پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » پیامبر در آئینه شعر »

مدح رسول الله در سروده های طبیب اصفهانى

طبیب اصفهانى

میرزا محمّدنصیر (طبیب) اصفهانى (متوفاى ۱۱۹۲ هـ  . ق) از شعراى معروف دوره زندیه بوده، و با مشتاق اصفهانى، عاشق اصفهانى، صهباى قمى، آذر بیگدلى و هاتف اصفهانى علاوه بر همزمانى، مصاحبت و معاشرت داشته است۱.

اگر از طبیب اصفهانى هیچ اثر منظومى جز این غزل باقى نمى ماند براى زنده نگاه داشتن نام و یاد او کافى بود. غزلى که وِرد زبان اهل ادب و برخى از ابیات آن حکم مثَل را پیدا کرده است:

غمش در نهانخانه دل نشیند *** به نازى که لیلى به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم *** که از گریه ام ناقه در گل نشیند

خلَد گر به پا خارى، آسان برآرم *** چه سازم به خارى که در دل نشیند؟! …

مرنجان دلم را، که این مرغ وحشى *** ز بامى که برخاست مشکل نشیند …

بنازم به بزم محبت که آنجا *** گدایى به شاهى مقابل نشیند

(طبیب)! از طلب در دو گیتى میاسا *** کسى چون میان دو منزل نشیند؟!۲

از طبیب علاوه بر دیوان اشعار، منظومه اى به نام پیر و جوان بر جاى مانده که لطایف طبع و قدرت سخنورى او را نشان مى دهد. براى اطلاع بیشتر از شرح احوال او مى توانید به تاریخ ادبیات ایران، تألیف ادوارد براون، ج ۴، ص ۲۰۸ مراجعه کنید.

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

حاشا که کشم بهر طرب ساغر جم را *** از غم چه شکایت منِ خو کرده به غم را؟

هیهات کز ایّام حیاتش بشمارم *** روزى که نیابم به دل آسیب ألَم را …

اى عشرتیان! این همه انکار زغم چیست؟ *** رفتم که چشانم به شما لذّت غم را …

یارانِ غم آشام چو با هم بنشینند *** تا باز نمایند به هم طاقتِ هم را

افتد چو به من دَور، بگویند که: دوران *** از حوصله افزون دهدم ساغر جم را

دى برد فریب هوسم جانب گلشن *** گفتم به صبا کز چه کنم چاره غم را؟

گفتا که: تماشاى گلت، دل بگشاید *** دیدم چو ز گل خنده و، این خنده کم را …

رفتم به خرابات و، چو پیر خرَدم دید *** در پاى خمُ افتاده و، در باختهْ دم را

گفتا که: ز تَهْ جرعه جم دل نگشاید *** بگذار ز کف ساغر و، بردار قلم را

اوراق معانیتْ فراموش و، تو خاموش *** مپسند ازین بیش نگهبانىِ دم را

تارى دوسه از زلف عروسان سخن کش *** شیرازه کن این دفتر پاشیده ز هم را

این نغمه چو شد گوشْزَد شاهد طبعم *** بگذاشت درین عرصه دلیرانه قدم را

گفتم: بود آن بِهْ که به آرایش عنوان *** مدحى کنم و تحفه برم فخر اُمم را

آسوده یثرب، شه «لولاک»، محمّد *** کز قرب، حریمش شرف افزوده حرم را

تجدید مَطلع

اى یافته صبح از دم جان بخش تو، دم را *** آموخته بحر از کفَت۳، آیین کرم را

در عهد جوانْ بختى عدل تو، عجب نیست *** گر پیر فلک راست کند قامتِ خم را

آثار قدومت به پس پرده نشانده ست *** از بأس۴ قِدم، عیسىِ فرخنده قدم را

گر یوسف و داود وَ گر خضر و مسیحاست *** دارند ز تو چون ز تو جم، خیل و حَشم را

این چهره تابنده و آن نغمه جانْ بخش *** این هستى پاینده و، آن معجز دَم را

غوّاص۵ خرَد، مى کند و کرده بسى غَوص۶ *** چه لُجّه۷ هستى و، چه دریاى عدم را

آن دُرّ یتیمى۸ تو، که نه هست و نه بوده ست *** مانند تو یکتا گهرى بحر قِدم را

در پیش سحاب۹ کرمت، از چه گرفته *** ـ اى آن که ادا کرده کفَت حقّ کرم را ـ

دریا ز صدف کاسه دریوزه۱۰؟ وگرنه *** جودت ز گهر کرده تهى، کیسه یَم را

اندیشه عزمت کند از کشور هستى *** کوتاه تر از عمر عدو، دست ستم را

از نهى تو، رامشگر ناهید نموده *** در محفل افلاک، فراموش نغَم۱۱ را

انداخته از دیده حوران بهشتى *** نظّاره۱۲ روى تو، گلستان ارم را

با جود تو، چشمم به مه و مهر فلک نیست *** گیرم که به من بذل کند این دو دِرم را

هر چند شکستند شها! مدحْ سگالان *** در عهد ثنا گسترى اَم لوح و قلم را

پویم به چه سامان ره نَعتت؟ که نشاید *** کس مشتِ خسى تحفه برد باغ ارم را

با دست تهى آمده ام، زان که نزیبد *** جز دست تهى، تحفهْ خداوند کرم را

خوش آن که به حکم تو کشد کاتب اعمال *** بر نامه ام۱۳، از اجر مدیح تو، قلم را۱۴

پانوشته ها :

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷٫

۲ ـ دیوان طبیب اصفهانى، به تصحیح و خوشنویسى حسین مظلوم، به انضمام رساله شرح حال شاعر از کیوان سمیعى، تهران، چاپ اول، ۱۳۴۷، ص ۲۸ ـ ۲۹٫

۳ ـ کفَت: دستت.

۴ ـ بَأس: بَم ترین صداى مرد، هیمنه، فرخندگى.

۵ ـ  غوّاص: شناگر.

۶ ـ غَوص: شنا، غوطه زدن.

۷ ـ لُجه: دریاچه، دریا، گرداب.

۸ ـ دُرّ یتیم: از گوهرهاى گرانْ بها و بى مانند. در اینجا کنایه از رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) که در کودکى یتیم شدند.

۹ ـ سَحاب: ابر.

۱۰ ـ دَریوزه: گدایى.

۱۱ ـ نغَم: نغمه ها، در متن دیوان «نعم» آمده که ظاهراً خطاى قلمى است: رک: ص ۱۱۳٫

۱۲ ـ نظّاره کردن: دیدن، تماشا کردن.

۱۳ ـ برنامه ام: برنامه اعمالم.

۱۴ ـ دیوان طبیب اصفهانى، ص ۱۱۰ ـ ۱۱۳٫