس که یکى جرعه ز جامت نچشیده

دانم به یقین گر به رخت پرده نبودی

کس یوسف کنعان به کلافى نخریده

می‌کرد تجلّى اگر این یوسف ثانی

دلباختگان، دل عوض دست بریده

در مردمک دیده و، از دیده نهانی

پیدا و نهان، غیر خداوند که دیده؟!

جز دیدن روى تو ندارد غرضى چرخ

زین گردش روز و شب و با قدّ خمیده

دانى ز چه در پاى گل سرخ بود خار؟

از بس که به گلزار به شوق تو دویده

پی‌نوشت‌:

در مواردى گزیده‌اى از اشعار را آورده‌ایم.

۱ . خمسه حکیم نظامى گنجوی، ص۴۹، چاپ آفتاب.

۲ . گلواژه ۲، ص۲۲۱٫

۳ . دیوان حافظ، تصحیح: محمد قدسى حسینی، چاپ سنگی، بمبئى ۱۳۲۲، ص۴۷۰٫

۴٫ همان، ص۹۶۸، (غزل۴۸۴).

۵ . آثار الحجه، ج۲، ص۳۹۸؛ گلهاى معطر از بوستان آل محمد(ص)، محمد باقر حسینى زفره‌ای.

۶ . کلیات دیوان مرتضوی، سید محمد مهدی مرتضوى (عبدالصاحب)، ص۴۴٫

۷ . شقایق خونین کربلا، حجت الاسلام یوسف صدیق عربانی، ص۱۴۰، چاپ سلمان فارسی، قم، ۱۳۷۵ش.

۸ . گلهاى معطر، ص۱۸۰٫

۹ . همان، ص۱۸۱٫

۱۰ . همان، ۱۹۰

۱۱ . همان، ص۱۸۷٫

۱۲ . آخرین سپیده، (برگزیده شعر معاصر مذهبى در ستایش حضرت مهدی)، امیر مسعود طاهریان، ص۳۲، آستان قدس رضوی، ۱۳۸۲ش.

۱۳ . آثار الحجه، محمد شریف رازی، ج۱، ص۲۲۰، مؤسسه دارالکتاب الطباعه و النشر، قم،

منبع :فصلنامه کوثر ـ شماره ۷۴ ـ تابستان ۱۳۸۷