فلسفه قيام عاشورا

مقدمه
از زمانى كه قيام امام حسين(ع) با آن شرايط و ويژگى هاى خاص اتفاق افتاده است، سؤال‌هايى در ميان نخبگان و انديشمندان و حتى مردم عادى مطرح بوده است كه، انگيزه اصلى امام(ع) از اقدام به چنين كارى چه بوده است؟ آيا دعوت كوفيان فلسفه قيام آن حضرت بوده، يا قيام امام(ع) علت دعوت كوفيان؟ آيا دستيابى به حكومت، علت اصلى و غايت نهايى اين نهضت بوده است يا ايجاد اصلاحات و تغييرهاى محدود در ساختار حكومت اسلامى هم مى توانست هدف امام(عليه السلام)را تأمين كند؟ اگر هدف اصلى قيام، اصلاح وضعيت امت و جامعه اسلامى بود، آيا حضرت نمى توانست به شيوه مسالمت آميز به هدف خويش جامه عمل بپوشاند تا مردم شاهد ريختن خون فرزندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)و به اسارت رفتن اهل بيت(عليهم السلام) آن حضرت نباشد؟ و… اين پرسش ها و مانند آنها، هر كدام حاكى از نگرش ها و ديدگاه هاى خاص افراد به اين حادثه است. البته يكى از علل فزونى پرسش ها و ديدگاه ها درباره فلسفه قيام حضرت را بايد در پيچيدگى خاص و چند بُعدى بودن اين نهضت جست و جو كرد. نهضتى كه در طول تاريخ اسلام، نظيرى نمى توان براى آن يافت.

نكته ديگرى كه تحليل چنين حادثه اى را مشكل مى سازد، عكس العمل دور از انتظار و غيرقابل باور و پذيرش بسيارى از مسلمانان در برابر اين قيام بوده است! چرا كه نه تنها كوفيان كه خود طلايه دار دعوت حضرت بودند، بلكه مردم ديگر شهرهاى اسلامى بويژه مكه و مدينه هم واكنش مناسب و پاسخ مثبت در برابر اين حادثه ازخود نشان ندادند و به رغم آنكه هنوز بيش از نيم قرن از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نگذشته بود، شاهد چنين جنايت و فاجعه اى بودند و دَم برنياوردند.

يك تحليل گرتاريخ عاشورا، وقتى حضور تعدادى از صحابه و گروه زيادى از تابعين را در آن روزگار به ياد مى آورد و مى بيند كه از حريم خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) هيچ گونه دفاعى نمى كنند در حالى كه هم چنان ادعاى دين دارى مى كنند، با تناقضى غير قابل توجيه رو به رو مى شود، چرا كه از يك سو، ادعاى دين دارى و دين باورى اين دسته را مى بيند و ازسوى ديگر، به راستى و درستى حركت فرزند پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايمان دارد. شخصيتى كه در دامن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، دُخت بزرگوارش فاطمه زهرا(عليها السلام) و نخستين امام شيعيان و چهارمين خليفه مسلمانان بزرگ شده است.

اكنون پژوهش گر تاريخ كربلا با اين مشكل دست به گريبان است كه چگونه اين دو واكنش متضاد را بپذيرد و تضاد آن دو را توجيه كند؟! با عنايت به چنين واكنش دوگانه و متضادى از زمان وقوع اين حادثه تا به امروز، هر انديشمند مسلمانى كه با تاريخ عاشورا سروكارداشته است، به فراخور فهم و برداشت خويش از اين واقعه، درباره قيام كربلا و اهداف آن، سخن گفته است.
البته در اين ميان، برخى از مورخان و انديشمندان اهل سنت به دلايل گوناگونى از جمله: سلايق و انگيزه هاى سياسى و دينى، گرايش و وابستگى به دستگاه حاكم و در نتيجه تحت فشاربودن از سوى حكومت وقت به منظور تحريف و وارونه جلوه دادن حقايق تاريخ اسلام و به ويژه تاريخ عاشورا، تأثير پذيرى از اوضاع سياسى ـ مذهبى زمان خويش و سرانجام از همه مهم تر، عدم سنخيت ميان شخصيت واقعه نگار و ابعاد شخصيتى رهبر و قهرمان حادثه، دچار تحريف ها و وارونه نويسى هاى گوناگون در تاريخ عاشورا و به ويژه درباره فلسفه نهضت عاشورا شده اند.
هم چنانكه برخى از نويسندگان و انديشمندان شيعه نيز به سبب نگاه يك سويه و تك بُعدى به واقعه عاشورا و عدم توجه به ابعاد گوناگون اين قيام به ويژه شخصيت و رهبر اين قيام به عنوان امام معصوم و شخصى كه اطاعتش واجب است، دچار تحليل هاى نادرست يا ناقص و گاه جنجال برانگيز پيرامون اين حادثه بزرگ تاريخ اسلام شده اند.

بنابراين اگرتحليل گر نهضت عاشورا بخواهد در تحليل خويش بيراهه يا كژراهه نرود و در دام تحليل هاى عقيم و ناكارآمد دراين باره نيفتد، لازم است نخست اينكه، سنخيتى بين خود و رهبر نهضت ايجاد كند تا روح و رفتار امام حسين(عليه السلام)را با جان و دل لمس كند، و دوم آنكه، در بررسى ابعاد و زواياى قيام كربلا، به شخصيت امام حسين(عليه السلام) به عنوان امام معصوم و كسى كه اطاعتش واجب و صاحب ولايت عام است، عنايت كامل داشته باشد.

در اين صورت مى توان ادعا كرد كه پژوهش گر تاريخ كربلا در تحليل خويش درباره انگيزه قيام كربلا به تحليل نسبتا صحيح و جامع دست يافته است. با عنايت به اين مقدمه، در آغاز به بيان و نقد و بررسى مهم ترين و مشهورترين آرا و ديدگاه هاى انديشمندان مسلمان پيرامون فلسفه قيام امام حسين(عليه السلام) مى پردازيم و سپس در ادامه به انگيزه قيام، از زبان خود حضرت كه از ميان وصيت نامه، خطبه ها، بيانات و نامه هاى آن حضرت از آغاز نهضت در مدينه تا فرجام آن در كربلا، مى توان به دست آورد، خواهيم پرداخت.

البته از سخنان ديگر ائمه(عليهم السلام) نيز درباره فلسفه قيام كربلا كه در برخى از زيارت نامه ها وارد شده است، استفاده خواهد شد. معرفى و نقد و بررسى مهم ترين و مشهورترين ديدگاه هاى مورّخان و انديشمندان مسلمان درباره فلسفه قيام كربلا; 1. ديدگاه و برداشت دنياگرايانه يكى از ديدگاه هاى مهم اهل سنت درباره فلسفه قيام عاشورا، برداشت دنياگرايانه از نهضت اباعبدالله(عليه السلام) است. اين برداشت از همان آغاز نهضت در برخوردهايى كه امام(عليه السلام) با برخى ازبزرگان و افراد سرشناس درمدينه ومكه داشتند، به روشنى نمايان است.

آنان به اين گمان كه حسين بن على(عليه السلام) براى دستيابى به رياست و حكومت دنيايى قيام كرده است; اما در ارزيابى خود براى دست يافتن به چنين هدفى، دچار اشتباه شده است، حركت حضرت را تخطئه كرده و در لباس خيرخواهى، كوشش مى كردند امام(عليه السلام) را به هر شكل ممكن، از اين سفر باز دارند; چرا كه مى دانستند اين حركت به شكست نظامى منجر خواهد شد و دستيابى به حكومت، خيالى بيش نيست. چنانكه در همان زمان عبدالله بن عمر با چنين نگاهى چندين بار كوشيد تا حضرت را از هدف خود منصرف نمايد.2

عبدالله بن مطيع نيز با چنين اعتقادى ، از امام(عليه السلام)مى خواهد كه از تصميم خويش منصرف شود; چنانكه در ديدارش با حضرت مى گويد: “شما را به خدا، اى پسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، مگذار حرمت اسلام شكسته شود! شما را به خدا، حرمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و حرمت عرب را حفظ كن! به خدا سوگند، اگر آنچه را كه (امروز) در دست بنى اميه است (يعنى حكومت) در پى آن باشى، تو را مى كشند و اگر شما را بكشند، بعد از شما هرگز از كسى نمى هراسند.

چنين انديشه اى محدود به عصر امام حسين(عليه السلام) نشد، بلكه در قرون بعدى نيز، برخى از مورّخان و انديشمندان اهل سنت ضمن تأييد و پذيرش و ترويج تفكر ياد شده، به ارائه تفسيرسطحى و دنياگرايانه از انگيزه قيام اباعبدالله(عليه السلام)و در نتيجه ارائه چهره اى تحريف شده و دگرگون از نهضت كربلا پرداختند. اين گروه در اثر چنين نگاهى (كه برخاسته ازمحاسبه هاى بشرى است) براين باورند كه نهضت امام(عليه السلام) يك حركت نسنجيده در شرايط نامناسب بوده است.

چون حسين(عليه السلام) آن چنانكه بايد در ارزيابى قدرت حكومت و سنجش توان وجايگاه خويش دقت لازم نكرد. از اين رو براقدام امام(عليه السلام) خرده گرفته و آن را سبب تفرقه بين مسلمانان و خلاف مصالح جامعه اسلامى پنداشته و در اين زمينه برخى ازآنان تا آنجا پيش رفته اند كه حركت امام(عليه السلام) را براى خود او و اسلام و مسلمانان تا روز قيامت زيان بار دانسته اند. نمونه اى از اين اظهار نظرها چنين است: الف. قاضى ابوبكربن عربى اندلسى مالكى (م 543 هـ) مؤلف كتاب العواصم من القواصم در اين باره مى گويد: “اگر حسين بن على كه بزرگ اين امت و پسر بزرگ اين امت وشريف ترين شخص و پسر شريف ترين شخص امت بود، در خانه خود مى نشست يا به زراعت يا دامدارى مى پرداخت، مقرون به صلاح و صرفه بود. و اگر مردم از او درخواست قيام به حق مى كردند، از آنان نمى پذيرفت و توجه به هشدار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى كرد (كه از انگيزش فتنه بيم داده بود) و به خاطر مى آورد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)از صلح حسن بن على(عليه السلام) ستايش كرده است.

اگر او تنها به اين نكته توجه مى كرد كه حسن بن على(عليه السلام) با آن همه نيروى نظامى خودحكومت و خلافت را از دست داد، چگونه او مى تواند به كمك اوباش و اراذل كوفه خلافت را چنگ آورد؟، چنين حادثه تأسف بارى هرگز رخ نمى داد! ب. ابن تيميه (م 728 هـ)، بنيان گذار انديشه وهابيت، نظريه جواز خروج حسين بن على(عليه السلام)بر يزيد را باطل مى داند. او بر اين باوراست كه: مفسده چنين خروجى از مصلحتش بيشتر بوده و در خروج وقيام حسين هيچ گونه مصلحت دنيايى ودينى وجود نداشته است. چرا كه حسين(عليه السلام) آنچه را كه ازكسب خير و دفع شر در نتيجه قيامش به دنبال آن بود، به دست نياورد و حتى با قيام و كشته شدنش، خوبى كاهش يافت و بدى فزونى گرفت، بلكه قتل حسين از كارهايى بودكه فتنه هاى زيادى را دامن زد.

وى در جاى ديگر در بحث مقايسه اى بين قتل عثمان و شهادت امام حسين(عليه السلام)مى نويسد: “بى ترديد اجروثواب عثمان نزد خدا بيشتر وگناه قتلش بيشترازگناه كشتن كسى است كه حاكم وزمامدار مسلمانان نبوده; اما براى دستيابى به حكومت خروج كرده است چرا كه عثمان از خود صبر پيشه كرد و براى حفظ جان خويش با قاتلانش نجنگيد!…” ج. ابن كثير (م 774 هـ) دركتاب البداية والنهاية در فصلى با عنوان قصة الحسين بن على وسبب خروجه باهله من مكة الى العراق فى طلب الامارة وكيفية مقتله به جريان قيام كربلا پرداخته است. وى با انتخاب عنوان ياد شده هدف نهضت امام حسين(عليه السلام) را طلب حكومت ودستيابى به قدرت (طلب الامارة) بيان كرده و با اين سخن به اين قيام، ماهيتى سياسى ـ دنيايى داده است. د. ابن خلدون (م 808هـ) ديدگاه خويش را درباره قيام امام حسين(عليه السلام) چنين بيان مى كند: “… حسين ديد كه قيام بر ضد يزيد به سبب فسق وى واجب و ضرورى است.

به ويژه بركسى كه توانايى چنين قيامى را داشته باشد. اوگمان كرد خود به سبب شايستگى وداشتن شوكت و نيرومندى، بر اين امر توانا ست; اما درباره شايستگى، هم چنان كه گمان كرد درست بود و بلكه بيش از آن هم لياقت داشت; اما درباره شوكت (وقدرت نظامى خويش كه خيال مى كرد بتواند با نيروى نظامى خويش بر دشمن غلبه كند) اشتباه كرد!” هـ . شيخ محمد طنطاوى مصرى (م 1277 هـ) درباره نهضت امام حسين(عليه السلام) مى نگارد: “حسين بن على(رضى الله عنه) از روى خوش گمانى به كسانى كه گرد او جمع شده بودند وشديداً او را براى قيام وقبضه كردن خلافت تحريك مى كردند،اطمينان پيدا كرد.

از اين رو قيام كرد; اما از طرفى قدرت وشوكت بنى اميه و شدت عمل دستگاه حاكم را به حساب نياورد،وازطرف ديگر،فريب كارى مردم عراق راكه در گذشته پدر وبرادرش را فريب داده بودند، از نظر دور داشت!” و. عبدالوهاب نجار (م 1360 هـ)، استاد دانشگاه الازهر مصر نيز درباره قيام اباعبدالله(عليه السلام)، نظرى شبيه ديدگاه طنطاوى دارد، او مى گويد: “ظلم است كه گفته شود يزيد، حسين بن على را اجباراً به سوى عراق فرستاد زيرا حسين با اختيار خود به عراق رفت. او به دو سبب فريب خورد: يكى آنكه، خيال كرد عراقيان كه دعوتش كردند او را يارى خواهند داد وديگر آنكه، تصوركرد خويشاوندى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنان مقام اجتماعى به او داده است كه مى تواند دراين مبارزه پيروز شود.” ز.

محب الدين خطيب مصرى (م 1389هـ) در حواشى خود بر كتاب العواصم من القواصم ابن عربى، بعد از بيان نظر و كوشش هاى برخى از كسانى كه مى خواستند امام حسين(عليه السلام) را از سفر به عراق منصرف كنند، مى نويسد: “اين همه كوششى كه افرادخيرخواه براى ممانعت ازسفرحسين بن على به كوفه كردند، بى نتيجه ماند.سفرى كه براى خود و اسلام وامت اسلامى تا امروز وتا روز قيامت ناميمون وزيان آور بوده وتمام اين زيان ها به سبب جنايتى بود كه شيعيانش مرتكب شدند، زيرا آنان بودند كه از روى نادانى وغرور وحس فتنه انگيزى وايجاد شر و اختلاف، حسين بن على را براى قيام و سفر به عراق برانگيختند!”

بررسى اين ديدگاه اين ها نمونه هايى ازديدگاه دنياگرايانه برخى از مورّخان و انديشمندان اهل سنت درباره فلسفه قيام عاشورا بود. اين نگرش از چند جهت قابل خدشه ونقد است: نخست: اين گروه مسئله تجاوز حاكمان يزيدى و بيعت خواهى اجبارى آنان از حضرت را ازنظر دور داشته وتوجه نداشته اند كه عاملان يزيد در هر فرصتى كه پيش مى آمد در پى قتل آن بزرگوار بودند.

چه زمانى كه حضرت در مدينه بودند و به سبب عدم پذيرش بيعت اجبارى، مجبور به هجرت شبانه و مخفيانه از مدينه شدند و چه در ايام اقامت در مكه كه به سبب احتمال ترورش، نتوانستند اعمال حج را به پايان برسانند و به سرعت از مكه خارج شدند و چه در هنگام خروج از مكه كه مورد تعقيب نظاميان مسلح حكومت قرار گرفتند و چه زمانى كه سپاهيان عبيدالله بن زياد تحت فرماندهى حُرّ براى محاصره و جلب امام(عليه السلام)آمدند و از حركت امام(عليه السلام)به سوى كوفه يا بازگشت حضرت به حجاز جلوگيرى به عمل آوردند و سرانجام به رغم ميل باطنى امام(عليه السلام) وى رادر بيابانى خشك وبى پناهگاه فرود آوردند،

و چه در روز عاشورا كه هر چه حضرت براى جلوگيرى از برخورد نظامى كوشيدند، سودى نبخشيد و سرانجام با آن تهاجم وحشيانه به امام(عليه السلام) واهل بيت(عليهم السلام) و اصحاب حضرت، آن فاجعه دهشتناك را آفريدند. بنابراين، اين دسته از مورخان وصاحب نظران اهل سنت چون تهاجم حاكمان يزيدى را به شمار نياورده اند يا نخواسته اند به شمار بياورند، در درك و تحليلِ انگيزه و ماهيت قيام آن حضرت دچار اشتباه شده و نتوانسته يا نخواسته اند تشخيص بدهند كه عامل اصلى اين فاجعه، حكومت تجاوزكار وزياده خواه يزيد بوده است نه حسين بن على(عليه السلام).

دوم: از نگاه اين نويسندگان، اساس قيام حسين بن على(عليه السلام) براى به دست گرفتن حكومت بود وشكست آن هم مستند به سه چيز بود:
1. اشتباه در ارزيابى نيروى كوفيان و ميزان مساعدت آنان. 2. عدم توجه به عمق دشمنى بنى اميه با بنى هاشم. 3. غفلت از توان نظامى وقدرت تشكيلاتى سپاه يزيد. روشن است چنين برداشتى از نهضت عاشورا، ريشه درنگاه دنياگرايانه به قيام عاشورا دارد.
اين گروه با چنين نگاهى، چون به بررسى گزاره هاى تاريخى درباره اين نهضت پرداخته و به اين نتيجه رسيده اند كه اوضاع و شرايط، براى قيام حسين بن على(عليه السلام)مناسب نبوده است، زبان به اعتراض گشوده گاهى مردم كوفه را مقصر قلمداد كرده اند كه به امام(عليه السلام)وعده هاى فريبنده دادند و به آن عمل نكردند و زمانى حركت حسين(عليه السلام) را اشتباه پنداشته اند كه ازيك سو به وعده هاى توخالى كوفيان (با آن پيشينه خيانت پيشگى وبى وفايى كه داشتند) اعتماد كرد و از سوى ديگر، توان بالا وقدرت سهمگين سپاه يزيد را ناديده گرفت.

روح اين منطق و چنين انديشه اى آنست كه قدرت مادى، كه تجسم آن امكانات و قواى زمينى است و با جسم انسان سروكار دارد، اصل به شمار آورده شده است; اما احساس وظيفه و تكليف و دغدغه مصلحت دين، فرع وحتى هيچ پنداشته شده است. از اين رو در مقوله نهضت كربلا چون امكانات و قواى مادى امام(عليه السلام) را اندك مى بينند و هدف حضرت را نيز دستيابى به قدرت وحكومت مى پندارند، حركت حضرت را، حركتى نسنجيده و عجولانه قلمداد كرده و بر اين باورند كه در صورتى قيام حضرت معقول بود كه وى نيروى نظامى كافى و امكانات مادى فراوان در اختيار داشت. غافل از آنكه امام(عليه السلام) (چنان كه خواهيم نوشت) ازقدرت مادى و نظامى بنى اميه كاملا آگاه بود و قساوت قلب و پيشينه دشمنى اين خاندان را با دودمان رسالت از ياد نبرده بود و سابقه بى وفايى مردم كوفه هم در ياد او باقى بود. هم چنان كه حضرت نه تنها آرا و نظريات بزرگان و ناصحان را نيز رد نمى كرد، بلكه گاهى حتى به صراحت نظرآنان را تأييد مى كرد.

چون مى دانست آنان به خاطر علاقه ومحبتى كه نسبت به وى دارند او را از سفر به عراق كه زندگى و مصالح دنيايى وى را به خطر مى انداخت، باز مى دارند; اما حسين بن على(عليه السلام) مصلحت دين و جامعه اسلامى را بر مصالح دنيايى خويش ترجيح داد و مسئوليت حفظ دين نزد وى (همانند جد، پدرو برادر بزرگوارش) بسيار خطيربود، ازاين رو نمى توانست براى حفظ مصالح دنيايى خود و اهل بيت(عليهم السلام) و يارانش، از مصالح دينى و آخرتى چشم پوشى كند. به همين سبب بود كه نهضت حضرت از اين بُعد مورد تحسين همگان بود. بنابراين، برداشت دنيايى از نهضت عاشورا، با تفكر حسينى كه اصل را انجام تكليف مى داند، اگرچه دراين راه جان به خطر بيفتد، ناسازگارى و ناهم خوانى جوهرى دارد.

سوم: چگونه مى توان پذيرفت كه امام حسين(عليه السلام)براى دنيا طلبى و رياست اقدام به قيام كرد، در حالى كه آن بزرگوار بر اساس آية شريفه: اِنّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً222 مانند: جد، پدر، مادر و برادرش، مبرّا از هرگونه پليدى است. آيه ياد شده كه بنا به اعتقاد شيعه و روايات بسيار فراوان اهل سنت درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله)، على(عليه السلام)، فاطمه(عليها السلام)، حسن(عليه السلام) و حسين(عليه السلام) نازل شده است، بهترين دليل بر عصمت اين پنج تن از هرنوع پليدى است كه از مهم ترين آنها دنيادوستى و رياست طلبى است.

افزون براين، اگر انگيزه حضرت از قيام مسلحانه، دستيابى به حكومت چند روزه اين دنيا بود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)امر به يارى او نمى كردند، درحالى كه رواياتى حتى از طرق اهل سنت وارد شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمان به يارى حضرت داده است.
از جمله انس بن حارث نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اِنَّ ابْنِى هذا يَعنِى الحُسَيْنَ يُقْتَلُ بِاَرْض مِنَ الْعِراقِ فَمَنْ اَدْرَكَهُ مِنْكُمْ فَلْيَنْصُرْهُ; اين فرزند من يعنى حسين(عليه السلام) در زمينى از عراق كشته مى شود. پس هركس از شما اورا درك كرد، بايد اورا يارى كند. هم چنانكه حضرت كشندگان امام(عليه السلام) را نيز لعن كرده و آنان را از شفاعت خويش در قيامت محروم ساخته است.
چهارم: اگر حسين بن على(عليه السلام) به دنبال رياست و حكومت بود، بايد مانند رهبران سياسى ديگر كه براى مغلوب كردن دشمن، به هر وسيله اى چنگ مى زنند و حتى از هرگونه دروغ و حيله و تزوير براى پيشبرد اهداف خويش، بهره مى گيرند، عمل مى كرد، هم چنانكه مانند بسيارى ديگر كه دنبال پيروزى هستند، بايد از هيچ كوششى در جلب نيرو، فروگذارى نكرده و هرگز از شكست خود و پيروزى ظاهرى دشمن سخن نگويد، چنانكه نبايد از اينكه آينده اى دهشتناك در انتظارش است، حرفى بزند و لشكر را از دور خويش پراكنده كرده و از مكان امنى كه نزد همگان محترم است و هتك آن براى دشمن گران تمام مى شود، بيرون روند.
در حالى كه (چنانكه خواهد آمد) حضرت از آغاز تا پايان قيام در بسيارى از خطبه ها و بياناتشان، سخن از شهادت، مى زد و پايان كار خويش را شهادت و اسارت اهل بيت(عليهم السلام)مى داند. از اين رو، بسيارى از افراد كه به انگيزه هاى دنيايى حضرت را همراهى مى كردند، هنگام شنيدن اين سخنان، از دور حضرت پراكنده شدند. پنجم: (چنانكه خواهيم نوشت) مطالعه و انديشه در خطبه ها، نامه ها و سخنان امام(عليه السلام)در زمان نهضت وحتى قبل از آغاز آن در اواخر عمر معاويه، درباره انگيزه قيام و فعاليت هاى حضرت، چنين ديدگاهى را به روشنى مردود دانسته است.
گويا امام حسين(عليه السلام)فضاى تبليغاتى بعد از شهادتِ خويش را مى ديد كه چگونه جنايت كاران اموى وقلم به مزد گيران آنان و حتى نسل هاى بعد (كه تأمين و تضمين نان و آبشان در گرو تأييد و ترويج چنين افكار و برداشت هايى وارونه از نهضت عاشورا بوده است) اين حادثه و اهداف آن را تحريف مى كنند. از اين رو امام(عليه السلام) در سخنرانى هشدار دهنده و نصيحت آميزى كه درسال هاى آخرحكومت معاويه در مكه و در جمع نخبگان و دانشمندان ديگر شهرهاى اسلامى داشتند، انگيزه هاى رياست طلبانه و دنياخواهانه از اقدامها و فعاليت هاى خويش ضد نظام حاكم اموى را اين گونه رد مى كنند: “خدايا! تو مى دانى كه آنچه از سوى ما انجام گرفته (از اقدامها و مبارزه ها بر ضد دستگاه حاكم) به سبب سبقت جويى در فرمانروايى و افزون خواهى در دستيابى به متاع ناچيز دنيا نبوده است.”
در وصيت نامه خود به برادرش محمد بن حنفيه در مدينه (پيش از ترك اين شهر) با رد چنين اتهامى، انگيزه قيام خويش را چنين بيان مى كنند: “من از روى سرمستى و گستاخى و تبهكارى و ستمگرى از مدينه خارج نشدم. بلكه براى طلب اصلاح درامت جدم خارج شده ام. مى خواهم امر به معروف ونهى از منكر كنم وبه سيره جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل كنم.” بنابراين با وجود چنين تصريحها و روشن گويى هايى از جانب خودِ حضرت درباره فلسفه حركت خويش، چگونه مى توان ادعاهاى غيرمستدل و سست ديدگاه پيشين را پذيرفت و نهضت امام(عليه السلام) را تخطئه كرد و زير سؤال برد؟
2. نگرش عارفانه و صوفيانه عارفان وصوفيان، حادثه عاشورا را در چارچوب عرفان نظرى و عملى خود تفسير مى كنند. در اين نوع نگرش، نهضت حسينى زائيده عشق است. قهرمانان عاشورا عاشقان پاك باخته اى بودند كه به پيمان الست وفا كردند وعاشقانه به سوى حق شتافتند و فانى در او شدند و حضرت حق آنان را به مقام فنا و نوشيدن باده وصل رساند و در اعلا عليين جايشان داد. دراين ديدگاه آنچه اصالت دارد، عشق است، پس آنچه از حادثه عاشورا از عشق تهى باشد، تحريف شده بايد پنداشت وهرچه با عشق هم خوانى دارد، همان واقعه عاشوراست. از ديدگاه عارفان وصوفيان پاسخ اين پرسش ها كه: مگر امام حسين(عليه السلام) نمى دانست در كربلا كشته خواهد شد، پس چرا رفت و چرا وقتى خود را در ميان لشكر انبوه دشمن تنها يافت، با آنان صُلح نكرد؟ مگر در اينجا عقل حكم به سازش نمى داد؟
پاسخ اين سؤالها، در يك كلمه يعنى عشق خلاصه مى شود و عقل از پاسخ گويى عاجز مى ماند. وقتى كه عشق آتش به جان عاشق زند، جز معشوق هيچ چيز ديگر در نظرش مجسم نمى شود و با تمام توان وشتاب مى خواهد به وصال معشوق برسد. محو وفانى شدن در انوار معشوق براى عاشق وصال است و بس. در بينش صوفيانه، شهادت امام حسين(عليه السلام)همانند سر دار رفتن حلاج است.
بر اساس اين ديدگاه، مردان خدا با كشته شدن به هدف عالى خويش كه همان راهيابى به محضر خداست، مى رسند. پس جاى سرور وشاديست نه جاى حزن و اندوه!. با چنين ديدگاهى است كه مُلاى رومى روز عاشورا را روز فرح وشادمانى مى داند.
چون معتقد است كه اباعبدالله(عليه السلام)ويارانش با شهادت، بند و قفس روحشان را شكسته به عالم ملكوت به پرواز در آوردند. از اين رو او عزادارى و برپايى مجالس سوگوارى براى آن حضرت را مورد مذمت و قدح قرار داده و براين باور است كه عزاداران به سبب غفلت وبار سنگين گناهان خويش بايد برحال خود گريه و عزادارى كنند نه بر آن بزرگوار! چنانكه مى گويد: پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان  زآنكه بد مرگيست اين خواب گران روح سلطانى ز زندانى بجست  جامه در يم و چون خاييم دست چون كه ايشان خسرو دين بوده اند  وقت شادى شد چو بگسستند بند سوى شاد روان دولت تاختند  كُنده و زنجير را انداختند دور ملكست و گه شاهنشهى گر تو يك ذره از ايشان آگهى ورنـه اى آگه برو بـر خود گـرى زانكه در انكار و نقل و محشـرى بر دل و دين خرابـت، نوحه كـن  چون نمى بيند جز اين خاك كهـن عمان سامانى (م1322هـ) از ديگر عارفان و صوفيانى است كه حادثه عاشورا را براساس نگرش عرفانى تفسير و تحليل كرده است .
او عاشورا را ميدانى براى سلوك سالكان و امام حسين(عليه السلام) را قطب عارفان و مرشد سالكان واصحاب او را مريدان وره پويان وصال مى داند. او براين اعتقاد است كه شهادت امام(عليه السلام) به مشيت وخواست الهى صورت گرفته است و چون نوبت به او رسيده است، وصالش با شهادت رقم خورده است: گويد او چون باده خواران الست  هريك اندر وقت خود گشتند مست ز انبـيا و اوليا، از خاص و عام  عهـد هريك شد به عهد خود تمـام نوبـت ساقى سرمستان رسيـد آنكه بُد پـا تا بسرمست، آن رسيـد عمان سامانى، امام حسين(عليه السلام) را عاشقى مى داند كه بهترين پاسخ به ناز معشوق را در شهادت خود مى داند، چون عاشقان تنها چيزى كه برايشان مهم است، خشنودى معشوق است نه خواست خودشان:
ناز معشوق و نياز عاشقـى  جور عذرا و رضاى وامقـى گفت اينك آمدم من اى كيا
گفت: از جان آرزومندم، بي چون عاشق، اين پاسخ را از سوى معشوق شنيد، بى درنگ در هستى نگنجيد و مرگ خويش را خواست تا به وصل معشوق برسد.
خدا با اين كار خويش، حسين(عليه السلام)را واله و شيداى خويش ساخت: گفت بنگر، بر زدستم آستين گفت من هم برزدم دامان، ببيـن لاجرم زد خيمه، عشق بى قريـن  در فضاى ملك آن عشق آفريـن بى قرينى با قرين شد هـم قـران  لامكانى را، مكان شد لامـكان و خدا كربلا را بهترين محل ابتلاى حسين قرار داد چرا كه بهشت و وصال معشوق را به بها و امتحان مى دهند نه به بهانه: كرد بر وى باز، درهاى بلا  تا كشانيدش به دشت كربلا و از آن سو قاتلان وى را هم مهيا ساخت تا با حسين درآويزند و بر او تيغ بكشند و خون او بريزند تا معشوق از عاشق خونين چهره، خشنودتر شود، چرا كه راست گفته اند:
عشق ز اول سركش و خونى بود. داد مستان شقاوت را خبر كاينك آمد آن حريف دربدر
همچنين ميرزا حسن اصفهانى ملقب به صفى على شاه (م 1316 هـ) در كتاب زبدة الاسرار خود كه درباره اسرار شهادت سيدالشهدا(عليه السلام) نوشته، عاشورا را با اصول سير و سلوك صوفيانه تطبيق كرده است، چنانكه سروده است: آفتاب عشق ميدان تاب شـد  عقل آنجا برف بود وآب شـد عقل تنها نى دم از هيهات زد  عشق را بهـت برد ومـات زد تا آنجا كه مى گويد:
پـرده كشـف الغـطـاء بـرچيـده شـد  وانـچه حيـدر را يقيـن بُد، ديده شد ذات مطـلق بى حجـاب اى مـرد كـار  گشـت در ميـدان توحيـد آشكـار هيـن چه ميدان ساحت غيب الغيـوب  نه سپهرش جـزو خاك و خـاكروب آفتـاب لايـزالـى بـر فـروخـت  پـرده هـاى لـن تـرانى را بسـوخت بـى حجـاب اسـرار ذات مـكتـتـم  از حـجـاب افتـاد بيـرون تـام تـم آنـه در مـعـراج وحـى از وى رسيـد  پيش پيش ذوالجنـاحـش مـى دويـد نقد و بررسى اين نگرش نگاه صوفيانه و عارفانه به قيام عاشورا اگرچه نسبت به نگاه هاى ديگر، كم اشكال تر و به سبب هم سويى نسبى آن با زبان دل، ازمقبوليت و جذابيت ويژه اى برخوردار است; اما اين نگاه نيز از چند نظر، خالى از تأمل و اشكال نيست:
نخست اينكه: اصولا عارفان وصوفيانى، هم چون مولوى، عمان سامانى و صفى على شاه اين حقيقت را بايد در نظربگيرند كه اگر اين منطق صحيح باشد كه “مردان الهى با كشته شدن به ديدار خدا برسند پس جاى سرور وشاديست نه جاى تأثر وگريه”; از اين منطق اين نتيجه را نيز مى توان گرفت كه كشندگان مردان الهى خدمت بزرگى به آنان كرده اند چرا كه قفس روح آنان را شكسته اند و مرغ روحشان را به عالم ملكوت به پرواز درآورده اند! چنين تفسير و قرائتى از حادثه عاشورا، سبب مى شود كه شهادت امام حسين(عليه السلام) با آن همه عظمت و بزرگى، پوچ وخالى از محتوا تصوير شود و در هر صورت كشندگان حضرت تبرئه شوند.
زيرا آنان نه به اراده و انتخاب خود، بلكه به خواست الهى براى اين كار از همان روز الست انتخاب شده و آلت اجراى اراده خداوند شده اند. در حالى كه چنين برداشتى پيرامون قيام عاشورا، مردود است، چرا كه در مقابل مشيت مقام ربوبى كه زمان معينى، روحى را در كالبدى براى تكامل بيشتر جاى داده است، نبايد كسى را جرئت وجسارت شكستن آن كالبد بوده باشد، به ويژه شكستن قفس روحى كه نتيجه اش فاسد و تباه كردن ارواح بسيارى ديگر از انسان هاست.
دوم آنكه: اگرچه بى ترديد زبان اين تفسير زبان دل است و عرفان در شناخت اين حادثه، نقش كليدى دارد و از اساسى ترين جنبه هاى حادثه عاشورا، جنبه پاك بازى حسين(عليه السلام) در راه معبود است، ولى بايد توجه داشت كه عرفانى قابل اعتنا و پذيرش است كه مبتنى بر كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) باشد، نه عرفان مسيحى، بودايى، هندى و… و عرفان به اصطلاح التقاطى.
بنابراين با نگاه عارفانه و صوفيانه امثال مولوى، عمان سامانى و صفى على شاه نگريستن به حادثه عاشورا و غفلت از ابعاد ديگر اين حادثه سرنوشت ساز در تاريخ اسلام و به ويژه تأثير گذار در تاريخ رشد تشيع دوازده امامى، اين حادثه را تنها قابل استفاده براى اهل عرفان مى كند، در حالى كه نهضت امام حسين(عليه السلام)براى همگان درس آموز، عبرت آميز و مايه هدايت است.
3.بينش مسيحانه يكى از اصول اعتقادى مسيحيت درباره حضرت عيسى(عليه السلام) آنست كه آن حضرت به صليب كشيده شد تا فدا شونده و كفاره گناهان بشر باشد. بنابر چنين باورى: عيسى(عليه السلام)رنج ها و مرگ خود را با آزادى كامل پذيرفت، تا به نمايندگى از بشر، كفاره تمام گناهانى باشد كه مردم مرتكب شده و براثر آن، به خدا بى حرمتى كرده اند. بسيارى از افراد قشرى و شايد مقدس، با تفسيرى شبيه اين اصل اعتقادى در مسيحيت، پنداشته اند امام حسين(عليه السلام)براى مبارزه با حكومت باطل قيام نكرد، بلكه براى كشته شدن نهضت كرد تا خود را فداى امتش كند ودوستان اهل بيت(عليهم السلام)را كه مرتكب گناهانى شده اند، درقيامت شفاعت كرده وگناهان آنان را تبديل به حسنات كند.
اينان با تشبث و تمسك به رواياتى كه فضيلت گريستن بر سيد الشهدا(عليه السلام) را برشمرده و تشويق و ترغيب به عزادارى مى كند و پاداش آن را، آمرزش گناهان و ورود به بهشت مى داند، بر اين باورند كه دوستان امام حسين(عليه السلام) هر گناهى كه انجام مى دهند، خيالشان از اين جهت راحت است . زيرا حضرت در عالم ذر، با خدا عهد كرده است كه خون او كفارة گناهان امتش باشد; چنانكه خود فرموده: انا قتيل العَبْرَة من كشته اشك هستم.
تنها تفاوت اين نگرش با ديدگاه مسيحيت آنست كه طرفداران اين نظريه بر اين باورند كه بهانه اى لازم است تا شخص آمرزيده شود، اگرچه در تمام عمر خويش زشت ترين اعمال را مرتكب شده باشد و پرونده اعمال وى ازكارهاى نيك خالى باشد! با چنين نگرشى است كه برخى از شاعران و تعزيه خوانان در لابه لاى اشعار و متون تعزيه خوانى، به موضوع انگيزه قيام امام حسين(عليه السلام)پرداخته اند.
سروش اصفهانى از شاعرانى است كه در قالب زبان حال امام(عليه السلام)، با نگاه مسيحانه به نهضت كربلا نگريسته است، چنانكه مى گويد: من سيرم از حيات وگرنه كنم روان  درهر قدم به روى زمين چشمه حيات بهر شفاعت گنه دوستان خويـش كرديم سينه را هدف تير حادثات قاآنى شيرازى از ديگر شاعرانى است كه در اين باره سروده است: در كربلا حسينِ على تا نشد شهيد  كى مى شدى شفيع همه خلق سر بسر و در جاى ديگر مى گويد:
خنجر بريد حنـجر او را نكـرد شـرم؟  كرد، از چه سر بريد؟ نپذرفت ازو قض بهر چه ؟ بهر آنكه شود خلق را شفيع  شرط شفاعتش چه بـود؟ نوحـه و بكا ميرزا محمد اشراقى نيز در اين باره گفته است: گفت من با اين گروه بد ستيز  دادخـواهى دارم انـدر رستـخيـز كربلا گرديده قربانگاه من  هست هفتـاد و دو تـن همراه مـن گربمانم من به جاى خويشتن  پس كه مدفون گردد اندرقبر مـن؟ تا پناه خيل زُوّاران شـود  شـافع جـرم گنـه كـاران شود3
چنانكه اشاره شد، در متون تعزيه خوانى نيز چنين نگاهى به فلسفه قيام امام(عليه السلام) شده و در اين قالب، نسبت هاى نارواى فراوانى به حضرت، داده شده است: امام(عليه السلام) خطاب به حضرت زينب(عليها السلام) اگر قربان نسازم جان به راه خالقِ رحمت زسويش كَيْ نجات آيد به محشر بهر اين امـت امام(عليه السلام) خطاب به عمر سعد نمودم با خدا عهدى شفيع امّتان گـردم عوض بدهد خـدا بر من كليد خُلد و رضوان را امام(عليه السلام) خطاب به حضرت زهرا(عليها السلام) توقع دارم اى غمديده مادر  گذارم روى دامانت دمى سـر چو من بر امت جدّم فدايم تو اى مادر ببندى چشمهايـم نقد اين ديدگاه بر اساس اين نگرش، به ناچار بايد صفحه سياه و تاريك اين حادثه خوانده شود و فقط موضوع رثا وعزادارى مورد توجه باشد.
هم چنان كه چنين باورى نسبت به نهضت عاشورا، منجر به مسخ كلى اهداف اين نهضت شده و قيام عاشورا به صورت سنگر گنهكاران و كفاره بد آنان جلوه مى كند، يعنى امام حسين(عليه السلام)كشته شد تا گنهكاران از عذاب الهى بيمه شوند.
به تعبير ديگر، اين ديدگاه، يك برداشت اباحه گرى است كه چكيده اش آن است كه نهضت حسينى قابل برداشت مكتبى نيست و نمى توان آن را الگو و اسوه قرار داد. گويا طرفداران اين نظريه با تحريف اين حادثه بزرگ و فلسفه پيدايش آن، مى خواهند عاشورا را در برابر اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله) قرار دهند و نشان دهند با يك گريه و برپايى ماتم براى سيدالشهدا(عليه السلام)، راه براى ارتكاب هر گناهى و خلافى باز است و با اين اباحه گرى مطلق و رها، مى توان از زير بار هر نوع وظيفه و مسئوليتى شانه خالى كرد. از اين رو چنين بينشى، سبب طعن و استهزا درباره عزادارى شده است.
چنانكه شاعرى اصفهانى درباره مردى كه در قيامت او را ملائكه مأمور عذاب در پيشگاه عدل الهى حاضر مى كنند و به گناهانش شهادت مى دهند، به طنز و شوخى معتقد است كه گناهان آن مرد ناديده گرفته مى شود، چرا كه او قطره اشكى براى امام حسين(عليه السلام)پيشكش كرده است!: اگر اين مرد اشكى هديـه كـرده ولش كن گريه كرده عيان گر معصيت يا خفيه كـرده  ولش كن گريـه كرده نماز، اين بنـده عاصـى نكـرده مـه حق روزه خورده ولى يك نالـه در تكيـه كرده ولش كن گريه كـرده اگـر از كـودكـان شيرخواره شكـم كـرده پـاره به دسته، گريه هاى نسيـه كـرده ولش كـن گريه كـرده خوراك او همه مـال يتيم است  گـناه او عظـيم اسـت خطا در شهر و هم درقريه كرده ولش كـن گريـه كرده اگـر بر ذمه او حق نـاس است خدا را ناشنـاس است براى خود جهان را فديه كـرده  ولش كن گريـه كـرده به دست خود زده قداره برفـرق به خون خود شده غرق تن خود زين ستم بى بنيه كـرده  ولش كـن گـريه كـرده نمى ارزد دو صد تضييع ناموس به يك سُبوح و قُدّوس اگر اشكى روان بر لحيه كـرده ولش كـن گريه كـرده به تعبير برخى: “اين نظريه ماهرانه ترين حيله اى است كه با حفظ عظمت وجلالت حسين(عليه السلام)، شهادت او را پوچ وخالى از معنا و محتوا مى كند و در هر صورت جلادان كشنده حسين(عليه السلام) را هم تبرئه مى كند،
چون آنها هم، نه به اراده و انتخاب خود، كه به مشيت الهى، براى اين كار از همان روز الست انتخاب شده اند و آلت اجراى اراده خداوند بوده اند; و نيز همه جباران يزيدى و بيعت گيرهاى معاويه اى را براى هميشه از خطر عاشورا و خاطره حسين(عليه السلام)مصون مى سازد تا جهت شهادت را از مقابله با قدرت هاى جور و غصب، به سوى هيچ، بر ضد هيچ كس و هيچ چيز منحرف كنند.”250 غافل از آنكه قيام امام حسين(عليه السلام) (چنانكه خواهيم نوشت) براى برپايى نماز و روزه و زكات و امر به معروف و نهى از منكر بوده است.
حضرت قيام كرد تا اسلامِ ساخته و پرداخته امويان را به مردم معرفى كرده و بدعت هاى آنان را براى مردم نمايان سازد و مردم با اين كشتى نجات بخش، به سوى سنت واقعى و سيره و روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) حركت كنند، نه براى آنكه بدعتى نو دوباره ايجاد شود و شريعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) منسوخ شده و به بوته فراموشى سپرده شود. حضرت قيام كرد تا دين زنده بماند و با عمل به احكام الهى، بساط گناه و منكرات از جامعه برچيده شده و روحيه تقوا ودين محورى در بين امت اسلامى زنده شود. او قيام كرد تا مردم از نافرمانى خدا بيشتر بترسند واز آثار گناه كه در دنيا وآخرت دامن گير گنهكاران مى شود، برحذر باشند. از اين رو گريه و عزادارى براى سالار شهيدان براى نگه داشتن اساس اسلام است تا مردم با تأسى به آن امام همام، به ياد خداوند باشند و به برپايى فرايض و حدود الهى، هر چه بيشتر اهتمام ورزند.
بنابراين نتيجه چنين نگرشى به واقعه عاشورا آنست كه گريستن ها وگرياندن ها در عزاى حسين(عليه السلام) خود هدف نهضت عاشورا قلمداد شده و هدف اصلى فراموش شود. و مردم براى آنكه بهتر و بيشتر گريه كنند و دامن خود را از هرگونه گناه و پليدى شستوشو دهند، در كنار روضه هاى صحيح، به روضه هاى دروغ و تحريف آميز و عزادارى هاى بى محتوا وگاه در تضاد با اهداف واقعى قيام امام حسين(عليه السلام) نيز روآورند و نگاه آنان به حادثه عاشورا، به عنوان يك جنايت ومصيبت باشد، كه بايد براى آن گريه و عزادارى كرد. بدون ترديد با اين نگاه به نهضت كربلا، ديگر امام(عليه السلام)، قهرمان جاويدان وبى بديل نيست، بلكه تنها مظلومى است كه بايد بر مظلوميتش گريست! ومرثيه سرايى كرد.
به اين ترتيب شور وحركتى كه در اين حادثه وجود دارد، به خمودى وسكوت مى گرايد ونهضتى كه مى خواهد براى جباران تاريخ خطرساز باشد، عاملى براى تخدير جوامع شده و ستمگران يزيدى در طول تاريخ از خطر عاشورا وخاطره جان فشانى امام حسين(عليه السلام) مصون مى مانند. از اين رو، اين ديدگاه يكى از بدترين نوع تحريف ها در زمينه هدف نهضت عاشوراست. اگر هدف از عزادارى ومرثيه خوانى اين باشد ـ كه به يقين اين نيست ـ هيچ كس با آن مخالف نخواهد بود و حتى ممكن است افراد آلوده، بيشتر به آن رغبت نشان دهند و ستمكاران نيز جزو عزاداران و بانيان عزا باشند! از اين رو وقتى به تاريخ پانصد ساله اخير ايران مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه برخى از سلاطين صفوى وقاجار كه در ستمگرى وقساوت قلب دست كمى از كشندگان اباعبدالله(عليه السلام) نداشتند، خود در تكاياى شاهانه خويش به عزدارى مى پرداختند251 و حتى اشعار جان سوزى نيز در اين باره مى سرودند.252 چنانكه افرادى نيز در هر عصر هستند كه هيچ گونه شناخت و سنخيتى با امام(عليه السلام) ونهضت وى ندارند ولى در مراسم عزادارى چنان خود را عزادار نشان مى دهند كه گويى تنها به آنان بايد عزادار واقعى گفت! ترديدى نيست كه، مرثيه سرايى و ذكر مصيبت وعزادارى در مظلوميت اباعبدالله(عليه السلام) و متناسب با اهداف بزرگ حركت حضرت اجر و فضيلت فراوان دارد.
چنانكه روايات زيادى كه درباره ثواب گريه وعزادارى بر امام حسين(عليه السلام) از معصومان(عليهم السلام)رسيده است،253 بيانگر اين معناست; اما بايد توجه داشت كه مثلا شاعرى كه مى خواهد در رثاى سيدالشهدا شعر بسرايد، بايد نخست به درستى، امام و هدف او را از قيام بر ضد نظام اموى، بشناسد و سپس اشعارى مناسب مقام وشأن امام(عليه السلام)واهدافش بسرايد. دراين صورت است كه شعرش هدف دار، حماسى، عزت بخش وحركت آفرين خواهد بود. همانند: كُمَيْت اسدى و دِعْبِل خُزاعى از شاعران مرثيه خوان در عصر ائمه(عليهم السلام) كه در حضور ائمه(عليهم السلام) مرثيه سرايى مى كردند واز سوى آنان مورد تشويق ومشمول دعاى خيرشان مى شدند. بدون شك اگر اشعار امثال كميت و دعبل با اشعار برخى از شاعران قرون متأخر مقايسه شود، به روشنى تفاوت ديدگاه ها نمايان مى شود.
انديشمند معاصر استاد شهيد مطهرى در اين باره مى گويد: “دلم مى خواهد شما اشعار كميت اسدى، اشعار دعبل خزاعى، اشعار ابن رومى وابوفراس حمدانى را (كه به عربى است) با همين اشعار محتشم (كه هزار خواب برايش تعريف مى كنند) مقايسه كنيد و ببينيد آنها كجا واينها كجا; آنها دارند مكتب حسين را نشان مى دهند، كميت اسدى با همان اشعارش، از يك سپاه بيشتر براى بنى اميه ضرر داشت، اين مرد، كى بود؟ يك روضه خوانى بود; اما چه روضه خوانى؟ … شعر مى گفت كه تكان مى داد دنيا را، تكان مى داد دستگاه خلافت وقت را … اين مرد بخاطر همين اشعار و همين نوع مرثيه خوانى چه سختى ها كشيد وچه روزگارها ديد وبه چه وضع اورا كشتند …اينها درزير چتر مرثيه سالار شهيدان امام حسين(عليه السلام) چه انتقادهاى داغ وگزنده اى از بنى اميه و از بنى عباس كردند و چه ها بر سر آنها آوردند؟”
اين دسته از شاعران چنان با بصيرت و آگاهى از حماسه عاشورا سخن مى گفتند كه هركس به شعر آنان گوش فرا مى داد، بى اختيار تحت تأثير قرار گرفته وصحنه كربلا در ذهنش تداعى مى شد و نسبت به حقيقت ماجرا بصيرت مى يافت. چنانكه كميت اسدى درباره علت وقوع حادثه عاشورا مى گويد: يصيب به الرامون فى قوس غيرهم  فيا آخرا اسدى له الغى اول «تير اندازان از كمان ديگران بر او تير مى انداختند وچه بسا شخص آخرى كه نفر اولى زمينه گمراهى را براى او فراهم ساخت». كميت در اين بيت ، به ريشه يابى جريان عاشورا پرداخته وبراين باور است كه زمينه چنين ستمى را خلفاى پيشين به وجود آوردند و يزيد آن را عملى ساخت. هم چنين وى در اشعارش حاكمان اموى را مسئول شهادت امام حسين(عليه السلام) وجنايات ديگر دانسته وخطاب به آنان گفته است: فَتِلْكَ مُلُوكُ السُوءِ قَدْ طالَ مُلْكُهُمْ  فَحَتى مَ حَتى مَ العناء المطول وما ضُرِبَ الامثالُ فِى الجورِ قَبْلَنا  ِلاَجْوَرَ مِنْ حُكّامِنا المُتَمِثلِ [اينها خليفه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيستند بلكه] آنان شاهان ستمگرى هستند كه مدت حكومتشان به درازا كشيده است. پس تا كى و تا كجا اين رنج طولانى ادامه خواهد داشت؟ ستمگرانى كه قبل از ما، در ستم ضرب المثل بودند، هيچ وقت از حاكمان عصرما ستمكارتر نبودند. [اما اين بنى اميه روى همه آنان را سفيد كردند.] ولى در مقابل، شاعرانى هستند كه حادثه كربلا را فقط از جنبه عاطفى، احساسى ورثايى نگريسته و(به جاى حكومت ستمگر اموى) چرخ فلك را علت ومسئول شهادت امام حسين(عليه السلام)دانسته اند،

محتشم در بند يازدهم از تركيب بند دوازده گانه معروف خويش مى گويد: تا چرخ سُفله بود خطايى چنين نكرد بر هيچ آفريده جفايى چنين نكرد.
و در بند دوازدهم مى گويد: اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى وزكين چها درين ستم آباد كرده اى بر طعنت اين بس است كه عترت رسول بيداد كرده خصم وتو امداد كرده اى و در متون تعزيه خوانى از قول امام(عليه السلام) نقل شده است: امان زچرخ كه يك عهد استوار ندارد كه بى وفا بود و هيچ اعتبار ندارد حسين كه غاشيه دارى اش جبرئيل نمودى كنون به وقت سوارى ركاب دار ندارد و يا: اى چرخ بر حسين ستم بى شماره كن اى بى وفا، جفاى پياپى نظاره كن اى آسمان زنانِ پسر كشته مـرا وارد به شهر شام بساز و نقاره كن بدون ترديد چنين اشعارى كه با نگاه مسيحانه و يا با مضامينى احساسى و جبرگرايانه تنظيم و سروده شده است، نه تنها در ترسيم چهره اى ظلم ستيز از حماسه جاويدان عاشورا و الگو دهنده به نسل هاى آينده، توفيقى ندارد، بلكه سيماى قهرمان اين نهضت را، سيمايى منفعل، مجبور و بى اراده، غير تأثير گذار و بى هدف جلوه گر مى سازد كه به سادگى تن به چنين سرنوشت و فرجامى داده است!
4. نظريه قيام براى تشكيل حكومت يكى ديگر از ديدگاه هاى مهم درباره قيام امام حسين(عليه السلام) كه به ويژه در سه دهه اخير مطرح شده است، ديدگاه قيام به انگيزه پيروزى نظامى وتشكيل حكومت است. بر اساس اين نظريه، پيروزى نظامى و تشكيل حكومت اسلامى براى امام(عليه السلام) مطلوب درجه يك و صلح شرافتمندانه، مطلوب درجه دو و شهادت، مطلوب درجه سه بوده است.
با اين تفاوت كه آن حضرت نخست براى پيروزى نظامى وبعد براى صلح فعاليت كرد، ولى براى كشته شدن هيچ گونه فعاليتى نكرد، بلكه اين كارگزاران حكومت ضد اسلام بودند كه فرزند پبامبر(صلى الله عليه وآله)را كشتند و چنين خسارت بزرگى را بر جهان اسلام وارد ساختند.”261 تأكيد بسيارى كه در اين نظريه شده است، اينكه شهادت، هدف از نهضت امام حسين(عليه السلام)نبوده است و ديدگاه قيام به انگيزه شهادت، از قرن هفتم با تأليف كتاب لهوف شايع شده است.262
اين نظريه رواياتى را كه ديدگاه تعبد به شهادت را مورد تأكيد قرار داده، مورد بررسى و نقد قرار مى دهد263 و ضمن نادرست شمردن چنين برداشتى از انگيزه قيام سيدالشهدا، يادآور مى شود كه: برخى از علما و فقهاى برجسته قرن چهارم و پنجم هجرى هم چون شيخ مفيد، شيخ طوسى و سيد مرتضى نيز براين باور بودند كه هدف از قيام امام حسين(عليه السلام)، شهادت نبوده است وحضرت نمى دانست در راه سفر به كوفه شهيد مى شود. اين قول در حدود سه قرن بين عالمان و انديشمندان شيعه مشهور بوده است و هيچ يك از عالمان شيعه با اين ديدگاه مخالفت نكرده است;
اما در قرن هفتم مرحوم سيد بن طاووس با تأليف كتاب اللهوف فى قتلى الطفوف نظريه قيام براى شهادت را مطرح كرده كه با ترويج آن از آن زمان تاكنون، به يك باور مشهور تبديل شده است.264 طرفداران اين ديدگاه براى اثبات نظريه خويش، به دلايل و شواهدى، تمسك كرده اند.265 نقد و بررسى اين ديدگاه اين نظريه اگرچه در ظاهر مترقيانه و نوگرايانه به نظر مى رسد; اما در محرّف و وارونه جلوه دادن انگيزه نهضت امام حسين(عليه السلام)، دست كمى از نظريات دنيا گرايانه افرادى هم چون: ابن عربى، ابن كثير، ابن خلدون و… ندارد. چرا كه نخست اينكه: اين نظريه بر اين باور استوار است كه اگر چه ارزيابى امام(عليه السلام) در موازنه قوا و شرايط قيام، بر اساس واقع بوده; اما از حوادث پيش بينى نشده و پشت پرده آگاه نبوده و اين امر منجر به شكست نهضت او شد.266
بنابراين امام(عليه السلام) از نگاه اين نظريه، شخصى است كه حتى به اندازه افرادى كه از روى دلسوزى از وى مى خواهند از رفتن به عراق و برپايى نهضت در آنجا منصرف شود، از قدرت لازم جهت پيش بينى حوادث غيرمترقبه برخوردار نبوده است! در حالى كه روشن است اگر حتى امام فاقد علم غيب فرض شود، باز نمى شود اورا آن قدر اشتباه كار دانست كه در مسائل بسيار مهمى كه با مصالح خود، خاندان و جامعه اش ارتباط حياتى داشته، حتى به ميزان نصيحت گويان، قدرت تشخيص حوادث آينده را ندارد.
و اگر هم بشود اين مقدار اشتباه كارى را درحق امام مجاز دانست، در اين صورت ديگر نمى توان او را شايسته امامت و زمامدارى مسلمانان دانست; زيرا امامى كه از علم غيب بهره مند نباشد و درك و آگاهى ظاهريش نيز از نصيحت گويان عادى كمتر باشد، نه تنها هرگز نمى تواند رهبراصلاحات باشد، بلكه بى ترديد چنين كسى منشأ انواع بدبختى و نابسامانى است. افزون بر اين دليل عقلى ، دلايل و شواهد تاريخى فراوانى وجود دارد كه درستى نظريه پيشين را به صراحت مخدوش و مورد انكار قرار مى دهد. براى نمونه مى توان به پاسخ هاى امام(عليه السلام) به اعلام خطرهاى نصيحت گويان اشاره كرد. حضرت در برابر هشدارهاى آنان نه تنها نفرمود: اعلام خطرهاى شما درست نيست يا من به پيروزى ظاهرى خويش اطمينان دارم، بلكه بر عكس، اعلام خطرهاى آنان را با اين گونه جمله ها، تصديق كرد و فرمود: صَدَقْتَ267 راست مى گويى”، تكلّمْتَ بِعَقْل268 از روى انديشه سخن مى گويى و لَيْسَ يَخفى عَليّ الرأى269 (آنچه مى گويى) بر من نيز پوشيده نيست.
هم چنين در منزل ثَعْلبيّه حضرت به مردى كوفى(كه ظاهراً مى خواست حضرت را از رفتن به كوفه به سبب كشته شدن در آنجا منع كند) فرمود: اى مرد كوفى! سرچشمه دانش نزد ماست. آيا آنان (مردم) مى دانند (سرنوشت آينده ما را) و ما نمى دانيم! اين امر ممكن نيست.270 اين گونه پاسخ هاى صريح به خوبى نشان مى دهد كه حسين(عليه السلام) از نظر پيش بينى مسائل خطرساز آينده، فراتر از نصيحت كنندگان بود، بلكه تفاوت اساسى حضرت با آنها در اين بود كه او به اندازه اى به حفظ مصالح اسلام و حمايت از دين جدش اهتمام مىورزيد كه حاضر بود براى حفظ خط اصيل اسلام، كه از جدش به پدر و برادر بزرگوارش رسيده بود وآنان به اوسپرده بودند، جهاد كند، هر چند فرجام اين جهاد به شهادتش منجر شود.
از اين رو در برابر اعلام خطر آنها مى فرمود:”وَاللهِ اِنّى َلاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ما اَراد َاللهُ بِنا قُتِلْنا اَمْ ظَفرْنا“271 به خدا سوگند! اميد دارم آنچه خدا درباره ما اراده كرده خير باشد، چه كشته شويم وچه پيروز شويم.
دوم آنكه: بر اساس چنين ديدگاهى، جهاد اسلامى مانند نبردهاى غيراسلامى با پيروزى ها وشكست هاى ظاهرى ارزيابى مى شود و بُعد اساسى جهاد كه هدايت انقلابى جامعه اسلامى بر ضد قدرت هاى ستمگر وفاسد باشد، مورد غفلت قرار گرفته است، در حالى كه انسان هاى الهى هم چون حسين بن على(عليه السلام)، بُعد اصلى جهاد را ملاك حركت خويش قرار مى دهند.
از اين رو در شرايط ضرورى با تمام توان خويش براى تحريك مردم به جهاد، اقدام مى كنند هر چند خودشان را در معرض خطر و كشته شدن وحكومت هاى ستمگر را در ظاهر پيروزمند ببينند.272 چرا كه آنان به آثار معنوى نهضت خويش (اگرچه ديررس باشد) اهميت ويژه اى مى دهند. از ديدگاه آنان انجام تكليف در صورت فراهم بودن شرايط آن، بزرگ ترين پيروزى به شمار مى آيد، هرچند تكليف مزبور نتايج ظاهرى نداشته باشد وحتى پيامدها ومشكلهاى دنيايى فراوانى را به بار آورد. اشتباه طرفداران اين نظريه، ظاهربينى شان است كه تصور كرده اند هدف از نهضت هاى الهى، تنها رسيدن به پيروزى ظاهرى و نظامى است و براين اساس معتقدند كه ممكن نيست مردان خدا هم چون حسين(عليه السلام)بدون اطمينان به پيروزى نظامى نهضت كنند و با نثار جان خويش مردم را براى مبارزه با حاكمان دين ستيز اموى تهييج كنند. از اين رو مى كوشند سخنان،خطبه ها، نامه ها و وصيت نامه امام(عليه السلام) را كه درباره اهداف قيامش بيان كرده يا نوشته است، با قرائن و شواهد تاريخى ضعيف و گاه توجيه هاى سست، حمل بر اطمينان حضرت به پيروزى ظاهرى و تشكيل حكومت اسلامى به شيوه پدرش على(عليه السلام)، كنند و شواهد و دلايل مخالف را تا حد امكان مردود جلوه دهند.
البته ريشه اين نادرست انديشى را بايد در عدم درك حقيقت وعمق نهضت حسينى جست.
سوم اينكه: اين پندار كه امام حسين(عليه السلام) مى توانست با امكانات اندكش قدرت جهنمى يزيد را درهم كوبيده و با تشكيل حكومت ايده آل اسلامى، جامعه عريض وطويل مسلمانان را با آن همه فساد و انحطاطى كه بيشتر در عصر عثمان و به ويژه در زمان معاويه رواج يافته بود، اصلاح كند، پندار بى اساس و ساده لوحانه است كه براى آن نمى توان شاهد موافقى يافت، چرا كه صاحبان چنين انديشه اى به جوّ پراختناق و دين ستيزانه حكومت اموى كه تمام ارزش هاى الهى را واژگونه ساخته بود، توجه نداشته و نتوانسته اند اين واقعيت را درك و هضم كنند كه در جامعه اى كه شرك محورى جايگزين خدا محورى شده است، تشكيل حكومت عدل الهى واحياى ارزش هاى اصيل اسلامى كارى بس دشوار است.
هم چنانكه اميرمؤمنان(عليه السلام)در عصر خويش به رغم ميل باطنى خويش در پذيرش خلافت (با توجه به چنين دشوارى هايى كه وجود داشت) چنين تجربه اى را آزمودند و با اين كه امكاناتشان نسبت به فرزندش حسين(عليه السلام)زيادتر بود و به جز شام بر سرتاسرقلمرو اسلامى تسلط داشتند، ظاهراً موفق به تأسيس حكومت فراگير اسلامى كه در سايه آن حتى مردم فاسد و دنياگراى شام اصلاح شوند و تن به ارزش هاى الهى دهند، نشدند تا آنجا كه به وسيله برخى از مردم به اصطلاح موافق; اما كژانديش، به شهادت رسيدند. بنابراين امكان موفقيت در تشكيل حكومت اسلامى براى حسين بن على(عليه السلام) كه به مراتب امكاناتشان كمتر و محدوديتشان بس فزون تر از پدرشان على(عليه السلام) بود و مردم نيز به سبب حاكميت بيست ساله معاويه فاسدتر و بى اعتناتر به مسائل دينى شده بودند، بسيار ضعيف بود.
از اين رو نظر نويسنده كتاب تشيع در مسير تاريخ به نظر مى رسد كه: مطالعه و تجزيه و تحليل دقيق حوادث كربلا به طور كلى، اين حقيقت را نشان مى دهد كه حسين(عليه السلام) از همان آغاز، نقشه ايجاد انقلاب كامل در وجدان مذهبى مسلمين را مى كشيد. تمام اَعمال و كردار حسين(عليه السلام) نشان مى دهد كه وى كاملا از اين حقيقت آگاه بود كه پيروزى از راه قدرت و امكانات نظامى هميشه موقتى است، زيرا قدرت نيرومندترى وجود دارد كه بتواند آن را در جريان زمان نابود كند.
ولى پيروزى كه از راه رنج و جانبازى به دست آيد، هميشگى است و در وجدان بشرى، اثرى جاودان مى گذارد.273
چهارم اينكه: بر اساس اين ديدگاه، هدف اصلى نهضت امام(عليه السلام) در آغاز، تشكيل حكومت اسلامى وسرنگون كردن حكومت يزيد بوده است و امام(عليه السلام) حتى تا آن زمان كه سپاه حر را به همراهى خويش فرا خواند، اين هدف را دنبال مى كرد، اما آنچه در واقع اتفاق افتاد اين بود كه قيام امام(عليه السلام) به سرنگونى يزيد و حاكميت امام(عليه السلام) منتهى نشد.
بنابراين چاره اى نمى ماند جز اينكه نهضت امام(عليه السلام) را نهضتى شكست خورده بدانيم! چرا كه امام(عليه السلام) به آنچه هدف و غايت نهضت (تشكيل حكومت اسلامى) را تشكيل مى داد، دست نيافت و از سوى ديگر، هر آنچه پس از نهضت و در اثر آن به وقوع پيوست، (اعم از آثار مطلوب و نامطلوب) جزو اهداف نهضت نبود. حال آيا واقعاً چنين بوده است؟ وآيا اين نظريه را با اين چنين لازمه اى مى توان پذيرفت و از آن دفاع كرد؟ اما درباره ديدگاه برخى از عالمان متقدم، هم چون شيخ مفيد، سيد مرتضى و شيخ طوسى(رحمهم الله)274 درباره قيام امام حسين(عليه السلام)و استناد به آن بايد گفت:
نخست اينكه: اين انديشمندان در مقام اقناع و پاسخ گويى به اهل سنت، چنين ديدگاهى را مطرح كرده اند. چرا كه اهل سنت بر اين باورند كه: امام(عليه السلام) مانند ديگر مردم بر پايه گمان خويش عمل مى كند و به خاطر اجتهادش (چه به صواب رفته باشد وچه به خطا) شايسته پاداش است، جز اينكه پاداش او در انتخاب صواب، بيشتر است.
بنابراين، هدف اين انديشمندان اين بوده كه به ايرادهايى كه به قيام امام حسين(عليه السلام)مى شده با معيارهاى كلى و ظاهرى پاسخ دهند تا فرقه هاى غيرشيعى هم كه امام حسين(عليه السلام) را امام نمى دانستند و به قيام وى معترض بودند، قانع شوند. چرا كه آنان در شرايط و جامعه اى به سر مى بردند كه افكار اهل سنت حاكم و انديشه هاى شيعى در انزوا قرار گرفته بود، از اين رو از نظر اجتماعى و سياسى ناچار بودند قيام امام حسين(عليه السلام) را نه به عنوان يك قيام شيعى بلكه دست كم به عنوان قيام يك شخصيت اسلامى كه اوضاع را ظاهرا مناسب ديد و قيام كرد، تشريح كنند تا آن را از آماج تهمت هاى گوناگون برخى ازفرقه هاى اسلامى بِرهانند.
شاهد بر اين مدعا، سخن سيد مرتضى در آغاز كتاب تنزيه الانبياء است، آنجا كه مى گويد: خدايت توفيقى نيكو دهد كه از من خواستى كتابى را در عصمت پيامبران وامامان(عليهم السلام)از همه گناهان كوچك وبزرگ و رديه اى را بر مخالفان اين مسئله، با وجود اختلاف آرا و تعدد مذاهب آنان، املا كنم.275 چنانكه ملاحظه مى شود سيد مرتضى كتاب ياد شده را با توجه به اختلاف در اعتقادها و ديدگاه هاى مذاهب، املا وتدوين كرده است.
دوم آنكه: با اذعان به عظمت علمى اين انديشمندان بزرگوار و احترام به ديدگاه آنان، بايد توجه داشت در مسائل نظرى و حوادث و جريانهاى تاريخى، همواره باب بحث و بررسى باز است، و هيچ محققى ملزم نيست بدون بررسى مبانى نظرى و شواهد و ادله تاريخى نظريه اى، به صِرف عظمت علمىِ صاحب ديدگاه، تعبدى آن را بپذيرد و به لوازم آن ملتزم شود، هم چنانكه خود آنان نيز در بسيارى از اين گونه موارد، با هم اتفاق نظر نداشته و برخى از آنان نظريات استاد خود را نقد كرده اند.276
بنابراين خود آنان نيز همانند ساير محققانِ منصف، اذعان دارند كه ممكن است در انديشه ها واجتهادهايشان اشتباه هايى وجود داشته باشد و نيز معترفند كه اجتهاد مجتهدان حتى در مسائل فقهى براى فقهاى ديگر حجت نيست تا چه رسد به اظهار نظر درباره جريان ها وحوادث تاريخى كه حتى براى غير مجتهدان الزام آور نيست و هركس بسته به توان و استعدادش مى تواند با مطالعه و تعمق در حوادث تاريخى و ارايه شواهد و استدلال هاى متقن، نظريه اى را درباره موضوع هاى مورد مطالعه، انتخاب و يا حتى رد كند.
اساسنامه ظلم‏
5.ديدگاه تعبّد به شهادت277 نظريه ديگرى كه درباره انگيزه قيام امام حسين(عليه السلام) وجود دارد، قيام به انگيزه شهادت است. اين نظريه براى نخستين بار در قرن هفتم به وسيله عالم عارف و زاهد، سيد بن طاووس در كتاب اللُهوف فى قَتْلَى الطُفُوف مطرح شده است. بنابراين ديدگاه، امام حسين(عليه السلام)قيام كرد تا با شهادتش به مقام قرب الهى وبالاترين درجه سعادت ومقام معنوى برسد. سيد بن طاووس در مقدمه كتابش در اين باره مى نگارد: همين كه اولياى خدا ببينند زندگى دنيا مانع از اطاعت از حضرت حق است وماندن در اين دنيا بين آنان وبخشش هاى الهى حايل است، بى درنگ لباس ماندن را از تن به دور مى اندازند ودرهاى ملاقات با حق را مى كوبند ودر اين راه از اينكه نجات ورستگارى را حتى تا مرز ايثار جان به دست آورند و بدن هاى خود را آماج نيزه ها و شمشيرهاى بران وخطرناك قرار دهند، لذت مى برند. شهداى كربلا به انگيزه نيل به چنين شرافتى، قفس تن شكستند وبه پرواز درآمدند ودر جان بازى از يكديگر سبقت گرفته وبدن هايشان را هدف نيزه ها و شمشيرها قرار مى دادند.278 و در جاى ديگر در توجيه اينكه شهادت خود مى تواند به تنهايى يك هدف به شمار آيد، مى نويسد: من مى گويم شايد برخى از كسانى كه پى نبرده اند به ارزش وعظمت سعادتى كه از طريق شهادت نصيب مجاهد در راه خدا مى شود، چنين مى پندارند كه با اين گونه كارها خدا را نتوان پرستش كرد.
گويا اين افراد كلام خدا را در قرآن صادق نشنيده اند كه گروهى با كشتن خود به عبادت خدا پرداختند، آنجا كه خداوند مى فرمايد: به سوى خداى تان باز گرديد وخود را بكشيد كه اين كار براى شما نزد پروردگارتان شايسته تر است.279 و شايد آنان براين باورند كه مراد از آيه شريفه: وَلاتُلْقُوا بِاَيْديكُمْ اِلَى التَهْلُكَةِ280 كشته شدن و شهادت است. در صورتى كه چنين نيست، بلكه پرستش خدا به سبب شهادت و اينكه انسان به دستورخدا خود را به كشتن بدهد، از بالاترين درجات سعادت است.281
علامه حلّى (م 726 هـ) انديشمند ديگرى است كه به گونه اى اين نظريه را تأييد مى كند. از مجموع سخن وى در اين باره مى توان چنين برداشت كرد كه: قيام امام حسين(عليه السلام) از بُعد اجتماعى، هر چند يك حركت كاملا انتخابى است; اما از ديدگاه شرعى هيچ الزامى براى آن وجود نداشته است. آن حضرت همانند برادر بزرگوارش، امام حسن مجتبى(عليه السلام)مى توانست صلح كند، ولى خواست قلبىِ حضرت اين بود كه بجنگد تا با شهادتش به ملاقات پروردگار برسد و اين خواست نيز منطبق بر موازين كلى و ضوابط شرعى و همراه با مصلحت بوده است.282
آيت الله صافى گلپايگانى نيز در اين باره مى نويسد: “تعبد به شهادت و كشته شدن، يكى از امورى است كه به صورت هاى مختلف در شرايع و اديان، سابقه دارد و صحت تكليف و تعبد به آن نه خلاف عقل است و نه خلاف نقل، خصوص درباره انبيا واوليا كه عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون283 در حق آنها هم مانند فرشتگان صادق است و عمال خدا و مجارى و وسايل اجراى مشيت و سنن و امتحانات الهيه مى باشند”.284 خاستگاه اين نظريه منشأ ديدگاه تعبّد به شهادت برخى از روايات است كه از بين آنها چند روايت بيشتر، در به وجود آوردن چنين ديدگاهى تأثير داشته است.
اين روايات چنين است: 1. امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: خداى تعالى نصرت خود را بر امام حسين(عليه السلام) فرو فرستاد تا آنجا كه بين آسمان وزمين قرار گرفت (و نزديك بود كه اورا بر كوفيان پيروز كند). سپس او را مخيّر ساخت كه پيروزى يا ديدار خدا را انتخاب كند، آن حضرت ملاقات خدا را اختيار كرد.285
2. رواياتى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه حضرت فرموده است: نامه آسمانى به وسيله جبرئيل براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)از سوى خدا آمد كه درآن، براى هر امامى يك مُهر وجود داشت و بايد هر امامى مهر مربوط به خود را باز كند و به آنچه زير آن نوشته شده بود، عمل كند. وقتى نوبت به امام حسين(عليه السلام) رسيد و مهر را گشود، زير آن نوشته شده بود:اَنْ قاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَل وَ اخْرُجْ بِاَقْوام لِلشَهادَةِ لاشَهادةَ لَهُم اِلا مَعَك286 جنگ كن و بكش و كشته خواهى شد و با مردمى براى شهادت بيرون برو كه شهادت آنان جز با تو نخواهد بود.
3. سيد بن طاووس از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند: “در شبى كه بامدادش امام حسين(عليه السلام) مى خواست از مكه به سوى كوفه حركت كند، محمد بن حنفيه خدمت امام(عليه السلام) رسيد و به حضرت گفت: برادر! مكر و فريب كوفيان را مى شناسى و مى دانى با پدرت و برادرت چه كردند. مى ترسم همان گونه با تو برخورد كنند. اگر صلاح مى دانى، بمان كه محترم ترين و عزيزترين كس در حرم هستى.
امام(عليه السلام)فرمودند: مى ترسم يزيد در حرم، مرا بكشد و من كسى باشم كه حرمت اين خانه را پايمال كرده است. ابن حنفيه گفت: اگر چنين دغدغه اى دارى به يمن يا نواحى ديگر برو، چرا كه تو محترم ترين شخص هستى و هيچ كس توان دست يافتن بر تو را ندارد. امام(عليه السلام)فرمودند: در اين باره انديشه خواهم كرد. چون صبح شد، امام(عليه السلام) به سوى كوفه حركت كرد. خبر حركت حضرت، به محمد بن حنفيه رسيد، وى خدمت امام(عليه السلام)رسيد و مهار ناقه امام(عليه السلام) را (كه سوار بر آن بود) گرفت وگفت: برادر جان! آيا نفرمودى در اين باره فكر مى كنم؟! فرمودند: چرا؟ گفت: پس چرا با اين شتاب رهسپارى؟ فرمودند: چون از تو جدا شدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نزدم آمده فرمود: اى حسين! بيرون برو چون خدا خواسته است ترا كشته ببيند (اِنَّ اللهَ شاءَ اَنْ يَراكَ قَتيلا). محمد گفت: اِنّا ِلله واِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ; اگر چنين است پس چرا اين زنان را همراه خود مى برى؟ فرمود: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به من فرمود: خدا خواسته است آنان را اسير ببيند (اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ يَراهُنَّ سَبايا) و خدا حافظى كرد و رهسپار عراق شد.”287
نقد و بررسى اين ديدگاه
بر اين ديدگاه، چند اشكال وارد شده است: نخست اينكه: از آنجا كه زندگى عالمان و نظريه پردازان شيعى اين نظريه، هم چون: سيد بن طاووس و علامه حلى با زهد و پرهيزكارى كم نظيرى آميخته بوده و فلسفه زندگى در اين دنيا را در تعبد به خدا و سير معنوى به سوى او مى دانستند و به همان شيوه نيز زندگى مى كردند، بنابراين، چنين باورى، در تبيين عرفانى از انگيزه قيام امام حسين(عليه السلام)بى تأثير نبوده است، در حالى كه در نهضت عاشورا اين مسئله از اهداف شاخص و كليدى به شمار نمى آيد.
بنابراين اگرچه هر انسان مؤمنى(به ويژه اولياى الهى) اشتياق فراوان دارد كه دفتر عمرش با شهادت بسته شود; اما منحصر كردن هدف و كارِ سترگ سيد الشهدا(عليه السلام)در رسيدن به محضر معبود و درك وصال محبوب با كشته شدن به دست دشمن و عدم توجه به جوانب اساسى اين نهضت، به يقين اذهان را از اهداف اصلى قيام آن حضرت منحرف مى سازد.
دوم آنكه: قيام و مبارزه تنها به قصد كشته شدن و رسيدن به مقام قرب الهى بدون آنكه وراى چنين حركتى اهداف والايى تعقيب شود، هيچ گونه توجيه عقلى و شرعى ندارد، زيرا درصورت فقدان چنين اهدافى، بر معصوم(عليهم السلام) لازم نيست دست به چنين اقدامى بزند مگر آن كه تعقيب چنين حركتى، منتهى به شهادت گردد.
چنانكه سيره و روش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام)در نبردهاى عصر خويش اين گونه بود كه تا حد امكان جان خود را حفظ كنند تا بيشتر بتوانند از دين وايمان دفاع كنند، نه آنكه خود را به كشتن دهند تا به لقاى پروردگار خويش برسند. چرا كه رسيدن به چنين مقام هايى لزوما حركت مسلحانه را نمى طلبد ودر تعاليم اسلامى نيز به مؤمنان چنين سفارشى نشده است.
سوم اينكه: اگر نهضت حسين(عليه السلام) تنها براى درك مقام شهادت بود، چرا آن بزرگوار از آغاز نهضت خويش در مدينه تا واپسين لحظات حياتش در روز عاشورا، از افراد براى يارى كردن خويش كمك مى خواست وحتى وقتى با جلوگيرى لشكر حُرّ براى رفتن به كوفه رو به رو شد، از وى خواست بگذارد به حجاز بازگردد؟ و چرا حضرت در روز عاشورا، قبل از آغاز نبرد تا واپسين لحظات، به نصيحت دشمن جهت جلوگيرى از هرگونه خونريزى پرداخت؟ و اصولا چرا حضرت، جناب مسلم بن عقيل را در پاسخ دعوت كوفيان به كوفه فرستاد؟ اين شواهد وده ها قرائن ديگر، حاكى از آنست كه نمى توان فلسفه قيام حضرت را منحصرو خلاصه در شهادت ورسيدن به مقامات عاليه الهى كرد.
توضيح و تبيين صحيح اين نظريه بايد توجه داشت كه طرفداران اين نظريه با طرح چنين ديدگاهى، نخواسته اند قيام عاشورا را يك اقدام و عمل بى هدف وبى نتيجه به شمار آورده وآن را مانند بسيارى از امور تعبّديّه، تعبّد محض بدانند كه نمى توان براى آن فلسفه و اهداف ديگرى را تصور كرد، بلكه مراد آنان اين بوده كه هدف امام(عليه السلام)ازاين حركت را، تنها اطاعت امرخدا وجلب خشنودى حضرت حق و درنتيجه اداى تكليف خويش جلوه دهند، چنانكه با اينكه آثار و نتايج فراوانى بر رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مترتب مى شود، اما گفته مى شود هدف پيامبر(صلى الله عليه وآله) از رسالتش، فرمانبرى از حكم الهى و اداى تكليف بوده است. بنابراين، اين نوع نگرش به حادثه عاشورا درصدد بيان اين مسئله است كه پذيرش شهادت از سوى معصومان(عليهم السلام) به فرمان الهى، امرى بر اساس موازين شرعى و عقلى بوده است و عقل وشرع آن را براى مصالح مهم تجويز كرده است. (بدون آنكه زير سؤال بردن اهداف ديگر قيام و يا حتى انكار آنها مطرح باشد.) چنانكه در هيچ يك از آيات288 و اخبار289 فراوانى كه درباره جهاد و شهادت وجود دارد، مسئله رجحان و ترتب پاداش فراوان بر جهاد، مشروط و مقيد به عدم شهادت و آگاهى به پيروزى، نشده است، بلكه نبرد با دشمن و جان بازى در راه اعلاى كلمه حق، امرى راجح وداراى پاداش فراوان و از نشان هاى ايمان به شمار آمده است.290هم چنانكه در دعاها نيز، درخواست شهادت و اشتياق به آن از فضايل بزرگ انسانى شمرده شده است. بر اين اساس است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خود، مردم را از اين امر باز نمى داشتند.
براى نمونه مى توان به جريان عَمرو بن جَمُوح انصارى در جنگ اُحُد اشاره كرد. وى چون لَنگ بود، پسرانش او را از شركت در جنگ منع مى كردند و مى گفتند: خداوند تو را معذور داشته است. اين در حالى بود كه او آروزى شهادت مى كرد. عمرو خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد وگفت: پسرانم مرا از شركت در جهاد منع كرده اند. به خدا سوگند من مى خواهم با همين پاى لنگ وارد بهشت شوم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: خداوند تو را از جهاد معاف كرده است; اما چون عمرو قانع نشد، پيامبر فرمود: ماعَلَيْكُمْ اَنْ لاتَمْنَعُوهُ، لَعَلَّ اللهَ يَرْزُقهُ الشَهادة; باكى نيست از اينكه او را منع نكنيد; شايد خداوند شهادت را نصيب و روزى او كند. عمرو در جنگ شركت كرد و به درجه رفيع شهادت رسيد.291
بنابراين اگر شهادت به خودى خود امرى مطلوب نبود، پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين اجازه اى را به عمرو نمى داد. هم چنين پيامبر(صلى الله عليه وآله)به امام حسين(عليه السلام) فرمود: اِنَّ لَكَ فِى الْجَنَّةِ دَرَجات لَنْ تَنالَها اِلا بِالشَهادَةِ292 براى تو در بهشت مقامات و درجاتى است كه تنها با شهادت به آن ميرسى. از اين رو مى توان گفت طرفداران اين نظريه ضمن اذعان به اين مسئله كه قيام امام حسين(عليه السلام) كاملا آگاهانه وبه انگيزه دفاع از اسلام واحياى سنت جدش بوده است، بر اين باور نيز هستند كه اين حركت از جانب حضرت، به جهت دستيابى به آن مقامى بوده كه خداوند در بهشت براى او در نظر گرفته است و تنها راه رسيدن به آن، به فرمايش پيامبر(صلى الله عليه وآله)، شهادت بوده است، واين مطلب با توجه به منزلت و جايگاه خاص شهادت در فرهنگ اسلامى وآموزه هاى دينى، كاملا درست و مورد پذيرش هر مسلمانى است.
6. نظرية تكليف ويژه بودن قيام ديدگاه مهم ديگرى كه درباره فلسفه قيام امام حسين(عليه السلام) مطرح است، آنست كه نهضت امام(عليه السلام) معلول يك دستور خصوصى و محرمانه از جانب خداوند بوده و جريان عاشورا يك قضيه و تكليف شخصى بوده كه تنها شخص امام حسين(عليه السلام)مكلف به انجام آن بوده است. بر اساس اين برداشت، مقتضاى روايات آنست كه حادثه كربلا جريانى است كه از آغاز خلقت رقم خورده و اين تكليف سيد الشهدا بود كه بر اساس فرمان ازلى الهى، عمل نموده و خود را قربانى كند.
اين ديدگاه، مبتنى براين اصل است كه امام(عليه السلام) بر حسب ظاهر، حركتى برخلاف اصول و چارچوب هاى فقهى وحقوقى به انجام رسانده است، زيرا اقدام به امر پر خطر و هلاكت آميز كرده است; اما مقام عصمت امام(عليه السلام) اقتضا مى كند كه چنين حركتى پشت پرده، علت و سرّى داشته باشد كه آن سبب تكليف براى آن حضرت شده باشد; اما براى ديگران تكليفى ايجاد نمى كند. با توجه به همين ملاك ها و برخى ظواهر ادله بود كه گروهى مى كوشيدند تا حضرت را از اين اقدام باز دارند و برخى نيز تا آنجا پيش رفتند كه عمل امام(عليه السلام) را از مصاديق القاء در تهلكه شمردند. در اين باره مرحوم علامه مجلسى بعد از نقل ديدگاه سيد مرتضى(رحمه الله)پيرامون حادثه عاشورا ،در پاسخ و نقد آن مى نويسد: «در كتاب الامامه و كتاب الفتن اخبار بسيارى نقل شده كه دلالت دارد بر اينكه هر يك از امامان(عليهم السلام)مأموريت هاى ويژه اى داشتند كه در صحيفه هاى آسمانى نازل بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نوشته شده بود و آنان همان مأموريت ها را انجام دادند.
بنابراين شايسته نيست كه احكام مربوط به آنان را با معيارهاى احكام خودمان بسنجيم…»293 و در جاى ديگر مى گويد: احوال پيشوايان دين را به احوال خود قياس نبايد كرد و تكليف ايشان، تكليف ديگر است.294 و مرحوم صاحب جواهر مى نويسد: و ما وقع من الحسين(عليه السلام) مع انه من الاسرار الربانيه و العلم المخزون، يمكن ان يكون لانحصار الطريق فى ذلك … على انه تكليف خاص قد قدم عليه و بادر الى اجابته و معصوم من الخطاء لايعترض على فعله و لاقوله …295 آنچه از امام حسين(عليه السلام) واقع شد با آنكه (بايد پذيرفت كه) از اسرار الهى و دانش ذخيره شده نزد پروردگار است، ممكن است كه روش امام(عليه السلام) تنها راه (براى انجام تكليف الهى) بود. … البته تكليف ويژه حضرت نيز بود كه به آن عمل كرد و مبادرت به پذيرش آن كرد و امام(عليه السلام)مصون و پاك از خطاست، از اين رو بر گفتار و كردارش خرده نمى توان گرفت. آنچه از بيان صاحب جواهر برداشت مى شود،
آنست كه: 1. حركت امام وحادثه كربلا ازاسرار الهى است كه دسترسى به آن ممكن نيست.
2. امام(عليه السلام) تكليف ويژه اى داشت كه به آن عمل كرد و چون معصوم از خطاست، بر گفتار وكردارش، خرده نمى توان گرفت.
بنابراين نبايد تكليف ساير مكلفان را كه عمل به عموم و اطلاق ادله است با تكليف امام(عليه السلام) كه تكليف ويژه است، مقايسه كرد و عمل امام(عليه السلام) ملاك عمل براى ساير مكلفان باشد. مؤلف ناسخ التواريخ در اين باره مى نگارد: “حسين(عليه السلام) عالما ادراك شهادت را تصميم عزم داد، به حكم مصلحتى كه سرّ آن را جز خدا كس نداند … و نتوان گفت كه چرا دانسته خود را به تهلكه افكند; زيرا كه تكليف امام(عليه السلام) بيرون تكاليف خاص وعام است.”296 و نيز در جاى ديگر مى گويد: “تكليف پيامبران و امامان(عليهم السلام)بيرون از تكاليف ديگر مردم است”.297 و آيا؟؟؟؟ است علامه طباطبايى(رحمه الله) در اين باره مى نويسد: “سيدالشهدا(عليه السلام) نظر به رعايت مصلحت اسلام و مسلمين، تصميم قطعى بر امتناع از بيعت و كشته شدن گرفت و بى محابا مرگ را بر زندگى ترجيح داد و تكليف خدايى وى نيز امتناع از بيعت و كشته شدن بود. و اين است معناى آنچه در برخى از روايات وارد است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در خواب به او فرمود: خدا مى خواهد تو را كشته ببيند. و نيز آن حضرت به بعضى از كسانى كه از نهضت منع اش مى كردند، فرمود: خدا مى خواهد مرا كشته ببيند.”298 انديشمند ديگرى در اين زمينه نگاشته است: “برحسب اخبار معتبره، برنامه كار و دستورالعمل دوران امامت هريك از امامان، قبلا تعيين شده وتوسط پيغمبر(صلى الله عليه وآله)به آنها سپرده شده و هركدام در عصر خود مكلف به وظايفى بودند و تعهداتى داشتند كه طبق آن رفتار كردند… تكليف اين بزرگواران على التحقيق غيراز روش و تكليف مردم عادى است، اينها حجج و بينات و صنايع پروردگارند و كسى از اين امت با ايشان قياس نمى شود.”299
و در جاى ديگر مى نگارد: “از نظر اصول مذهب شيعه و احاديث معتبره هر يك از امامان(عليهم السلام) موظف به اجراى برنامه اى بودند كه از طرف خدا به وسيله پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به آنها رسيده بود و به صريح اين اخبار، برنامه امام حسين(عليه السلام) اين نبود كه قيام كند و حكومت اسلامى را تأسيس نمايد، بلكه برنامه او قيام و شهادت بود و امام، عالم به اين برنامه بود.”300 مرحوم آيتى، در ضمن نقل جمله اى از امام(عليه السلام) از كتاب لهوف سيد بن طاووس كه فرمود:”وَخُيِّرَ لِى مَصْرَعٌ اَنَا لاقِيهِ“301 مى گويد: “از اين جمله بايد فهميد كه اين نقشه، نقشه اى خدايى است و نقشه اى نيست كه با دست حسين(عليه السلام) طرح شده باشد، يعنى خداى جهان از ازل براى چنين انحرافى و در چنين فساد و اجتماع خطرناكى و براى اين وضع ناهنجار و نامساعد رسم شهادت و راه جانبازى را در عهده من نهاده است.”302 و نيز درباره سخن حضرت كه فرمود: لامَحيصَ عَنْ يَوْم خُطَّ بِالْقَلَمِ303 گفته است: “باز سخن همانست.
اين نقشه اى خدايى است و اوست كه علاج و وسيله اصلاح اين وضع موجود را شهادت من دانسته است از آنچه با قلم تقدير نگارش يافته است، چاره اى نيست.”304 خاستگاه اين نظريه منشأ اين ديدگاه درباره قيام كربلا، برخى از اخبار و نيز سخنان امام حسين(عليه السلام) درباره انگيزه حركت و سفر خويش است كه نمونه اى از آنها چنين است:
1. امام حسين(عليه السلام) در پاسخ عبدالله بن جعفر و يحيى بن سعيد كه مى خواستند وى را از سفر به عراق باز دارند، فرمودند: “من خوابى ديدم كه در آن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مرا مأمور به امرى كرد كه به انجام خواهم رساند، چه به ضرر من و چه به نفع من باشد”.
آن دو به حضرت گفتند: آن خواب چه بوده؟ حضرت فرمود:”[تاكنون] براى كسى نقل نكرده ام و تا زمانى كه پروردگارم را ملاقات نكنم [براى كسى] نقل نخواهم نكرد”.305 هم چنين حضرت در جمع فرستادگان كوفيان306 و نيز در پاسخ عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير همين مطلب را فرمودند.307
2. امام باقر(عليه السلام) در پاسخ سؤال حمران بن اعين كه درباره قيام امام على(عليه السلام) و حسنين(عليهما السلام)از حضرت پرسيد كه چگونه آنان براى يارى دين خدا خروج و قيام كردند در حالى كه ستمگران در حق آنان مصيبت هاى فراوان روا داشتند تا آنجا كه برآنان پيروز شدند و امامان كشته ومغلوب شدند; فرمودند: “اى حمران! خداى متعال آن مصيبت ها را براى آنان مقدر فرموده واز مرحله قضا، امضا وحتميت گذرانيده وآنان را در پذيرش آن مخير ساخت وچون آنان مصائب را اختيار كردند، خدا هم آن را اجرا كرد.”308
3. (چنانكه گذشت) حديث مشيت واخبارى كه دلالت مى كرد كه تكليف هر امامى در قالب يك نامه آسمانى زير يك مُهر نوشته شده بود، از ديگر اخبارى است كه مى تواند شاهد براى اين ديدگاه باشد. گرچه در روايات دسته نخست از آنچه امام حسين(عليه السلام) مأمور به انجام آن از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله) شده است، سخنى به ميان نيامده است; اما با توجه به روايت دوم و روايت مشيت واخبار مُهر، معلوم مى شود كه آنچه حسين بن على(عليه السلام)مأمور انجام آن از سوى خداوند بوده است، جنگ و قيام مسلحانه بوده و چنين كارى تنها وظيفه آن حضرت در آن مقطع زمانى بوده است و هيچ يك از امامان بعدى وحتى پيروان آنان در زمان هاى بعد، مكلف به انجام چنين امرى نبوده ونخواهند بود.
از اين رو تكليف آن حضرت از باب قضيه فى واقعه بوده است كه قابل تكرار والگوگيرى براى پيروان و شيفتگان آن حضرت نمى باشد! نقد وبررسى اين ديدگاه اين نگرش به دلايل ذيل، ظاهراً درست و تمام نيست:
الف: تلائم و هماهنگى سيره معصومان(عليهم السلام) با شرايط و مقتضيات انسان ها لازمه اين ديدگاه آنست كه پيامبران (صلوات الله عليهم اجمعين) و امامان(عليهم السلام)موجودهايى هستند كه از عالم غيب آمده و هم چون فرشتگان، طبيعت و احكام ويژه اى دارند، در حالى كه قرآن كريم چنين ديدگاهى را به صراحت رد كرده و آنان را همانند ساير انسان ها مى داند كه اعمال و رفتارشان ـ به ويژه فعاليت هاى اجتماعى شان ـ بشرى است و انگيزه انسانى دارد: قُلْ اِنّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ…309 هم چنانكه اسوه بودن پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز كه قرآن از آن سخن مى گويد،310 تأكيدِ ديگرى بر تلائم و هم سويى سيره معصومان(عليهم السلام)با شرايط و توانمندى هاى بشر است.
از اين رو اگر اقدامها و فعاليت هاى تبليغى معصومان(عليهم السلام)، هم سو و ملايم با طبع آدمى نبود، نمى توانستند بِشر را هدايت و در نتيجه دگرگون كنند; چرا كه هر گونه تغيير در آدمى، اگرچه منبع آن غيبى و از سوى خدا باشد; اما راه و مسير دگرگونى، جز با راه و روش انسان خاكى ميسر نيست. چنانكه قرآن در اين باره مى فرمايد: ولو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا311 اگر او [پيامبر(صلى الله عليه وآله) ]را فرشته اى قرار مى داديم باز وى را به صورت انسانى در مى آورديم. بنابراين، اين باور كه امام حسين(عليه السلام) از آن رو كه معصوم بوده، تكليف خاصى داشته و انگيزه قيام وى، قابل فهم و درك بشر نيست، با ديدگاه قرآنى كه قائل به طبيعى و بشرى بودن اعمال و رفتار معصومان(عليهم السلام) است، هم خوانى ندارد.
ب: وظيفه همگانى بودن قيام از ديدگاه امام(عليه السلام) جملاتى از امام حسين(عليه السلام) در دست است كه به صراحت دلالت دارد كه حضرت قيام بر ضد حكومت اموى را وظيفه خاص خويش نمى دانسته بلكه آن را تكليف هر مسلمانى مى دانسته اند. از اين رو تمامى مسلمانان را به اين امر فرا مى خواندند. نمونه هايى از اين فراخوانى عمومى چنين است: حضرت در نامه اى به بنى هاشم هنگام خروج از مكه، نوشتند: ومن لم يلحق بى لم يدرك الفتح312 هركه به من نپيوندد، به پيروزى و رستگارى نرسيده است. و هنگامى كه با سپاه هزار نفرى حر رو در رو قرار مى گيرند، مى فرمايند: “ايها الناس! ان رسول الله(صلى الله عليه وآله) قال: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرم الله، ناكثاً لعهدالله، مخالفاً لسنة رسول الله(صلى الله عليه وآله)، يعمل فى عبادالله بالاثم و العدوان، فلم يغير عليه بفعل ولاقول، كان حقاً على الله ان يدخله مدخله“313 اى مردم ! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند: كسى كه فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده و پيمان الهى را شكسته و با سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مخالفت ورزيده در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوزگرى رفتار مى كند، ولى در برابر او با كردار و گفتار خود برنخيزد، برخداست كه او را در جايگاه (پست و عذاب آور) آن ستمگر قرار دهد. خطاب ايها الناس و استشهاد به كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه به طور مطلق فرمودند: مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاً لِحُرُمِ اللهِ … دلالت بر عموميت تكليف قيام بر ضد حكومت يزيد و عدم اختصاص آن به امام(عليه السلام) و اولياى دين مى كند. و درمنزل ذوحُسُم چنين فرمودند: اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لايُعْمَلُ بِهِ وَاَنَّ الْباطِلَ لايُتَناهى عَنْهُ ليَِرْغَبِ الْمُؤمِنُ فِى لِقاءِ اللهِ مُحِقِّاًً314 آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل باز داشته نمى شود؟ [در چنين شرايطى ]بايد مؤمن [نه فقط امام(عليه السلام) و بزرگان دين] خواهان ديدار خدا باشد. بنابر سخن پيشين، امام(عليه السلام) جهاد و انقلاب را وظيفه هر مؤمنى مى داند نه فقط وظيفه خويش از آن جهت كه امام است. از اين رو نمى فرمايند: ليرغب الحسين يا ليرغب الامام; بلكه مى فرمايند: ليرغب المؤمن. افزون بر اين، دعوت امام(عليه السلام) از افراد مختلف براى اينكه با او همراه شوند، نيز مؤيد اين مطلب است كه حضرت قيام را وظيفه همه مسلمانان مى دانست نه تكليف اختصاصى خود و اولياى دين ، به ويژه آنكه برخى از افراد دعوت شده مثل عبيدالله بن حر جعفى نه تنها جزو بزرگان دين نبوده، بلكه داراى سابقه بدى بودند.315
ج. قابليت الگوگيرى و پيروى از قيام عاشورا اگر بپذيريم كه قيام امام حسين(عليه السلام) تكليف خاص آن حضرت بوده است، ديگر قيام حسينى نمى تواند الگو دهنده و سازنده باشد، زيرا آنچه ويژه امام(عليه السلام) است، نمى تواند حتى در ضمير و وجدان معاصران امام(عليه السلام) تأثير گذارد، چه رسد به آنكه اثر آن تا به حال باقى بماند.
به تعبير ديگر، اگر مردم فهم عقلانى و بشرى از قضيه اى نداشته باشند (چه رسد به آنكه بگوييم حكمى خاص بوده) خود را مشمول خطاب آن ندانسته، و حق اين سؤال را دارند: چه دليلى دارد با آن هم سو و هم نوا شوند يا آن جريان چگونه مى تواند بر آنان تأثير گذار باشد؟ از اين رو، بيرون بردن برخى از فعاليت هاى اجتماعى معصومان(عليهم السلام) هم چون(عليهم السلام) قيام سيدالشهدا(عليه السلام) از حوزه درك بشر عادى و محال شمردن فهم آن بر اساس برخى از روايات يا اصول و چارچوب هاى ديگرى كه در اسلام و شريعت وجود دارد، ادعايى است كه فهم وپذيرش آن دشوار است.
چنين برداشتى از انگيزه قيام عاشورا، حادثه كربلا را مبدل به يك واقعه جان سوز وتأسف برانگيز تاريخى مى كند كه ثمره آن، فقط پذيرش تعبدى ثواب هاى فراوان و بى نظير است كه براى بزرگداشت قيام عاشورا به گونه هاى معمول، وارد شده است.
آرى، انسان متأثر مى شود و بر امام حسين(عليه السلام) مى گريد; اما از قيام وى درس عبرت نمى آموزد و آن را الگوى رفتارى خويش قرار نداده و درك نمى كند كه خود نيز داراى مسئوليت دينى ـ اجتماعى است، چرا كه مى پندارد آنچه امام(عليه السلام) انجام داده، تكليف ويژه او بوده است. در حالـى كه نهضت حسينى در طول تاريخ، از بزرگ ترين عوامل تأثيرگذار و سازنده بر جوامع اسلامى بوده و هنوز نيز هست و خواهد بود، به ويژه در جنبه سياسى كه پذيرش هرگونه ذلت و سلطه ظالمانه را كه حاكمان ستمگر براى مردم و جامعه مى خواستند، بر نمى تابد. بنابراين تأكيد بر اين نكته كه امام را تكليفى خاص بوده است و ديگران را تكليفى ديگر قابل پذيرش به نظر نمى رسد.
علامه شهيد مرتضى مطهرى در رد اين نظريه، مى گويد: “يكى از امورى كه موجب مى گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيّز استفاده و بهره بردارى عامه خارج شود و بالاخره آن هدف كلى كه از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد، اين است كه مى گويند حركت سيدالشهدا معلول يك دستور خصوصى ومحرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است و دستورى خصوصى در خواب يا بيدارى به آن حضرت داده شده است.
زيرا اگر بنا باشد كه آن حضرت يك دستور خصوصى داشته كه حركت كرده، ديگران نمى توانند او را مقتدا و امام خود قرار دهند و نمى توان براى حسين مكتب قائل شد، بر خلاف اينكه بگوييم حركت امام حسين(عليه السلام) از دستورهاى كلى اسلام استنباط و استنتاج شد وامام حسين(عليه السلام) تطبيق كرد با رأى روشن وصائب خودش كه هم حكم ودستور اسلام را خوب مى دانست وهم به وضع زمان و طبقه حاكمه زمان خود آگاهى كامل داشت. تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفه خودش را قيام وحركت دانست … ولى معمولا گويندگان براى اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين(عليه السلام) را بالا ببرند، مى گويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين(عليه السلام) براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيدارى هزارها چيز مى گويند .
در نتيجه قيام امام حسين(عليه السلام) را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا كه ولكم فى رسول الله اسوة حسنة خارج مى كنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مى برند … هر اندازه در اين زمينه خيال بافى بيشتر بشود، از جن و ملك و خواب وبيدارىودستورهاى خصوصى زياد گفته شود، اين نهضت را بى مصرف تر مى كند …”316 و در جاى ديگر مى نويسد: “احتياجى به دستور خصوصى نيست.
آخر دستور خصوصى را در جايى مى گويند كه دستورهاى عمومى وافى نباشد. امام حسين(عليه السلام) در كمال صراحت فرمود: اسلام دينى است كه به هيچ مؤمنى (حتى نفرمود به امام) اجازه نمى دهد كه در مقابل ظلم، ستم، مفاسد وگناه بى تفاوت بماند. امام حسين(عليه السلام) مكتب به وجود آورد، ولى مكتب عملى اسلامى، مكتب او همان مكتب اسلام است … ما اين حادثه را از مكتب بودن خارج كرديم، وقتى از مكتب بودن خارج شد، ديگر قابل پيروى نيست،… آيا خيانتى از اين بالاتر هم در دنيا وجود دارد؟”317 تفسير و تبيين صحيح اين نظريه اگر طرفداران اين ديدگاه بر اين باور باشند كه تكليف امام حسين(عليه السلام) اين بود كه به دنيا بيايد و بعد كشته شود و به هدف و آرزوى خويش يعنى شهادت و رسيدن به بالاترين درجات قرب الهى برسد، بدون آنكه حركت حضرت قابل پيروى و درس گرفتن براى مسلمانان باشد، اين تفسير مردود و غير قابل پذيرش است، اما آنچه مسلم به نظر مى رسد اين است كه بسيارى از طرفداران اين نظريه، درصدد نفى بُعد الگوگيرى از حادثه عاشورا و اسوه بودن نهضت حضرت نبوده اند، بلكه هدفشان از طرح چنين ديدگاهى، (چنانكه در بحث دفاع از نظريه تعبد به شهادت نوشتيم.) باطل دانستن نظريه اى است كه هدف از قيام حضرت را تنها تشكيل حكومت اسلامى دانسته و اخبارى را كه دلالت بر علم تفصيلى امام(عليه السلام) به زمان حادثه كربلا دارند، ضعيف و مجعول مى داند.
هم چنانكه برخى ديگر همانند صاحب جواهر در كنار قائل شدن به تكليف ويژه امام حسين(عليه السلام)، يكى از دستاوردهاى نهضت حضرت را، حفظ شريعت و رسوايى دشمنان مى داند318 كه بى شك اين ميزان ثمره قائل شدن براى قيام كربلا، ضمن آنكه منطقى و منطبق بودن حركت امام(عليه السلام)بر اصول و ظواهر ادله را اثبات مى كند، قابليت الگوگيرى و اقتدا به آن حضرت را نيز براى هر مسلمانى، روشن مى سازد.
البته اين مطلب را نيز نمى توان انكار كرد كه (چنانكه اشاره شد) بر اساس برخى از اخبار، برنامه كار و دستورالعمل دوران امامت هر يك از امامان(عليهم السلام) قبلا از طرف خداوند، تعيين و به وسيله رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به آنها ابلاغ شده و هر كدام در عصر خود مكلف به وظايفى بودند كه مى بايست انجام دهند. چنانكه در كتاب كافى بابى است با عنوان: انَّ الائمه (عليهم السلام)لم يفعلوا شيئاً و لايَفْعَلونَ الا بعهد من الله عزَّ وَ جَلَّ وَ امر منه لايتجاوزونه. اما بايد توجه داشت كه به نظر مى رسد بين اينكه هر امامى آگاه به تكليف و فرجام كار خويش باشد و در نتيجه با توجه به اوضاع و شرايط روزگار امامت خويش، مأمور به اجراى يك برنامه خاصى باشد و بين اينكه عمل آن امام الگو براى پيروانش باشد، (چنانكه در طول تاريخ چنين بوده است) منافاتى وجود نداشته باشد، بلكه اين دو، دو روى يك سكه هستند.
از اين رو، لازمه آگاهى امام از پايان كار خويش و قائل شدن به تكليف ويژه براى هر امام، به معناى نفى اسوه بودن و عدم امكان الگو پذيرى از سيره آن امام نيست; بلكه حتى مى توان ادعا كرد كه نه تنها بين اين دو، ملازمه وجود ندارد; بلكه اساسا خدا اين تكليف را با اين كيفيت و شرايط در نظام خلقت طراحى و مقدر كرده است تا به وسيله آن، به جهانيان راه و مكتبى را ارائه دهد كه تا قيامت، آثار و ثمرات آن پايدار و ماندگار باشد.
از اين رو مانعى ندارد كه اصلا خداوند به سبب چنين حكمتى، چنين وظيفه اى را براى سيدالشهدا(عليه السلام) مقدر و معين كرده و حضرت را از آن آگاه كرده باشد. به تعبير ديگر، دستور خصوصى و محتواى روايت مشيت نسبت به جريان عاشورا، به اين معناست كه خدا بر مبناى قانون كلى جهاد (كه هر زمان بنيان اسلام و عزت و شرف امت اسلامى در خطر بيفتد، بر هر مسلمانى واجب است كه حتى با اطمينان به شهادت، با دشمن بجنگد) از امام حسين(عليه السلام) خواسته است كه با حكومت يزيد مبارزه كند تا مسلمانان نيز از وى سرمشق گرفته و با ستمگران دين ستيز به مبارزه و جهاد همت گمارند و خدا مى دانست كه حسين بن على(عليه السلام) راه اطاعت را كه مبارزه با يزيد باشد، خواهد برگزيد و يزيد راه معصيت را كه كشتن حسين(عليه السلام)باشد، اختيار خواهد كرد و در نهايت، مبارزه حسين(عليه السلام) با يزيد با آن شرايط و ويژگى ها، به شهادت حسين(عليه السلام)، خاندان و يارانش و اسير شدن زنان و كودكانش، منجر خواهد شد.
البته بديهى است كه در صورتى اين واقعه الگو و آموزنده براى مسلمانان در طول تاريخ خواهد بود كه تمام جريانات و حوادث آن در مسير و بستر طبيعى صورت پذيرد، هم چنانكه تمام فعاليت ها و تلاش هاى امام(عليه السلام) از آغاز نهضت تا فرجام آن، كاملا در مسير طبيعى بود.
بنابراين، چنانكه اصل بعثت پيامبران (صلوات الله عليهم اجمعين) به طور عموم و بعثت رسول مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) و نصب دوازده امام(عليهم السلام) به طور خصوص، در نظام عالم، طراحى غيبى داشته و داراى حكمت و فلسفه اى بوده است، هيچ مانعى ندارد كه هر امامى ، با توجه به شرايط عصر امامتش، از سوى خداوند، مأمور انجام كار خاصى بوده باشد، و اين تعدد و اختلاف وظايف، با توجه به متعدد و متفاوت بودن اوضاع و شرايط، براى پيروان آنان مى تواند سرمشق و قابل الگوگيرى باشد. يكى از انديشمندان معاصر بعد از آنكه بُعد غيبى بودن نهضت عاشورا را و اينكه اين حادثه طراحى غيبى داشته، تأييد مى كند، در اين باره مى گويد: “…
خداوند چنين اقدامى قيام سيدالشهدا(عليه السلام) را با اين ريزه كارى ها خواسته است به همان دليلى كه قرآن را فرستاده است، به همان دليل كه سنت را در زندگى ما معتبر كرده است، اين واقعه را خواسته و معتبر كرده، تا به عنوان يك الگو، يك راه، يك درس و سندى در همه شرايط براى مسلمانان، سرمشق قرار گيرد و مسلمانانى كه مى خواهند از امامان(عليهم السلام)پيروى كنند به زوايايى از آن بر اساس شرايط پيرامونى و مقتضيات زمانى اقتدا كنند.”
بنابراين با اين تبيين و تفسير از ويژه بودن تكليف قيام، ديگر هيچ محذور و اشكالى متوجه اين نظريه نيست. فلسفه و اهداف قيام عاشورا از ديدگاه امام حسين(عليه السلام) از آنچه درباره اهداف و فلسفه قيام عاشورا از نگاه هاى گوناگون بيان شد و مورد نقد و بررسى قرار گرفت، روشن شد كه افزون بر آنكه برخى از اين نظريه ها تصوير وارونه و يا دستِ كم نامناسب با شأن رهبر قيام ارائه كرده بودند، هيچ كدام از آنها، در ارائه يك تصوير روشن و جامع از انگيزه هاى قيام امام حسين(عليه السلام) توفيق نداشته اند.
سِرّ اين عدم توفيق را بايد (چنانكه در آغاز اين نوشتار به آن اشاره شد) در عواملى هم چون نگاه يك سويه و تك بُعدى به نهضت كربلا و نيز عدم شناخت كافى نسبت به شخصيت رهبر اين قيام و ماهيت حركت وى ،دانست. بنابراين، پژوهشگر تاريخ عاشورا اگر بخواهد به ماهيت وجوهره قيام عاشورا تا حد زيادى پى ببرد، بايد در گام نخست، با نگاه و مطالعه جامع و كامل درباره امام حسين(عليه السلام)، به زندگى، شخصيت و مقام حضرت به عنوان امام معصوم، شناخت لازم و كافى بيابد و سپس با مطالعه و تعمق لازم در بيانات و گفتار حضرت كه در مقاطع گوناگون قيام و حتى پيش از آغاز آن درباره انگيزه حركت خويش بيان كرده است، به فلسفه و ماهيت قيام آن حضرت تا حد زيادى شناخت بيابد.
اكنون با اين مقدمه و با توجه به اين كه بهترين و مطمئن ترين سند براى شناخت فلسفه و اهداف نهضت سيدالشهدا(عليه السلام)، كلمات خود آن حضرت و يا ساير امامان(عليهم السلام) در اين باره است، مجموع خطبه ها، سخنان، نامه ها و وصيت نامه امام حسين(عليه السلام)كه درباره اهداف و انگيزه هاى قيام عاشوراست و نيز برخى از تعابير زيارت نامه هاى فراوان و گوناگون كه از امامان ديگر درباره آن حضرت رسيده و در آنها به انگيزه قيام پرداخته شده است، مورد مطالعه و بررسى قرار گرفته و سپس با استخراج فهرست وار اهداف قيام، به تفسير و تحليل آنها، پرداخته مى شود:
1. امام حسين(عليه السلام) در واپسين سال هاى عمر معاويه، به جهت زيارت خانه خدا، عازم مكه شدند. حضرت در مكه در جمع گروهى از عالمان و نخبگان ديگر مناطق اسلامى با ايراد خطبه اى شورانگيز و كوبنده ضمن يادآورى وظيفه سنگين و تكليف خطير عالمان و بزرگان شهرها در برابر پاسدارى از كيان دين و اعتقادهاى مسلمانان و پيامدهاى سكوت در برابر جنايات امويان، از خاموشى آنان در برابر سياست هاى دين ستيزانه حاكمان اموى انتقاد كرده و هرگونه همراهى و سازش با آنان را گناه نابخشودنى دانستند. حضرت در پايان سخنان خود، هدف از اقدامها و فعاليت هايش را بر ضد نظام ستمگر حاكم (كه چند سال بعد در قالب يك نهضت خود را نشان داد) چنين اعلام فرمودند: اَللّهُمَّ اِنَّكَ تَعْلَمُ انَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كان مِنا تَنافُساً فى سُلطان، و لا التماساً من فُضول الحُطام، ولكن لِنُُرِيَ (لِنَرُدَّ) المَعالمَ من دينك، ونُظهِرَ الاصلاحَ فى بلادك، ويَأْمَنَ المظلومونَ من عِبادك، و يُعمَلَ بِفَرائِضِكَ و سُنَنِكَ و اَحكامِكَ.” خدايا تو مى دانى آنچه از سوى ما انجام گرفته است (از سخنان و اقدامهاى بر ضد حاكمان اموى) به خاطر سبقت جويى در فرمانروايى و افزون خواهى در متاع ناچيز دنيا نبوده است; بلكه براى اينست كه نشانه هاى دينت را (به مردم) نشان دهيم (برپا كنيم) و اصلاح در شهرهايت را آشكار كنيم. مى خواهيم بندگان ستمديده ات در امان باشند و به دستورها و سنت ها و احكامت عمل شود.
از اين جملات مى توان چهار هدف را براى اقدامها و فعاليت هاى امام حسين(عليه السلام) كه در عصر حاكميت يزيد جزو اهداف قيام حضرت به شمار مى رفت، استخراج كرد:
الف: احياى مظاهر و نشانه هاى اسلام اصيل و ناب محمدى(صلى الله عليه وآله)
ب: اصلاح و بهبودى در وضع شهروندان
ج: مبارزه با ستمگران اموى جهت تأمين امنيت براى مردم ستمديده
د: فراهم ساختن بسترى مناسب براى عمل به احكام و واجبات الهى 2
. امام حسين(عليه السلام) در وصيت نامه اى كه هنگام خروج از مدينه و در زمان وداع با برادرش محمد بن حنفيه براى وى نوشت، هدف از حركت خويش را چنين بازگو كردند: انِّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَ لا بَطِراً ولا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الِاصلاحِ فِى اُمه جَدِّى محمد(صلى الله عليه وآله)اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ و اَنْهى عَنِ المُنْكَرِ و اَسيرَ بِسيره جَدِّى محمد(صلى الله عليه وآله) و اَبى عَلىِّ بنِ اَبِى طالِب(عليه السلام) من از روى سرمستى و گستاخى و تبهكارى و ستمگرى از مدينه خارج نشدم; بلكه براى طلب اصلاح در امت جدم خارج شده ام. مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره جدم و پدرم على بن ابى طالب(عليه السلام) عمل كنم. و در جاى ديگر مى فرمايند: اَلّلهُمِّ اِنِّى اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ و اَكْرَهُ الْمُنْكَرَ خدايا من به معروف اشتياق و از منكر تنفر دارم. و در زيارت هاى مختلف كه درباره امام حسين(عليه السلام) از امامان(عليهم السلام)وارد شده، اين تعابير فراوان ديده مى شود: اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ اَقَمْتَ الْصَلوةَ وَ آتَيْتَ الزَكوةَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ. گواهى مى دهم كه تو نماز را بپا داشتى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر كردى. از اين عبارات، اهداف ذيل را از قيام حضرت، مى توان استفاده كرد: الف: طلب اصلاح در امور امت پيامبر(صلى الله عليه وآله); ب: امر به معروف ج: نهى از منكر د: عمل به سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) (برپايى نماز و پرداخت زكات).
3. حضرت در نامه اى كه در زمان اقامت خويش در مكه در پاسخ دعوت به نامه هاى اشراف و بزرگان كوفه مبنى بر آمدن به كوفه، نوشتند، فلسفه قيام خود را چنين بيان فرمودند: فَلَعَمْرِى مَا الاِمامُ الا الحاكِمُ بِالكِتابِ، القائِمُ بِالقِسْطِ، الدائِنُ بِدينِ الحَقِّ ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذاتِ اللهِ «به جانم سوگند، پيشوا كسى است كه به كتاب خدا حكم كند، عدل و داد را محقق سازد، متدين و ملتزم به دين حق باشد، خود را وقف خدا كند». امام(عليه السلام) در اين نامه، هدف از قيام را، (مبارزه و جهاد بر ضد حكومت ستمگر بنى اميه تا براندازى آن و) تلاش در جهت بر پايى حكومتى مى داند كه رهبر و پيشواى آن، صفات و امتيازهاى ذيل را داشته باشد:
الف: به كتاب خدا حكم كند.
ب: عدالت را در جامعه حاكم كند.
ج- متدين ومعتقد به دين خدا باشد.
د: خود را وقف خدا و اهداف الهى كند. حسين بن على(عليه السلام) در نامه اى كه ضمن آن از بزرگان بصره دعوت به هميارى و همراهى با وى كرده است ، علت و هدف از نهضت خويش را چنين بيان مى كند: “انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه(صلى الله عليه وآله) فان السنة قد اميتت وان البدعة قد احييت” «من شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش مى خوانم. همانا سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از بين رفته است و بدعت زنده شده است». و در جواب عبدالله بن مُطيع مى فرمايد: “ان اهل الكوفة كتبوا الى يسألوننى ان اقدم عليهم لما رجوا من احياء معالم الحق واماتة البدع” «كوفيان به من نامه نوشته و از من خواسته اند به نزدشان بروم، چون اميدوارند (كه با رهبرى من) نشانه هاى حق زنده و بدعت ها نابود شود». و نيز در نامه اى كه به شيعيان بصره نوشتند، فرمودند: “فانى ادعوكم الى احياء معالم الحق واماتة البدع” «من شما را به زنده كردن نشانه هاى حق و نابود كردن بدعت ها مى خوانم». از مجموع نامه ها و پاسخ هاى حضرت، اين اهداف را مى توان براى نهضت عاشورا استفاده كرد:
الف: دعوت (و عمل) به كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله);
ب: احياى سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از بين رفته است، وبر پايى مظاهر حق و حقيقت;
ج: از بين بردن بدعت ها (كه جايگزين احكام خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) شده است.
4. اباعبدالله(عليه السلام) درخطبه اى كه پس از برخورد با حرّ بن يزيد رياحى در منزل بَيْضَه ايراد فرمودند، انگيزه قيام خود را با استناد به فرمايش پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، چنين بيان كردند: “ايها الناس! ان رسول الله(صلى الله عليه وآله) قال: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرم الله، ناكثاً لعهد الله، مخالفاً لسنة رسول الله(صلى الله عليه وآله)، يعمل فى عباد الله بالاثم والعدوان، فلم يغير عليه بفعل ولاقول، كان حقاً على الله ان يدخله مدخله. الا وان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان، وتركوا طاعة الرحمن واظهروا الفساد، و عطلوا الحدود واستأثروا بالفىء، واحلوا حرام الله، و حرموا حلاله وانا احق من غير” اى مردم ! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند: كسى كه فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده و پيمان الهى را شكسته و با سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مخالفت ورزيده در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوزگرى رفتار مى كند، ولى در برابر او با كردار و گفتار خود برنخيزد، برخداست كه او را در جايگاه (عذاب آور) آن ستمگر قرار دهد.
هان (اى مردم) بدانيد كه اينها تن به فرمانبرى از شيطان داده و اطاعت از فرمان الهى را رها كرده و فساد را نمايان ساخته و حدود خدا را تعطيل نموده اند، درآمدهاى عمومى (بيت المال) مسلمانان را به خود اختصاص داده اند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام كرده اند و من شايسته ترين فرد براى تغيير دادن (سرنوشت و امور مسلمانان) هستم.”
از اين خطبه و يا نامه، علت قيام سيد الشهدا(عليه السلام) را مى توان اين امر دانست كه حاكمان بنى اميه (به ويژه يزيد) اقدامهاى ضد دينى زير را مرتكب شده اند:
الف: فرمانبرى از خدا را رها كرده و به اطاعت از شيطان رو آورده اند.
ب: فساد را (در زمين) آشكار كرده اند.
ج: حدود الهى را تعطيل كرده اند.
د: بيت المال را به خود اختصاص داده اند.
هـ: حرام خدا را حلال و حلال الهى را حرام كرده اند.
از اين رو است كه در زيارات وارده درباره امام حسين(عليه السلام)، شهادت و اعتراف به برپايى احكام الهى و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام) به وسيله حضرت، داده شده است: “اشهد انك قد حللت حلال الله وحرمت حرام الله واقمت الصلاة وآتيت الزكاة وامرت بالمعروف ونهيت عن المنكر ودعوت الى سبيلك بالحكمة والموعظة الحسنة” شهادت مى دهم كه تو حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام كردى و نماز را بپا داشتى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر كردى و (مسلمانان را) با پند و اندرز نيكو، به راه و روش خود، فرا خواندى. و يا: “اشهد انك قد امرت بالقسط والعدل ودعوت اليهما” شهادت مى دهم كه تو به عدل و داد امر كردى و(مسلمانان را) به سوى اين دو، دعوت كردى. 5. پيشواى سوم درمنزل ذوحُسُم در توجيه حركت خويش چنين فرمودند: “الا ترون ان الحق لايعمل به وان الباطل لايتناهى عنه؟ ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقاً، فانى لاارى الموت الا شهادة ولا الحياة مع الظالمين الاّ برماً ” آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل باز داشته نمى شود؟ (در چنين شرايطى) بايد مؤمن، به حق خواهان ديدار خدا باشد. من چنين مرگى را جز شهادت و زندگى با ظالمان را جز ننگ و خوارى نمى بينم.
از اين خطبه، اين اهداف را مى توان استفاده كرد:
الف: ترويج حق و عمل به آن
ب: نهى از ترويج باطل و باز داشتن از عمل به آن
7. امام صادق(عليه السلام) در زيارت اربعين، هدف از نهضت حسينى را چنين بيان مى فرمايند: “وبذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة وحيرة الضلالة” (امام حسين(عليه السلام) جان خويش را در راه تو (خدا) فدا كرد تا بندگانت را از بى خبرى و سرگردانى گمراهى نجات دهد.
از ديدگاه امام ششم، سيد الشهدا(عليه السلام) با نهضت عاشورا، اهداف زير را تعقيب مى كردند:
الف: نجات مسلمانان از بى خبرى نسبت به احكام دين و وظايف خويش در برابر پروردگار،
ب: رهايى بندگان خدا از گمراهى با آگاه ساختن آنان به لزوم پيروى از رهبران واقعى دين. تحليلى پيرامون اهداف و ماهيت قيام امام حسين(عليه السلام) با اندكى دقت در اهداف استخراج شده از اين بيانات، ملاحظه مى شود كه امام(عليه السلام) علت و انگيزه قيام خويش را، مبارزه با منكرات فراوان در جامعه اسلامى و تبليغ و ترويج معروف در بين مسلمانان، اعلام مى كنند.
بنابراين، فلسفه اصلى و نهايى نهضت حضرت را مى توان در يك هدف جامع و كلى يعنى احياى فرهنگ اسلام اصيل و ناب محمدى(صلى الله عليه وآله) و زدودن زنگارهاى تحريف و بدعت از دين جدشان خلاصه كرد. البته حضرت راه كار و ابزار لازم جهت جامه عمل پوشاندن به اين هدف را، در عنصر امر به معروف و نهى از منكر مى دانند.
از اين رو در وصيت نامه خود به محمد بن حنفيه مى نويسند: اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و يا (چنان كه گذشت) در زيارت نامه هاى مربوط به حضرت آمده است: “… و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر” توضيح مطلب آنكه: اگر حضرت علت حركت خويش را مبارزه با امورى، هم چون: رواج بدعت ها، مخالفت با كتاب خدا و حلال و حرام الهى، نابودى سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، شيطان محورى و ترك خدا محورى، فساد، ظلم، بى عدالتى و ناامنى در جامعه اسلامى، تعطيلى حدود الهى، در انحصار گرفتن و تاراج بيت المال مسلمانان و … مى دانست، تمام اين امور حاكى از فراوانى و شيوع امرى به نام مُنْكَر در جامعه اسلامى است، كه حضرت خود را موظف به نهى از آن مى دانستند.
و نيز اگر اباعبدالله(عليه السلام)جامعه اسلامى را به امورى از قبيل: عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، احياى مظاهر و نشانه هاى حق، ايجاد امنيت، اصلاح و بهبودى وضع امور امت و مسائلى از اين قبيل، فرا مى خواند، اين مسئله نشانگر آنست كه امرى به نام معروف در جامعه از بين رفته يا دستِ كم در حال نابودى بود. از اين رو اگر حضرت از بيعت با يزيد خوددارى كرده با اين عمل، از يك سو، آمادگى خود را براى شهادت و مقاومت در برابر حكومت يزيد اعلام كردند، و از سوى ديگر، تلاش خود را جهت برانداختن حكومت يزيد و تأسيس حكومت اسلامى، به كار گرفتند، به اين دليل بود كه سر باز زدن از بيعت، به معناى نهى از منكر، ترويج معروف و اتمام حجت با مسلمانان درباره حرمت سكوت در برابر بدعت ها و جنايات بنى اميه بوده و بيعت و يا حتى سكوت در مقابل چنين حكومتى، افزون بر آنكه ترويج منكر و مبارزه با معروف بود، عذر و بهانه اى نيز براى افراد عادى در همكارى با حاكمان اموى مى شد.
به ديگر سخن، آنچه در سيره حسين بن على(عليه السلام) به عنوان امام معصوم، مسلم و غير قابل ترديد به نظر مى رسد، آنست كه شخصيتى همانند امام حسين(عليه السلام) حاضر نبودند با شخصى هم چون يزيد بيعت كرده و حكومت وى را به رسميت بشناسند، چرا كه حضرت با مشاهده و بررسى عمق انحرافهاى امت اسلامى در عصر حكومت معاويه و سپس حكومت يزيد، به اين نتيجه رسيده بود كه ديگر نمى توان با موعظه و خطبه هاى آتشين و سخنرانى هاى تهديد آميز و تحريك كننده، انحرافى را كه در مبانى اعتقادى و سياسى جامعه اسلامى و نيز در دستگاه خلافت رسوخ كرده، از بين ببرد.
بلكه تنها راه درمان و نجات امت اسلامى، برپايى يك نهضت عميق است كه بازتاب و گستره آن، افزون بر آنكه فرا مكانى باشد، فرا زمانى نيز بوده و در گستره زمان، الگويى براى آزاد مردان تاريخ باشد.
البته در مقابل، يزيد كسى نبود كه بدون بيعت گرفتن از امام(عليه السلام)، ساكت بنشيند، چرا كه به رسميت نشناختن حكومت از سوى افرادى هم چون حسين بن على(عليه السلام)، به معناى رد مشروعيت آن و آمادگى براى مبارزه مسلحانه با حكومت بود و يزيد بخوبى به اين موضوع آگاهى داشت. نكته ديگرى كه شايان توجه است، آنكه از مجموع سخنان و خطبه هاى حضرت كه به ترتيب تاريخى و در مراحل گوناگون قيام ايراد فرموده اند، استفاده مى شود كه حضرت از آغاز، فلسفه نهضت خويش را به صراحت و بى پرده بازگو نمى كردند، بلكه به تناسب حوادث و رخدادهايى كه پيش مى آمد، مردم را با ماهيت و روح نهضت كربلا آشنا ساخته و براى آنان روشن كردند كه با اوضاع و شرايط حاكم كه اصل دين به خطر افتاده، راهى جز فداكارى و جانبازى در قالب يك حركت خونين نمانده است،
چرا كه (افزون بر آن چه قبلا نگاشتيم) اگر امام(عليه السلام) با تشكيل حكومت، در مصدر كار قرار مى گرفتند، با موجى از انتظارهاى به جا و نابه جا رو به رو مى شدند كه پاسخ گويى به همه اين خواسته ها، غيرممكن و غير عادلانه بود كه اين امر نيز به سهم خود، زمينه رنجش و نافرمانى گروهى از مردم را فراهم مى ساخت.
بر خلاف اينكه حضرت به شهادت رسيدند و با جانبازى و ايثار خونشان، انگيزه و پيام خويش را به امت اسلامى در طول تاريخ رسانده تا آنجا كه حتى قلب هاى آكنده از قساوت را خاضع و مريد مرام و منش خويش كردند. به ديگر سخن، نمى توان پذيرفت كه امام حسين(عليه السلام)صرف نظر از آگاهى به شهادت از راه علم غيب، از پيمان شكنى كوفيان و در نهايت شهادت خويش آگاه نبوده است، چرا كه حضرت به عنوان فرزند اميرمؤمنان(عليه السلام) از سنين كودكى در متن حوادث تاريخ اسلام حضور داشتند.
ايشان شاهد حوادث گوناگون تاريخ اسلام و نيز انسان هاى زيادى بوده كه در آن حوادث، تغيير چهره و موضع داده بودند. چنانكه طلحه و زبير، از نخستين اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)را ديده بود كه در مناسبات اقتصادى ـ اجتماعى غير عادلانه سه خليفه نخست، چندان متحول شده و به نابرابرى خو كرده بودند كه نتوانستند عدالت و حق مدارى على(عليه السلام) را تحمل كنند، از اين رو بر ضد حضرت شورش كردند. هم چنين امام(عليه السلام)جريان مكرر خيانت و پيمان شكنى كوفيان را پس از بيعت با پدر و برادر بزرگوارش و نيز دوران سخت و دهشتناك حاكميت معاويه را در مدينه تجربه كرده بودند.
از اين رو امام حسين(عليه السلام) طى مدت اقامت در كوفه نزد پدر و برادر، توانستند به تحليلى درست و سنجيده، از وضعيت روحى و اعتقادى كوفيان دست يافته، به نقاط ضعف و قوت آنان، آگاه شده و از جناح ها و دسته بندى هاى گروهى و قبيله اى عراقيان، شناخت درست و كافى به دست آورند. بنابراين، با چنين تجربيات وآگاهى هايى كه حضرت درباره كوفيان داشتند (و اين آگاهى و تجربه به مراتب بيشتر و عميق تر از آگاهى افرادى هم چون: محمد بن حنفيه، ابن عباس، ابن عمر، فرزدق و… بود) نمى توان پذيرفت كه امام(عليه السلام)صرفا به دليل دعوت كوفيان، به آنان اعتماد كرده و به اين نتيجه رسيده بودند كه با تأسيس حكومت اسلامى، جامعه اسلامى را از خطر نابودى نجات خواهند داد.
بنابراين، آنچه امام(عليه السلام) را به قيام برضد حكومت اموى واداشت، حفاظت و صيانت دين جدش از خطر تحريف و نابودى بود، كه اين امر مى توانست يا با نابودى رژيم اموى و تشكيل دولت اسلامى، امكان پذير باشد و يا با جان بازى و شهادت در راه خدا كه البته چون راه نخست، در عمل براى امام(عليه السلام)مقدور نبود، امام(عليه السلام) راه دوم را كه شيوه فداكاران است، برگزيدند و اسلام را از خطر نابودى نجات دادند.

منبع: فصلنامه «تاريخ‌ در آينه‌ پژوهش‌، پيش شماره 3