فلسفه خاتميت پيامبر

 زهرا خدمتگزار خوشدل

مقدمه

اساساً مسأله خاتميت خود يك مسأله‌اى است كه با زمان ارتباط دارد. نسخ شدن يك شريعت و آمدن شريعت ديگر به جاى آن فقط و فقط به زمان بستگى دارد. همه علما اين را قبول دارند كه رمز يك شريعت تا زمان معينى هست و سپس از طرف خدا نسخ مي‌شود، تغيير پيداكردن اوضاع زمان و باصطلاح امروز مقتضيات زمان است.

حال اين سؤال پيش مي‌آيد كه اگر اين‌طور باشد، پس بايد هميشه با تغيير مقتضاى زمان شرايع تغيير بكنند، بنابراين هيچ شريعتى نبايد شريعت ختميه باشد و نبوت نبايد در يك نقطه معين ختم شود. علت عمده اينكه شريعتى مي‌آيد و شريعت قبل را نسخ مي‌كند، اين است كه در زمان شريعت پيش مردم استعداد فراگرفتن همه حقايقى كه از راه فهم بايد به بشر ابلاغ شود را ندارند. تدريجاً كه در مردم رشدى پيدا مي‌شود، شريعت بعدى به  صورت كامل‌ترى ظاهر مي‌شود، و هر شريعت بعدى از شريعت قبلى كامل‌تر است. تا بالاخره به حدى مي‌رسد كه بشر از وحى بي‌نياز مي‌شود، ديگر چيزى باقى نمي‌ماند كه بشر به وحى احتياج داشته باشد. يعنى احتياج بشر به وحى نامحدود نيست، محدود  است. به اين معنى كه چه از لحاظ معارف الهى و چه از لحاظ دستورهاى اخلاقى و اجتماعى يك سلسله معارف، مطالب و مسائل است كه از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است. يعنى بشر با نيروى علم نمي‌تواند آنها را دريابد چون علم و عقل قاصر است، وحى به كمك مي‌آيد. ديگر لازم نيست كه بي‌نهايت مسايل از طريق وحى به بشر القا شود. حداكثر آن مقدارى كه بشر به وحى احتياج دارد، زمانى به او القا مي‌شود كه او قدرت و توانايى دريافت آن را داشته باشد و ثانياً بتواند آن را حفظ و نگهدارى كند. يكى از درجات احتياج به شريعت بعدى اين است كه مقدارى از حقايق شريعت قبلى در دست مردم تحريف شده و به شكل ديگر درآمده است در حقيقت يكى از كارهاى هر پيغمبر احياء و زنده كردن تعليمات پيغمبر پيشين است كه در طول تاريخ در دست مردم مسخ شده است و اين را مي‌توان  گفت كه تقريباً لازمه طبيعت بشر است كه در هر تعليمى كه از هر معلمى مي‌گيرد كم و زياد مي‌كند، نقص و اضافه ايجاد  مي‌كند و به عبارت ديگر آن را تحريف مي‌كند.

اين مسأله‌اى است كه خود قرآن‌كريم آن را قبول دارد، تجارب بشر هم به درستى آن را شهادت مي‌دهد؛ مثلاً خود قرآن‌كريم كه آمد، تورات و انجيل را نسخ كرد ولى قسمتى از تعليمات آنها را احياء و زنده نمود.

يعنى بعد از اينكه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت نه، آنكه تورات و انجيل واقعى گفته است اين نيست كه در دست اين مردم است.

پيش از آنكه بخواهيم دلائلى براى اثبات نبوت پيامبر (ص) كه در واقع خيلى بيشتر از آن است كه در توان ما باشد ارائه نماييم، لازم است به چند نكته اشاره شود.

هنگامى كه پيامبر (ص) از اين جهان به ابديت پرگشود و رحلت كرد هيچ‌كس از ساكنان جزيرة العرب، در پي‌اثبات نبوت او نبودند؛ زيرا پيش از آن، اين مسأله مورد اتفاق و اجماع ايشان قرار گرفته بود.

آن روز كه اعراب به اين آيه گوش فرا مي‌دادند كه «در امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كرد و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.»

اعراب نبوت پيامبر را همگان پذيرفته بودند، و اثبات نبوت براى مردم جزيرةالعرب و همچنين براى فرزندان و نوه‌هاى آنها محتاج به دليل نبود، اما براى مردم زمان‌هاى ديگر بديهى است كه سخت  مورد حاجت است. اثبات خاتميت از طريق منطق وحى و آيات قرآنى محكم‌ترين سند و برهان و دليل براثبات خاتميت حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى (ص) است و موارد آن بسيار است. از جمله آياتى كه در قرآن تصريح بر خاتميت آن حضرت دارد اين آيه مباركه است:

«وما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول  الله و خاتم النبيين و كان الـ … بكل بشى عليما»

بنابراين پس از ختم نبوت و رسالت به حضرت محمد(ص) تا قيامت هركس مدعى نبوت شود  ادعايش كاذب و باطل است و گفتارش هيچ رسميت و اعتبار ندارد و هركس او را تصديق نكند كافر است و نيز كافر است كسى كه شك و ترديد در نبوت و رسالت و خاتميت حضرت محمد(ص) نمايد، زيرا انكار نص  كتاب آسمانى قرآن را نموده است پس به  حكم نص صريح منطق وحى قرآن خاتميت آن حضرت ثابت و محرز است. اگر كسى بگويد (خاتم) در لغت به معنى زينت و نگين هم آمده است و نيز خاتميت آن حضرت مورد تأييد و تثبيت و مطلوب ما نيز است. زيرا آنكه وجودش زينت كشور، هستى و زيور كونين در قوسين نزول و صعود در دائره وجود باشد، زينت بخش سلسله انبياء رسل است.

و در نهج‌البلاغه در مورد بعثت پيامبر اكرم چنين آمده است:

«ثُمَّ الله بَعَثَ مُحَمداً صلى عليهع و اله بالحقِ حينَ دنا الدُنيا الاِنقطاعُ و اَقبَل من الآخرِه الاصلاعُ…»

«پس خدا محمد را كه درود وى بر او و ياران او باد به حق برانگيخت، آنگاه كه پايان دنيا نزديك بود و آخرت روى آورد جهان پس از روشنى و زيبايى به تاريكى.»

زندگى مردمش دشوار، و آرام جاى آنان ناهموار، جهان به نيستى و فرو ريختن نزديك گرديده، مدت آن به سر رسيده، و نشانه‌هاى آن پديد و پيوند مردمش با آن بريده، و حلقه‌هاى پيوندشان از هم دريده، و اسباب از هم گسيختگي‌شان بسيار و نشانه‌هاى رستگارى ناپايدار، و زشتي‌هاى دنيا آشكار، رشته عمرش كوتاه و به سر رسيدنش نمودار. اين هنگام خدا او را مأمور رساندن شريعت به مردمان  كرد و موجب ارجمندى امت و بهار مردم زمانش و مايه سربلندى يارانش و موجب شرف ياورانش.

خاتم در اصطلاح

اصل معنى در لغت خاتم عاقبت هر چيز و وسيله  اتمام است ولي‌ گاه به معناى انگشترى هم استعمال شده كه از باب مجاز و اصلاقات ثانويه است.

و هم‌چنين در آيه شريفه خاتم‌النبيين با استفاده از معنى اصلى و لغوى آن و قرائن كثيره ديگر از كتاب و سنت و اجماع مسلمين مي‌يابيم كه مراد حق متعال اراده معنى اصلى و حقيقى از لفظ خاتم و اعلاى اتمام نبوت به وجود حضرت محمد بن عبدالله (ص) مي‌باشد و با وجود قرائن موجود ديگر مجالى براى انصراف لغت از معنى حقيقى به معناى مجازى وجود  ندارد و هيچ‌گاه كلمه خاتم به معنى زينت و تصديق نيامده تا به اين نتيجه بگوييم پيغمبر اسلام زينت و انگشترى انبيا، و تصديق كننده پيغمبران سلف است. و از اين  جهت به انگشتر خاتم گو يند چون آخر نامه را مهر پايان مي‌زدند و بعدها براى مفقود نشدن مهر آن را به نگين انگشتر حك كرده و در دست مي‌كردند، از آن جهت به انگشترى خاتم گفته شد.

و كلمه خاتم به فتح معناى هر چيزى است كه با آن چيزى را مهر كنند، مانند طابع و قالب كه به معناى چيزيست كه با آن چيزى را طبع نموده، يا قالب زنند، مراد خاتم النبيين بودن آن جناب اين است كه نبوت به او ختم شده و بعد از او ديگر نبوتى نخواهد بود.

«ما كان ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شى عليماً»

«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبود وليكن او رسول خدا و پيام دهنده پيامبران است.»

خاتم را در آيه شريفه فقط عاصم به فتح تاء خوانده بقيه قراء به كسر تاء خوانده‌اند و آن بنابر قرائت فتح به معناى آخرالنبيين است.

نبى در اصطلاح

نبى در اصطلاح  كسى را گويند كه از جانب خدا مردم را به وظايفشان خبر دهد و از جانب پروردگار بر او وحى مي‌شود، خواه داراى شريعت مستقله و دين تازه باشد، خواه تابع شريعت  نبى صاحب شريعت پيش از خود بوده و مردم را به شريعت قبل بخواند؛ شرط در نبوت، وحى الهى است، اعم از اينكه وحى رويارويى يا الهامى و يا وحى به وسيله فرشته و غيره باشد و هركس از جانب خداوند به وسيله وحى به نبوت برگزيده شد نبى است.

«النبوه الاخبار عن الله و ما يتعلق به تعالى ـ النبى المجنر عن الله و ما يتعلق به تعالى»

«و اطلاق لفظ رسول نيز به نبى اعتبار رسالت و سفارت او نزد پروردگار به افراد صحيح است».

به عبارت ديگر پيغمبران نبى هستند به اعتبار وحى كه از جانب پروردگار به آنها نازل  مي‌گردد و رسولند به اعتبار قيام به دعوت  مردم و ابلاغ احكام شريعت و واجد بودن شريعت، مستقل يا نبودن آن تغييرى در اطلاق لفظ نبى بر پيغمبر نمي‌دهد.

و اعم از اينكه صاحب شريعت باشند و يا تابع شريعت سالفه باشند به حقيقت نبى است. زيرا ميزان در صدق نبوت اخبار از ناحيه خداوند از طريق وحى است و نكته دقيق و قابل توجه اينكه نبوت صفت خاص پيغمبران است و نبى مفهوماً و استعمالاً اعم از رسول مي‌باشد، زيرا نبى از نظر مفهوم لغوى خبر دهنده از خداوند و غيب است به وحى الهى نه هر خبر دهنده‌اى.»

ـ رسالت پيامبر اسلام

الف: اثبات رسالت

پيامبر اسلام ادعاي  نبوت كرد و خداوند ـ تعالى ـ بر اين ادعا، هم شهادت قولى و لفظى داد و هم گواهى فعلى. گفتنى است كه ثبوت شهادت لفظى خدا، متوقف بر آن است كه قرآن كلام خداوند باشد؛

زيرا در اين حال  است كه مي‌توان آيه قرآن را شهاد ت قولى خداوند دانست، چون معجزه است و اعجاز ـ  به ويژه اگر جاويد باشد ـ شاهد صادق است. شهادت خداوند در آيات فراوانى از قرآن بيان شده است مانند:

«يس و القرآن الحكيم، انك  لمن المرسلين» (ياسين، سوگند به قرآن حكمت‌آموز كه قطعاً تو از جمله پيامبراني)!

«لكن الله شهيد بما اُنزل اليك…»  (ليكن خدا به حقانيت آنچه بر تو نازل كرده، گواهى مي‌دهد)، بنابراين او پيامبر است و خداوند بر حقانيت كتاب نازل شده بر او گواهى داده  است.

آياتى كه خداوند با عبارت‌هاى «يا ايها الرسول» و «يا ايها النبى» به پيامبر اكرم خطاب فرموده يا مستقيماً او را نام برده است بر پيامبرى ايشان گواهى مي‌دهد، مانند:

«يا ايها الرسول لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر…»

(اى پيامبر اندوهناكت مسازند آنان كه در وادى كفر مي‌شتابند.)

اين‌ها چند نمونه از آياتى كه براى اثبات رسالت بيان شد. براى اثبات اين امر خطير (رسالت پيامبر اكرم ص) چند امر ديگر لازم است كه اعجاز و نويد پيامبران پيشين مي‌باشد كه به شرح مختصر آن مي‌پردازيم.

ـ معجزات پيامبر اسلام:

گفتنى است كه  معجزه كار خارق عادت است، نه كارى برخلاف قانون علّيت، و نيز معجزه تابع اراده و قداست نيرومند صاحب اعجاز و معجزه‌گر است، آن‌سان  كه بدن در اختيار روح مجرد قرار دارد، يعنى اين كردار ناتوان‌ساز به دستورات خداوند صورت مي‌گيرد و بنيان يك آئين و مذهب را استوار مي‌كند و نشان‌گر قدرت و توان نامحدود خداوند قادر است. پيامبر (ص) با  اين عمل هم پيشنهاد و هم خواسته منكران را پاسخ مثبت گفته و هم خداوند او را تصديق و تأييد كرده و معجزه را به دست او اجرا فرموده است. هدف از معجزه، آشكار ساختن صدق كسى است كه مدعى رسالت از جانب خداوند است، مانند گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهيم و خشك شدن رود نيل براى عبور حضرت موسى و زنده شدن مردگان به دست حضرت عيسى و آوردن قرآن با دست و زبان حضرت محمد (ص).

پيامبر اكرم (ص) معجزات فراوانى داشتند ولى بزرگترين و با عظمت‌ترين معجزه ايشان قرآن‌كريم است كه در قلمرو اعجاز قرآن، مرز جغرافيايى و تاريخ زمان را در نورديده است. برخلاف معجزات پيامبران پيشين كه در مقطع خاص، و تنها بر مخاطبان ويژه خود كارگر افتاده است. ولى قرآن هيچ مقطع زمانى و مكانى خاصى ندارد و براى تمام افراد بشر تا روز قيامت فرستاده شده است.

ـ نويد پيامبران پيشين:

دليل ديگر بر رسالت حضرت محمد (ص) نويدهاى پيامبران پيشين بوده است.

قرآن كه از هرگونه تحريف مصون مانده است، چنين مي‌فرمايد: حضرت مسيح پس از آن كه معجزاتش را باز گفت، افزود، من از آنچه در خانه‌هايتان مي‌خوريد و از آنچه ذخيره مي‌كنيد به شما خبر مي‌دهم. و از رخدادهاى آينده نيز خبر داد:

«واذ قال عيسى ابن مريم يا بني‌اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوريه و مبشرا برسول…»

الف: اگر غير از حضرت محمد (ص) پيامبر يا پيامبران ديگر نيز ظهور مي‌كردند، بشارت در خصوص حضرت محمد (ص) وجهى نداشت.

ب: مقام حضرت محمد برتر از مقام پيامبران پيش از آن حضرت، و دين او كامل‌تر از دين قبلى است؛ چون واژه «بشارت» گذشته از آن كه علم غيب به آينده را در بردارد برترى آينده نسبت به حال را هم مي‌فهماند زيرا، حال رخداد و آينده، اگر  مساوى، يا پائين‌تر از حال موجود باشد، اعلام محقق شدن آن در آينده، بشارت نيست. مژده را همواره براى امر شادمانى آفرينى به كار مي‌گيرند كه انسان فاقد آن است. بنابراين، بايد كمال در دين پيامبر خاتم باشد كه دين پيامبر پيشين فاقد آن است، چنان كه برتري‌هايى در اسلام هست كه مسيحيت آنها را ندارد. و قرآن و اسلام بر همه  اديان، نظارت و اشراف و سلطه دارد و نيز پيامبر اسلام بر ديگر پيامبران برترى دارد.

بزرگترين دليل بر حقانيت پيامبر (ص) بيان ويژگي‌هاى پيامبر و اوصاف او و ياران او در كتاب‌هاى تورات و انجيل و زبور است و اهل كتاب بارها با پيامبر (ص) به سخن و مجادله و مصاحبه پرداخته‌اند و هيچ‌يك، اين ادعاى پيامبر و پيشوايان دين را تكذيب نكردند.

ـ بشارت‌هاى تورات:

تورات در مورد متعدد، نويد فراوان حضرت محمد (ص) را خاطر نشان كرده است:

در تورات  مثنى مي‌خوانيم:

(15) «خداوند خدايت»، از ميان شما از برادرانت پيغمبرى را مثل من مبعوث مي‌كند، او را بشنويد،

(16) موافق هر آنچه كه از خداوند خدايت در حوريب در روز جمعيت درخواستى و هنگام گفتنت  كه قول خداوند خداى خود را ديگر نشنوم و اين آتش عظيم را ديگر نبينم مبادا  كه بميرم.

(17) و خداوند بمن فرمود: آنچه كه گفتند نيكوست (18) از براى ايشان پيغمبرى را مثل تو از ميان برادران ايشان مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت تا هر آنچه كه به او امر مي‌فرمايم به ايشان برساند.»

و صاحب أنيس كه از كشيشان برجسته و دانشمند نامى مسيحيت بوده و به دين اسلام مشرف شده است، معتقد است اين بشارت مژده به حضرت  يوشع نيست و چنان كه يهوديان مي‌پندارند ـ و بشارت به حضرت مسيح نيست ـ آن‌گونه كه كشيشان گمان دارند ـ بلكه بشارت به حضرت محمد (ص) است.

– نويدهاى انجيل:

در انجيل يوحنا مي‌خوانيم:

(26) أينَ ايمن داتى پارقليطاد هوِد…، يعنى «ليكن چون فارقليطا آمد كه او را از جانب پدر نزد شما مي‌فرستم. روح حق كه از پدر صادر مي‌شود، او بر من شهادت خواهد داد، منظور حضرت محمد است كه بر حقانيت حضرت عيسى شهادت داد.»

فلسفه ختم نبوت پيامبر اسلام (ص):

يكى از علل تجديد رسالت و ظهور پيامبران جديد، تحريف و تبديل‌هايى است كه درتعليمات و كتب  مقدس پيامبران رخ مي‌داده است و به هميت جهت آن كتاب‌ها و تعليمات صلاحيت خود را براى هدايت مردم از دست مي‌داده‌اند. غالباً پيامبران احياء كننده سنن فراموش شده و اصلاح كننده تعليمات تحريف يافته پيشينيان خود بوده‌اند. گذشته از انبيايى كه صاحب كتاب و شريعت و قانون نبوده و تابع يك پيغمبر صاحب كتاب و شريعت بوده‌اند، مانند همه پيامبران بعد از ابراهيم تا زمان موسى و همه پيامبران بعد از موسى تا عيسى، پيامبران صاحب قانون و شريعت نيز بيشتر مقررات پيامبران پيشين را تأييد مي‌كرده‌اند.

ظهور پياپى پيامبران تنها معلول تغيير و تكامل شرايط زندگى و نيازمندي‌ بشر به پيام نوين و رهنمايى نوين نيست، بيشتر معلول نابودي‌ها و تحريف و تبديل‌هاى كتب و تعليمات آسمانى بوده است.

بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث علمى و دينى ناتوان بوده است و از او جز اين انتظار نمي‌توان داشت. آنگاه  كه بشر به مرحله‌اى از تكامل مي‌رسد كه مي‌تواند مواريث دينى خود را دست نخورده نگهدارى كند، علت عمده تجديد پيام ظهور پيامبر جديد منتفى مي‌گردد و شرايط لازم (نه شرط كافي) جاويد ماندن يك دين موجود مي‌شود. چنانكه مي‌دانيم در ميان كتب آسمانى جهان تنها  كتابى كه در دست رشد و قابليت بشر اين دوره است كه دليل بر نوعى بلوغ اجتماعى انسان اين عهد است، در حقيقت، يكى از اركان خاتميت، بلوغ اجتماعى بشر است به حدى كه مي‌تواند حافظ و نگهبان مواريث علمى و دينى خود باشد و خود  نيز به نشر و تبليغ و تفسير آن بپردازد. و در سراسر قرآن اسرار عجيبى هست كه دين، از اول تا آخر جهان، يكى بيش نيست و همه پيامبران بشر را به يك دين دعوت كرده‌اند، در سوره شورى آمده است:

«شَرَعض لكُم من الدينِن ماوَصى به  نوحاً والذى اوحَينا اَليك وَ ماوَّصينا بِهِ ابراهيمَ و موسى و عيسى»

«خداوند براى شما دينى قرار داد كه قبلاً به  نوح توصيه شده بود و اكنون بر تو وحى كرده‌ايم، و به ابراهيم و  موسى نيز و به عيسى توصيه كرده‌ايم.»

قرآن در همه جا نام اين دين را كه پيامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت مي‌كرده‌اند، اسلام مي‌نهد، مقصود اين نيست كه در همه زمان‌ها به اين نام خوانده مي‌شده است، مقصود اين است كه دين داراى حقيقت و ماهيتى است كه بهترين معرف آن لفظ «اسلام» است. در سوره آل‌عمران درباره ابراهيم مي‌گويد:

«ما كانَ ابرِاهيمُ يهودياً و لا نصرانياً ولكِن كانَ حنيفاً مسلماً»

«ابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، حق جو بود و مسلم بود».

آيات قرآن در اين زمينه زياد است، البته پيامبران در پاره‌اى از قوانين و شرايع با يكديگر اختلاف داشته‌اند. قرآن در عين‌اينكه دين را واحد مي‌داند، اختلاف شرايع و قوانين را در پاره‌اى مسائل مي‌پذيرد، در سوره مائده مي‌گويد:

«لكل جعلَنْا مِنْكُم شَرعه و مِنهاجا»

«براى هر كدام (هر قوم و امت) يك راه ورود و يك طريقه خاص قرار داديم.»

ولى از آنجا كه اصول فكرى و اصول عملى كه پيامبران به آن دعوت مي‌كرده‌اند، يكى بوده، همه آنان مردم را به يك شاه‌راه و به سوى يك هدف دعوت مي‌كرده‌اند.

اختلاف شرايع و قوانين جزئى در جوهر و ماهيت اين راه كه نامش در منطق قرآن «اسلام» است تأثيرى نداشته است، تفاوت و اختلاف تعليمات انبياء با يكديگر از نوع اختلاف برنامه‌هايى است كه در يك كشور هرچند يك‌بار به مورد اجرا گذاشته مي‌شود و همه آنها از يك «قانون اساسى» الهام مي‌گيرد. تعليمات پيامبران در عين پاره‌اى از اختلافات، مكمل و متمم يكديگر بوده است. اختلاف و تفاوت تعليمات آسمانى پيامبران از نوع اختلافات مكتب‌هاى فلسفى يا سياسى و اجتماعى يا اقتصادى كه مشتمل بر افكار متضاد است نبوده است؛ انبياء تماماً تابع يك مكتب و يك تز بوده‌اند و تفاوت تعليمات انبياء با يكديگر، يا از نوع تفاوت تعليمات كلاس‌هاى عالي‌تر با كلاس‌هاي‌داني‌تر، يا از نوع تفاوت اجرائى يك اصل در شرايط و اوضاع گوناگون بوده است.

«توحيد» اصل و سنگ اول ساختمانى است كه پيامبران دست در كار ساختنش بوده‌اند، اما همين توحيد، درجات و مراتبى دارد. آنچه يك عامى به نام خداى يگانه در ذهن خود تجسم مي‌كند با آنچه در قلب يك عارف تجلى مي‌كند يكى نيست. عارفان نيز در يك درجه نيستند «اگر ابوذر بر آنچه در قلب سلمان است آگاه  گردد، گمان كفر بر او مي‌برد و او را مي‌كشد».

بديهى است كه آيات اول سوره حديد و آخر سوره حشر و سوره «قل هو الله احد» براى بشر چند هزار سال پيش ـ بلكه بشر هزار سال پيش قابل هضم نبوده است، تنها افراد معدودى از اهل توحيد خود را به عمق اين آيات نزديك مي‌نمايند.

در آثار اسلامى وارد شده است كه: «خداوند چون مي‌دانست بعدها افراد متعمق و ژرف‌انديشى خواهند آمد، آيات (قل هو الله احد) و پنج آيه اول سوره حديد را نازل كرد».

شكل اجرايى يك اصل كلى نيز در شرايط گوناگون متفاوت مي‌شود بسيارى از اختلاف‌هايى كه در روش انبيا بوده است از نوع تفاوت در شكل اجرا بوده است نه در روح قانون.

قرآن هرگز كلمه دين را به صورت جمع اديان نياورده است، دين در قرآن همواره  مفرد است؛ زيرا آن چيزى كه وجود داشته و دارد دين است نه دين ها. و قرآن نيز تصريح مي‌كند كه دين مقتضاى فطرت و نداى طبيعت روحانى بشر است:

«فَاَقِم وجهكَ للدينِ حنيفاً فِطره الله التى فَطر الناسُ عليها»

«حق جويانه چهره خويش را به سوى دين، همان فطرت خدا كه مردم را بر آن آفريده، ثابت نگه‌دار.»

اينكه دين از اول تا آخر جهان يكى است و وابستگى با فطرت و سرشت بشر دارد، كه آن نيز بيش از يكى نمي‌تواند باشد تصور خاصى درباره فلسفه تكامل به ما مي‌دهد. زيرا همه جا سخن از تكامل است. (تكامل جهان، تكامل جانداران، تكامل انسان و اجتماع) از نظر قرآن سير تكاملى جهان و انسان و اجتماع يك سير هدايت و هدفدار است و بر روى خطى است كه صراط مستقيم ناميده مي‌شود و از لحاظ مبدأ و  مسير و منتهى مشخص است. انسان و اجتماع، متحول و متكامل است، ولى راه و خط سير، مشخص و واحد و مستقيم است:

«وَ اِن هذا صِراطى مستقيماً فَاتبعوِهُ و لاَتَتبعوا السُبُل فَتَفرق بِكُم عَن سَبيله»

«اين راه راست است پيروى آن كنيد و از راه‌هاى ديگر كه موجب تفرقه شماست جز از راه خدا متابعت نكنيد.»

اما اگر همان‌طور كه خود بشر در تكاپوست و هر لحظه در يك نقطه است، خط سير او نيز دائماً دستخوش تغيير و تبديل باشد و نهايت و مقصد و مسير، مشخص نباشد و در هر برهه‌اى از زمان بخواهد در يك جاده حركت كند، بديهى است كه ختم نبوت معقول و متصور نخواهد بود، رسالت پيامبر اسلام با همه رسالت‌هاى ديگر اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است نه برنامه، قانون اساسى بشريت است، مخصوص يك اجتماع تندرو يا كندرو راست و يا چپ‌رو نيست.

از نصوص اسلامى برمي‌آيد كه همه پيامبران بر حكم اينكه مقدمه ظهور و نبوت كلى و ختمى و قانون اساسى يگانه الهى بوده‌اند، موظف بوده‌اند كه نويد اكمال و اتمام دين را در دوره ختميه به امتهاى خود بدهند. از پيغمبر اكرم دو جمله لطيف در اين زمينه وارد شده است:

«نَحنُ الاِخرونُ السابِقون يومَ القيطِه»

«ما در دنيا پس از همه پيامبران و امت‌ها آمده‌ايم، اما در آخرت در صف مقدم هستيم و ديگران پشت سر ما هستند.»

ديگر اينكه فرموده‌اند:

«ادم و من دونه تحت لوائى يوم القيامه»

«تمام پيامبران در قيامت زير پرچم من هستند.»

علت اين سبقت و تقدم در قيامت و علت اينكه همه پيامبران در آن جهان در زير پرچم اين پيامبر هستند اين است كه همه مقدمه‌اند وايشان نتيجه، وحى آنان در حدود يك برنامه  موقت بوده و وحى پيامبر اكرم (ص) در سطح قانون اساسى كلى هميشگى است. پيوند‌ نبوت‌ها و رابطه اتصالى آنها مي‌رساند كه نبوت يك سير تدريجى به سوى تكامل داشته و آخرين حلقه نبوت، مرتفع‌ترين قله آن است.

عرفاى اسلامى مي‌گويند: «الخاتم من ختم المراتب باسرها» يعنى پيامبر خاتم آن است كه همه مراحل را طى كرده و راه نرفته و نقطه كشف نشده از نظر وحى باقى نگذاشته است.

و با كشف آخرين دستورهاى الهى جايى براى كشف جديد و پيامبر جديد باقى نمي‌ماند، مكاشفه تامه مهديه كامل‌ترين مكاشفه‌اى است كه در امكان يك انسان است و آخرين مراحل آن است. بديهى است كه هر مكاشفه ديگر بعد از آن مكاشفه، جديد نخواهد بود، از قبيل پيمودن سرزمين رفته است و سخن و مطلب جديد همراه نخواهد داشت.

سخن آخر همان است كه در آن مكاشفه آمده است.

«وَ تَمَت كَلمهُ ربكَ صِدقاً و عدلاً لامبدلَ لكلماتِه وَ  هُوَ السميعُ العليمُ»

«و سخن راستين و موزون پروردگارت كامل شد، كسى را  توانايى تغيير دادن آنها نيست او شنوا و دانا است».

پس معلوم شد كه انديشه ختم نبوت بر اين پايه است كه اولاً مايه دين در سرشت بشر نهاده شده است، سرشت همه انسان‌ها يكى است، سير تكاملى بشر يك سير هدف‌دار و بر روى يك خط مشخص و مستقيم است، از اين رو حقيقت دين كه بيان كننده خواسته‌هاى فطرت و راهنماى بشر به راه راست است يكى بيش نيست.

ثانياً: يك طرح به شرط فطرى بودن، كلى بودن و به شرط مصونيت از تحريف و تبديل و به شرط حسن تشخيص و تطبيق در مرحله اجرا مي‌تواند براى هميشه رهنمون، مفيد، مادر طرح‌ها و برنامه‌ها و قوانين جزئى و بي‌نهايت واقع گردد.

اثبات خاتميت پيامبر از طرق آيات قرآن:

مسأله پيامبر واينكه ايشان آخرين پيامبر الهى است از مسائلى است كه همه مسلمين از هر گروه و مذهبى به آن معتقدند و از ضروريات اسلام است كه هر كسى كه مختصر معاشرتى با پيروان اين كتب داشته باشند، بزودى در مي‌يابد كه آنها پيامبر اسلام (ص) را آخرين پيامبر الهى مي‌دانند.

و اين مسأله چيزى نيست كه تنها به دلائل عقلى بتوان اثبات كرد. بلكه سرچشمه‌ اين اعتقاد به قرآن‌مجيد و روايات اسلامى باز مي‌گردد. به همين دليل نخست به سراغ آيات قرآن مي‌رويم و به آنها مي‌پردازيم. آيه عمده‌اى كه به وضوح گواه بر اين معنى است. آيه 40 سوره احزاب است:

«ما  كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شى عليما»

«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبود ولى رسول خدا و خاتم پيامبران است و خداوند بر همه چيز آگاه است».

در اين آيه به داستان زيد اشاره شده كه به اصطلاح پسرخوانده پيامبر اسلام (ص) بود و پيامبر با همسر مطلقه او ازدواج كرد تا سنت نادرست «پسرخواندگى» را در هم بشكند و زنى كه با وساطت پيامبر (ص) به همسرى زيد درآمده بود و بر اثر ناسازگارى جدا شده بود بي‌سرپرست نماند. مي‌فرمايند: محمد (ص) پدر هيچ يك از  مردان شما نبود بنابراين ازدواج با همسر مطلقه زيد، همچون ازدواج با همسر فرزندان محسوب نمي‌شد.

ولى او رسول خدا و خاتم پيامبران است در اين آيه نسبت پدر و فرزندى جسمانى و نسبى را به طور كامل نفى مي‌كند، ولى در جمله بعد ارتباط معنوى حاصل از مقام نبوت و خاتميت را اثبات مي‌نمايد. يعنى او پدر جسمانى شما نيست، بلكه پدر روحانى است، آن هم پدرى براى شما و نسل‌هاى آينده تا پايان دنيا.

بايد توجه داشت پيامبر (ص) چند پسر نسبى به نام «قاسم»، «طيب»، «طاهر» و «ابراهيم» داشت كه همه آنها پيش از بلوغ چشم از جهان فروبستند به همين دليل نام «رجال» «مردان» بر آنها اطلاق شد.

و رابطه ديگرى بين مسأله ختم نبوت و نداشتن فرزند پسر نيز وجود دارد و آن اينكه بسيارى از اولاد انبياء پيامبر بودن و چون پيامبر ديگرى باشد، بنابراين نداشتن فرزند پسر، تأكيد و اشاره است بر ختم نبوت و در پايان آيه مي‌فرمايد:

خداوند بر هر چيز آگاه است و آنچه از معارف و علوم و مسائل اصول و فروع لازم بوده در اختيار پيامبر خاتم گذارده است. و بين آغاز و پايان آيه پيوند داده شده كه در آغاز پدر بودن جسمانى آن حضرت نسبت به امت نفى شده و در آخر آيه ازدواج با زنان پيامبر نفى شده زيرا او خاتم پيامبران و پايان‌دهنده پيامبران است لذا حفظ احترام او لازم است و ترك ازدواج با همسران او بعد از وفاتش گوشه‌اى از اين احترامات مي‌باشد.  مفسر معروف «محمد بن جرير طبرى» كه در قرن سوم مي‌زيسته، و تفسير او از قديمي‌ترين تفاسير است در ذيل آيه فوق مي‌نويسد:

«و خاتم النبيين الذى خَتم فَخَتَم عَلَيها فَلا تُفْتَحُ لا حدٍ بعَدهُ الى قيامِ الساعهٍ»

«او خاتم پيامبران است كسى كه خداوند نبوت را به او پايان داد و بر آن مهر نهاد و براى كسى بعد از او تا قيامت گشوده نخواهد شد».

مفسر بزرگ «طبرسى» كه تقريباً يك قرن بعد شيخ طوسى مي‌زيسته، با صراحت همين معنى ذيل آيه فوق آورده و آن را توضيح داده است.

«ابوالفتوح رازى» كه از مفسران عالى مقام قرن ششم است، و تفسير خود را به فارسى نگاشته در تعبير جالب ذيل «خاتم النبيين» مي‌نويسد «و بازپسين پيامبران تا پندارى كه او مهر نبوت است، به  نبوت او در بعثت انبياء را مهر كرده‌اند». و همين معنا در آيات متعددى از قرآن مجيد به كار رفته و قرآن در مورد گروهى از كفار مي‌گويد:

«ختم الله على قُلُوبِهِم و على سَمْعِهِم»

«خداوند بر دل‌ها و گوش‌هاى آنان (منافقان مهر نهاده) ودرك و شنوايى آنها نسبت به حق پايان گرفته است».

اين آيه نه تنها پايان دهنده نبيان است بلكه پايان دهنده رسولان نيز هست چون كسى كه خاتم الانبياء است به طريق اولى خاتم رسولان نيز هست، زيرا هر رسولى نبى است و مرحله رسالت مرحله‌اى فراتر از نبوت است. از جمله آيات ديگرى كه دلالت بر جامعيت و خاتميت حضرت ختمى مرتبت محمد (ص) دارد اولين آيه مباركه سوره «حمد» است. «الحمد لله رب العالمين»  ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است.

چون «الله» اسم جامع است و «رب» هم در اين آيه مباركه رب مطلق است و «عالمين» هم جمع است و شامل جميع عوامل جبروتيه و ملكوتيه و ناسوتيه و عوالم طوطيه و عرضيه و عوالم عنبيه و شهوديه اطلاق مي‌گردد. و از آنجا كه خاتم الانبياء حضرت محمد مصطفى (صل الله عليه و آله) مظهر اسم جامع «الله» و مظهر «رب مطلق» است مربى جميع عوالم است، وجودش رحمت است براى تمام عوالم لذا در اين آيه آمده است «و ما أرسلناك الاّ رحمَه للعالمين»  يعنى «نفرستاديم تو را مگر رحمت از براى تمام عالميان».

و اين رحمت سعى احاطى شامل من سبق و من الحق مي‌باشد. بدليل اينكه حقيقت محمديه صادر نخستين و اولين جلوه رب‌العالمين است. چنانكه عقل و نقل و برهان مثبت اين حقيقت است. كه آن حضرت فاتح است در قوس و نزول و خاتم است در رأس صعود.

در آيه مباركه «اقتَربَت الساعَهُ و انشق القَمَر»

انشقاق قمر يعنى شكافتن ماه توأم با اقتراب ساعت قيامت ذكر گرديده و علامت و نشانه آن است كه دوره نبوت و رسالت با بعثت حضرت محمد (ص) منتفى گرديده و نبوت بوجود حضرت ختمى مرتبت به انتها مراتب كمال رسيد و بعد از بعثت آن حضرت نبايد ديگرى پيغمبرى بيايد زيرا مافوق مرتبه خاتميت كه مرتبه كمال نهايى در نبوت است مرتبه‌اى نيست مگر مرتبه احديت محضر مطلقه.

پس اين آيه مباركه خود برهان ساطع و دليل قاطع بر خاتميت آن حضرت است. در آيه «و يومَ نَبْعَثُ فى كلِ اُمهِ شهيداً علَيهم من اَنْفُسَهُم و جئِنابِكَ شهيداً على هَولاء و نَزلَنا عَلَيك الكَتاب تبياناً لكل شى و هُدى و رَحمَه و بُشرى لِلمُسلمينَ»

«روزى مي‌آيد كه در ميان هرامت و طائف شاهدى بر آنان مبعوث مي‌كنيم (مراد روز قيامت است كه از هرامت آن شخصى كه از جهت روحانيت و معرفت و بصيرت تفوق بر افراد آن امت دارد بر آنان شاهد مي‌شود) و تو را نيز بر اين شاهدين شاهد قرار مي‌دهيم و براى تو كتابى نازل كرده‌ايم كه در آن بيان هر چيزى هست و هدايت و رحمت و بشارت است بر مسلمين».

اين آيه از دو جهت بر خاتميت حضرت محمد (ص) دلالت مي‌كند:

از جهت اينكه پيامبر اسلام شاهد مي‌شود بر تمام شاهدينى كه براى امت‌ها معين خواهند شد، و چون شاهد محيط و ناظر و حاكم بر ديگران است، و رسول اكرم (ص) در روز قيامت بر همه شاهدين امم جهان شاهد خواهد بود: پس برترى و حكومت و فضيلت آن حضرت بر همه طوائف و امم گذشته و آينده ثابت مي‌شود.

از جهت  اينكه قرآن مجيد بيان كننده هر چيز است، و در قرآن احتياجات بشر تأمين شده و كليات حقائق و معارف و علوم مبدأ و معاد و سير و سلوك، تدبير منزل و مدينه، وظائف انفرادى و اجتماعى و… در اين كتاب آسمانى مندرج شده است  معناى ختم نبوت و خاتميت هم همين است، زيرا وقتى كه در دسترس بشر كتابى باشد كه محتوى كامل‌ترين قوانين اجتماعى و جامع‌ترين وظايف صلاح و سعادت افراد است ديگر نيازى به كتاب و شريعت ديگر نيست.

اثبات خاتميت پيامبر از طريق روايات:

همان‌گونه كه قبلاً اشاره شد اعتقاد به جاودانى بودن اسلام، مورد اتفاق همه علما و دانشمندان اسلامى است و سرچشمه اين عقيده علاوه بر آيات قرآنى روايات بي‌شمارى است كه از پيامبر  گرامى اسلام (ص) و ديگر پيشوايان معصوم رسيده است كه به مختصرى از آنان اشاره مي‌كنيم.

1- در حديث مشهورى كه در بسيارى از منابع حديث و تفاسير نقل شده از پيامبر اكرم (ص) مي‌خوانيم كه مي‌فرمايد:

«مثلى و مثل الانبياء كمثل رجل بين دار افاتمها و اكمل‌ها الاموضع لبنه فجعل الناس بدخلونها و يتعجبون منها و يقولون: لولا موضع اللبنه قال رسول الله (ص) فانا موضع اللبنه جئت فختمت الانبياء»

مثل من در مقايسه با پيامبران پيشين همانند فردى است كه خانه‌اى (بسيار زيبا وجذاب) بسازد و مردم وارد بشوند و از زيبايى آن در شگفتى فرو روند و بگويند (بنايى بهتر از اين نديدم) جز اينكه جاى يك خشت آن خالى است، پس رسول خدا (ص) فرمود: من جاى آن خشت خالى هست، آمدم و سلسله پيامبران را پايان دادم. اين حديث در  مجمع البيان ج 7 و ص 3628 نيز آمده است.

از  جمله در اصول كافي  مي‌خوانيم:

«حلال محمد حلال ابداً الى الى يوم القيامه و حامه حرام ابد الى يوم القيامه لايكون غيره و لا يجئى غيره»

«حلال محمد(ص) حلال است  تا ابد تا روز قيامت، و حرام او حرام است تا ابد تا روز قيامت غير آن نخواهد بود و اين چيزى است كه جز با «خاتميت پيامبر اسلام(ص) سازگار نيست، زيرا با آمدن پيامبر ديگرى حداقل قسمتى از احكام پيامبر پيشين نسخ مي‌شود».

مرحوم مجلسى نيز اين حديث را در بسيارى از مجلدات بحار نقل كرده است.

در كتاب اكمال‌الدين صدوق (در باب 37) مذكور است كه حضرت عبدالعظيم حسنى به محضر حضرت علي‌بن محمدالنقي(ع) مشرف شده، ايمان و عقيده خود را اين طور عرض مي‌كند. و ان محمد ابن عبدالله عبد و رسول پروردگار متعال بوده و خاتم‌الانبياء است و پيغمبرى پس از آن حضرت نخواهد آمد تا روز قيامت و شريعت او ختم  كننده شريعت‌ها و باقيست تا روز قيامت.

دين خاتم پاسخگوى علوم نوين:

در اين قرن بيستم كه اصول و تمدن جديد از اسرارى پرده برداشته كه قبلاً در توانايى بشر نبوده است، هرگاه به دقت در قرآن ملاحظه كنيم، بسيار تعجب خواهيم نمود براى هر يك از علماى اروپا و امريكا و آسياى شرقى كه در ايشان فطرت سالم بشرى وجود داشته باشد مسائل قرآن تعجب‌آورتر است زيرا آنها معمولاً به تجربه ايمان دارند و امورى را قابل تعقل مي‌دانند كه از مقدمات تجربى و نتيجه‌نهايى رسيده باشد، در واقع معادله اصل زندگى و علوم از نظر ايشان حتى در علومى مثل رياضى، شيمى، فيزيك هم مبتنى بر نتيجه‌گيرى از آزمايش‌ها و تجربه‌هاست. اگر اين علماى غربى و شرقى اندكى در بعضى از آيات قرآن بينديشند و از خود بپرسند كه چگونه براى محمد بن عبدالله(ص) كه در صحراى شن زيسته و درس و كتابى نخوانده است و تحت تأثير هيچ‌يك از تمدن‌هاى ملل گذشته  نبوده است امكان بيان اين‌گونه نظريات علمى فراهم بوده است، و با مقايسه بين آنچه كه قرآن مي‌گويد و نتايج شگرف تجربى خود سخت دچار حيرتند و تعجب خواهند كرد. مي‌دانيم كه ظاهراً نه محمد (ص) و نه پيروان او ماده را به معنى امروز نمي‌شناختند و خواص تحليلى عناصر مركب را نمي‌دانستند چگونه استمداد الهى و وحى براى محمد (ص) امكان داشته است كه در قرآن بگويد «من الماء كل شى حى» «هر چيز زنده از آب است».

حال آنكه شيمي‌دان و درس‌ نخوانده است و مي‌دانيم كه در اين روزگار اين معادله را از مهمترين معادلات و به منزله معادله  مادر براى همه جانداران مي‌داند، شك نيست كه فقط در پناه الهام و كمك آسمانى است. بايد در نظر بگيريم كه كسى كه نه آزمايشگاهى داشته و نه شيمي‌دان بوده است چگونه به يارى خدا و وحى امكان دارد «عسل را مايه شفاى بيماري‌ها بداند» و امروز پس از اينكه آزمايش‌گاههاى آمريكا و روسيه و اروپا آن را تجزيه نموده‌اند مؤسسات عالى ارزش مواد غذايى اعلان مي‌كند كه عسل براى شفاى بيشتر بيماري‌هاى انسان داروى بسيار خوبى است و كمتر داروى مركبى در جهان مي‌توان پيدا كرد كه به پاى آن برسد.

هم‌چنين در قرآن به زبان محمد (ص) آمده است:

«و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمومى السحاب صنع الله الذى اتقن كل شى انه خبير بما تفعلون»

«وكوه‌ها را مي‌بينى و آنها را ساكن مي‌پندارى و آنها حركت مي‌كنند همچون مرور كوهها صنع پروردگارى كه همه چيز را در دست ساخت و به درستي‌كه او آگاه است به آنچه مي‌كنيد».

هزار سال پس از نزول قرآن علماى فلك كشف كردند كه سياره زمين با همه كوه‌هايى كه بر آن قرار دارد و بسيار سنگين و داراى بيشترين وزن مخصوص هستند در فضا  مي‌چرخند و همچون مرور ابرها مرور مي‌كند و اگر چشم‌ها حركت خورشيد و ماه را از خاور به باختر مي‌بيند نتيجه حركت زمين از باختر به خاور است. از نخستين افرادى كه اين مطلب را كشف كرد و بر آن اقامه دليل كرده (كپرنيك) است كه در قرن شانزدهم ميلادى بوده است و پس از او اكتشاف‌هاى ديگر نظريه او را تأييد نموده است، مي‌بينيد كه چهارده قرن قبل به چه زيبائى اين نظر را بيان داشته است، چگونه محمد (ص) اين مطلب را دانسته است و قرآن حاكى ا ز آن است، آيا مي‌توان غير از وحى طريق ديگرى براى آن قائل شد؟

«والشمس تجرى لمستقرلها ذلك تقدير العزير العليم و القمر قدرناه منازل… و كل فى فلك يسبحون»

«آفتاب در قرارى كه براى اوست سير مي‌كند و اين قرار خداى چيره و داناست و براى ماه هم منازلى را مقرر داشتيم و هر يك در دگرگونى رفت و آمد مي‌نمايند، شناورند».

اكنون پس از هزار سال يا بيشتر، دانشمندان علوم فلك كشف كرده‌اند كه خورشيد هم در حركت دائمى است و با ابزار و مقايسه‌‌هاى جديد حتى معدل سرعت آن را هم به دست آورده‌اند و معتقد شده‌اند كه خورشيد و منظومه‌ شمسى در مدار خود و در جهت برخ نسر با سرعتى معادل يك ميليون و نيم ميل در هر روز حركت مي‌كند. و با وجود اين سرعت پس از يك ميليون سال ممكن است بر برج اصلى خود، برسد، در اختيار دانشمندانى كه چنين نظريه‌اى داشته‌اند هم وسائل جديد قرار داشت امواج الكترونى در اين مسأله كمك كرده است و موفق شدند با دوربين‌هاى مجهز بعضى از امور را مشاهده نمايند، آيا در هزار سال پيش چنين ابزار و وسايلى در اختيار پيامبر (ص) بوده است؟

نتيجه‌گيرى:

اثبات خاتميت پيامبر اكرم(ص) از طرق مختلف ثابت شد و در اينجا يك نتيجه‌گيرى كلى بيان مي‌شود. ما مي‌دانيم كه عمر پيامبر اسلام دائمى نبوده و ايشان هم مثل ساير پيامبران عمر محدود داشتند ولى دين ايشان ضمانت بقا تا قيامت را دارد و همين كافى است كه پيامبر جديد لازم  نباشد چون هنگامى بعثت پيامبر جديد لازم هست كه وحى در دسترس مردم نباشد. اما اگر دينى ضمانت بقا داشته باشد، هميشه وحى دردست مردم باقى مي‌ماند و به پيامبر جديد نيازى نيست. اگر دين اسلام به دست پيغمبر با كمك امامان معصوم در سراسر دنيا منتشر شود و امكان  نشر معارف اسلام فراهم شود مي‌توان گفت كه بعثت پيامبر جديد از اين جهت هم لزومى ندارد.

و ديگر اينكه اگر قرآن از تحريف مصون بماند و ضمانتى براى سلامت از تغيير و تحريف  داشته باشد اين حكمت هم منتفى مي‌شود، چرا كه براساس اين حكمت، پيامبر جديد براى تصحيح تحريفات در كتاب آسمانى لازم است و وقتى تحريفى نباشد ضرورتى براى آمدن پيامبر جديد وجود ندارد.

و امر ديگر براى كافى بودن پيامبر اسلام و احكام ايشان تا قيامت اين است كه پيچيدگى روابط اجتماعى در زندگى بشر به حدى برسد كه احكام دين سابق، پاسخگوى آنها نباشد. اما اگر همه قوانين اجتماعى كه براى زندگى بشر لازم است، در زمان تلقى وحى به مردم ابلاغ گردد ـ خواه به صورت جزئى و خاص بيان شود و يا به صورت كلى ـ و اين قوانين ضمانت بقا داشته باشد، يعنى خداى متعال، كه داناى به همه چيز است، تمام تحولات آينده در زندگى بشر را ملاحظه  كند و بداند كه اين تحولات به گونه‌اى خواهد بود كه قوانين بنيادى جديدى را ايجاب كند تا لازم باشد كه قوانين اسلام نسخ شود، ديگر احتياجى به پيامبر جديد نمي‌باشد.

البته بايد توجه داشت كه اين فرض، مربوط به مقام ثبوت است و براى اثبات آن بايد دليل اقامه  كنيم و در مقام اثبات اين فرض، عقل راهى ندارد، زيرا عقل  نمي‌تواند بفهمد كه آيا شرايط جديد در زمان‌هاى آينده، مقتضى قوانين جديد هست يا نه. علت قصور عقل در اين مسئله اين است  كه:

اولاً: عقل ما قادر نيست كه حكمت‌ها و علل حقيقى قوانين را به دست آورد تا بعد از كشف اين حكمت‌ها حكم كند كه تا چه زمانى اين حكمت‌ها هست تا قوانين باقى بماند و در چه زمانى اين حكمت‌ها منتفى است تا قوانين قبلى فسخ شود و قوانين جديد وضع شود. البته ما مي‌توانيم حكمت بعضى قوانين الهى را بفهميم و يا دست كم به آنها ظن پيدا كنيم ولى در مورد همه احكام اين كار امكان ندارد.

ثانياً: ما قدرت پيش‌بينى آينده را نداريم تا بفهميم كه چه زمانى اين حكمت‌ها لا حكمت مي‌شود و يا نمي‌شود. پس بايد به دلايل نقلى معتبر، تمسك كنيم، يعنى آن را از راه تعبد، كشف كنيم.

وقتى كه از راه دليل معتبر فهميديم كه خدا اسلام را آخرين دين و پيامبر اسلام را خاتم الانبياء و قرآن را آخرين كتاب آسمانى قرار داده است و از طرف ديگر چون حكمت الهى و كار خدا حكيمانه است، مي‌فهميم كه حتماً شرايط جديدى تا ابد پيش نمي‌آيد كه قوانين جديدي  را ايجاب كند و باعث نسخ قوانين اسلام گردد. البته ممكن است در زمان‌هاى بعد از ظهور اسلام شرايطى پيش آيد كه احكام جزئى بطلبد، اما چون اين احكام جديد براساس يك سلسله قواعد كلى است كه آن قواعد كلى از ابتداى پيدايش اسلام وضع شده وضع احكام جديد به معناى نسخ احكام قبلى اسلام نيست. بايد توجه داشت كه احكام لازم براى شرايط جديد را هر كس نمي‌تواند از اصول و قواعد كلى اسلام استنباط كند، بلكه اين كار بر عهده كسانى است كه صلاحيتش را داشته باشند و فقيه جامع‌الشرايط باشند اين احكام جديد به عنوان احكام حكومتى شناخته مي‌شوند.

در چنين موارد، فقيه جامع‌الشرايط كه مبانى كلى فقه اسلام را مي‌داند با توجه به آن مبانى و قواعد و تطبيق آنها بر موارد خاص، حكم حكومتى صادر مي‌كند كه اين حكم حكومتى، مقرراتى است كه تا زمانى كه شرايط ايجاب مي‌كند، معتبر خواهد بود و اين حكم حكومتى قانون اسلامى است، چرا كه براساس قواعد اسلامى تدوين شده است و معناى نسخ قواعد و احكام اسلام نيست.

فهرست منابع:

قرآن كريم

جعفرى ـ محمد  تقى ـ ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه ـ جلد دوم ـ تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

افرام البستانى فؤاد ـ المنجد: فرهنگ جديد عربى به فارسى (ترجمه منجد الطلاب) ترجمه  مهدى بندربيگى ـ انتشارات حد.

اميرپور، على ـ خاتميت، سازمان مطبوعاتى مرجان، چاپ دوم.

دانشمند معظم دكتر ح ـ م ـ ت، محاكمه و بررسى باب و بهاء، انتشارات مصطفوى ـ تهران (1344، هـ . ش).

خلخالى ـ انيس الاعلام، نشر مرتضوى (1319، هـ .ق).

مكارم شيرازى ـ ناصر ـ قرآن و آخرين پيامبر ـ چاپ سوم ـ دار الكتب الاسلاميه مرتضى آخوندى 1349.

مكارم شيرازى ـ ناصر ـ تفسير نمونه ـ دارالكتب الاسلاميه.

علامه طباطبائى ـ‌ سيد محمدحسين ـ الميزان فى تفسير القرآن ـ نشر بنياد علمى و فكرى علامه طباطبائى و مركز نشر فرهنگى رجاء و انتشارات اميركبير.

طبرسى امين الاسلام فضل بن حسن ـ مجمع البيان فى تفسير القرآن: (468-548 هـ .ق) دار المعرضة البيروت (1408 هـ .ق).

قرشى ـ سيد علي‌اكبر ـ قاموس القرآن ـ دار الكتب الاسلاميه ـ (1378 هـ . ق).

كلينى ـ‌ محمد بن يعقوب ـ اصول كافى: دار الكتب الاسلاميه تهران (1363 هـ . ش)

مجلس شيخ الاسلام  محمد باقر ـ بحارالانوار ـ تأليف، دار الكتب الاسلاميه، تهران.

مطهرى ـ مرتضى ـ مجموعه آثار جلد سوم (ختم نبوت) انتشارات صدرا.

بيهقى ـ‌  ابوبكر ـ احمد بن حسين ـ دلائل النبوق.

ترجمه تفسيرى انجيل عيسى مسيح.

منبع :پژوهشکده فرهنگ و معارف