محتشم کاشانى

کمال الدین على محتشم کاشانى (متوفاى ۹۹۶ هـ  . ق) فرزند خواجه میراحمد از شعراى پرآوازه سده دهم هجرى است که در دوره شاه طهماسب اول صفوى (۹۳۰ ـ ۹۸۴هـ  . ق) مى زیسته و ترکیب بند عاشورایى او در شمار آثار ماندگارى است که در حافظه تاریخى شعر و ادب ایران براى همیشه مانده و او را به عنوان قافله سالار شعر عاشورا در زبان فارسى مطرح کرده است.

با اینکه دوره صفویه عصر سبک اصفهانى (هندى) بوده و اغلب شعرا در این سبک نوین شعرى طبع آزمایى مى کردند، ولى محتشم کاشانى به آمیزه اى از سبک عراقى و سبک وقوع نظر داشته است.

شاهد صادق بر اثبات این مدعا ۶۴ غزلى است که محتشم در رساله جلالیه به عدد ابجدى «جلال» در سبک وقوع سروده و با ظرایف سبک عراقى آن ها را زینت داده است، و غزلیاتى که در رساله نقل عشاق خود دارد، بر آمیزه اى از همین دو سبک شعرى استوار است که گه گاه رگه هاى روشنى از سبک واسوخت نیز در آن ها خودنمایى مى کند۱. وى در سایر قالب هاى شعرى سروده هایى دارد که بر مؤلفه هاى سبک عراقى مبتنى است.

محتشم برادرى داشته که به لحاظ عاطفى سخت به وى دل بسته بوده ولى با مسافرتى که برادرش به هند مى کند و در همان جا بدرود حیات مى گوید، کار بر او دشوار مى شود به طورى که محتشم در چند مورد منظوماً از پادشاه هند درخواست مى کند که برادرزاده اش را به کاشان رهسپار سازد تا مرارت مرگ برادر را بتواند تحمّل کند. براى نمونه ابیاتى از یک قصیده او را که در ستایش مرتضى نظام شاه بحرى سروده و خواسته خود را با وى در میان نهاده، نقل مى کنیم:

زهى محیط شکوه تو را، فلک معبر *** سفینه جبروت تو را، زمین لنگر …

چنان شده ست جهان فراخ بر من تنگ *** که در بدن نفسم را نمانده راه گذر …

گهى ز فوت برادر، غمى برابر کوه *** دل مرا ز تسلط نموده زیر و زبر

گهى ستاده مجسّم به پیش دیده و دل *** پسرْ برادرم، آن کودک ندیده پدر

که در ولایت هند از عداوت گردون *** فتاده طفل و یتیم و غریب و بى مادر…

سپهرْ مرتبهْ شاها! بربّ ارض و سما *** به شاه غایب و حاضر، خداى جنّ و بشر

به شاه تخت رسالت، محمّد عربى *** حریف غالب چندین هزار پیغمبر

به جوشن تن خیرالبشر، علىِّ ولىّ *** حصار قلعه دین، فاتح درِ خیبر

که: نور چشم من آن کودک یتیم و غریب *** که دامن دکن از آب چشم او شده تر

به لطف سوى منش کن روان که باقى عمر *** مرا به بوى برادر چو جان بوَد در بر۲

ظاهر! محتشم فرزند پسرى نداشته و تنها امید او این بوده است که با آمدن برادرزاده اش از هند، هم غم مرگ برادر خود را به دست فراموشى بسپارد و هم از برادرزاده خردسال خود همچون فرزند دلبندش پرستارى کند.

محتشم سرانجام به سال ۹۹۶ هـ  . ق در زادگاه خود سیر برزخى خود را آغاز مى کند و کالبد خاکى او در همان جا بر خاک سپرده مى شود که در حال حاضر مزار اهل نظر و صاحب دلان است. وى با حکیم رکن الدین مسعود کاشانى متخلص به (رکنا) و (مسیحفصیح معمّایى کاشانى، عشقى کاشانى، مولانا حیرتى، منصورى کاشانى، ملاحامدى کاشانى، ضمیرى اصفهانى، مقصود کاشانى، مولانا نعمتى، سنجر کاشانى، میر معزالدین محمّد کاشانى، وحشى بافقى و غضنفر کلجارى معاصر و معاشر بوده است.

محتشم کاشانى در قصیده رساى توحیدى خود به اقتضاى کلام از عجایب عالم آفرینش سخن مى گوید و غرایب عالم صنع را به تصویر مى کشد و از معجزات انبیاء سخن به میان مى آورد. این قصیده سه بار تجدید مطلع شده و ما به نقل ابیاتى از آن بسنده مى کنیم:

نفیر مرغ سحرخوان چو شد بلندْ نوا *** پرید زاغ شب از روى بیضه بیضا …

به عهد شَیب۳، ز هم خوابه عقیمُ الطبّع۴ *** به حضرت زکریّا دهنده یحیى

زا بر صلب بشر، قطره نا چکانیده *** صدفْ گرانْ کنِ مریم ز گوهر عیسى

به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسل *** محمّد عربى، شاه یثرب و بطحا

شکاف در قمر افکن به آسمان بلند *** به دهر، غلغله افکن ز بانگ و اعجبا!

مزاج آتش سوزنده را، رماننده *** ز قصد موى دلاویزْ بوى آن مولا

براى گفتن تسبیح خویش، در کف وى *** زبانْ دهنده و ناطق کننده حصبا۵

مکان دهنده آن مهر منجلى در غار *** کشان ز تار عَناکِب۶ بر او نقاب خفا

سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجز *** برِ کمینه۷ مُحُبّش به کورى اعدا

به دست خادم وى، چوبى از اراده او *** بدَل کنند به شمع منیر شعشعه زا …

برآورنده ز حَنّانه، دور ازو ناله *** چو تکیه گاه دگر شد ز منبرش پیدا

زبان به برّه بریان دهنده، تا نشود *** ز شکّر «اَنا اَمْلَح» دهانْش زهر آلا …

به سرعتى گذراننده اش ز هفت سپهر *** براى گفتن اسرار خود شب اسرى

به هر چه نزد تو دارد نشان خیر و بهى *** به هر که پیش تو از اهل عزّت است و بها

که: چون لواى شفاعت نهى تو بر سرِ دوش *** دوانى اهل گنه را به ظلّ آل عبا

چنان کنى که شود (محتشم) طفیل همه *** یکى ز سایه نشینان آن خجستهْ لوا

که جرم کافر صد ساله مى توان بخشید *** به یک شفاعت او، یا رسول! اِشْفعْنا۸

محتشم، قصیده شیواى دیگرى دارد مُردَّف به ردیف «آفتاب» در ستایش حضرت ختمى مآب(صلى الله علیه وآله) که حسن ختام این مقال را با نقل آن رقم مى زنیم:

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

از بس که چهره سود تو را بر در آفتاب *** بگرفته آستان تو را بر زر، آفتاب

از بهر دیدنت، چو سراسیمهْ عاشقان *** گاهى ز روزن آید و گاه از در آفتاب

گرد سر تو شب پره شب پر زند، نه روز *** کز رشگ آتشش نزند در پر، آفتاب

گر پا نهى ز خانه برون با رخِ چو مهر *** از خانه سر به در نکند دیگر آفتاب

گَرد خجالت تونشوید ز روى خویش *** گردد اگر که ریگِ تَهِ کوثر، آفتاب

از بس فشردن عرق انفعال تو *** در آتش ار دَود، به در آید تر آفتاب!

گویى محلّ تربیت باغ حسن تو *** معمار: ماه بوده و، بازى گر: آفتاب

آیینه نهفته در آیینه دان شود *** گیرد اگر به فرضْ تو را در بر آفتاب

از وصف جلوه قدِ شیرینْ تحرّکت *** بگداخت مغز در تن بى شکّر، آفتاب

گر ماه در رخَت به خیانت نظر کند *** چشمش برون کند به سرِ خنجر، آفتاب

نعلى ز پاى رخْش تو افتد اگر به ره *** بوسد به صد نیاز و، نهد بر سر آفتاب

از رشگ خانه سوز تو اى شمع جان فروز *** آخر نشست بر سر خاکستر، آفتاب

صورتْ نگار شخص ضمیر تو، بوده است *** در دوده سر قلمش مُضْمَر۹، آفتاب

نبوَد گر از مقابله ات بهره ور کز آن *** پیوسته چو هلال بود لاغر آفتاب

در آفتاب، رنگ ز شرم رخَت نماند *** مثل گلِ نچیده که ماند در آفتاب

در روز ابر و باد گر آیى برون ز فیض *** از ابر، ماه بارد۱۰ واز صَرْصَر۱۱ آفتاب

بهر کتاب حسن تو بر صفحه فلک *** مى بندد از اشعّه خود مَسْطَر۱۲، آفتاب

دى کرد آفتابْ پرستى سؤال و، گفت: *** وقتى که داشت جلوه بر این منظر آفتاب

از گوهر یکانگى ار کامیاب نیست *** پس دارد از چه رهگذر این جوهر آفتاب؟

دادم جواب و، گفتم: ازین رهگذر که هست *** جاروبِ فرش درگه پیغمبر، آفتاب

مُهر نگین حسن تواَش خواندَمى۱۳ نه مهر *** کردى اگر خوشامد من، باور آفتاب

گر از تنور حسن تو انگشتْ ریزه اى *** بر آسمان برند، بچربد بر آفتاب …

در روضه اى اگر بنشانى به دست خویش *** نخلى، شکوفه اش بود: انجم، بَر: آفتاب

از نقش نعل توسن۱۴ جولانْ گرت، زمین *** گشت آسمان و، انجم آن اکثر آفتاب!

گنجى نهاد حسن به نامت، که بر سرش *** گردید طالع از دهن اَژدر۱۵، آفتاب

در پاى صولَجان۱۶ تو افتاد همچو گوى *** با آن که مهتریْش بود در خور، آفتاب

هنگام باد، روى تو بر هر چمن که تافت *** گل هاى زرد را همه کرد اَحمر۱۷، آفتاب

مه، افسر غلامى اَت از سر اگر نهد *** همچون زنان کند به سرش معجر، آفتاب

بشکست سدّ شش جهت و، در تومَه گریخت *** چون مهره اى برون شده از ششدَر۱۸، آفتاب …

نعلَین خود دهش به تصدّق۱۹ که بردرت *** در سجده است با سرِ بى افسر، آفتاب

بیند زمانه شکل دو پیکر۲۰ اگر به فرض *** خیزد ز خواب با تو ز یک بستر آفتاب …

شب نیست۲۱ کز شفق نزند ز احتساب او *** آتش به چنگِ زُهره خُنیاگر آفتاب

ریزد به پاىِ امّت او، اشک معذرت *** بر حشر گاه۲۲، گرم بتابد گر آفتاب

فردا شراب کوثر ازو تا کند طمع *** حال از هوس نهاده به کف ساغر آفتاب

از حسن هست اگر چه درین شعر خوشْ ردیف۲۳ *** زینت دهِ سپهر فصاحت، هر آفتاب

کوته کنم سخن که مباد اندکى شود *** بى جوهر، از قوافى کمْ زیور، آفتاب

سلطان بارگاه رسالت، که سوده است *** بر خاک پاش، ناصیه۲۴ انور آفتاب

شاه رسل، وسیله کل، هادى سبُل *** کز بهر نعت اوست برین منبر۲۵، آفتاب

یَثربْ حرم، محمّد بطحایى، آن که هست *** یک بنده بردرش مه و، یک چاکر آفتاب

بالائیان چو خطّ غلامى به وى دهند *** خود را نویسد از همه پایین تر، آفتاب

از بنده زادگانشْ یکى مه بود، ولى *** ماهى که باشدش پدر و، مادر: آفتاب

نعل سُمِ بُراق وى آماده تا کند *** زر، بَدْره بَدْره۲۶ ریخته در آذر آفتاب

در جَنب مطبخش تَل خاکسترى است چرخ *** یک اخگر اندر آن: مه و، یک اخگر: آفتاب

تا شغل بندگیْش گزید از براى خویش *** گردید برگزیده هفت اختر، آفتاب

خود را بر آسمان نُهم بیند، ارشود *** قندیل طاق درگه آن سرور، آفتاب

یک ذره نور از رخ او وام کرده است *** از شرق تا به غرب، ضیاگسترْ آفتاب

شاه شتر سوار چو لشکر کشى کند *** باشد پیاده عقب لشکر، آفتاب

خود را اگر ز سلک سپاهش نمى شمرد *** هرگزنمى نهاد به سر مغفر۲۷، آفتاب

در کشورى که لَمعه فروشَد جمال او *** باشد شبَه فروش۲۸ در آن کشور، آفتاب

از خاک نوربخش رهت این صفا و نور *** آورده، ذرّهْ ذرّه به یکدیگر آفتاب

یا سیّد الرّسُل! که سپهر وجود را *** ایشان۲۹ کواکب اند و، تو دینْ پرور: آفتاب

یا مالکَ الاُمَم! که به دعوىّ بندگیْت *** بنوشته از مبالغه، صد محضر۳۰ آفتاب

آن ذرّه است (محتشم) اندر پناه تو *** کاویخته به دست توسل، در آفتاب

ظلّ هدایتش به سرافکن، که ذره را *** ره گم شود، گرش نبوَد رهبر آفتاب

تا در صف کواکب و در جَنب۳۱ عترتت *** گاهى نماید اکبر و، گه اصغر آفتاب۳۲

دیوان اشعار محتشم کاشانى در دو مجلّد به سال ۱۳۸۰ تحت عنوان هفت دیوان محتشم کاشانى شامل: دیوان هاى شیبیّه، شبابیّه، صبائیّه، جلالیّه، نقل عشاق، ضروریات و معمیّات با تصحیح و تعلیقات آقایان دکتر عبدالحسین نوایى و مهدى صدرى توسط مرکز نشر میراث مکتوب چاپ و منتشر شده و از منابع مهمى است که مى تواند مورد استفاده ادب پژوهان قرار گیرد.

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توان از این منابع بهره برد:

تاریخ ادبیات ایران، هرمان اته، ص ۱۹۲; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ص ۱۵۹; تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۸۵; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۴۷۸; قاموس الاعلام، ج ۶، ص ۴۱۷۴; مجمع الخواص، ص ۱۴۷; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۷۱; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۴۶۰; آتشکده آذر، ص ۲۵۳; تذکره نصرآبادى، ص ۴۷۲; دویست سخنور، ص ۳۷۰ تا ۳۷۲; هفت دیوان محتشم کاشانى، به تصحیح آقایان دکتر عبدالحسین نوایى و مهدى صدرى در دو جلد; دیوان مولانا محتشم کاشانى به کوشش آقاى محمّدعلى گرگانى.

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان مولانا محتشم کاشانى، به کوشش مهرعلى گرگانى، تهران، انتشارات محمودى، بى تا، ص ۲ تا ۵۲ و ص ۵۸ تا ۱۲۱.

۲ ـ همان، ص ۱۸۳ تا ۱۸۷.

۳ ـ عهد شَیب: روزگار پیرى.

۴ ـ عقیمُ الطّبع: نازا، عقیم.

۵ ـ حصبا: سنگ ریزه.

۶ ـ عَناکب: عنکبوت ها.

۷ ـ برِکمینه: نزد کمترین.

۸ ـ دیوان مولانا محتشم کاشانى، ص ۱۲۶ و ۱۲۸ و ۱۲۹ و ۱۳۸; هفت دیوان محتشم کاشانى به تصحیح دکتر عبدالحسین نوایى و مهدى صدرى، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، چاپ اول، ۱۳۸۰، ج اول، ص ۲۵۶ تا ۲۸۲.

۹ ـ مُضمَر: پوشیده، پنهان.

۱۰ ـ در متن «ما بارد» آمده که تصحیح قیاسى شد.

۱۱ ـ صَرْصَر: باد تند و توفان ویران گر.

۱۲ ـ مَسْطر: صفحه مقوایى که بر روى آن به جاى سطرها ریسمان دوخته شده و خطاطان آن را زیر ورق گذارند و روى هر سطر ریسمان دست کشند تا جاى آن بر کاغذ بماند و بر روى آن سطرى نگارند.

۱۳ ـ در متن «خواندى» آمده که اصلاح شد.

۱۴ ـ توسن: مَرکب ره وار و تیزرو.

۱۵ ـ اَژدر: اژدها.

۱۶ ـ صولجان: چوگان.

۱۷ ـ اَحمر: سرخ.

۱۸ ـ ششدر: اصطلاحى است در بازى نرد که مهره هاى حریف در چنگ حریف دیگر گرفتار مى شوند.

۱۹ ـ به تصدُّق: به رسم صدقه.

۲۰ ـ دو پیکر: یا دو برادران، نام ستاره اى است.

۲۱ ـ شب نیست: شبى نیست.

۲۲ ـ حشرگاه: محشر.

۲۳ ـ شعر خوشْ ردیف: منظور همین قصیده است که مردَّف به ردیف زیباى «آفتاب» مى باشد.

۲۴ ـ ناصیه: جبین، پیشانى.

۲۵ ـ برین منبر: کنایه از همین قصیده است.

۲۶ ـ بَدْرِه بَدْرِه: کیسهْ کیسه.

۲۷ ـ مغفَر: کلاه خود.

۲۸ ـ شَبَه فروش: کسى که خرمهره فروش است.

۲۹ ـ ایشان: کنایه از پیمبران الهى است.

۳۰ ـ محضر: نوشته، قباله، سند کتبى.

۳۱ ـ جَنْب: جوار، کنار.

۳۲ ـ یعنى: گاهى تو را از آفتاب برتر و بالاتر معرفى کند، و گاهى آفتاب را از تو کوچکتر نشان دهد.

رک: دیوان مولانا محتشم کاشانى، ص ۱۳۹ تا ۱۴۱; هفت دیوان محتشم کاشانى، ج اول، ص ۲۸۲ تا ۲۸۸.

منبع: سیری در قلمروی شعر نبوی