پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

مولانا نظیرى نیشابورى (متوفاى ۱۰۳۲ یا ۱۰۲۳ هـ  . ق)، نامش محمّدحسین و زادگاهش نیشابور بوده و از شعراى نام آور نیمه اول سده یازدهم هجرى به شمار مى رود.

وى پس از درگذشت پدر، در اوان جوانى پس از سیر و سفر در نواحى عراق و خراسان به جانب هند رهسپار گردید و گویا اولین شاعر ایرانى بود که به دربار میرزا عبدالرحیم خانْ خانان بار یافت و از عزّت و احترام والایى برخوردار گردید. ولى پس از زیارت حج و بازگشت به هند با کسب موافقت از ممدوح خود (میرزا عبدالرحیم خانْ خانان) در احمد آباد از توابع گجرات سکونت گزید۱.

ملا عبدالباقى نهاوندى درباره او مى نگارد:

]… چون علَم شاعرى در خراسان برافراشت، وصیت سخنورى به گوش نکته شناسان عراق و فارس رسانید، از آنجا به کاشان عراق آمد و در آن بلده جنّت نشان با شعراى آنجا شاعرى ها کرد، و غزلى چند میانه مومى الیه (نظرى) و مولانا حاتم و فهمى و مقصود خرُده و شجاع و رضایى طرح شده، داد شاعرى در آن ها داد، و این بیت از آن غزل هاست که در کاشان گفته:

ز خود هرگز نیازارم دلى را *** که مى ترسم در او جاى تو باشد!۲[

و تقى الدین اوحدى در شرح حال نظیرى مى نویسد:

]… در خدمت شاه جلال الدین اکبر و نورالدین جهانگیر پادشاه و امراى ذیقدر عظیم الشّأن ترقیات نمود … در گجرات منزلى پادشاهانه ساخت و به فراغت و رفاهیت مى گذرانید. همیشه جمعى از اَعِزّه۳، اکابر و اَصاغر۴ در مجمع او حاضر بودند و هنگامه شعر و صحبت در منزل او به غایت گرم بود. در ۱۰۱۶ هـ  . ق که مؤلف (تقى الدین اوحدى) در آن حدود (گجرات هند) واقع شد تا زمان درگذشتن وى، همیشه صحبت اتفاق مى افتاد. او را منفعتى عظیم از تجارت و زراعت و تکلّف حضرات به هم مى رسید و همه را صرف احباب و فقرا مى کرد …۵[

دیوان نظیرى نیشابورى در خرداد ماه ۱۳۴۰ با تصحیح دکترمظاهر مصفا توسط انتشارات امیرکبیر و زوّار مشترکاً منتشر شد و مورد اقبال ادب دوستان قرار گرفت.

در سال تاریخ درگذشت نظیرى در میان تذکره نویسان اختلاف است و از ۱۰۲۰ تا ۱۰۲۳ هـ  . ق نگاشته اند.

نظیرى نیشابورى در انواع قالب هاى شعر فارسى تجربه هاى موفقى دارد و در مقوله هاى مرتبط با شعر آیینى نیز داراى آثار فاخر و سخته اى است که براى نمونه به نقل ابیات۶ برگزیده اى از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) وى بسنده مى کنیم:

هر شب به ذیل صحبت جان، تن در آورم *** وز دامنش نثار به دامن درآورم

بیرون روم ز ارض جسد در سماى روح *** وحى مبین و کشف مُبَرهن۷ درآورم

انشا کنم به منطق سیمرغ، راز غیب *** شورش به طایران نوازن، درآورم …

از بس بَدم، کفایت جرمم نمى کند *** تاراج اگر به رحمت ذوالمَن درآورم!

آن سالخوردهْ مطرب دیرم که صبح و شام *** انجیل را به نغمه اَرْغَن۸ درآورم

طبع رَحِم، فسرده شد از شهوت زنان *** لب بندم و عقیم به زادن درآورم

دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر نو *** از نعت خواجه۹ نظم مُدَوَّن۱۰ درآورم

شهرى ز بیم احمد مرسل کنم بنا *** آفاق را به حصن مُحَصَّن۱۱ درآورم

نعت محمّدى، علَم مغفرت۱۲ کنم *** شمعى به گور از پسِ مردن درآورم

از حُبّ هشت و چار منور کنم لحد *** با چار جو بهشت مُثمَّن۱۳ درآورم …

بینا به پنج اختر آل عبا شدم *** کى سر به پنج حسّ فروتن، درآورم؟

آورده ام ز طوف حرم توبه، همتى *** کاین ارمغان به مولد و مَدفن درآورم …

سوى عراق و فارس ز آثار طبع خویش *** خلدى ز نظم و نثر مزیَّن درآورم

چندى به هم نبردى خاقانى و مجیر۱۴ *** غوغا به شیروان و به اَرْمَن۱۵ درآورم

اَبدال وش، نظیرى اعجازْ شیوه ام *** بهمن به ثور و، ثور به بهمن درآورم!

دلْ تشنه است کان نشابور، مى روم *** تا آب و رنگ رفته، به معدن درآورم۱۶

نظیرى در قصیده فاخر دیگرى، نفس نفیس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را مورد خطاب
قرار داده و به توصیف آن حضرت مى پردازد:

اى وجود از نور تو، ذرات پیدا ساخته *** عقل کل را، پرتو ذات تو بینا ساخته …

سیّد اولاد آدم، جبرییلت خوانده نام *** «رحمهً لِلْعالمینَ»ات، حقْ تعالى ساخته

موج حکمت در دل از عین الیقین کرده جوش *** چشمه از آلایش نموده پاک، دریا ساخته

از کتاب «من لَدُن» علمت ادب آموخته *** در دبیرستان «اَوْ اَدنى»ت، دانا ساخته …

خوانده بر تو صورت امروز را از لوح دى *** فضل حق کآیینه امروز و فردا ساخته

در ره عرفان به رأفت، عقل و حسّ و وَهْم را *** خار خشک شبهه بیرون از کف پا ساخته

یافته از سابقان بزم عزّت برترى *** مَقعد صدق مَلیک مقتدر، جا ساخته

کرده بر کلّ مقامات صفات خود، عروج *** بر درِ خلوتْ سراى ذات، مأوا ساخته

در شهود، آراسته باطن به آثار جمال *** از غبار، آیینه خاطر مصفّا ساخته

حُسن خُلق از قرب خالق گشته سر تا پا تمام *** هر چه مظهر دیده از ظاهر هویدا ساخته  …

حلم تو، در راه دین بار اُحد برداشته *** وز تنومندى ننالیده، به ایذا ساخته

بر ستم گر بازویت نگشاده تیر انتقام *** گوهر نابت به جور سنگِ خارا، ساخته

قوم عاصى، سنگ بر لب هاى معصومت زده *** تو لب خونین به عذر قوم، گویا ساخته

مجرمان را، کرده از عفو و ترحّم توبهْ کار *** کافران را مؤمن، از رِفق و مدارا ساخته …

در شب معراج، برگشته ز ره هفتاد بار *** کار امّت را به نزد حقْ تعالى ساخته۱۷

از کمال مهر و شفْقت در محلّ احتضار۱۸ *** امّتْ امّت گفته، جان تسلیم مولا۱۹ ساخته

تجدید مَطلع

اى تماشا گاه حق، مرآت اشیا ساخته *** در تواضع، قدر حال خویش پیدا ساخته

حق، «حبیب اللّه» از عزّت تو را خوانده ست و تو *** از تواضع نام خود: «عَبْداً شَکوراً» ساخته …

بر مُعانِد۲۰ ظنّ لاف «لا نَبىّ بعدى» زده *** «ما اَنا الاّ بشر» نُزل۲۱ اَحِبّا۲۲ ساخته …

کار عالم را کفایت کرده از یک ماجرا *** وِرد خود در هر دعا «رِزقاً کفافا» ساخته …

اتّصال «لِىْ معَ اللَّه» کرده حاصل در نماز *** «ماسوىَ اللّه» راز استغراق، اِفنا۲۳ ساخته …

آیه «نون وَالقلم» را دیده از انوار خویش *** سرِّ باطن را به لفظِ ظاهر، املا ساخته …

یا «شفیعَ المُذنِبین!» در ظلّ احسانم درآر *** شرمسارم، پیش حق زَلّ۲۴ و خطایا ساخته

طبع عطشان (نظیرى) را صِلَت۲۵ بر نعت توست *** خودْ زبان کوتاه از عرض تقاضا ساخته

اقتدار توبه و اشک سحرگاهیْش ده *** تا کند در جیب «هُم مستغفرین» جا ساخته۲۶

مسلمانى ز کافر مى خرى؟!

بر نیامد یک عزیز از مصرِ مردم پرورى *** پیر شد در چاه، صد یوسف ز قحط مشترى! …

دایه گردون تَنُک شیرست، گوید خاک خور! *** مادر گیتى گرانْ خواب ست، گوید خون گِرىْ!۲۷

گوش بر افسانه من تا کجا خواهد نهاد *** آن که نى اعجاز مى گیرد در او، نى ساغرى!۲۸

باطل السِّحرى که بر بازوى استغناى اوست *** بى اثر سازد هزاران معجز پیغمبرى

نطقِ این گوساله ها بسته ست از بهر سخن *** خاک پاک جبرییل آورده ام چون سامرى

ناخدا گو هر چه اسباب ست در دریا فکن *** کشتى ما را به ساحل مى برد بى لنگرى

بر خط تسلیم گردن نِهْ، که چون راضى شوى *** کى کند در دست ابراهیم خنجر، خنجرى؟!

افسر از خاک درى سازم که در اولْ قدم *** مى برد از سر خیال سجده اش، مستکبرى

ذره افتاده را کى بى نوا خواهد گذاشت؟ *** آن که خاکش کرده خورشید نجف را خاورى

قبله الاسلامِ دنیا، مکّه اللّه الحرام *** آن که چرخ مغفرت را کرده راهش محورى

خطبه اش را جز رسول اللّه نمى زیبد خطیب *** خطّه اى را کاندر او معراج کردى منبرى …

بر بساط مصطفى رفتن به پا، عصیان بود *** تا نجف از کعبه خواهم کرد جِبهتْ۲۹ گسترى

اى نجف! جذبى۳۰ که بسیار آرزومندم به تو *** اى مدینه! شفقتى، بى تو ندارم صابرى

یک کس از کفر و ضلالت ره نیاوردى برون *** گر چراغ شرع پیغمبر نکرده رهبرى

از چه شد شَقّ القمر دانى؟ ز شوق روى او *** سینه را مه چاک زد در وقت پیراهن درى …

گرد نعلین سفر جایى که او افشانده است *** ناید از بال و پر روح الأمین بال و پرى

زان نبودش سایه، کِش۳۱ چون سایه افتادى به پا *** فرق را کى بر قدم دیگر رسیدى سَرورى؟

بر پىِ او رو که آن جایى که جولان گاه اوست *** قهقهه بر طور سینا مى زند کبک دَرى

از بساط سدره هم صدبار بالاتر گذشت *** رفته تا جایى که آن جا محو کرده برترى …

عاجزم، از چنگ این هند جگر خوارم۳۲ برآر *** یا رسول اللَّه! مسلمانى ز کافر مى خرى؟! …

مهدىِ پر ضبطِ حیدر صولتى بیرون فرست *** کعبه را ره مى زنند این کافران خیبرى۳۳

نظیرى یک ترکیب بند فاخر نبوى(صلى الله علیه وآله) دارد در هفت بند که با نقل آن حسن ختام این مقال را رقم مى زنیم.

ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

(۱)

شب، گلابى بر رخ خوابم ز چشم تر زدند *** از سجود درگه عشقم، گلى بر سر زدند

ز اوّل شب بانگ نوشا نوشم از ذرات خاست *** تا نداى اَلصَّلاه آمد، همه ساغر زدند

قبله کردم قصد، در چشمم درِ ترسا نمود *** کعبه بستم نقش، بر رویم بت آزر زدند …

گر شدم مجنون، ز حرفم داستان ها ساختند *** ور شدم منصور، دارم بر سر منبر زدند!

از خرابات محبت یافت، هر کس هر چه یافت *** کعبه را هم حلقه اى پى گم کنان بر در زدند

بولهب در کعبه، ابراهیم از بت خانه خاست *** واژگونْ نعلى است، هر جا گونه اى دیگر زدند

غیر عاشق نیست کس را ره به معراج وصال *** جبرئیلش را گره در راه بر شهپر زدند

آب خضر و چاه اسکندر به پشت پا زدیم *** خیمه ما بر کنار چشمه کوثر زدند

هر کجا رفتم، به دوش روزگارم بار بود *** کعبه را، محمل کجا بر ناقه لاغر زدند؟

کر کشم از مکه سر، ترسانم از کردار خویش *** طایرانش، سنگ غیرت پیل را بر سر زدند

کعبه است اینجا، مَلک حیران کار افتاده است *** آسمان را در گِل این خانه باز افتاده ست

(۲)

دیده ام را از جمال کعبه بینا کرده اند *** توشه راه خراباتم مهیّا کرده اند

خوش تماشایى ست، گبرى سجده مى آرد به دیر *** دامن عرش و نقاب کعبه، بالا کرده اند

بَرهْمن۳۴ گویا همى سوزد که هر سو در منا *** آتشى از خون بسمل۳۵ بر سر پا کرده اند

آتشینْ پایى زوادى مى رسد، کاندر حرم *** ریگ ها را سایه پروردِ مصَلاّ کرده اند

از گل و آبش فرح مى بارد، این آن خانه است *** کش خَضِر: سقّا و، ابراهیم: بنّا کرده اند

نشئه مى سازند رنگین، نغمه مى سازند خوش *** آتش قندیل و آب سُبحه، یک جا کرده اند

بوسه بر سنگ سیاه او به گستاخى مزن *** مردمان دیده را زین سرمه، بینا کرده اند

یوسفان را بر سر چاهش سبو بشکسته اند *** حوریان را در ره وادیْش، سودا کرده اند

قتل اسماعیل رمزى بود، این افشاگران *** لوح صحرا را به خون کشته انشا کرده اند

کعبه را، مستانه لبیّک آرم از میقات عشق *** کز الستم هم به این لبیّک گویا کرده اند

مستى ام تا پیشگاهى برده کز بس وسعتش *** خاک عقبى بر سر مشغول دنیا کرده اند

بر سر هر چشمه، خالى صد سبو مى کرده ام *** خضْر گم کرده ست راهى را که من طى کرده ام

(۳)

این قدَر دانم که با نظّار چشمم آشناست *** آن که حیران رخ اویم، نمى دانم کجاست؟

پاى تا سر محور نظّاره گشتم همچو شمع *** در نظر افزود، چندانى که از جسمم بکاست

سیل دیدار آمد و خاشاک هستى پاک برد *** این که اکنون غوطه در وى مى خورم، بحر فناست

خواب از آن آشفته تر دیدم که تعبیرش کنى *** بر نمى آرد قیامت سر ازین شورى که خاست

جملهْ اجزاى وجودم را منور ساخت عشق *** سایه پیش آفتاب و، مس به نزد کیمیاست

دارم از اقبال عشق، اندیشه آزادگى *** گر هوایى در سرِ سرو است، از باد صباست

بر سر مرغان وادى، گلفشانى مى کنم *** کز سرشکم در کف پا خار در نشو و نماست

در قیامت خونبهاى دیده گریان من *** دستگاه روز بازار شهیدان مناست

اى صبا خیز و، کف خاکى دگرزان کوبیار *** نور شد در دیده آن گردى که گفتى توتیاست

قطع گفتن کن که خاموشى درین صف واعظ ست *** ترک دانش کن که نادانى درین ره مقتداست

تا به صَدر آشنایى حیرت اندر حیرت ست *** دیده اى واکن که بینایى درین ره بینواست

از سرِ اخلاص پا بردار، مقصد در دلست *** از حضور دل زبان بگشا، اجابت در دعاست

طوف و سعى حاجیان، اظهار شوقى بیش نیست *** آن که من مى جویمش، نى در حرم نى در صفاست

از جهان، چندش که جستم هیچ بانگى برنخاست *** خُم که در میخانه پر گردید، از مى بى صداست

خیر بادى کعبه را گفتم که سنگ راه بود *** پى به دل بردم که راهش سوى آن درگاه بود

(۴)

گوشه اى خفتم که راهم را سر و پایان نبود *** لنگر افکندم، که کشتى در خور توفان نبود

مرغ بینش را شکستم پر، که طیْران کُند داشت *** رَخش دانش را بریدم پى، کزین میدان نبود

سر به سر بازار حکمت کور دیدم خلق را *** توتیاى حق شناسى در همه دکان نبود

شیشه بر صد کُه شکستم، باده موسى نداشت *** غوطه در صد بحر خوردم، چشمه حیوان نبود

اهل صحبت را زمعنى سبزه اى از گُل نرُست *** قوم وادى را، ز عرفان تَرّه اى بر خوان نبود

دیده یعقوب بر دیوار و در وا شد، دریغ! *** غیر بوى پیرهن در کلبه اَحزان نبود

دل به حسرت بر در از نظّاره مجلس گداخت *** جان به درگه سوخت کِش زین بیشتر فرمان نبود

تا نگه کردم، عنان بر تافت کز یک جلوه اش *** پارهْ پاره دل چو طور موسى عمران نبود

زخم زد، اما به جولانى ز خاکم بر نداشت *** کاین چنین گو، در خورِ آن دست و آن چوگان نبود

خون ما در گردن بیباک عشق در به در *** حسن تا در پرده بود، این فتنه در دوران نبود

در بُن هر خار، صد لیلىست از دیدار او *** وادى مجنون که مجنونى در او حیران نبود!

این حجاب از بودِ ما شد، ورنه پیش از ما و تو *** بُرقَع صورت به پیش چهره جانان نبود

پرده از عالم برافتد گر بر آید آشکار *** ما عدم بودیم آن روزى که او پنهان نبود

بر نتابد فرّ حق جز کبریاى احمدى *** غیر یک دل در دو عالم قابل جولان نبود

احمد مرسل که باطن، مشرق انوار داشت *** دوست را، آیینه بر اندازه دیدار داشت

(۵)

تا زمین شد مولد و مأواى خیر المرسلین *** صد شرف در منزلت بر آسمان دارد، زمین

این جهان در علم او: شاخ گیا و بوستان *** وین فلک با فضل او: بال مگس در انگبین۳۶

طورِ صد موسى برانگیزد ز خاک آستان *** شمع صد عیسى برافروزد به باد آستین

آب در جو داشت آن فصلى که عالم بود خاک *** دست در گل داشت آن روزى که آدم بود طین۳۷

شکل اول را چو کلک از آفرینش نقش بست *** زاو جوازِ آفرین مى خواست صورت آفرین!

صنع را مشّاطه کل، علم را آیینه دار *** در بر و پهلوى آدم، دیده حوّا را جنین

ذیل قدرش چهره آرا بود از اول خاک را *** گر نبودى سجده او، موى رُستى از جبین

گر نگرداند به آیین شریعت، چرخ را *** پنبه گردد باز تار و پود ایّام و سنین۳۸

منزلت بنگر که اقرارى به او، ایمان ماست *** رسم او ما راست مذهب، کار او ما راست دین

نزد عقل من ز تصدیق نبوّت برترست *** خصم اگر گوید کلام اوست قرآن مبین

گلْ نگار از جلوه اش، فرشِ رخ خُلد نعیم *** عطر روب از روضه اش، جاروب زلف حور عین

صورت شقّ القمر بر چرخ مى دانى چه بود؟ *** خاتمى مى کرد در انگشت، بشکستش نگین!

گر نیفتد سایه اش بر خاک، چندان دور نیست *** بى مکان راهم مکان شد، بى نشان را همنشین

چون سَبق کز طفل مانَد، مانْد ازو لوح و قلم *** چون قفس کز مرغ مانْد، ماند ازو عرش برین

گر به یک دم طى کند هفت آسمان، نبوَد عجب *** جبرییلش در رکاب ست و، بُراقش زیر زین

دیده اش از سرمه «مازاغ» روشن کرده اند *** منزلش در «لا نَبىَّ بعدى» معین کرده اند۳۹

براى آشنایى بیشتر با شرح احوال و آثار این سخنور توانا مى توانید به این منابع مراجعه نمایید:

دیوان نظیرى نیشابورى، و تذکره هاى: مآثر رحیمى، تألیف ملاعبدالباقى نهاوندى، ج ۳، ص ۱۱۵; کلمات الشعراء، تألیف محمّدافضل سرخوش، چاپ لاهور، به تصحیح صادق على دلاورى، ص ۱۱۲; مآثر الکلام، سروِآزاد تألیف میرغلامعلى آزاد بلگرامى، ص ۲۴ تا ۲۶; نتایج الافکار تألیف محمّد قدرت اللّه کوپاموى، چاپ بمبئى، ص ۷۲۳; تذکره الشعراء تألیف عبدالغنى خان فرخ آبادى، ص ۱۳۸; آتشکده آذر تألیف لطفعلى بیگ آذر بیگدلى، به تصحیح دکتر حسن سادات ناصرى، ج ۲، ص ۷۱۱ به بعد; شعرالعجم تألیف شبلى نعمانى، ترجمه محمّدعلى فخرداعى گیلانى، ج ۳٫

پی نوشت ها:

۱ ـ تذکره میخانه، به تصحیح گلچین معانى، ص ۷۸۶٫

۲ ـ مآثر رحیمى، ملا عبدالباقى نهاوندى، ج ۳، ص ۱۱۵ و ۱۱۷٫

۳ ـ اَعِزّه: عزیزان و بزرگان.

۴ ـ اکابر و اَصاغر: بزرگان و پایین مرتبگان.

۵ ـ عرفات العاشقین، تقى الدین اوحدى، تذکره میخانه، ص ۷۸۹ و ۷۹۰٫

۶ ـ دیوان نظیرى نیشابورى، به تصحیح دکتر مظاهر مصفا، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، ۱۳۴۰، ص ۶۵۲٫

۷ ـ مُبَرْهن: آشکار و روشن.

۸ ـ اَرغَن: ارغنون، یک نوع از سازهاى قدیمى ایران.

۹ ـ خواجه: مراد، وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله) است.

۱۰ ـ مُدوَّن: تدوین شده، به نظم و ترتیب در آمده.

۱۱ ـ حِصن مُحَصِّن: باروى بسیار محکم، قلعه مستحکم.

۱۲ ـ عَلَم مغفرت: پرچم آمرزش.

۱۳ ـ بهشت مُثمَّن: کنایه از هشت بهشت.

۱۴ ـ مُجیر: مجیرالدین بیلقانى از شعراى بلند آوازه شعر فارسى.

۱۵ ـ اَرْمَن: ارمنستان.

۱۶ ـ دیوان نظیرى نیشابورى، به تصحیح دکتر مظاهر مصفا، ص ۴۴۷ تا ۴۵۰٫ نظیرى این چکامه شیوا را به هنگام ترک گجرات و عزیمت به ناحیه خراسان و نیشابور سروده و ارادت قلبى خود را نسبت به رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و خاندان مکرّم آن حضرت به تصویر کشیده است. همان مأخذ، ص ۴۴۷٫

۱۷ ـ یعنى: وجود نازنین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در شب معراج بر رستگارى امت خود اصرار ورزیده و مورد قبول حضرت حق قرار گرفته است.

۱۸ ـ در محلّ احتضار: به هنگام جان سپردن.

۱۹ ـ مولا: در اینجا کنایه از وجود حضرت بارى تعالى است.

۲۰ ـ مُعانِد: دشمن، کینه توز.

۲۱ ـ نُزلْ: روزى، رزق، آن چه در پیش مهمان نهند از براى خوردن.

۲۲ ـ اَحِبّا: دوستداران.

۲۳ ـ اِفْنا: فانى ساختن.

۲۴ ـ زُلّ: لغزش، خطا.

۲۵ ـ صِلَت: صله، جایزه.

۲۶ ـ دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۴۸۶ تا ۴۹۱٫

۲۷ ـ خونْ گِرى: خون گریه کن.

۲۸ ـ ساغرى: تیماج، چرم گرانبها که کتاب را با آن جلد مى کردند، کفش مخصوص، نوعى قماش.

۲۹ ـ جِبهت: جبهه، پیشانى، جِبهتْ گسترى: پیشانى خود را بر خاک راه مجبوب نهادن.

۳۰ ـ جذْبى: جذبه اى، کششى.

۳۱ ـ کِش: که او را.

۳۲ ـ این هند جگر خوار: کنایه از دنیاى غدّار جفا پیشه است.

۳۳ ـ دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۴۹۴ تا ۵۰۱٫

۳۴ ـ بَرَهْمن: به ضرورت شعرى در اینجا باید به سکون حرف دوم تلفظ شود.

۳۵ ـ بسمل: مرغِ سر بریده.

۳۶ ـ انگبین: شهد، عسل.

۳۷ ـ طین: گِل.

۳۸ ـ سنین: سال ها.

۳۹ ـ دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۵۳۹ تا ۵۴۸٫