مدح رسول الله در سروده های ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانى

سيّد ابوالحسن حسينى فراهانى (متوفاى 1028 هـ  . ق به بعد) از دانشمندان بنام علوم عقلى و نقلى و كلامى و ادبى در نيمه اول سده يازدهم هجرى است و «شرح مشكلات ديوان انورى» از تأليفات ارزشمند آن حكيم سخنور است كه به اهتمام استاد مدرس رضوى پس از تنقيح و تصحيح توسط انتشارات دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده است1.

وى از سادات حسينى فراهان بوده و در تدريس شرح تجريد و متون حكمى و كلامى و فلسفى دستى به تمام داشته و در سرودن شعر نيز از طبع روان و وقّادى برخوردار بوده و در نقد شعر هم سرآمد همگنان در روزگار خود به شمار مى آمده است. وى در سنين جوانى به خاطر تنگى معيشت ناگزير از ترك وطن مى شود و در سر راه خود به اصفهان مدتى در قريه نصرآباد توقف مى كند و در آنجا با ميرزا حسينعلى خالوىِ مؤلّف تذكره نصرآبادى آشنا مى شود و اقامت وى در آن ديار حدود دو سال به درازا مى انجامد و فرزندان ميرزا حسينعلى از اين فرصت استفاده كرده و نزد او شرح تجريد و بعضى از متون مورد علاقه خود را فرا مى گيرند2.

هنگامى كه امام قلى خان فرزند اللّه وردى خان در سال 1021 هـ  . ق به فرمان شاه عباس اول به حكوما فارس منصوب مى گردد، به خاطر آشنايى و محبتى كه به ابوالحسن فراهانى داشته، او را نيز به همراه ملازمان خود به شيراز مى برد و پس از چند سال اقامت در آن شهر، به خاطر سوءظنّى كه در اثر سعايت بدخواهان به آن سخنور بنام پيدا مى كند، به قتل او فرمان مى دهد ولى ديرى نمى گذد كه امام قلى خان و تمامى افراد خانواده او به دستور شاه صفى در سال 1048 هـ  . ق به تيغ انتقام سپرده مى شوند3! و اين بيت زبان حال اهالى آن ديار مى گردد:

ديدى كه خون ناحق پروانه، شمع را *** چندان امان نداد كه شب را سحر كند!

وى برادرى به نام ميرابوالكرم فراهانى داشته كه او نيز از طبع شعر برخوردار بوده و در عهد شاه سليمان صفوى مى زيسته است. بنا به نوشته نصرآبادى، وى تا سال 1028 هـ  . ق در قيد حيات بوده و در خدمت امام قلى خان ـ حاكم فارس ـ به سر مى برده است:

 امام قلى خان (پس از منصوب شدن به حكومت خطّه فارسميرابوالحسن را به خدمت خود طلبيده، داخل ممدوحان خود گردانيد، و از غايت توجّهى كه به او داشت، حلّ و عقد امور مُلكى را در قبضه اقتدار او نهاد. الحال كه سنه ثمان عشرين وألف (1028) است، در بندگى صاحب مهربان خود از كثرت خدمات پسنديده تقرّب به معراج رسانده و طريق سلوك را به مرتبه اى نيكو پيش گرفته كه ساكنان آن ديار از صغار و كبار، اكثر از وى راضى و شاكرند … عدد ابيات آن يگانه زمان به چهار هزار رسيده4 …[

اين حكيم و سخنور عالى قدر داراى قصايد فاخر آيينى در منقبت حضرات معصومين(عليهما السلام) است و ما چكامه نبوى(صلى الله عليه وآله) او را براى ثبت در اين اثر برگزيده ايم.

چكامه نبوى(صلى الله عليه وآله)

شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستان *** كه رسد عاشق از گرمى معشوق به جان

راست چون دانه كه بر تابه گرم اندازى *** بر جهد هر دم از روى زمين، كوه گران!

گر كسى نسبت خورشيد به معشوق كند *** همه عمر شود عاشق او سرگردان5

تا برون آيد كانون هوا گرمىِ خور *** شعله را، روى سيه گردد مانند دُخان …

گرمى مِهر رسيده ست به حدّى كاكنون *** مى كند حربا چون شبْ پره زاو رخْ پنهان! …

خلق را اكنون خاصيت ماه ست درست *** كه ز نزديكى خورشيد رسدْشان نقصان

زنده ز آنند خلايق كه ز گرمىّ هوا *** ملَكُ الموت نيايد ز پى بردن جان! …

نيست ممكن كه نسوزد كسى از گرمىِ خور *** گر رود بر فلك هفتم همچون كيوان …

من ندانم كه عناصر همه آتش شده اند؟ *** يا گرفتند خودْ آن باقى ازين فصل كران؟

نه خطا كردم كز عدل شهنشاه رسل *** با همهْ ضدّى يك رنگ شد ستند اركان

احمد مرسل، سلطان عرب، شاه عجم *** شافع محشر، ابوالقاسم، امين يزدان

آن كه گر نسبت رايش به مه و مهر كنند *** همچنان ست كه گويند يقين ست گمان!

ذاتِ مستغنى او، دست نفرسود به خط *** خط، سيه پوش از آن رو شده چون ماتميان6

همه دانند كه مقصود دو عالم او بود *** گر مقدَّم شده باشند به صورت چه زيان؟!

بين كه در برهان هستند مقدّم طرفين *** با وجودى كه نتيجه غرَض7ست از برهان

خيمه جايى زده در خطّه امكان كزوى *** تا به سر حدّ وجوب ست به قدر دو كمان

رتبه جاه تو اى از همهْ عالم برتر! *** هست چون كُنه خدا از نظر عقل نهان

بر تو مى نازد فردوس برين پيوسته *** آرى آرى به مَكين باشد خوبى مكان8

چه عجب گر تو ز جبريل شدى مَحرم تر *** كى به مطلوب رسد قاصد پيغام رسان؟ …

جاهلى گر نكند گوش به امرت چه شود؟ *** بد به خود مى كند از سجده نكردن شيطان

هر كجا قدر9 تو افكند بساط عظمت *** فكر بيچاره سودا زده بر چيد10 دكان

خواستم نعل بُراق تو بگويم مه را *** خرَدم گفت: مشو مرتكب اين هذيان

كان گذر مى كند از چرخ به يكدم چو خيال *** وين به يك ماه كند طوف11 فلك را جولان

شب معراج فلك ديدش و تا حشر بر او *** انجم و ماه نو انگشت بسودى12 دندان

طبع چون خواهد تا سرعت سيرش گويد *** بر ورق بى مدد13 دوست شود خامه روان

لاف مدحت نزنم گر چه يقين ست كه نيست *** الفى بيش14 تفاوت ز «حَسن»15 تا حسّان

گر چه بر خاك نيفكندى هرگز سايه *** سايه اى بر سرم انداز و ز خَلقم برهان …

هر كه سر از خط فرمان تو بر مى دارد *** باد دايم همه گر چرخ بود، سرگردان16

*    *    *

پی نوشت ها:

ـ ديوان ابوالحسن فراهانى، به اهتمام رضا عبداللّهى، تهران، انتشارات طاهرى، چاپ اول، 1363، ص 3.

ـ همان، ص 6.

ـ همان، ص 10 و 11.

ـ همان، ص 8.

ـ در ديوان او آمده: همه عمر شود عاشق از دور و گردان! تصحيح قياسى شد.

ـ در ديوان به جاى «ماتميان» كلمه «مايمتان» آمده بود كه تصحيح قياسى به عمل آمد. به ظنّ قوى اشتباه چاپى باشد.

ـ در ديوان: عرض.

ـ در يوان: امكان.

ـ در ديوان: قد!

10 ـ در ديوان: برچيدن!

11 ـ در ديوان: ضمن!

12 ـ در ديوان: به سوى!

13 ـ در ديوان: بى مد!

14 ـ در ديوان: پيش!

15 ـ «حسن» تخلّص شاعر.

16 ـ ديوان ابوالحسن فراهانى، به اهتمام رضا عبداللّهى، تهران، انتشارات طاهرى، چاپ اول، 1363، ص 90 تا 95.