قائلین به تجسیم در تشیع

وهابیون که اصول عقایدشان را از شیخ الاسلام (!) ابن تیمیه فرا می گیرند ، قائل به تجسیم خداوند متعال می باشند .

ابن تیمیه در الفتاوى الکبرى می نویسد :

فَمَا ثَبَتَ بِالْکِتَابِ وَالسُّنَّهِ وَأَجْمَعَ عَلَیْهِ سَلَفُ الْأُمَّهِ هُوَ حَقٌّ وَإِذَا لَزِمَ مِنْ ذَلِکَ أَنْ یَکُونَ هُوَ الَّذِی یَعْنِیهِ بَعْضُ الْمُتَکَلِّمِینَ بِلَفْظِ الْجِسْمِ فَلَازِمِ الْحَقِّ حَقٌّ.

الفتاوى الکبرى لابن تیمیه ج۶ ص۵۴۷ المؤلف: تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبی القاسم بن محمد ابن تیمیه الحرانی الحنبلی الدمشقی (المتوفى: ۷۲۸هـ)، الناشر: دار الکتب العلمیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۸هـ – ۱۹۸۷م، عدد الأجزاء: ۶٫

پس آنچه که در کتاب و سنت ثابت شده و اجماع پیشینیان بر آن است حق است ، حتی اگر از این مساله لازم بیاید که خدا را همانی بدانیم که بعضی متکلمان آن را جسم نامیده اند ، زیرا لازمه ی حق حق است !

جسمانیت خدا

هر کس که به کتب اعتقادات وهابیون نگاهی اجمالی کند ، عقیده به تجسیم را در آن به طور آشکار خواهد دید. اما عجیب تر از این اعتقادشان ، نسبتی است که به شیعه می دهند و شیعیان را مجسِّمه (قائلین به تجسیم) معرفی می کنند !!

دقیقا شبیه آن داستانی که یک دزد ، از خانه ای دزدی کرد و بعد از مطلع شدن صاحبخانه ، از خانه فرار کرد و برای گول زدن مردم ، در همان حال فرار داد می زد : آی دزد ! دزد را بگیرید !!

در ردّ این ادعا می گوئیم :

تنها در کتاب ” الاصول من الکافی ” در رد عقیده تجسیم روایات فراوانی آمده است و اهل بیت علیهم السلام همواره شیعیان خود را از این عقیده یهودی الاصل دور می ساختند .

بابهای مختلفی در اصول کافی وجود دارد همانند بابهای ذیل :

باب فی ابطال الرؤیه

باب النهی عن الصفه بغیر ما وصف به نفسه تعالى

باب النهی عن الجسم والصوره

و این در حالی است که در کتب اهل سنت ، احادیث تجسیم خداوند متعال ( جل و علا ) بسیار زیاد است . تا جایی که در صحیح مسلم بابی وجود دارد به نام :

باب إثبات رؤیه المؤمنین فی الآخره ربهم سبحانه وتعالى !

و همچنین بابی به نام :

باب معرفه طریق الرؤیه

احادیث متضمن تجسیم خداوند و همچنین اثبات رویت الله و دست و پا برای خداوند و غیره ، در کتب اهل سنت به وفور یافت می شود .

احمد محمد شاکر ( از علمای معاصر اهل سنت ) در شرح مسند احمد حنبل – ج ۱۴ ص ۱۳۷ ذیل روایت شماره ۷۷۰۳ می گوید :

“والأحادیث فی رؤیه المؤمنین ربهم عز وجل ثابته ثبوت التواتر ، من أنکرها فإنما أنکر شیئا معلوما من الدین بالضروره ، وإنما ینکر ذلک الجهمیه والمعتزله ومن تبعهم من الخوارج والإمامیه “

( احادیث در مورد دیدن خداوند بوسیله مومنین به صورت متواتر به ثبوت رسیده است . هر کس آن را انکار کند ، همانند کسی است که یکی از ضروریات دین را انکار کرده است . این امر ( رویت الله ) را جهمیه و معتزله و پیروان آنان از خوارج و هم چنین امامیه انکار می کنند .)

تجسیم خدا

محمد فؤاد عبد الباقی که بر سنن ابن ماجه پاورقی زده است ، در ج ۱ ص ۶۳ در تعریف معنای ” جهمیه ” چنین می‏نویسد:

«(الجهمیه) هم الطائفه من المبتدعه، یخالفون اهل السنّه فی کثیر من الاصول کمسأله الرؤیه واثبات الصّفات. ینسبون إلی جهم بن صفوان من اهل الکوفه».

( جهمیه : اینان گروهی از بدعت‏گذارانند که با اهل سنّت در بسیاری از اصول، مانند رؤیت (یعنی دیدن خدا) و اثبات صفات (یعنی داشتن اعضاء و جوارح)، مخالفت می‏کنند. آنها منسوب به جهم بن صفوان از اهالی کوفه می‏باشند. )

دیدن خدا

با دقت در این توضیح به دو مطلب می‏ توان پی برد:

أوّل ـ آنان که منکر رؤیت خدا و داشتن صفات می‏ باشند بدعت‏ گذارند!

دوم ـ عقیده به رؤیت و امثال آن جزء اصول اعتقادات اهل سنّت است!

حال چگونه مخالفان شیعه ، شیعه را به تجسیم متهم می کنند.

نکته دیگری که در مورد توحید شیعه ( که برخاسته از توحید ناب اسلامی می باشد ) و توحید اهل سنت ( که تحفه یهودیان به اسلام می باشد ) باید مورد توجه قرار بگیرد این است که در شیعه ، هیچ گونه شباهت ، شراکت ، سنخیت و هرگونه یگانگی میان خالق و مخلوق را نفی می کنند .

در اصول کافی – کتاب التوحید – بابی وجود دارد به نام : النهی عن الصفه بغیر ما وصف به نفسه تعالى ( نهی از وصف خداوند به غیر از صفتی که خود خداوند متعال ، خویشتن را به آن وصف کرده است ) .

یعنی تنها راه صحبت کردن در مورد ذات باری تعالی این است که از همان طریقی که خداوند ، خودش را به ما معرفی کرده است ، رفته و خداوند را به همان صفاتی که خودش خویشتن را وصف کرده است ، وصف کنیم .

این کلام در مورد صفاتی که متضمن جسمانیت خداوند متعال می باشد نیز صادق است . یعنی همان صفاتی که اهل سنت به ظاهر آنان اکتفا کرده و عقل را کنار گذاشته و تجسیم را سرلوحه اعتقادات خود کردند .

ائمّه اهل بیت علیهم ‏السلام با بیان روشن خویش به ما آموختند که خدا جسم نیست تا دیده شود و هر چه که دیده شده و یا امکان دیده شدنش وجود داشته باشد مخلوق اوست .

بدین معنی که یا خداوند او را خلق کرده است و یا اثری از مخلوق او می ‏باشد. او «برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم» بوده و هرگز ـ حتّی با عقل مجرّد ـ قابل درک نیست. نه دست دارد و نه پا و نه انگشت. نه در مکان است و نه در زمان، که او خود آفریننده زمان و مکان است. نه می‏ خندد و نه می ‏گرید و نه از چیزی تعجّب می ‏کند.

نه محدود به حدودی است. نه فوقی برایش تصوّر می ‏شود و نه تحتی. نه شب ‏ها به پایین آمده و نه به خواب کسی می‏ آید. نه به چیزی جاهل است که باید به او آموخت و نه از علم او چیزی کم می‏شود، چنانچه چیزی هم به آن افزوده نمی‏ گردد .

البته صاحبان شبهه و جهال ، اینگونه نفی صفات مخلوق از خالق را نفی صفات خالق می دانند !

آنان توجه نمی کنند که شیعه معتقد است که هیچ گونه وجه اشتراکی ( حتی در کمترین مقدار ) میان خالق و مخلوق نیست .

مثلا : اگر در مورد علم صحبت می کنیم و خداوند را نیز ” عالم “ می دانیم ، این معنا را ندارد که علم خالق از سنخ علم مخلوق است بلکه علم مخلوق از سنخ مخلوق بوده ( و مخلوق خداوند می باشد ) و علم خداوند متعال اصلا از سنخ مخلوق نیست . بلکه مخلوق را برای درک آن عملا راهی نیست . مگر اینکه خداوند متعال ، مصادیقی از علم خود را برای ما ، بوسیله پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام ، تعریف نموده باشد .