كشيش بزرگ تگزاس چگونه مسلمان شد؟

إنّكَ لا تَهدي مَن أحببْتَ وَلكنَّ اللهَ يَهدي مَن يَشاء 1.

مبارزه و كشمكش بين حق و باطل از ازل جاريست و تا ابد ادامه دارد.

مذاهب، فرقه ها و گروههاي مختلفي با اغراض و اهداف متفاوت هميشه كوشيده اند تا به هر نوع ممكن در مقابل مذهب حق قد علم نموده و نور آن را خاموش سازند.

و بعد از اينكه دين مقدس اسلام ظهور كرد، باطل پرستان و كجروان سعي نمودند هر طوري كه شده جلو گسترش اين دين را بگيرند.

يهوديان از همان ابتدا (گرچه خود ياراي مقابله نداشتند) با نفاق و دو رنگي هميشه دشمنان اسلام را ياري رسانده اند و يا خود نيز تا آنجاي كه توان داشتند وارد ميدان شدند.

جهان مسيحيت كه يكي از بزرگترين اديان عالَم است نيز در سالهاي نخست دعوت اسلامي دست به كار شده، وفدي از علما و كشيش هاي نجران را جهت مناظره و بحث علمي به مدينه منوّره فرستادند.

و از آن پس برخورد هاي عسكري و نظامي بين مسيحيان و مسلمانان ادامه داشته تا اينكه در زمان عمر مسلمانان ضربه ي كاري را بر جهان مسيحيت وارد نموده، امپراطوري آنان را شكست فاحش دادند و همين طور در زمان خلفاي بني اميّه و بني عباس نيز در هر ميدان ذلت و خواري نصيب مسيحيان بوده است.

خلفاي مجاهد عثماني نيز از خود تقصير نشان ندادند، بارها تا قلب اروپا پيش رفتند و با دشمن در خانه ي خودش پيكارها نمودند تا اينكه سلطان محمد فاتح رحمه الله قسطنطنيه را فتح نموده و ضميمه امپراطوري قوي اسلامي نمود.

جنگهاي صليبي نيز تداوم همين كشمكش بوده و جهان مسيحيت اقدام به انتقامجوئي از مسلمانها نمود اما ابر مرد مسلمان صلاح الدين ايّوبي آنها را درهم شكسته، مجد و عظمت اسلام را براي همه به نمايش گذاشت.

در مقابل مسيحيها و صليبيان نيز از كوشش باز نايستاده حكومت اسلامي را در اندلس (هسپانيه) از بين برده و بزرگترين مراكز علمي جهان آنروز نظير قرطبه، اشبيليه و طليطله را بطور فجيع ويران نموده و محكمه هاي تفتيش عقائد هزاران مسلمان را به بد ترين وجه ممكن به قتل رساندند.

در اين اواخر نيز مسيحيان – بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و نظام كمونيستي به بركت جهاد مردم مسلمان افغانستان- مسلمانان را تنها دشمن زنده خويش دانسته از هر فرصت مناسب استفاده مي نمايند تا ضربه كاري را بر اسلام و مسلمين وارد نمايند.

هجوم عسكري ايالات متّحده امريكا و متّحدين اروپائي اش به افغانستان و عراق، دعم و مساعدت هزاران مؤسسه تبشيري و عيسوي در قاره افريقا و كشورهاي فقير آسيائي تداوم همين كشمكش و مبارزه است.

اما غافل از اينكه “يريدون لِيُطفِئوا نور الله بأفواههم والله متمّ نوره ولو كره الكافرون2”

نور خدا به اين آساني خاموش شدني نيست… همه روزه در اخبارها و سايتهاي انترنيتي خبر مسلمان شدن عدّه زيادي از مسيحيان وبخصوص علما و كشيش هاي آنها را در داخل امريكا و اروپا مي خوانيم.

يكي از اشخاصي كه خداوند متعال به او رحم و كَرم خاص نموده، جناب شيخ يوسف استيس مي باشد، او داعي مسلماني است كه در شهر اسكندريه (الكساندريا) در ايالت ورجينيا، نزديك واشنگتن سكونت دارد.

او اصلاً از ايالت تگزاس است، بيشتر وقت لباس عربي سفيد رنگ پوشيده، شب و روز براي نشر و پخش دين اسلام در تلاش است و براي سربلندي آن از هيچ كوششي دريغ نمي كند.

اينك داستان اسلام او را از زبان خودشان مي شنويم: من از ساكنين ايالت تگزاس بوده و خويش را براي نشر دعوت مسيحيت وقف نموده بودم.

ما از اسلام و هر چيز متعلق به آن نفرت شديد داشتيم و بيشتر مردم در غرب همينطور هستند.

براي ما گفته بودند كه: مسلمانان به خدا ايمان ندارند، صندوق سياهي را در صحراي عربستان مقدس مي شمارند و روزانه پنج مرتبه زمين را مي بوسند.

وشنيده بوديم كه مسلمانها تروريست هستند، طياره ربائي ميكنند و بت مي پرستند و…

تعداد زيادي از مردم به شنيدن داستان مسلمان شدن يك كشيش و يا راهب مسيحي شوق وافر داشته و به طور خاص از من سوال مي كنند كه چطور مسلمان شده ام، و از آن جمله يكي از داكتران مسيحي از طريق اي ميل از من سوال نمود كه چرا؟ وچگونه مسيحيت را ترك كرده و دين اسلام را قبول نمودي؟!

من جوابي را كه به آن طبيب مسيحي نوشته ام در اين جا براي شما خوانندگان گرامي نيز مي نويسم واز همه كساني كه اين واقعه را خوانده و به آن اهميت مي دهند تشكر و قدر داني مي كنم.

اسم من يوسف استيس است، من رياست عمومي “اتحاديه هاي ديني مسلمانان” 3 امريكا را به عهده دارم كه در واشنگتن فعاليت مي كند و بخاطر وظيفه اي كه دارم به نقاط مختلف دنيا سفر مي كنم تا پيغام حضرت مسيح را كه در قرآن ذكر شده است براي همه جهانيان برسانم.

و هم چنين ما به اجراي گفتگوي ديني با بقيه اديان مي پردازيم، به نظريات آنها به خوبي گوش فرا داده و عقايد و افكار خويش را با استفاده از وسايل كه در دسترس ما است براي همه مي رسانيم.

بيشتر كار ما در ضمن مؤسسه هاي حكومتي و يا شخصي، در ارتش، پوهنتونها (دانشگاهها) و زندانها مي باشد.

هدف اول ما رساندن پيغام اسلام و آموزش دادن آن براي عامه ي مردم است و اينكه به آنها بفهمانيم كه مسلمانها چه كساني هستند و اسلام واقعي چيست؟

با وجود اينكه روز به روز بر عدد مسلمانها افزوده شده و اسلام كم كم با مسيحيت (بزرگترين دين بر روي زمين) مساوي ميشود باز هم تعداد زيادي از كساني كه ادعاي مسلماني مي كنند، اسلام را به طور صحيح نشناخته و نميتوانند كه نمايندگان واقعي اين دين مقدس باشند.

من در يك خانواده مسيحي ملتزم به دين در غرب وسط امريكا متولّد شدم، اجداد من از اولين كساني هستند كه درين منطقه مسكن گرفته، كليساها و مدارس زيادي را در آنجا تأسيس نمودند.

ما از سال ۱۹۴۹م در هيوستن (ايالت تكزاس) مقيم شديم و من آنگاه در مرحله ابتدائي درس ميخواندم.

در سن دوازده سالگي در سادينا (تگزاس) من را “غسل تعميد4” دادند، و قبل از اينكه به سن بلوغ برسم از كليساها و معابد مسيحي زيادي ديدن نمودم تا از نقطه نظرها و معتقدات آنها نيز اطلاع حاصل نمايم؛ بطور مثال به كليساهاي پروتستانها (كه مؤسس آن جان وزلي است) رفته و با اعضاي كليساي پروتستاني ناصريه، كليساي مسيح، كليساي رب، كليساي رب المسيح و همچنين اعضاي كليساي انجيل كامل كاتوليك5 ها ملاقات نمودم.

آغاز مطالعه گسترده

و پس از آن درباره ي اديان و مذاهب معروف شروع به تحقيق نمودم… در باره يهوديت، مذهب بودا، هندوئيسم، معتقدات ساكنين اصلي آمريكا و.. .

اما اسلام تنها ديني بود كه اصلاً در باره آن تحقيق و مطالعه ننمودم.

شايد سوال كنيد كه چرا؟ بلي سوال منطقي است.

انتخاب موسيقي ديني به حيث رشته تحصيلي

با مرور زمان به انواع مختلف موسيقي و به طور خاص موسيقي جوسبيك 6 علاقمند شدم؛ چرا كه افراد خانواده ام متدين بوده و موسيقي را دوست داشتند و من هم با شوق وافر به آموختن موسيقي پرداختم كه بعد از دو سال به رتبه كشيش (عالِم نصراني) در نزد كليساهاي كه با آن مرتبط بودم نائل شدم.

در سال ۱۹۶۰م شروع به استخدام كليد هاي موسيقي نمودم و در سال ۱۹۶۳م مالك چند استاديوي موسيقي در “لوريل” و “ماري لاند” شدم كه آنها را استاديو هاي موسيقي استيس نامگذاري نمودم.

احساس نا آرامي

در طول سي سال گذشته من و پدرم در ميدان تجارت نيز پيشرفت هاي چشمگيري نموديم بطوريكه نمايشگاه هاي بزرگ پيانو و اورگن در تگزاس، اوكلاهاما و فلوريدا برگذار مي نموديم كه از اين راه مليونها دالر امريكائي ربح برديم اما هيچگاه سكون و آرامش نفسي نداشتم، سوالهاي زيادي ذهنم را پريشان ساخته بود…

چرا پروردگار من را آفريده است؟ از من چي ميخواهد كه انجام دهم؟ يا اينكه اصلاً پروردگار كي هست؟ چرا ما به “گناه اصلي7” ايمان داريم؟ چرا فرزندان آدم مجبور باشند كه گناه او را تحمل كنند و تا ابد مورد عقوبت و سرزنش قرار بگيرند؟! و…

مشكل لاينحل اما از هر عالِم مسيحي كه اين سوالها را بپرسي در جواب خواهد گفت كه : بر تو لازم است كه به اين چيزها ايمان بياوري و حقيقت اين مسايل را هيچكس نمي فهمد.

از همه مهمتر مسئله “تثليث” را ببينيم: دنياي مسيحيت از حل اين موضوع عاجز مانده است كه چطور خداي واحد تبديل به “اقانيم سه گانه8” مي شود، و اينكه خداي قادر و توانا نمي تواند گناهان بشر را بيامرزد، پس ناچار به انساني تبديل شده و به زمين فرود ميايد و مثل انسانها زندگي مي كند و بعد از آن همه ي گناهان انسانها را به دوش مي كشد بدون اينكه فراموش نمائيم كه او پروردگار توانا و خالق آسمانها نيز هست!!

باور نكردني است! تا اينكه در يكي از روزها… در سال ۱۹۹۱م براي اوّلين بار بود كه فهميدم مسلمانها به تورات و انجيل نيز ايمان دارند، به عيسي مسيح عليه السّلام نيز ايمان دارند و اينكه عيسي پيامبر خدا است، معجزه آسا تولّد شده و پدر نداشته است، و عيسي به آسمانها رفته است!

تعجّب نمودم كه چگونه ممكن است كه اينطور باشد! اوّل نمي توانستم اين چيزها را باور كنم؛ چرا كه من اكثر با كشيش ها و دعوتگران مسيحي نشست و برخاست داشته و آنها نسبتهاي بدي به اسلام مي دادند تا جائيكه ما اصلاً دوست نداشتم با مسلمانها همنشيني و مصاحبت نمايم.

پدر من كه در دهه هفتاد به حيث كشيش تعيين شده بود فعاليت هاي زيادي به نفع كليسا داشت و مدارس زيادي را تمويل مي كرد.

پدر و مادر من بيشترِ مبشّرين و دعوتگران معروف مسيحيت و واعظ هاي كه در تلويزيون برنامه هاي تبليغي داشتند را مي شناختند تا جائيكه آنها از “اورال روبرتز” ديدن نمودند و در ساخت برج عبادتي در شهر “تيولا” سهم گرفتند و از طرفداران سرسخت جيمي سواگرت، تامي و جيم بيكر، جيري فول ويل و جان هاگي بودند.

و همچنين پدر و مادر من كيست ها (نوارهاي) مختلفي از سخنراني ها و محاضره هاي مبشّرين را در شفاخانه ها، منزل هاي متقاعد شدگان (باز نشسته ها) موسسه هاي نگهداري از بزرگسالان و غيره توزيع مي نمودند.

ديدار با يك مسلمان

در اواخر سال ۱۹۹۱م پدر من با يكي از تاجران مصري شروع به تجارت نمود و از من خواست كه با آن شخص ملاقات نمايم، من در قدم اوّل اهرامهاي مصر، مجسّمه ابوالهول و رودخانه ي زيبا و داستاني نيل را تصوّر نمودم…

پس از آن والدم گفت كه او مسلمان است.

باورم نيامد، امكان ندارد! چيزهاي را كه درباره مسلمانها شنيده بودم براي پدرم بازگو نمودم كه آنها دهشت گرد هستند، طياره ربائي مي كنند، انفجارات… با وجود همه اينها به پروردگار ايمان ندارند، زمين را روزانه پنج مرتبه مي بوسند و صندوق سياهي را در صحراي عربستان مقدّس مي شمارند! و…

من نمي خواستم با اين فرد مسلمان ملاقات داشته باشم اما پدرم خيلي اصرار نمود، و چون مجبور شدم اين ملاقات را با چند شرط پذيرفتم.

موعد ملاقات روز يكشنبه بعد از نماز در كليسا بود ومن پس از نماز مثل هميشه كتاب مقدّس در زير بغل و صليب در گردنم آويزان بود و بر سر كلاه مخصوصي داشتم كه روي آن نوشته شده بود “مسيح همانا پروردگار است”.

همسر و هر دو دختر من نيز در اين لحظات با من بودند و ما همه آماده ملاقات با يك مسلمان شده بوديم، و چون به شركت تجارتي داخل شدم از پدرم سوال نمودم:

مسلمان كجاست؟

او بطرف شخصي كه مقابلش نشسته بود اشاره كرد، با خود گفتم اين شخص نمينواند يك مسلمان باشد.

من فكر مي كردم كه شخص قوي هيكلي را خواهم ديد كه پيراهن بلند پوشيده، عمامه ي خيلي كلان بر سر دارد و ريش بلند او تا انتهاي پيراهنش خواهد رسيد و ابروهاي او پيشاني اش را پوشيده خواهد داشت.

اما اين شخص مسلمان مرد خيلي آرام، مهربان ومؤدب بود و ظاهري آراسته داشت، سلام و احترام خيلي گرمي نموده و با من مصافحه كرد، باورم نميشد… بايد اين شخص را هرچه زود تر از گمراهي نجات بدهم، لذا پس از مقدّمه خيلي كوتاهي از او سوال نمودم.

آغاز گفتگو

آيا بوجود پروردگار ايمان داري؟

بلي.

خوب، آيا به آدم و حوا ايمان داري؟

بلي.

به ابراهيم چي؟ و اينكه براي رضاي پروردگار تن به قرباني فرزند داد؟

بلي.

به موسي و معجزه هايش و اينكه دريا را شق نمود؟

بلي.

چه خوب است، مسأله از آنچه كه توقّع داشتم آسان تر است! داخل نمودنش در مسيحيت نياز به جدّ وجهد چنداني ندارد و من براي اين كار مناسب هستم.

من افراد زيادي را به مسيحيت داخل نمودم، اما اين يك كارنامه ي خيلي كلان خواهد بود كه فرد مسلماني را مسيحي نمايم.

گفتم: كه اگر ميل داشته باشي با هم چاي و يا قهوه ي بنوشيم و موافقت نمود، با هم به قهوه خانه ي كه در آن نزديكي بود رفته و درباره موضوع دوست داشتني من (اديان و اعتقادات) صحبت نموديم.

من بيشتر صحبت مي نمودم و در اثناي صحبت به سخت ترين وجه به اسلام حمله نمودم.

دوستي و تأثير پذيري

و دانستم كه او (مسلمان) خوب گوش مي گيرد، آرام و با وقار است و تا اندازه اي نيز خجالتي و اتفاق نيفتاد كه سخنم را قطع نمايد، محبّت او در قلبم جاي گرفت و با خود تصوّر نمودم كه اگر كوشش نمايم مي تواند مسيحي خيلي خوبي باشد اما نميدانستم كه اراده ي پروردگار چيز ديگري را خواسته است و من خود شكار اين مرد مسلمان خواهم شد.

با خوشحالي موافقت نمودم كه با اين مرد مشغول به كار شوم و حتي با هم چند سفر داشته باشيم، در هنگام سفر و يا هر فرصت مناسب ديگري از عقايد و اديان مختلف صحبت نموديم و من هر چند گاهي برايش كيست ها (نوارهاي) دعوتي وتبليغي ميدادم تا در باره مفهوم پروردگار، معناي زندگي و هدف از خلقت انسانها، در باره پيامبران و غرض از بعثت ايشان چيزهاي را در ذهن او جايگزين سازم و او نيز از معلومات و تجربه هاي خويش من را مستفيد مي گردانيد.

در يكي از روزها خبر شدم كه محمد (دوست مسلمان من) از منزل خويش براي چند روزي به مسجد منتقل مي شود، نزد پدرم رفتم و برايش گفتم: اگر امكان دارد دوست من در خانه ي ما و با ما زندگي نمايد و اينطور ميتوانيم در هماهنگي و پيشبرد كارها بيشتر با هم مساعدت نمائيم، و اگر من مسافرت نمودم او در منزل بماند.

پدرم موافقت نمود ومحمد نزد ما و در خانه ما سكونت اختيار كرد و من هم طبعاً دوستان مبشّر و كشيش خويش را كه در ايالت تكزاس و مرزهاي مكزيك مشغول دعوت و تبليغ به مسيحيت بودند، به خانه آورده تا محمد را به مسيحيت داخل نمائيم.

يك واقعه

يكي از دوستان مسيحي من كه دعوتگر نشيطي نيز بود و هميشه نوشته ها و جزوه هاي از مسيحيت را در بين مردم پخش مي نمود دچار مريضي قلب شد و در شفاخانه “ويتيرانس9” بستر شد، من در هر هفته چند مرتبه به ملاقات او مي رفتم و هر دفعه محمد را نيز همراه خود ميبردم و حول مسأله “عقائد و اديان” با هم به گفتگو مي پرداختيم، اما دوست من كه مريض بود نميخواست هيچ چيزي در باره اسلام بفهمد و اصلاً اهميت نميداد.

در آن اطاق مريض ديگري نيز خوابيده بود كه در يكي از روزها كنار بستر او رفته و از اسمش پرسيدم.

گفت: اهميتي ندارد كه اسم من چي است.

گفتم: از كجا هستي؟ گفت: از ستاره مشتري. با خود گفتم: من در بخش امراض قلي هستم يا در بخش امراض عقلي!

دانستم كه شخص دچار افسردگي شديد بوده و احساس تنهائي مي كند و احتياج به كسي دارد كه با او صحبت نمايد.

در باره ذات پروردگار با او صحبت كردم و قسمتي از داستان حضرت يونس در “عهد قديم انجيل10” را برايش خواندم كه چگونه پروردگار او را براي هدايت قوم مبعوث نمود اما قومش او را تكذيب كردند…

خلاصه ي داستان را برايش اينطور بيان كردم كه ما هيچگاه نمي توانيم از مشكلات فرار نمائيم و پروردگار هميشه بر ما احاطه دارد.

بعد از اينكه سخنانم به پايان رسيد آن شخص از من از بابت بد اخلاقي اش معذرت خواست و گفت كه تحت شرايط روحي سختي قرار دارد و مي خواهد چيزهاي را اعتراف نمايد، من گفتم:

من وظيفه ام شنيدن اعترافهاي مردم نيست و نه هم اينجا كليسا است.

گفت: ميدانم و من خود يك كشيش كاتوليك هستم.

من تعجّب نمودم و با خود گفتم چطور خواستم يك كشيش را موعظه نمايم!

او ادامه داد كه از مدّت دوازده سال به حيث مبشّر و دعوتگر در جنوب و وسط امريكا، نيويارك ومنطقه مكزيك خدمت كرده است… و بعد از اينكه از شفاخانه رخصت شد برايش پيشنهاد كردم كه با من در منزل ما سكونت نمايد؛ چرا كه قصد داشتم از هرجانب محمّد را احاطه نمايم، و او هم قبول كرد.

با كشيش جديد در باره اسلام صحبت نمودم، او چيزهاي زيادي از اسلام ميدانست و براي اوّلين بار برايم گفت:

كشيش هاي كاتوليك در باره ي اسلام معلومات زيادي دارند حتي كه شهادت دكتراي خويش را در باره اسلام مي گيرند.

بعد از اينكه به منزل آمديم هرشب بعد از غذا با هم مي نشستيم و در باره اديان و عقائد صحبت مي نموديم.

اختلاف اناجيل

پدر من نسخه “انجيل ملِك جايمز11” را با خود ميآورد، من نسخه ي “مراجعه12” را با خود داشتم، همسر من نسخه ديگري از انجيل داشت و جالب اينكه كشيش كاتوليك نسخه كاتوليكي با خود حمل ميكرد كه با انجيل هاي در دست داشته ما فرقهاي اساسي و كليدي داشت، و همين طور پروتستانت ها نسخه هاي ديگري دارند.

ما بجاي اينكه محمّد را قانع بسازيم كه اسلام را ترك كند، بيشتر وقت ما صرف اين ميشد كه كدام يك از نسخه هاي انجيل صحيح است.

و هر يك از ما ادّعاي صحيح بودن نسخه دست داشته خويش را كرده و بقيه اناجيل را تحريف شده ميدانست.

طرح يك سوال، قرآن واحد! يك شب كه در باره نسخه هاي انجيل بحث و مباحثه مي نموديم سوالي به ذهنم رسيد و از محمد پرسيدم: در طول ۱۴۰۰ سال كه از نزول قرآن گذشته، شما چند نسخه (متفاوت) قرآن داريد؟

محمّد با خونسردي جواب داد كه: قرآن فقط يك قرآن است و هرگز كوچكترين تغييري در آن رخ نداده است؛ بلكه آنگاه كه نازل شد صدها صحابه ي پيامبر خدا آن را حفظ نمودند و در كشورهاي مختلف نشر و پخش شد و هزاران مسلمان بدون كوچكترين خطا و يا اشتباهي اين كتاب مقدّس را حفظ نمودند و همين طور با تواتر (حفظ در قلب مليونها مسلمان و نوشته شده در مليارد ها نسخه) به ما رسيده است.

من از شنيدن اين مسأله خيلي تعجّب نمودم؛ چرا كه لغتي كه انجيل به آن نازل شده اصلاً در اين وقت كسي آنرا نمييداند و نسخه هاي اصلي انجيل نيز گم شده است و اما قرآن به همين سادگي به اينها رسيده و زبان عربي هم بدون كدام تغييري هم اكنون در بين مليونها نفر صحبت مي شود!!

نماز بدون موسيقي! در اين هنگام كشيش كاتوليك از محمّد خواست اگر امكان داشته باشد او را به مسجد ببرد تا كيفيت عبادت مسلمانها را مشاهده نمايد، و پس از اينكه برگشتند من از عبادت مسلمانها و شعائر مذهبي شان سوال نمودم، كشيش گفت: مسلمانها را مشاهده نمودم به حضور پروردگار نماز خواندند و پس از آن مسجد را ترك نمودند.

گفتم: از مسجد بيرون شدند بدون اينكه برنامه ي موسيقي و غيره داشته باشند؟!

گفت: بلي.

و پس از گذشت چند روز يك بار ديگر كشيش مسيحي از محمّد خواست او را به مسجد ببرد، اما اين مرتبه مثل دفعه ي قبل زود بر نگشتند و ما تا نصفه هاي شب انتظار نموديم و پريشان شديم كه حادثه اي براي آنها رخ نداده باشد.

كشيش را نشناختم! نيمه هاي شب آنها آمدند، چون دروازه را باز كردم محمّد را شناختم اما آن شخص ديگر را ابتدا نشناختم… لباس و كلاه سفيدي پوشيده بود…بلي! او چه كسي جز كشيش پروتستانت ميتواند باشد؟!

برايش گفتم: جناب كشيش مسلمان شدي؟

گفت: الحمد لله كه به اسلام مشرّف شدم.

به اطاق خود رفتم، من و همسرم در باره ي اسلام صحبت نموديم و دانستم كه زن من نيز تمايل قلبي شديدي به اسلام پيدا كرده و مي خواهد مسلمان شود.

به اطاق محمد رفتم و او را از خواب بيدار نمودم، از او خواستم بيرون رفته و كمي با هم قدم بزنيم.

تا نزديك نماز فجر با هم صحبت و مناقشه نموديم، آخرين شكوك و شبهاتي را كه در ذهن داشتم بي محابا عرض نمودم.

در اين هنگام به يقين كامل دانستم كه اسلام تنها دين حق بر روي زمين است و نوبت اين رسيده كه من نيز وظيفه ام را انجام داده و بيش از اين خويشتن را از حق محروم نگه ندارم.

لحظات خيلي عجيبي بود، توجّه بفرمائيد! شخص دعوت گر و نشيطي چون من كه زندگي ام را براي پخش و نشر مسيحيت وقف نموده بودم، مسيحيت را ترك كرده و براي هميش به ديني كه از همه بيشتر از آن نفرت داشتم داخل شوم!

بلي دين اسلام! كه تبليغات همگاني رسانه هاي غربي بر خلاف آن گوش جهانيان را كَر كرده، و دعاي شب و روز راهبان و كشيش هاي مسيحي با تلاشها و ثروت هاي اين حكومتها بر عليه آن مي باشد.

بار الها ! هدايتم كن به باغيچه ي پشت منزل مسكوني رفته و در آنجا پيشاني ام را به خاك (به جانب قبله مسلمانها) گذاشتم و با چشمان اشك آلود و حالت عجز و التماس و زاري از خداي بزرگ خواستم مرا به دين حق راهنمائي فرمايد، پس از لحظاتي سرم را بالا نمودم.

در آن هنگام فرشتگان را نديدم كه از آسمان پائين بيايند و نه هم روشنائي ديدم و نه صدائي شنيدم و نه هم كبوتران سفيد رنگ را ديدم؛ اما تغير خيلي عجيبي در درون خويش احساس نمودم، از گذشته ي سياه و تاريك به تاريكي كفر و شرك با گذراندن وقت در ناروا و حرام خواري سخت پشيمان شدم و افسوس خوردم، وبه آينده اي روشن و زيبا به زيبائي اسلام و تابنده چون طلوع آفتاب از شرق مطمئن شدم.

اسلام، دين زيبائي ها

به اطاق خود باز گشتم، غسل نموده و لباس جديد و سفيد رنگ پوشيدم (چونكه ميخواستم زندگي جديد و تازه اي شروع نمايم).

ساعت حدود يازده ظهر در مقابل دو شاهد كه يكي كشيش سابق معروف به “پدر پيتر جاكوب” و ديگري “محمّد عبد الرّحمن مصري” مرد مسلمان و متعهّدي كه باعث هدايت ما شده بود، شهادتين را به زبان آوردم “أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله” و پس از لحظاتي همسر من نيز ايمان آورد، اما به حضور سه شاهد كه من شاهد سوّم بودم.

پدر من هنوز محتاط بود و به موضوع به ديده شك مي نگريست، و بعد از چند ماه او نيز ايمان آورد و همراه ما به مسجد ميرفت.

اما اطفال ما: آنها را از مدارس نصرانيها بيرون كرده و به مدارس اسلامي داخل نموديم.

آنها پس از گذشت چند سال، بيشتر قرآن كريم را حفظ نمودند و تعليمات شيوا و زيباي اسلام را فرا گرفتند.

و اين تنها ما نبوديم كه به اسلام پيوستيم بلكه تعداد زيادي از كشيش ها و روحانيون مسيحي را مي شناسم كه بعد از تحقيق و مطالعه در باره ي اسلام، به اين دين مبارك داخل شده اند كه از آنجمله محصّلي كه در فاكولته (دانشكده) تعميد در تكزاس درس مي خواند و اسمش “جو” بود، را ديدم كه مسلمان شده است، او علّت اسلام آوردن خويش را مطالعه و تدبّر در قرآن كريم بيان كرد.

و همچنين شخصي را ميشناسم كه پس از اينكه هشت سال به حيث كشيش كاتوليك در افريقا به دعوت مسيحيت پرداخته بود مسلمان شد و اسم خويش را “عمر” گذاشت و هم اكنون مقيم ايالت تكزاس امريكا است.

1. سوره ى قصص، آيه: 56.

2. سوره ي صف، آيه:8.

3. National Muslim Chaplain.

4. در آئين مسيحيت براي اينكه طفل عضو كليساي مسيحي باشد او را در مراسمي غسل مي دهند و يا چند قطره آب بر سر او مي ريزند و اين عمل را Baptized و يا غسل تعميد ميگويند، و هر آن شخصي كه تازه مسيحي شود اين غسل بر او اجباري است.

5. قابل ياد آوري است كه مسيحيان به سه فرقه ي كاتوليك، ارتدوكس و پروتستانت تقسيم مي شوند، تفاوت آراء و اختلاف عقيده هر گروه با گروه ديگر مثل اختلاف يك دين با دين ديگري مي باشد.

6. از انواع موسيقيهاي ديني نزد نصارا.

7. Original Sin .

8. يعني الله، روح الأمين و عيسي.

9. شفاخانه اي در ايالت تكزاس مخصوص كارمندان قديمي دولت.

10. قابل ياد آوري است كه كتاب مقدّس مسيحيان (انجيل) به دو بخش؛ عهد قديم Old testamentو عهد جديد New testamentتقسيم شده است.

11. King Gyms Bible

12. Standard Revised Version

منبع: سايت صادقين