ghaani

قاآنى شیرازى

حکیم میرزا حبیب اللّه (قاآنى) شیرازى (متوفاى ۱۲۷۰ هـ  . ق) از چکامه سرایان بلند آوازه عصر قاجاریه است.

وى فرزند میرزا محمّدعلى (گلشن) شیرازى (متوفاى ۱۲۳۴ هـ  . ق) است هنگامى که در سن یازده سالگى، پدر را از دست داد و ضمن آن که با فقر و تنگدستى دست و پنجه نرم مى کرد، به تحصیل علوم متداول زمانه خود پرداخت و زمانى که شاه زاده حسنعلى میرزا (شجاع السلطنه) پسر فتحعلى شاه قاجار (۱۲۱۲ ـ ۱۲۵۰ هـ  . ق) به حکومت شیراز رسید، به تربیت قاآنى پرداخت و این شاعر توانا و ادیب چیره دست سال ها در شیراز و خراسان با شجاع السلطنه همراه بود و از حمایت هاى مادى و معنوى او برخوردار مى شد۱.

وقتى که محمّد شاه در سال ۱۲۵۰ هـ  . ق به سلطنت رسید، قاآنى به شعراى دربار او پیوست و به خاطر شایستگى هایى که از خود نشان داد به حسّان العجم ملقّب گردید، همان لقبى که قرن ها پیش از او به حکیم خاقانى شروانى اِعطا شده بود۲.

وى پس از مرگ محمّدشاه در جرگه شاعران دربار ناصرالدین شاه (۱۲۴۷ ـ ۱۳۱۳ هـ  . ق) درآمد و به عنوان شاعر رسمى دربار ناصرى در مراسم خاص و رسمى شرکت مى کرد.

قاآنى در سرودن قصیده و به کار گرفتن واژه ها و ترکیبات اِشراف کامل داشت و اگر چه جنبه ساختار لفظى شعر او بر جنبه محتوایى آن غلبه داشت ولى در آرایه دادن به شعر از قدرت و مهارتى ستودنى برخوردار بود.

وى اشعارى به زبان آذرى و عربى نیز دارد و گویا نخستین شاعر عهد ناصرى است که به آموختن زبان فرانسه پرداخته اشت۳. وى در آغاز کار شاعرى «حبیب» تخلص مى کرد ولى بعدها آن را به «قاآنى» تغییر داد.

دیوان قاآنى قریب به ۲۲۰۰۰ بیت دارد و اگر چه او بیش از ۴۷ سال عمر نکرد، ولى در همین مدت نسبتاً کم، میزان سروده هاى او از اغلب همگنان وى بیشتر است. وى گذشته از قدرتى که در آفرینش آثار منظوم داشت، از قلمى سخته و پخته نیز در نثر برخوردار بود، و پریشان او که به سبک و سیاق گلستان سعدى و با شیوه «سهل و مُمْتَنع» نگارش یافته۴ گواه صادقى بر اثبات این مدعاست، هر چند که این اثر منثور او همانند سایر آثار مشابه نتوانست در برابر قلم سحّار و جادو کار شیخ اجل سعدى، عرض اندام کند و براى او شهرتى افزون از آن چه داشت، به همراه داشته باشد.

وى در اواخر عمر به اختلال حواس دچار شد و سرانجام در سال ۱۲۷۰ هـ  . ق بدرود حیات گفت و در شهر رى و در جوار شاه عبدالعظیم حسنى(علیه السلام) آرام گرفت۵.

از قاآنى پسرى بر جاى ماند به نام سامان که او همانند پدر شاعر پیشه بود ولى نگارنده به نمونه اى از آثار منظوم او دست نیافتم.

در ستایش خاتم الأنبیا(صلى الله علیه وآله)

از سروش وحدتم بر گوش هوش آمد خطاب: *** یا فتى! لا تبطِلِ الأوقات فى عهدِ الشّباب۶

بعد ازین در کنج عزلت پاى در دامن کشم *** من کجا و مستى و میخانه و جام شراب؟!

تا توانم نغمه هاى ناى وحدت را شنید *** گوش بگمارم چرا بر ناله چنگ و رباب؟

اُنقُلونى یا قضاه الحقِّ مِن ارضِ الخطا۷ *** دَلِّلونى یا هُداهَ الدّین الى دارالصّواب۸

از نکونامى مرا بر سر چه آمد، کاین زمان *** سر به بدنامى برآرم در میان شیخ و شاب۹؟

از خدا، وز خویش شرمَم باد آخر تا به کى *** روح را ز اطوار ناشایسته دارم در عذاب؟ …

من که بر گردون زنم خرگاه دانش، از چه رو *** در گلوى جان چو میخ خرگهم باشد طناب؟

اهرمن خونم بریزد، سوى آن پویم شگفت! *** غافلم از پرسش میعاد و، از روز حساب

مرغ جان را تا به کى محبوس دارم در قفس؟ *** چهره توفیق را تا چند پوشم در نقاب؟

چند در تعمیر دنیا کوشم و تخریب۱۰ دین؟ *** تا به کى دارم روان خویش را در اضطراب؟ …

در نمانم زین سپس در کار و بار خویشتن *** عرضه دارم حال خود را بر جناب مستطاب

نقطه پرگار هستى، خطّ دیوان وجود *** قطب گردون کرم، توقیع۱۱ طغراى ثواب

سَرور عالم، ابوالقاسم محمّد، آن که چرخ *** با وجود او بود چون ذرّه پیش آفتاب

الَّذى رُدَّت اِلیه الشّمسِ وانشَقّ القمر۱۲ *** کانَ اُمّیاً، و لکن عِندَهُ اُمُّ الکتاب۱۳

وَالَّذى فى کفِّه الکُفّار لَمّا ابصرُوا *** کلّم الحصباء قالوا: اِنّهُ شیىء عُجاب!۱۴

رهنماى هر دو عالم، آن که در یک چشمْ زد۱۵ *** برگذشت از چار حدّ و هفت خطّ و شش حباب …

از ضمیر انور و، از جودِ ابر دست اوست *** نور جِرم آفتاب و، مایه دست سحاب۱۶

با شرار قهر او، هر هفت دوزخ یک شرر! *** با سحاب دست او، هر هفت دریا یک حباب …

تالى هستىِّ او هست، آن چه هست از ممکنات *** غیر ذات حق، کزو هستىّ وى شد بهره یاب

نُه سپهر و شش جهات و هفت دوزخ، هشت خُلد *** با سه مولود و دو عالم، چار امام و هفت باب

در همهْ عمر، از وجود او خطایى سر نزد *** زان که بود افعال نیکویش سراسر وحى ناب

با وجودِ آن که صادر شد خطا از بوالبشر *** گر همى باور ندارى، از نُبى۱۷ برخوان: «فَتاب»۱۸

وز سلیمان، حشمت اللَّه گر خطایى نامدى *** چیست «اَلْقَینا على کُرسیّه ثُمّ اناب»؟۱۹

توبه آدم نیفتادى قبول کردگار *** تا به فیض خدمتش صد ره نگشتى فیض یاب

آتش نمرود کى گشتى گلستان بر خلیل؟ *** گر به اَنساب۲۰ جلیل او نجُستى انتساب۲۱

موسى از تیه۲۲ ضلالت۲۳ نامدى هرگز برون *** تاز طور رأفتش لبَّیک نشنیدى جواب

نوح اگر بر جودىِ۲۴ جودش نجستى التجا *** همچو کنعان نامدى هرگز برون از بحر آب

تا نشُست ایّوب از سرچشمه لطفش بدن *** کى به اوّلْ حال کردى زان چنان حالت ایاب؟

تا مسیح از خاک راهش مسحِ پیشانى نکرد *** کى شدى بر آسمان همچون دعاى مستجاب؟

یوسف ار بر رشته مهرش نکردى اعتصام۲۵ *** یونس ار بر درگه قربش نجُستى اقتراب۲۶:

تا ابد آن یک نمى آمد برون از بطن حُوت۲۷ *** تا قیامت آن یکى بودى به زندان عذاب

آسمان، هر جا که درمانَد بِدو جوید پناه *** آرى آرى، آستان او بود حُسنُ المَآب۲۸

عقل پیش قایل ذاتش بود تسلیم محض *** پشّه کى لاف توانایى زند پیش عقاب؟

اى شهنشاهى که پیش ابر دست همتت *** عرصه دریاى پهناور نُماید۲۹ چون سراب

تا نه بر مسمار۳۰ ذاتت محکمُ الاَطناب۳۱ شد *** کى شدى افراشته، این خرگه زرّین قُباب …

نى تو را ممکن توان گفتن نه واجب، لیک حق *** بعدِ ذات خویشتن ذات تو را کرد انتخاب

چون برآیى بر بُراق برقْ پیما، جبرییل *** گیرد از دستى عنان و، از دگر دستى رکاب

خسروا! تا دُرفشان گردیده در مدحت (حبیب) *** گشته خورشید از فروغ فکرتش در احتجاب۳۲

وآن که از دیباچه نعتت کند با بى رقم *** در قیامت بر رخش یزدان گشاید هشت باب

بر دعاى دوستدارانت کنم ختم سخن *** زان که باشد حدّ اوصاف تو، بیرون از حساب

تا ز تابانْ مشعل خورشیدِ انور، بزم روز *** هر سحر روشن شود چونان که شب از ماهتاب

تا قیامت، کوکب بخت هوا خواهان تو *** باد روشن تر ز نور نیّرو، جِرم شهاب۳۳

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۳۱۷ ـ ۳۱۸.

۲ ـ همان.

۳ ـ همان، ص ۳۱۸.

۴ ـ همان.

۵ ـ دیوان حکیم قاآنى شیرازى، به تصحیح ناصر هیرى، تهران، انتشارات گلشایى و ارسطو، چاپ اول، ۱۳۶۳، ص ۶.

۶ ـ یعنى: اى جوان! اوقات خود را در جوانى به باطل صرف مکن.

۷ ـ یعنى: اى داوران حق! مرا از سرزمین خطا و لغزش منتقل کنید.

۸ ـ یعنى: اى هادیان دین خدا! مرا به خانه صواب و سراى درستى راهنمایى کنید.

۹ ـ شیخ و شاب: پیر و جوان.

۱۰ ـ تخریب: ویران کردن، خراب ساختن.

۱۱ ـ توقیع: توشیخ، امضاء.

۱۲ ـ یعنى: کسى که به فرمان او، آفتاب از مسیر خود بازگشت و ماه شکافته شد.

۱۳ ـ یعنى: (با آن که پیغمبر ما) اُمّى و درس ناخوانده بود، اما علوم قرآن با او بود.

۱۴ ـ یعنى: وقتى که کافران دیدند که سنگ ریزه در دستان مبارک آن حضرت به سخن در آمدند، گفتند: بى تردید که کارى شگفت است.

۱۵ ـ یک چشم زد: یک پلک به هم زدن، به اندازه یک چشم زدن.

۱۶ ـ سَحاب: ابر.

۱۷ ـ نُبى: قرآن کریم.

۱۸ ـ فتَابَ: پس توبه کرد. اشاره دارد به توبه حضرت آدم(علیه السلام).

۱۹ ـ یعنى: ما به سلیمان نبىّ(علیه السلام) تلقین کردیم که از کرده خود باز گردد و به درگاه ما انابه و زارى نماید.

۲۰ ـ اَنساب: نَسَب ها.

۲۱ ـ انتساب: خود را به کسى یا چیزى نسبت دادن.

۲۲ ـ تیه: بیابان خشک، بیابانى که همراهان حضرت موسى(علیه السلام) در آن سرگردان شدند.

۲۳ ـ ضَلالت: گمراهى.

۲۴ ـ جودى: نام کوهى که کشتى حضرت نوح(علیه السلام) به فرمان حق بر روى آن قرار گرفت.

۲۵ ـ اعتصام: چنگ زدن.

۲۶ ـ اقتراب: طلب قرب و نزدیکى کردن.

۲۷ ـ حوت: ماهى، نهنگ.

۲۸ ـ حُسنُ المآب: عاقبت به خیرى.

۲۹ ـ نُماید: به چشم آید، در نظر آید.

۳۰ ـ مِسمار: میخ.

۳۱ ـ محکمُ الاَطناب: طناب هاى محکم.

۳۲ ـ احتجاب: در حجاب ماندن، ناپدید شدن.

۳۳ ـ دیوان حکیم قاآنى شیرازى، ص ۸۶ ـ ۸۸.