پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام »

لجبازى گروهى نادان در برابر پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله

اشاره:

در تفسیر برهان نقل گردیده است که: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در مکه در آستانه کعبه نشسته بود، گروهى از قریش اطراف وى را گرفتند. از آنان بود: ولید بن مغیره مخزومى، ابوبخترى پسر هشام، ابوجهل فرزند هشام، عاصم بن وائل سهمى، عبداللَّه فرزند ابى امیه مخزومى و دیگران که تعدادشان زیاد بود.

رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله با یک نفر دیگر از یارانش کتاب خدا را براى آنان مى‏خواند و فرمان خدا را برایشان ابلاغ مى‏کرد. آنان به یکدیگر گفتند: آیین محمّد توسعه و گسترش یافته و سخنانش ارج و عظمت خاصى به خود گرفته، بیایید تا عرصه را بر وى تنگ ساخته و توبیخ و ملامتش کنیم. به باد انتقام و مذمتش بگیریم، براهین و دلایلى علیه وى اقامه نموده و سخنانش را باطل سازیم تا در پیش یارانش از عظمت و موقعیت وى کاسته شود و گفتارش از ارج و ارزش بیفتد، و از مسیرى که در پیش دارد باز گردد، از گمراهى و ضلالتش دست بردارد و از سرکشى و طغیانش نادم شود. اگر از این راه توانستیم او را از مسیر باطلش برگردانیم چه بهتر و اگر نتوانستیم در آن صورت باید راه دیگرى بپیماییم و با شمشیرهاى آخته بر وى بتازیم و نابودش سازیم.

سخن که به اینجا رسید ابوجهل گفت: کیست که این مأموریت را بعهده بگیرد و با محمّد به گفتگو بپردازد و او را محکوم و مجاب سازد؟ عبداللَّه ابن ابى امیه براى این کار داوطلب شد و گفت: من حاضرم که این مأموریت را به عهده بگیرم! آیا نمى‏خواهید مرا بر این کار انتخاب کنید؟ در حالى که من هماوردى اصیل و شریفم و سخنورى بسنده و پاسخگو! ابوجهل گفت: آرى مى‏پذیرم و تو را براى این کار انتخاب مى‏کنم همگان پیش وى روید و رشته سخن را عبداللَّه به دست گیرد.

از همان جا پیش رسول اکرم رفتند و عبداللَّه چنین سخن آغاز نمود. اى محمّد! راستى که مقام بس بلند و عظیمى را ادعا مى‏کنى، سخن بس بزرگ و شگفت انگیزى به زبان مى‏رانى و مى‏گویى که تو رسول رب العالمین و پیامبر پروردگار جهانى. به پروردگار خلق و آفرینش، و به خداوندگار جهان هستى نمى‏سزد که همچو تو پیامبر و نماینده‏اى داشته باشد، زیرا تو همانند ما بشرى. این پادشاهان روم و ایرانند که نمایندگان آنان داراى ثروت عظیم، شخصیت بزرگ، خانه‏هاى پر شکوه و کاخ‏هاى مجلل، خیمه و خرگاه عالى و اشرافى، صاحب بندگان و خدمتگزاران فراوان و متعدد هستند. آیا پروردگار جهانیان که برتر از این ملوک و سلاطین است و آنان بندگان اویند، نباید نماینده وى برتر از نماینده آنان باشد؟ اگر خداوند بخواهد پیامبرى به سوى ما برانگیزد ثروتمندترین، مقتدرترین، و حرفه‏ترین کس را از میان ما انتخاب مى‏کند نه فقیرترین و ناشناسترین را. پس چرا این قرآن که مى‏گویى از سوى خداست بر عظیم‏ترین مردم شهر بزرگ نازل نگردیده است؟! چرا قرآن بر ولید ابن مغیره در مکه و یا عرفه بن مسعود ثقفى در طائف که سرشناسترین و ثروتمندترین عربند، فرو نیامده است؟ سخن عبداللَّه که به دینجا رسید پیامبر فرمود: اى بنده خدا آیا سخنت به پایان رسید؟

عبداللَّه گفت: بله سخنم به پایان رسید و در پایان سخنم اضافه مى‏کنم که ما به تو ایمان نمى‏آوریم مگر اینکه در همین سرزمین مکه چشمه‏هایى براى ما جارى کنى زیرا زمین مکه ناهموار و سنگلاخ است و از دره‏ها و کوه‏ها تشکیل یافته است، تو باید آن را هموار سازى و چشمه‏ هایى از آن براى ما جارى کنى، زیرا که به این چشمه‏ها بسیار نیازمندیم یا باغهاى خرما وانگور داشته باشى که نهرهاى آب در میان آنها جارى گردد. از این باغ هم خود استفاده کنى و هم به دیگرى بهره رسانى و یا آسمان را قطعه قطعه بر سر ما فرود آرى. چنانکه تو خود گوئى که: اگر قطعاتى از آسمان بر سر آنان فرود آید مى‏گویند چیزى نیست ابرى است متراکم و درهم ریخته شاید ما نیز همان سخن را بگوییم.

عبداللَّه گفتارش را بدین گونه ادامه داد: اگر همه این کارهارا انجام دهى باز ما به تو ایمان نمى‏آوریم مگر اینکه خدا و فرشتگان را در برابر ما بیاورى و در برابر ما قرار دهى تا آنها را از نزدیک ببینم و قبولشان کنیم و یا خانه‏اى از طلا براى خود به وجود بیاورى و براى ما نیز از ان بخشش کنى و ما را غنى و بى نیاز سازى تا شاید طغیان کنیم زیراکه تو خود مى‏گویى انسان که خود را بى‏نیاز دید طغیان مى‏کند و یا به آسمان پرواز کنى و تنها با پرواز کردن نیز به تو ایمان نمى‏آوریم مگر ایکه نامه‏اى از سوى خدا براى ما بدین مضمون نازل کنى که این نامه‏اى است خداوند به سوى عبداللَّه بن ابى امیه محزونى و یارانش تا به محمّد بن عبداللَّه ایمان بیاورند زیرا که وى پیامبر من است و گفتار وى را تصدیق کنند زیرا گفتار وى سخن و گفتار من است عبداللَّه در پایان سخنش افزود:

اى محمّد! اگر همه آنچه را گفتم انجام دهى حال نمى‏دانم که به تو ایمان بیاورم یا نه، زیرا اگر ما را به آسمانها بالا ببرى و درهاى آسمان را به روى ما بگشایى و درون آن واردمان بسازى باز هم خواهیم گفت که شاید ما را سحر کرده‏اى و چشمانمان را بسته‏اى. رسول اللَّه فرمود: خداوندا! تو به هر سخنى شنوایى و از همه چیز آگاه و بر گفتار بندگانت دانا. سپس فرمود: اما گفتار تو که مى‏گویى پادشاهان ایران و روم استانداران، فرمانداران و نمایندگانشان را از افراد مقتدر و ثروتمند انتخاب مى‏کنند. گرچه به جاى خود درست و بجاست ولى حساب خدا از حساب آنان جداست، او در حکومت خود تدبیر و تقدیر خاصى دارد، در راه اداره امور جهان از افکار و امیال شما پیروى نمى‏کند آنچه را که مى‏خواهد انجام مى‏دهد و هر طور که بخواهد فرمان مى‏راند. اگر پیامبران خدا داراى کاخهاى مجلل بودند و در آنها مى‏غنودند و یا بندگان و خدمتگزارانى داشتند که بدان وسیله احساس غرور و برترى مى‏نمودند و از مردم فاصله مى‏گرفتند، آیا در این صورت دستگاه رسالت ضایع و بى نتیجه نمى‏گردید؟ و چرخ هدایت و رهبرى به کندى و رکود نمى‏گرایید؟

و اما گفتار تو که مى‏گویى: اگر تو پیامبر بودى فرشته‏اى با تو مى‏بود که به نبوت تو شهادت دهد و آن را با چشم خود مى‏دیدیم و شهادتش را حضوراً مى‏شنیدیم سخنى است بس شگفت‏انگیز زیرا: اولاً فرشته قابل درک و دیدن نیست تا تو بتوانى آن را مشاهده کنى. فرشته به مانند همین هواست که وجود عینى و ظاهر ندارد. ثانیاً بر فرض اگر نیروى دیدتان قوى گردد و بتواند فرشتگان را مشاهده کند حتماً خواهید گفت این فرشته نیست بلکه بشر است زیرا اگر فرشته براى شما ظاهر شود به صورت همان بشر که با او انس و الفت دارید ظاهر مى‏گردد تا بتوانید با او سخن بگویید و گفتار او را در باره شهادت بفهمید، دراین صورت هم خواهید گفت که او بشرى بیش نیست و به دروغ به نام یک فرشته به نفع تو شهادت و گواهى مى‏هد.

و اما گفتار تو که: مرا به سحر متهم مى‏سازى و مى‏گویى تو سحر زده هستى، بسیار سخن نابجایى است، زیرا چگونه مى‏توانید مرا سحر زده بنامید در صورتى که شما خود مى‏دانید که من در عقل و تشخیص از شما برترم؟

آیا از آن روز که من هستى به خود گرفتم تا امروز که چهل سالگى را پشت سر گذاشتم جرم و خطایى از من دیده‏اید؟ و یا دروغ و یا سخن زشتى از من شنیده‏اید؟ و یا عملى به خلاف عقل و تفکر از من سر زده است؟ اگر کسى در این مدت طولانى تا این حد از خطا و اشتباه و از لغزش محفوظ و مصون بماند و در تمام دوران زندگى با آن همه فراز و نشیبى که دارد کوچکترین گناه و معصیتى از وى سر نزد، آیا به گمان شما چنین انسانى به نیروى خود اتکا دارد و یا به یک نیروى معنوى و الهى؟ و اما آنچه که مى‏گویید: این قرآن به یک مرد سرشناس و مقتدر و ثروتمندى از دو شهر معروف نازل نگردیده است، پاسخ این سؤال و یا اعتراض روشن است زیرا خداوند عظمت و کمال انسانى را در مال و ثروت نمى‏داند، چنانکه شما مى‏پندارید، به مال و منال دنیا کوچکترین ارزش وارجى نمى‏نهد چنانکه که شما ارزش قایلید و از کسى نمى‏ترسد چنانکه از افراد مقتدر بیمناکید و با چشم عظمت و بزرگى به آنان مى‏نگرید و اینگونه افراد را به هر مقام و منصبى حتى به رسالت و نبوت نیز لایق و برازنده مى‏دانید و اما آنچه مى‏گویید:

به تو ایمان نمى ‏آوریم تا چشمه ‏هائى از زمین براى ما جارى سازى، سخنى نیست که بر پایه منطق استوار باشد و از عقل و تفکر سرچشمه گیرد. زیرا در این بخش از سخن، معجزاتى را درخواست مى‏کنید که هیچ یک از آنها قابل عمل نیست زیرا قسمتى از آنها اگر هم انجام گیرد نمى تواند دلیل پیامبرى باشد، محمّد رسول اللَّه برتر از آن است که از نادانى و جهالت مردم سوء استفاده کند، آنچه را که دلیل نبوت نیست دست آویزى براى خود قرار دهد و رهبرى خویش را بر آن مستند سازد.

قسمت دوم این معجزات درخواستى تو طورى است که اگرانجام گیرد موجب هلاکت تو خواهد بود در صورتى که پیامبر براى اثبات حقیقت و ایجاد ایمان در دل مردم معجزه را نشان مى‏دهد نه براى هلاکت و نابودى آنان، تو با خواستن این معجزه در واقع هلاکت خویش را درخواست مى‏کنى خداوند بر بندگانش مهربانتر و بر صلاحیت آنان داناتر از آن است که در اثر درخواست جاهلانه آنان را به ورطه هلاکت و بدبختى رهسپارشان سازد.

قسمت دیگر معجزات درخواستى تو از حیطه امکان و وجود به دور است و اصلا قابل امکان و عمل نیست تا طبق درخواست تو انجام گیرد مانند دیدن خدا و فرشتگان و آوردن نامه کتبى و دستخطى از سوى خدا.

قسمت چهارم درخواستهاى تو طبق اعتراف صریحى که تو خود دارى جز عناد و لجاجت و جز به باد مسخره گرفتن حقیقت، انگیزه دیگرى ندارد،  حق جویى و حقیقت‏یابى در میان نیست، پس بنابراین آوردن چنین معجزه، عملى است بیهوده، خدا و پیامبرش برتر از آنند که به عناد و لجاجت یک مشت مردم عنود و بوالهوس ارج نهند و با درخواست آنان، به یک عمل عبث و بیهوده دست بیالایند. کوتاه سخن اینکه این درخواستهاى تو جز بهانه‏جویى چیز دیگرى نیست، این است که جواب مثبت و عملى ندارد و اینک جواب منفى تک تک آنها: اما درخواست تو اى عبداللَّه! که مى‏گویى »از زمین چشمه‏هایى جارى ساز و یا تو باید باغ و بوستان و نهرهاى آب داشته باشى این درخواستهاى تو از جهل و نادانى تو سرچشمه مى‏گیرد تو از معجزات خدا بى خبرى و ناآگاه. اگر من این کارها را انجام دهم و همه آنچه را که تو گفتى داشته باشم آیا به گمان تو پیامبر خواهم بود؟! این درخواستهاى تو به مانند آن است که بگویى اگر برخیزى و راه بروى نبوت تو را مى‏پذیرم!! آیا تو و یارانت باغها و بستانها در طائف ندارید و در آن باغ و بستانها نهرها جارى نیست؟ آیا شما با داشتن آن پیامبر شده‏اید تا من نیز با داشتن باغ و بستان پیامبر باشم؟

و اما درخواست تو که مى‏گویى: »آسمان را قطعه قطعه کن و بر سر ما فرود آر« آیا در این صورت مرگ و هلاکت شما قطعى نخواهد بود؟ شما با این

درخواست‏هایتان مى‏خواهید پیامبر خدا شما را نابود کند؟ ولى وى مهربانتر از آنست که شما مى‏پندارید، او شما را نابود و هلاک نمى‏سازد بلکه براى هدایت شما دلایلى از سوى خدا برایتان نشان مى‏دهد. ولى به این حقیقت توجه داشته باشید که حجج و دلائل پرودگار دلخواه بندگانش نیست که هر چه را بخواهند آن را انجام دهد. زیرا شاید انسان در این مورد، صلاح و فساد خویش را تشخیص ندهد و آنچه را که صلاحش در آن نیست درخواست کند. اى عبداللَّه آیا تا به حال دیده‏اى که طبیبى به دلخواه بیمار براى وى دارو تجویز کند؟ و یا دیده‏اى که قاضى به دلخواه طرف دعوى و مدعى و شاکى دلیل بخواهد؟

اما درخواست تو که مى‏گویى: خدا و فرشتگان او را براى ما بیاور تا آنان را ببینم و شهادتشان را بر نبوت تو حضورا بشنویم« با این سخن چیزى را درخواست مى‏کنى که از دایره امکان بیرون است زیرا بدیهى است که خداوند مانند انسان نیست که بیاید، برود، حرکت کند، در برابر چیزى قرار گیرد و دیده شود، پس شما این چنین امر محال را که شدنى نیست درخواست مى‏کنید؟!

و اما درخواست تو اى عبداللَّه که مى‏گویى یا خانه‏اى از طلا داشته باشى اینکه دلیل نبوت نمى‏تواند باشد، آیا شنیده‏اى که پادشاهان مصر خانه ‏هایى از طلا دارند؟

عبداللَّه گفت: آرى.

رسول اللَّه فرمود: آیا آنان با داشتن آن خانه‏هاى طلایى به مقام نبوت رسیده‏اند؟

عبداللَّه پاسخ داد: خیر.

رسول اللَّه افزود: پس داشتن خانه طلایى، محمّد را نیز نمى‏تواند به مقام پیامبرى برساند، محمّد نمى‏خواهد از جهل تو سوء استفاده کند با طلا و خانه‏هاى طلایى نبوت خود را براى تو اثبات کند. و اما درخواست تو اى عبداللَّه که مى‏گویى: »به آسمان پرواز کن« و سپس اضافه مى‏کنى تا نامه‏اى از سوى خدا براى ما نیاورى به تو ایمان نمى‏آوریم.« این هم یک بهانه‏جویى بیش نیست زیرا پرواز کردن به آسمانها سخت‏تر از فرو آمدن است تو خود که مى‏گویى: به آسمان پرواز کردن موجب ایمان آوردن من نخواهد بود« پس با این حال از آسمان نازل شدن و نامه آوردنم چگونه موجب تصدیق و ایمان آوردن تو خواهد گردید؟

وانگهى تو در آخر سخنت به صراحت اعتراف مى‏کنى بر اینکه با همه اینها باز معلوم نیست که تو را تصدیق کنیم یا نه! پس تو در برابر حجت خدا عناد و لجاجت مى‏ورزى تو و یارانت افراد لجوج و بهانه‏جو و عنودى بیش نیستند، جواب تو همان است که خدا مى‏فرماید:

بگو اى محمّد! خداوند پاکیزه و منزه است (از آنچه مى‏پندارند) من نیستم جز بشرى پیامبر، پس به من نمى‏رسد که به خداوند فرمان صادر نمایم و به دلخواه خود معجزاتى را از وى درخواست کنم.

 منبع :  داستانهای قرآنی  ،غلام رضا نیشابوری