فقه الحديث در دوره آغازين

1. گام هاي نخست از صحابه در فهم حديث

بر پايه شماري از روايات، پرداختن به فقه الحديث و مشکلاتي که در راستاي فهم سخنان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) وجود دارد، به دوره صحابه باز مي گردد؛ اگر اين روايات به عنوان مستند تاريخي قابل تکيه باشند، نشان از آن دارند که فهم برخي از عبارات حتي در عصر صحابه دشوار بوده است. از آنجا که مفهوم ساخت يافته حديث چند گاهي به طول انجاميده تا شکل گيرد، در طول سده اول هجري، نمي توان انتظار داشت حوزه دانشي خاص به عنوان فقه الحديث سامان يافته باشد، ضمن آنکه به سبب نزديک بودن به عصر صدور احاديث، هنوز نياز گسترده اي هم بدان احساس نمي شده است.
پيشتر به حيدثي منقول از امام علي (عليه السلام) اشاره شد که در آن ناقلان سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به چهار گروه تقسيم شده بودند: به جز منافقان دروغ پرداز و راستگوياني که حديث را به درستي دريافته و نقل کرده اند، سخن از دو گروه ديگر است که به جهتي در فهم حديث خطا کرده اند؛ گروهي که وجه سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را به درستي درنيافته و در انتقال آن دچار وهم شده اند، و ديگر گروهي که قول منسوخ را اصل پنداشته، ناسخ آن را نشناخته اند (نک: نهج البلاغه، خطبه 210؛ اسکافي 1402 ق، ص 302؛ نعماني 1422 ق، ص 81؛ ابن شعبه 1376 ق، ص 193- 194).
افزون بر اين دست روايات، نمونه هايي در احاديث منقول از امام علي (عليه السلام) يافت مي شود که در آن، امام به توضيح حديثي از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پرداخته اند. از جمله جا دارد به حديثي اشاره شود که غياث بن ابراهيم بن نقل از امام صادق (عليه السلام) از پدرانش به اين مضمون نقل کرده است:
سئل امير المؤمنين (عليه السلام) عن معني قول رسول الله ” إني مخلف فيکم الثقلين: کتاب الله وعترتي “. من العترة؟ فقال: أنا والحسن والحسين و الأئمة التسعة من ولد الحسين، تاسعهم مهديهم و قائمهم. لا يفارقون کتاب الله و لا يفارقهم حتي يردوا علي رسول الله حوضه (ابن بابويه 1361 ش، ص 90- 91؛ همو 1984م، ج 1، ص 60). توضيح ارائه شده در اين حديث، نوعي تخصيص به مصداق خاص است که بر محور واژه عترت ارائه شده است؛ به تعبير ديگر در توضيح واژه عترت، به جاي توضيح درباره معناي لغوي واژه در زبان عرب، به تبيين مصداق آن پرداخته شده است.
در حيدث ديگري از امام علي (عليه السلام)، مضمون سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با آشکار ساختن شرايط صدور حديث و تبيين مسائلي مربوط به بافت صدور انجام شده است؛ آنجا که راوي مي گويد:
و سئل [علي] (عليه السلام) عن قول الرسول (صلي الله عليه و آله و سلم) ” غيروا الشيب و لا تشبهوا باليهود “. فقال (عليه السلام): إنما قال (صلي الله عليه و آله و سلم) ذلک و الدين قلّ، فأما الآن و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه فامرؤ و مااختار (نهج البلاغه، حکمت 17).
در خطبه هاي منقول از امام علي (عليه السلام) مکرر مي توان به مواردي برخورد کرد که آن حضرت سخناني کوتاه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را تضمين و در سياق خطبه عملاً به شرح آن پرداخته است (مثلاً نهج البلاغه، خطبه هاي 154، 164، 176).
افزون بر امام علي (عليه السلام) از شماري از صحابه نيز نمونه هايي روايت شده است که به توضيح حديثي از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اقدام کرده اند. از جمله مي توان به کلامي از عائشه [د 58 ق] همسر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اشاره کرد که در آن با اشاره به اينکه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) واصله و مستوصله را لعن کرده، در پاسخ يک پرسشگر عملاً معناي واصله و مستوصله را تطبيق کرده است؛ روايت چنين است:
قال أم عمرو بنت خوات بن جبير أن امرأة من الأنصار أتت علي عائشة و هي عندها، فقالت: إن ابنتي أصابها مرض شديد يسقط شعرها، و لا أستطيع أن أمشطها، و هي عروس تهدي الآن. أفأصل في شعرها حتي أمشطه؟ قال: لا. لقد لعن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) الواصلة و المستوصلة (ابن سعد، الطبقات، ج 8، ص 479؛ خطيب بغدادي 1349 ق، ج 11، ص 309؛ نيز احمد بن حنبل 1313 ق، ج 6، ص 116).
فراتر مي توان به نمونه اي منقول از جابر بن عبدالله انصاري [د 78 ق] به روايت ابوهارون عبدي اشاره کرد که مضمون آن اين است:
ابوهارون العبدي، قال: سألت جابر بن عبدالله الأنصاري عن معني قول النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) لعلي (عليه السلام): ” أنت مني بمنزلة هارون من موسي، إلا أنه لا نبي بعدي “. قال: استخلفه بذلک و الله علي امته في حياته، و بعد وفاته، و فرض عليهم طاعته. فمن لهم يشهد له بعد هذا القول بالخلافة فهو من الظالمين (ابن بابويه 1361 ش، ص 74).
به عنوان نمونه اي ديگر مي توان به روايتي منقول از انس بن مالک [د 93 ق] اشاره کرد که پس از نقل حديث درباره معناي آن مورد پرسش قرار مي گيرد و پاسخ مي گويد؛ با اين مضمون:
أصبغ بن نباتة عن أنس مرفوعا: ” لا تناموا عن طلب أرزاقکم فيما بين صلاة الفجر إلي طلوع الشمس “. قال: فسئل أنس عن معني هذا الحديث. فقال: يسبح و يکبر و يستغفر سبعين مرة، فعند ذلک ينزل الرزق (ابن حجر 1401 ق، ص 63؛ عجلوني 1405 ق، ج2، ص 27).
در خبر ديگري به نقل مسلم نحّات، مي توان ديد که چگونه انس در فرط پيري، در حالي که در پيشاپيش مسجد بصره بر عصاي خود تکيه زده است، به پرسش مسلم نحات درباره واصله و مستوصله پاسخ مي دهد؛ آنجا که مسلم مي گويد:
فقلت ما الواصلة و المستوصلة؟ فقال: هي التي تزني في شبابها، ثم تصلها بالقيادة إذا کبرت (ابن عساکر 1415 ق، ج 53، ص 337)، توضيحي که کاملاً با توضيح منقول از امام صادق (عليه السلام) نيز انطباق دارد (نک: سطور بعد).
گاه نيز برخي از برداشت هاي ظاهري اصحاب از احاديث پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) موجب شده است تا حتي افراد عادي که معناي برداشت شده از نظر آنان نامعقول مي رسيده، در مقام مباحثه با صحابه قرار گيرند. از جمله مي توان به گونه از همان حديث واصله و مستوصله اشاره کرد که بر اساس روايتي به نقل علقمه از ابن مسعود، يکي از زنان بني اسد را که استفاده از گيسوي افزوده را امري طبيعي براي آرايش زنان مي انگاشته، به مباحثه با ابن مسعود وادشته است (مسلم 1955 م، ج3، ص 1678؛ دارمي 1407ق، ج 2، ص 363؛ خلاصه: بخاري 1407 ق، ج5، ص 2216، 2218، 2219).
در غالب آنچه بر آن گذر کرديم، ديده مي شود که توضيحات ارائه شده درباره معناي احاديث در روايات منقول از صحابه، غالباً به تبيين مصداق يا بافت اشاره دارند و به ندرت – مانند سخن اخير از انس- تمرکز بر توضيح مفردات در آن ديده مي شود.

2. روايت ها از ائمه متقدم اماميه

کاملاً قابل انتظار است که با فاصله گرفتن از عصر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و با وارد شدن به روزگار نسلي که صحبت آن حضرت را از نزديک درک نکرده اند، پرسش ها در فهم سخنان پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) روي به افزايش گذارد. در عمل نيز مروري بر روايات شيعه نشان از آن دارد که اقوال منقول در توضيح احاديث از ائمه متقدم نمونه هايي دارد که به خصوص از امام باقر (عليه السلام) روي به افزايشي چشمگير نهاده است.
پيشتر از آن حضرت بجاست از امام زين العابدين (عليه السلام) [امامت 61- 94ق] ياد شود که اخباري محدود در شرح احاديث پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از وي نقل شده است که از آن جمله است:
أبو إسحاق، قال: قلت لعلي بن الحسين (عليه السلام): ما معني قول النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) ” من کنت مولاه فعلي مولاه ” ؟ قال: أخبر هم أنه الإمام بعده (ابن بابويه 1361 ش، ص 65).
اين در حالي است که در خلال ادعيه آن حضرت، به خصوص در الصحيفة السجادية، مکرر مي توان با عباراتي مواجه شد که در آن احاديثي از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) تلميح گشته و در عمل شرح شده است.
با آغاز شدن دوره امامت امام محمد باقر (عليه السلام) [94- 114ق] که همزمان با دوره اتباع تابعين و آغاز دوره تدوين در محافل علمي جهان اسلام بوده است، توجه روزافزون بر مباحث فقه الحديث و شرح سخنان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز ديده مي شود. در واقع، در ميان احاديث منقول از امام باقر (عليه السلام) نمونه هاي متعددي نشان از آن دارد که پرسش ها از ايشان در خصوص احاديث مشکل و شرح غريب آنها مکرر بوده است. در ميان پرسشگران برخي از بزرگان اصحاب حضرت مانند زرارة بن اعين، محمد بن مسلم و ابان بن تغلب ديده مي شوند. به عنوان نمونه مي توان به اين موارد اشاره کرد:
زرارة قال: قلت لأبي جعفر (عليه السلام): الناس يروون عن رسول الله (صلي الله عليه و آله) أنه قال: ” أشرفکم في الجاهلية أشرفکم في الاسلام “. فقال (عليه السلام) صدقوا وليس حيث تذهبون. کان أشرفهم في الجاهلية أسخاهم نفسا، و أحسنهم خلقا، و أحسنهم جوارا، و أکفهم أذي، فذلک الذي إذا أسلم لم يزده إسلامه إلا خيرا (اهوازي 1399 ق، ص 59).
محمد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر (عليه السلام) عما يروون ” إن الله خلق آدم علي صورته “. فقال هي صورة محدثة، مخلوقة، و اصطفاها الله و اختارها علي سائر الصور المختلفة، فأضافها إلي نفسه، کما أضاف الکعبة إلي نفسه، و الروح إلي نفسه، فقال: بيتي، و نفخت فيه عن روحي (کليني 1391 ق، ج1، ص 134؛ ابن بابويه 1387 ق، ص 103).
أبان بن تغلب قال: سألت أبا جعفر (عليه السلام) عن قول النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) ” من کنت مولاه فعلي مولاه “. فقال: يا أبا سعيد تسأل عن مثال هذا؟ علمهم أنه يقوم فيهم مقامه (ابن بابويه 1361 ش، ص 66).
اخبار ديگري نيز در دست است که در آن امام باقر (عليه السلام) درخصوص برخي احاديث امام (عليه السلام)، اعم از اقوال وافعال مورد پرسش قرار گرفته است؛ مانند:
أبان بن تغلب قال: سألت أبا جعفر (عليه السلام) عن قول النبي (صلي الله عليه و آله و سلم): ” من کنت مولاه فعلي مولاه “. فقال يا أبا سعيد تسأل عن مثل هذا؟ علمهم أنه يقوم فيهم مقامه (ابن بابويه 1361 ش، ص 66).
اخبار ديگري نيز در دست است که در آن امام باقر (عليه السلام) در خصوص برخي احاديث امام (عليه السلام)، اعم از اقوال و افعال مورد پرسش قرار گرفته است؛ مانند:
إبراهيم بن معرض قال: قلت لأبي جعفر (عليه السلام): إن أهل الکوفة يروون عن علي (عليه السلام) أنه کان بالکوفة، فبال حتي رغا، ثم توضأ، ثم مسح علي نعليه، ثم قال: هذا وضوء من لم يحدث. فقال: نعم، قد فعل ذلک. و قال: فأيّ حدث أحدث من البول؟ فقال: إنما يعني بذلک التعدي في الوضوء أن يزيد علي حد الوضوء (ابن بابويه 1361 ش، ص 248).
محمد بن مروان عن أبي جعفر (عليه السلام)، قال: قال رجل: جعلت فداک إنهم يروون أن أمير المؤمنين (عليه السلام) قال بالکوفة علي المنبر: ” لو لم يبق من الدنيا إلا يوم لطول الله ذلک اليوم حتي يبعث الله رجلا مني، يملؤها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا “. فقال أبو جعفر (عليه السلام): نعم. قال: فأنت هو؟ فقال: لا ذالک سَمِيّ فالق البحر (1) (طوسي 1411 ق، ص 46).
سعد الإسکاف عن أبي جعفر (عليه السلام)….فقلت له: بلغنا أن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) لعن الواصلة و الموصولة. فقال: ليس هناک. إنما لعن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) الواصلة التي تزني في شبابها، فلما کبرت قادت النساء إلي الرجال، فتلک الواصلة و الموصولة (کليني 1391 ق، ج5، ص 119، 520؛ برقي 1331 ش، ص 114؛ طوسي 1364ش، ج6، ص 360).
نمونه هاي محدود از امام زين العابدين (عليه السلام) و نمونه هاي بيشتر از امام باقر (عليه السلام) که نشان دهنده کوشش توضيح حديثي از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يا امام علي (عليه السلام) است، چنانکه ديده مي شود بيشتر ناظر به تفسيري از کليت معنا بوده و درگير مفردات حديث نشده است.

3. روايت ها از امام جعفر صادق (عليه السلام) و ائمه متأخر

با رسيدن به دوره امامت امام صادق (عليه السلام) [114- 148 ق]، همچون ديگر حوزه هاي علوم اسلامي، مباحث فقه الحديث نيز در آموزه هاي ائمه به بيشترين گستره خود رسيده است؛ چنين مي نمايد که در آن روزگار، احاديثي که به نقل از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و گاه امام علي (عليه السلام) در ميان مردم رواج داشته، براي اصحاب امام پرسش انگيز بوده است. در همين راستاست که شاگردان امام صادق (عليه السلام) بارها از آن حضرت درباره معناي حديثي پرسش کرده اند، پرسش هايي که گاه با تأويل و مصداق يابي خاص پاسخ داده شده و گاه مسير تفسير لفظي را پيموده است.
در ميان نمونه هايي بر جاي مانده از روايات منقول از امام صادق (عليه السلام) با ماهيت فقه الحديث، نخست جا دارد به مواردي اشاره شود که حضرت به شرح حديثي پرداخته اند که الفاظ آن داراي معناي روشن است و ابهام موجود در آن، ابهام در يافتن مرجع و مصداق خارجي است که ضرورت تأويل را اقتضا داشته است. از جمله مي توان به اين نمونه اشاره کرد:
مسمع البصري عن أبي عبدالله (عليه السلام) أن رجلا قال له: إن من قبلنا يروون: ” إن الله يبغض البيت اللحم “. قال (عليه السلام): صدقوا وليس حيث ذهبوا. إن الله يبغض البيت الذي يؤکل فيه لحوم الناس (برقي 1331 ش، ص 460؛ کليني 1391 ق، ج6، ص 309). با وجود آنکه در عبارت ” إن من قبلنا يروون ” تصريح به حديث نبوي بودن عبارت وجود ندارد، ولي عملاً چنين است و اصل حديث درمنابع روايي اهل سنت به ضبط آمده است (مثلاً نک: بيهقي 1410 ق، ج5، ص 307). در اين حديث با استفاده از استعاره به کار رفته در آيه [حجرات/ 12] “…(وَ لاَ يَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ يَأْکُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً …. “، درک ظاهري از حديث، يعني خوش نداشتنِ خانه اي که اهل آن گوشتخوار باشند کنار نهاده شده و معناي حديث به خانه اي باز گردانده شده است که در آن غيبت مردم رواج دارد.
بارها در احاديث منقول از امام صادق (عليه السلام) ديده مي شود که تأويل صورت گرفته به سبب اشکالي کلامي است که در صورت حمل حديث بر ظاهر آن حاصل مي شود. از اين دست مي توان به مثال زير اشاره کرد:
نصر بن قابوس، قال: سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن معني الحديث ” من رضي من الله تعالي باليسير من الرزق رضي الله تعالي عنه باليسير من العمل. ”
قال: يطيعه في بعض و يعصيه في بعض (ابن بابويه 1361 ش، ص 260). متن حديث در منابع شيعه و اهل سنت به عنوان سخني از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ضبط شده(طبراني 1404 ق، ج8، ص 140؛ بيهقي 1410 ق، ج4، ص 139؛ ابن شيعه 1376 ق، ص 57، 60؛ کراجکي 1322 ق، ص 290)، اما به نقل از حضرت عيسي (عليه السلام) (ثعلبي 1422 ق، ج3، ص 128)، امام علي (عليه السلام) (ابن بابويه 1362 ش، ص 617؛ ابن شعبه 1376 ق، ص 107) وامام صادق (عليه السلام) (يعقوبي 1397 ق، ج2، ص 381؛ ابن بابويه 1404 ق، ج4، ص 410) نيز آمده است.
نمونه ديگر، اظهار نظري کلي است که به نقل از حضرت در خصوص احاديث رؤية خداوند که نزد اهل سنت رواج داشته، آمده است؛ به اين مضمون.
عاصم بن حميد قال: ذاکرات أبا عبدالله (عليه السلام)فيما يروون من الرؤية، فقال: الشمس جزء من سبعين جزءا من نورالکرسي، والکرسي جزء من سبعين جزءا من نور العرش، و العرش جزء من سبعين جزوءا من نور الحجاب، و الحجاب جزء من سبعين جزءا من نور الستر. فإن کانوا صادقين فليملأوا أعينهم من الشمس ليس دونها سحاب (کليني 1391 ق، ج1، ص 98؛ ابن بابويه 1387ق، ص 108). گفتني است همين مضمون درمنابع اهل سنت به نقل از عکرمه مولاي ابن عباس وارد شده است (نک: ابوالشيخ 1408 ق، ج 2، ص 633؛ لالکايي 1402ق، ج3، ص 466؛ ابن ابي حاتم، به نقل ابن کثير 1401ق، ج 4، ص 271؛ عبد بن حميد، به نقل سيوطي 1314 ق، ج 6، ص 240).
در مثال هاي ياد شده صَرف معنا به طور فراگير انجام شده است، اما نمونه هايي هم هست که در آنها عنواني دچار تخصيص شده است؛ اين مواردي گاه داراي مضموني کلامي است، مانند:
حماد بن عثمان قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام): جعلت فداک. ما معني قول رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) ” إن فاطمة أحصنت فرجها، فحرم الله ذريتها علي النار ” ؟ فقال: المعتقون من النار هم ولد بطنها: الحسن، و الحسين، و زينب، و أم کلثوم فقال: المعتقون من النار هم ولد بطنها: الحسن، و الحسين، و زينب، و أم کلثوم (ابن بابويه 1361 ش، ص 107). حديث مشابهي را محمد بن مروان نيز از امام صادق (عليه السلام) نقل کرده (ابن بابويه 1361 ش، ص 106) و همين معنا از امام رضا (عليه السلام) (ابن بابويه 1984م، ج 2، ص 257، 259، اربلي 1405ق، ج3، ص 104، زمخشري 1412ق، ج3، ص 266؛ ابونعيم اصفهاني 1934 م، ج 1، ص 242) نيز نقل شده است. اصل حديث نبوي نيز علاوه بر آثار اماميه (مثلاً ابن بابويه 1984م، ج2، ص 68)، در منابع متعدد از اهل سنت ضبط شده است (مثلاً ابن شاهين 1411 ق، ص 23؛ ابن مغازلي 1384، ص 277؛ ابن عساکر 1415 ق، ج14، ص 174، ج 63، ص 30).
و گاه مضمون فقهي دارد، مانند:
عن جعفر بن محمد (عليه السلام) أنه قال: ” المسلم يرث الکافر و الکافر لا يرث المسلم والکفار يتوارثون بينهم ويرث بعضهم بعضا “. فقيل له: فإن الناس يروون عن النبي (صلي الله عليه و آله و سلم)أنه قال: ” لا يتوارث أهل ملتين “، فقال أبو عبدالله (عليه السلام) نرثهم و لا يرثوننا. لان الاسلام لم يزده في حقه إلا شدة (قاضي نعمان 1383ق، ج 2، ص 385؛ براي حديث نبوي، نک: ابوداوود 1369ق، ج 3، ص 125؛ ترمذي 1398ق، ج4، ص 424؛ ابن ماجه 1952م، ج 2، ص 912). در اين حديث نيز حضرت با مطرح کردن يک قاعده و مبنا، منع از توارث را از عموم خود خارج کرده و تخصيص زده است.
در همه موارد ياد شده تأويل به صورت ترکيبيه باز مي گشت، اما مواردي هم در شروح منقول از امام صادق (عليه السلام) ديده مي شود که تأويل به مفردات حديث بازگشت دارد. از جمله مي توان به اين مورد اشاره کرد:
ابراهيم بن زياد الکرخي قال: سمعت أبا عبدالله (عليه السلام) يقول: ” لعن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) الواصلة و المستوصلة يعني الزانية و القوادة ” (ابن بابويه 1361 ش، ص 250؛ براي حديث نبوي، نک: بخاري 1407 ق، ج 4، ص 1853، ج5، ص 2217؛ مسلم 1955م، ج 3، ص 1676- 1677)، و همين معنا به روايتي فردي ديگر از اصحاب مبسوط تر چنين آمده است:
عمار الساباطي قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام): إن الناس يروون أن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) لعن الواصلة والموصولة. قال: فقال: نعم. قلت: التي تمشط و تجعل في الشعر القرامل؟ قال: فقال لي: ليس بهذا بأس. قلت: فما الواصلة و الموصولة؟ فقال: الفاجرة و القوادة (طبرسي 1392ق، ص 85).
بحث درباره مفردات حديث از سوي امام صادق (عليه السلام)، گاه از سنخ بازشناختنِکاربرد اصطلاحي از کاربرد لغوي، و کاربرد متأخر از کاربرد متقدم بوده است؛ مانند:
معاوية بن وهب قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام) يروون عن النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) ” أن الصدقة لا تحل لغني و لا لذي مرة سوي “. فقال: أبو عبدالله (عليه السلام) ” لا تصلح لغني ” (کليني 1391ق، ج 3، ص 563؛ ابن بابويه 1404ق، ج3، ص 177؛ براي حديث نبوي، نک: احمد بن حنبل 1313ق، ج 2، ص 377؛ ابن ابي شيبه 1409ق، ج 7، ص 323؛ بخاري 1398ق، ج4، ص 262). با اين توضيح حضرت در مقام آن بوده اند تا نشان دهند که تعبير ” لا تحل ” در عبارت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نه ناظر به مفهوم حلال و حرام که در عرف خاص عصر امام صادق (عليه السلام) به اصطلاحي مشخص بدل شده بود، بلکه به معناي عرفي و متقدم آن است و حديث در مقام نفي مصلحت و نه نفي حليت است.
رويکردي عکس آن را مي توان در حديث زير مشاهده کرد:
عبدالمؤمن الأنصاري، قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام): إن قوما يروون أن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) قال: ” اختلاف أمتي رحمة “. فقال: صدقوا. فقلت: إن کان اختلافهم رحمة، فاجتماعهم عذاب، قال: ليس حيث تذهب و ذهبوا، و إنما أراد قول الله عز وجل: ” کَافَّةً فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ‌ [توبه /122]. فأمرهم أنَ ينفروا إلي رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و يختلفوا إليه فيتعلموا، ثم يرجعوا إلي قومهم فيعلموهم. إنما أراد اختلافهم من البلدان لا اختلافا في دين الله. إنما الدين واحد. إنما الدين واحد (ابن بابويه 1361 ش، 157؛ همو 1385ق، ص85). بر اساس کاربردهاي پر شمار اختلاف در قرآن کريم مي دانيم که اختلاف به معناي تنوع و تشتت کاملاً در عصر نبوي معمول بوده، در حالي که رواج کاربرد اختلاف به معناي آمد و شدن کردن به سوي کسي يا چيزي در آن دوره ثابت نشده است. بر اين پايه انتساب چنين تفسيري به امام صادق (عليه السلام) بايد با ديده تأمل نگريسته شود. آنچه اين تأمل را موجه تر مي سازد، آن است که لفظ منقول در احاديث عامه، ” اختلاف اصحابي لکم رحمة ” است (ديلمي 1986م، ج4، ص 160؛ خطيب بغدادي، الکفاية، ص 48؛ بيهقي 1404 ق، ص 162) و صورت اختلاف امتي رحمة، در منابع کلامي، فقهي و اصولي سده هاي بعد، به عنوان نوعي نقل به معنا از آن حديث رواج يافته است (نک: جصاص 1415 ق، ج 2، ص 37؛ ابن رستم، المسترشد، ص 572؛ کراجکي 1322 ق، ص 298؛ غزالي، احياء، ج1، ص 47، ج5، ص10؛ متقي هندي 1409 ق، ج10، ص 136؛ براي نقد آن: نووي 1407ق، ج11، ص 91- 92؛ عجلوني 1405ق، ج 1، ص 66- 67).(2)
سرانجام بايد به برخي از احاديث نبوي اشاره کرد که در اخبار منقول از امام صادق (عليه السلام)، وجه يا مصداق آنها تعيين شده است، بدون آنکه تأويل و صرف معنا، يا تخصيصي رخ داده باشد؛ مانند:
عبدة السابوري قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام): جعلت فدالک إن الناس يروون عن النبي (صلي الله عليه و آله وسلم) ” أن في الليل لساعة لا يدعو فيها عبد مؤمن بدعوة إلا استجيب له “. قال: نعم. قلت: متي هي؟ قال: ما بين نصف الليل إلي الثلث الباقي. قلت: ليلة من الليالي أو کل ليلة؟ فقال: کل ليلة (طوسي 1364ش، ج 2، ص 118؛ همو 1413 ق، ص 149). حديثي نزديک به آن از عمر بن اذينه نيز نقل شده است (کليني 1391ق، ج 2، ص 478، ج2، ص 477؛ طوسي 1364ش، ج2، ص 117). گفتني است متن حديث درمنابع متداول اهل سنت چنين آمده است: ” إن في الليل لساعة لا يوافقها رجل مسلم يسأل الله خيرا من أمر الدنيا و الآخرة إلا أعطاه إياه ” (مسلم 1955 م، ج1، ص 521؛ ابن حبان 1414ق، ج6، ص 301؛ ابويعلي موصلي 1404ق، ج 3، ص 422، ج4، ص 189).
افزون بر احاديث نبوي در روايات منقول از امام صادق (عليه السلام)، گاه اقدام به شرح احاديث ائمه و صحابه و حتي روايات موقوف اهل سنت نيز ديده مي شود. از نمونه هاي شرح حديث علوي مي توان به اين مورد اشاره کرد:
مفضل بن عمر، قال: سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن معني قول أمير المؤمنين (عليه السلام) لما نظر إلي الثاني وهو مسيحي بثوبه: ” ما أحد أحب إلي أن ألقي الله بصحيفة من هذا المسجي “. فقال: عني بها الصحيفة التي کتبت في الکعبة (ابن بابويه 1361ش، ص 412). اصل حديث هم درمنابع اماميه (عباد عصفري 1405 ق، ص 18؛ سيدمرتضي 1413 ق، ص 90) و هم اهل سنت، اعم از مجموعه هاي حديثي (نک: احمدبن حنبل 1313 ق، ج 1، ص 109؛ حاکم نيشابوري 1411ق، ج3، ص 100؛ ابن ابي شيبه 1409ق، ج 6، ص 359) و آثار تاريخي (ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 370؛ بلاذري 1417ق، ج10، ص 429، 444، 446؛ ابن عساکر 1415ق، ج30، ص 442، 451- 457) آمده است.
گاه نيز از امام صادق (عليه السلام) درخواست مي شد تا حديثي منقول از ائمه بعدي، مانند امام محمد باقر (عليه السلام) را شرح دهد که به عنوان مثال مي توان به مورد زير اشاره کرد:
فضيل بن عثمان، قال: سئل أبو عبدالله (عليه السلام)، فقيل له: إن هؤلاء الأخابث يروون عن أبيک يقولون: إن أباک (عليه السلام) قال: ” إذا عرفت فاعمل ما شئت “. فهم يستحلون بعد ذلک کل محرم. قال: ما لهم لعنهم الله ؟! إنما قال أبي: إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت من خير يقبل منک (ابن بابويه 1361ش، ص 181- 182). مضموني قريب به اين در احاديثي به روايت محمد بن مارد و مفضل بن عمر از امام صادق (عليه السلام) نيز آمده که در آنها به نام امام باقر (عليه السلام) تصريح نشده وموضوع به عنوان آموزه ائمه (عليه السلام) مطرح گشته است (نک: کليني 1391ق، ج2، ص 464؛ صفار 1404 ق، ص 552؛ ابن بابويه 1385ق، ص 250).
مواردي نادر نيز يافت مي شود که حضرت به شرح کلامي از خواص صحابه، همچون ابوذر پرداخته است که از آن جمله حديث زير است:
شعيب العقرقوقي قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام) شيء يروي عن أبي ذر أنه کان يقول: ثلاث يبغضها الناس و أنا أحبها. أحب الموت، و أحب الفقر، و أحب البلاء؟ فقال: (عليه السلام). إن هذا ليس علي ما يروون. إنما عني الموت في طاعة الله أحب إلي من الحياة في معصية الله، و البلاء في طاعة الله أحب إلي من الصحة في معصية الله، و الفقر في طاعة الله أحب إلي من الغني في معصية الله (کليني 1391ق، ج8، ص 222).
درباره ائمه پس از امام صادق (عليه السلام)، نمونه هايي پيشتر ياد شد که گاه مضامين منقول از امام صادق (عليه السلام) در شرح احاديث به نقل از ائمه پسين همچون امام رضا (عليه السلام) وامام جواد (عليه السلام) نيز نقل شده است، اما به ويژه احاديثي از اين دست از امام رضا (عليه السلام) متعدد است. شروح آن حضرت بر احاديث، به ويژه مبتني بر پايه هاي کلامي است که از آن جمله مي توان به حديث زير در نفي شبهه تجسيم اشاره کرد:
الحسين بن خالد قال: قلت للرضا (عليه السلام): يا ابن رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم)، إن الناس يروون أن رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم) قال: ” إن الله عز وجل خلق آدم صورته. ” فقال: قاتلهم الله. لقد حذقوا أول الحديث. إن رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم) مر برجلين يتسابان، فسمع أحدهما يقول لصاحبه قبح الله وجهک، ووجه من يشبهک. فقال (صلي الله عليه و آله وسلم) له: يا عبدالله، لا تقل هذا لأخيک، فإن الله عز و جل خلق آدم علي صورته (ابن بابويه 1387ق، ص 153؛ همو 1984م، ج1، ص 110).
ابن قتيبه در شرح حديث، مضموني قريب به اين شرح را به تعبير ” قال قوم في الحديث “، بدون نام بردن از حضرت آورده است (ابن قتيبه 1393ق، ص 219؛ براي اصل حديث نبوي، مثلاً نک: بخاري 1407ق، ج5، ص 2299؛ مسلم 1955 م، ج 4، ص 2017، 2183).
گاه آن حضرت فهم ظاهري ازمعناي حديث و شايد حتي اصل صدور حديث را با تکيه بر عقلانيت عرفي و با هشدار دادن به نامعقول بودن برداشت، به نقد گرفته است که نمونه آن در حديث زير ديده مي شود.
يحيي بن سليمان، قال: رأيت أبا الحسن الرضا (عليه السلام) بخراسان في روضة، وهو يأکل الکراث. فقلت له: جعلت فداک، إن الناس يروون أن الهندبا يقطهر عليه کل يوم قطرة من الجنة. فقال: إن کان الهندبا يقطر عليه قطرة من الجنة، فإن الکراث منغمس في الماء في الجنة. قلت: فإنه يسمد. فقال: لا يعلق به شيء (برقي 1331ش، ص 513؛ براي اصل حديث نبوي نزد اهل سنت، نک: حارث 1413 ق، ج2، ص 579؛ طبراني 1404ق، ج3، ص 130؛ ديلمي 1986م، ج3، ص 132، 246؛ ابونعيم اصفهاني 1351ق، ج3، ص 204؛ نزد اماميه: برقي 1331ش، ص 508؛ طوسي 1413ق، ص 362- 363).
در مواردي هم شرح امام رضا (عليه السلام) بر شرح، تبيين معنا با تعيين مصاديق است، مانند:
الحسن بن الجهم، قال: قال أبو الحسن (عليه السلام)، کان أمير المؤمنين (عليه السلام) يقول: ” لا يأبي الکرامة إلا حمار “. قلت: ما معني ذلک؟ قال: التوسعة في المجلس، و الطيب يعرض عليه (ابن بابويه 1361ش، ص 268؛ همو 1984م، ج1، ص 278). مضموني قريب به آن را ديگر اصحاب امام رضا (عليه السلام) مانند علي بن جهم (ابن بابويه 1361ش، ص 268؛ همو 1984م، ج 1، ص 278). احمد بزنطي (همو، 1361 ش، ص 163) و ابوزيد مکي (ابن بابويه 1361ش، ص 268؛ همو 1984م، ج 1، ص 278) نيز از آن حضرت نقل کرده است. اصل حديث امام علي (عليه السلام) هم در منابع اماميه (مثلاً کليني 1391ق، ج 2، ص 659، ج6، ص 513) و هم در منابع اهل سنت نقل شده است (نک: ابن قتيبه 1984م، ج1، ص 423؛ ابوالشيخ 1412 ق، ص 244؛ ابوعلي صواف 1998م، ص 54؛ بيهقي 1410 ق، ج5، ص 186؛ سمعاني 1401ق، ص 144؛ ابن عساکر 1415ق، ج42، ص 517).

4. فقه الحديث از تابعين تا اتباع

با فاصله گرفتن از عصر نبوي و نزديک شدن به اواخر سده اول هجري – يعني در عصر تابعين – در محافل عامه نيز توجه به فقه الحديث صورت جدي تري به خودگرفته و نخستين بحث ها از جنس غريب الحديث آغاز گشته است. مي توان گفت شاخص ترين چهره در محافل عامه که به عنوان يک شخصيت اهل ادب به احاديث غريب توجه نشان داده، نصر بن عاصم ليثي [د 90ق] است. وي که از نظر رجالي متعلق به طبقه متأخر از تابعين محسوب مي شود، در بصره مي زيست. او چندي به رأي خوارج گرايش داشت، اما مشهور آن است که از آن رأي عدول کرده بود. از اصحاب صحاح سته، مسلم، ابوداوود، نسايي و ابن ماجه، و نيز بخاري در غير صحيح از وي نقل حديث داشته اند (نک: ابن انباري 1959م، ص 24؛ ابن حجر 1408ق، ص 560). نصر به عنوان يکي از فصحاي عرب و عالم به عربيت شناخته مي شد ودانش او در اين باره مورد ستايش رجال سرشناسي چون ابن شهاب زهري قرار گرفت (ابن انباري 1959 م، ص 24؛ ابن حجر 1428 ق، ص 560). نصر به عنوان يکي از فصحاي عرب و عالم به عربيت شناخته مي شد و دانش او در اين باره مورد ستايش رجال سرشناسي چون ابن شهاب زهري قرار گرفت (ابن انباري 1959م، ص 23- 24). با وجود آنکه روزگار نصر قديم تر از آن است که بتوان انتظار نقليات مشخصي در شرح احاديث از او داشت، در منابع روايي نمونه هاي متعدد از توجه وي به احاديث غريب ثبت شده است، مانند حديث ابوبکر با مضمون ” فمن ظلم منهم أحدا فقد أخفر ذمة الله…(ابن قتيبه 1408ق، ج1، ص 253)، حديث حذيفه با مضمون ” فإذا صدع من الرجال ” (ابن قتيبه 1408 ق، ج 2، ص 46) و حديث حذيفه بامضمون ” إن کان الله خليفة فضرب ظهرک….(حربي 1405 ق، ج3، ص 1164). گويا توجه خاص وي به احاديث حذيفة بن يمان از اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم) موجب شده بودتا برخي از طالبان علم براي پرسش درباره احاديث حذيفه و مسائل پيرامون آن نزد وي آيند، چنانکه در روايت حميد بن هلال آمده است:
حميد بن هلال قال حدثنا نصر بن عاصم الليثي، قال: أتينا اليشکري في رهط من بني ليث، فقال ممن القوم؟ فقلنا: بنو ليث. فسألناه و سألنا، و قالوا: إنا أتيناک نسألک عن حديث حذيفة (ابن حبان 1414ق، ج13، ص 298).
در نسل ياد شده از تابعين کوفه، بجاست از عامر بن شراحيل شعبي [د 103ق] ياد شود که شهرت خود را به عنوان راوي احاديث و آثار دارد و بر خلاف ديگر رجال نامبرده در اين مبحث، شهرتي به دانش ادبي ندارد. ابوعبدالله ابن طاهر در اظهار نظري يادآور مي شود که عالمان اسلام چهار تن بوده اند: عبدالله بن عباس در زمان خود، شعبي در زمان خود، قاسم بن معن در زمان خود و ابوعبيد قاسم بن سلام در زمان خود (ياقوت حموي 1355ق، ج16 ص 257)؛ سخني که شعبي را به نوعي با ابوعبيد، از کهن ترين تدوينگران غريب الحديث مرتبط ساخته است. در کتب لغت و غريب به کرات اقوالي از شعبي در توضيح غريب القرآن آمده است والبته در حوزه غريب الحديث هم اقوالي از او در کتب بر جاي مانده است، مانند قولي که ابن عون از وي درمعناي عتيره نقل کرده (حربي 1405ق، ج1، ص 209)، يا توضيحي که وي درباره معناي ماده ” نقش ” داشته است (همان اثر، ج2، ص 805).
نافع مولاي ابن عمر [د 117ق] ديگر از تابعين – از اهل مدينه – است که در کتب حديثي اقوالي در شرح احاديث از وي نقل مي شود که نمونه اي از آن، قول وي درمعناي وشم، در حديث لعن واشمه و مستوشمه است (نک: ترمذي 1398ق، ج4، ص 236، ج5، ص 105؛ بيهقي 1410ق، ج6، ص 169).
در همان نسل، شخصيت ديگر در حيطه غريب الحديث يحيي بن يعمر عدواني [د 129ق]، از تابعين زاده اهواز و رشد يافته در بصره بود که بخش اخير عمرش را در مرو زيست و در آنجا مدت ها بر سمت قضا بود. يحيي به گرايش شيعي و تفضيل اهل بيت (عليهم السلام) شناخته بود (ياقوت حموي 1355ق، ج20، ص 43). او که محضر صحابياني مانند ابن عباس و عبدالله بن عمر را دريافته بود، در نقل حديث به ارسال شهرت داشت (ابن انباري 1959م، ص 25؛ ابن حجر 1408ق، ص 598) و معنايش آن بود که تکيه اش بر محتواي حديث ونه اسناد آن بود. وي همزمان هم به دانش در حديث وهم دانش در عربيت والبته فقه و قرائت شهرت داشت و نام او در شمار متقدمان ادبا ثبت شده است (ابن انباري، همانجا؛ ياقوت حموي 1355 ق، ج 20، ص 42). وي که خود به استفاده از تعابير غريب الحديث نيز توجه نشان داد و اين توجه را مي توان در نقل هاي وي بازجست که از آن جمله است: حديث اميرالمؤمنين (عليه السلام) با مضمون ” إذا دخل العشر وودم الرجل أضحيته ” (اسحاق بن راهويه 1412ق، ج1، ص 58)، حديث عمار بن ياسر با مضمون ” فخلقوني بزعفران ” (حربي 1405ق، ج1، ص 23) وحديث ابوهريره با مضمون ” من خبب خادما ” (اسحاق بن راهويه 1412ق، ج1، ص 815؛ نيز نک: ابوعبيد 1384ق، ج4، ص 396؛ ابن قتيبه 1408ق، ج2، ص 249).
از نسل پس تابعين، براي حديث دوره تدوين آغاز مي شود، محافل اصحاب الحديث شکل مي گيرد و همزمان توجه به فقه الحديث نيز افزايش مي يابد. در اين دوره با وجود آن که دانش فقه الحديث موضوع مباحثات در محافل علمي بوده، اما هنوز آثار مکتوب مستقل در اين باره نوشته نشده است.
از ربع دوم سده دوم هجري تا پايان آن سده، رجالي درمحافل حديثي فعال بودند که پايه هاي دانش فقه الحديث را بر نهادند.
از جمله اين رجال، رؤية بن عجاج سعدي [د 145ق] از فصحاي مشهور، شاعر و از شيوخ اهل لغت است که ابوعبيده معمر بن مثني و نضر بن شميل از نخستين مؤلفان در غريب الحديث، از شاگردان او بوده اند (بخاري 1398ق، ج 3، ص 340؛ مسلم 1404 ق، ج1، ص 591). رؤبة در بصري مي زيست (بخاري 1398ق، ج3، ص 340) و بدان مشهور بود که ” لهجه ” (؟) او در عربي، بسيار نزديک به ” لهجه ” حسن بصري بوده است (ابوعبيد آجري 1979م، ص 347). در منابع غريب الحديث مي توان اقوالي از رؤبه را به عنوان نمونه اي از کهن ترين سخنان در شرح غريب الحديث بازجست، مانند:
سمعت يونس [بن حبيب بصري] يسأل رؤبة بن العجاج عن الصفر، فقال: هي حية تکون في البطن تصيب الماشية والناس، و هي أعدي من الجرب عند العرب (ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 25- 26).
نضر بن شميل نيز از رؤبة درباره معناي فرعة (حربي 1405ق، ج1 ص 179) و اصمعي از او درباره معناي ” ثري ” مطلبي نقل کرده اند (ابوالشيخ 1408ق، ج 4، ص 1270؛ مرزوقي 1417ق، ص 346؛ قس: سيبويه 1385ق، ج1، ص 86).
شخصيت ديگر، عيسي بن عمر ثقفي [د 149ق] است که دانش وسيع در قرائت و عربيت شهرت داشت و يکي از بنيانگذاران نحو محسوب مي شد. او نيز مشهور بود به اينکه در سخن گفتنش از واژه هاي آسان و روان به واژه هاي دشوار و کم شناخته روي مي آورد (ابن انبازي 1959م، ص 28- 29). در کتب غريب الحديث مواردي از توضيحات او درباره الفاظ و ترکيبات دشوار در احاديث ثبت شده است که از آن جمله است، حديث معاويه با مضمون ” ظريف علي أنه يلحن ” (ابن قتيبه 1408ق، ج2، ص 141) و حديث جابر با مضمون ” حتي تذهب فحمة العشاء ” (ابواحمد عسکري 1402ق، ج1، ص 194- 195؛ نيز نک: ابن قتيبه 1408ق، ج2، ص 245، 249).
سعد بن ظريف حنظلي مشهور به سعد الاسکاف [وفات تخميني حدود 150 ق] از رجال شيعه شخصيت قابل ذکر ديگر در اين روند است؛ وي که امامت امام زين العابدين(عليه السلام) و امام باقر (عليه السلام) و امام باقر (عليه السلام) را درک کرده بود، به محضر امام صادق (عليه السلام) رسيد و چندي در صحبت آن حضرت بود (کشي 1348ش، ص 215؛ نجاشي 1407 ق، ص 178). وي از نظر گرايش مذهبي در شمار ناووسيه، و از نظر اشتغال، در شمار قصاص بوده است (کشي، همانجا؛ قس: نجاشي، همانجا، که در آن قاص به قاضي تصحيف شده است ). او از موالي بني تميم در کوفه بود (طوسي 1415ق، ص 115) و بر اين پايه دور نيست که اصلي ايراني داشت و اصالتاً از عرب نبود.
در خلال کتب روايي شيعه و اهل سنت، شواهدي وجود دارد که نشان مي دهد سعد الاسکاف، نسبت به مسائل غريب الحديث پيگير بوده است. از جمله مي توان به حديث مشهور لعن واصله و مستوصله اشاره کرد که سعد درباره معناي آن از امام باقر (عليه السلام) پرسش کرده بود:
سعد الإسکاف عن أبي جعفر (عليه السلام)…. فقلت له: بلغنا أن رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم) لعن الواصلة و الموصولة. فقال: ليس هناک. إنما لعن رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم) الواصلة التي تزني في شبابها، فلما کبرت قادت النساء إلي الرجال. فتلک الواصلة و الموصولة (کليني 1391 ق، ج5، ص 119، 520 ؛ برقي 1331ش، ص 114؛ طوسي 1364ش، ج6، ص 360).
اين در حالي است که بر اساس منابع اهل سنت، وي با اين اشوع نيز درباره معناي اين حديث گفت وگويي داشته است، با اين مضمون:
سعد الإسکاف عن ابن أشوع قال: سألته عن حديثه لعائشة في الواصلة والمستوصلة. فأسکتني و قال: إنک لمنقر. فألححت عليه. فقال قالت عائشة: ليست الواصلة بالتي تعنون، و ما بأس أن تکون المرأة زعراء الشعر، فتصل قرنا من قرونها بصوف أسود. و لکن الواصلة التي تکون بغيا في شبيبتها، فإذا أسنت وصلته بالقيادة (خطيب بغدادي 1349ق، ج7، ص 405).
ابوعمرو بن العلاء [د 154ق] چهره اي ديگر در ميان پيشتازان غريب الحديث است که بيشترين شهرت او به عنوان قاري ممتاز بصره و يکي از قراء هفتگانه است. او که متولد و رشديافته در بصره است، تباري عربي داشت و نسب او به يکي از تيره هاي قبيله مازن مي رسيد (ابن مجاهد 1400 ق، ص 80- 81) و اين که در برخي منابع اصل او به کازرون فارس بازگردانده شده، قابل تکيه نيست (ابن جزري 1352 ق، ج1، ص 289). برخي از رجال پيش ياد شده مانند نصر بن عاصم و يحيي بن يعمر در شمار استادان ابوعمرو بودند (ابن انباري 1959م، ص 15؛ ياقوت حموي 1355ق، ج11، ص 160).
ابوعمرو افزون بر وجهه قرائي اش، يک از رجال پيشتاز در نحو عربي نيز بود و بخش مهمي از انفرادات او در قرائت قرآن کريم، بر يک ترجيح نحوي استوار بوده است (نک: پاکتچي 1373ش، ص 65)؛ تا آنجا که ابوعمرو در سخن گفتنش از تکليف دوري مي گزيده (زبيدي 1392ق، ص 37) و در حوزه قرائت نيز، اصل او در قرائت قرآن تسهيل و تخفيف در تلفظ بوده و گرايش به تکلف نداشته است (ابن مجاهد 1400ق، ص 84).
ابوعمرو مناظرات و مباحثاتي هم با متکلمان وهم فقيهان زمان خود داشته ومکرراً بر اين ديدگاه خود پاي فشرده است که بسياري از فهم هاي خطا از نصوص ديني، به سبب کم آشنايي برداشت کنندگان با زبان عربي و ظرايف آن رخ داده است؛ نمونه چنين مواضعي را مي توان در مواجهه وي با عمرو بن عبيد يکي از دو بنيانگذار مکتب کلامي معتزله (ابوالطيب 1375ق، ص 17- 18؛ زجاجي 1962م، ص 78- 79) و هم برخي فقها (زبيدي 1392ق، ص 36؛ ابن اثير 1383ق، ج3، ص 353) بازجست. برخي اقوال او در شرح احاديث، مانند سخنش در حديث عمر با مضمون ” فلم أر عبقريا يفري فريه ” (ابوعبيد 1384، ج1، ص 87)، حديث ديگر عمر با مضمون ” لکل أناس في جميلهم خبر ” (ابن قتيبه 1408ق، ج1، ص 288) و حديث طلحه با مضمون ” شانقا ناقته ” (همان اثر، ج1، ص 384) در کتب غريب الحديث مورد توجه قرار گرفته است.
حماد بن سلمه بصري [د 167ق] يکي از محدثان برجسته است که مرويات او در صحيح مسلم، سنن اربعه و تاريخ بخاري مورد توجه قرار داشته (ابن حجر 1408ق، ص 178) و در عين حال، به عنوان چهره اي از متقدمان نحو و ادب عربي نيز شناخته بوده است، تا حدي که يونس بن حبيب بصري، يکي از بزرگ ترين نحويان تصريح مي کند که ادبيات را از حماد آموخته بوده است (ابن انباري 1959م، ص 42).
در اين باره که حماد چگونه حلقه اتصالي ميان دانش حديث و دانش نحو بوده، داستاني درباره ي شاگردي سيبويه نزد او به اين مضمون آمده است که حماد اين سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را املا مي کرد که ” ما من أحد من أصحابي إلا من لو شئت لأخذت عنه علما ليس أبا الدرداء” . و سيبويه گفت ” ليس ابوالدرداء “. حماد او را به لحن ( خطاي در اعراب ) متصف کرد و بر صحيح بودن ” ابا ” تأکيد کرد و همين امر سيبويه را واداشت تا به آموختن نحو بپردازد تا کسي از او خطايي نگيرد و براي اين منظور ملازم خليل بن احمد شد ( ابن انباري 1959 م، ص 42).
در ميان کساني که نزد حماد شاگردي کرده اند عبدالملک اصمعي قابل ذکر کرد که به خصوص در باب غريب الحديث از او بهره هايي گرفته است (ابوعبيد 1384ق، ج 2، ص 236؛ ابن قتيبه 1408ق، ج2، ص 10). برخي از سخنان حماد در شرح مشکلات احاديث، از جمله درباره حديث عمر با مضمون ” صدأ حديد ” (ابوعبيد 1384ق، ج2، ص 236)، حديث ابوذر با مضمن لنا عباء تان نکافيء بهما ” (ابن قتيبه 1408ق، ج2، ص 10) و حديث ابوهريره با مضمون ” أشدد و طأتک علي مضر ” (همان اثر، ج 2، ص 131) در کتب غريب الحديث ثبت شده است.
فراتر بجاست از يونس بن حبيب نحوي [د 182ق]، از بنيانگذاران مکتب نحوي بصره ياد شود که هم در دوره تحصيل به غريب الحديث توجه داشته و از استاداني مانند رؤية بن عجاج پرسش هايي در اين باره داشته (مثلاً ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 25- 26) وهم خود درمقام استاد، براي شاگردانش مانند نضر بن شميل برخي از غرايب حديث را شرح مي کرده است (مثلاً بيهقي 1410 ق، ج6، ص 326).
همين جا مناسب است از چهره اي ناشناخته به نام علي بن غراب فزاري [د 184ق] نيز نام برده شود که از قضات کوفه بود و گرايش شيعي داشت (ابن حجر 1408 ق، ص 404). او همان کسي است که وقتي از امام صادق (عليه السلام) حديث مي گفت تعبير ” حدثنا الصادق عن الله ” (ابن بابويه 1385ق، ص 234؛ همو 1417ق، ص 315) يا ” حدثني خير الجعافر ” را به کار مي برد. (ابن بابويه 1361ش، ص 250، 291).برخي شروح منقول از وي در خصوص معناي نامصة، منتمصة، واشرة، مستوشرة، واصلة، مستوصلة، واشمة و مستوشمة (ابن بابويه 1361ش، ص 250؛ بدون نامبري: کراجکي 1394ق، ص 62) و برخي کاوش هاي او درباره ي معناي افعال پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم) مانند خضاب آن حضرت (ابن بابويه 1385ق، ص 173)نشان از توجه خاص وي به فقه الحديث دارد.
بايد اشاره کرد که به خصوص در فضاي کوفه جرياني از عصر تابعين تا اواخر سده دوم وجود داشت که اساساً اشتغال به غريب الحديث- حتي روايت آن را – مکروه مي داشت؛ آغاز اين انديشه نزد ابراهيم نخعي [د 96ق] از تابعين نامدار کوفه ديده مي شود که در اشاره اي به سلفِ خود يادآور مي شود که ” آنان غريب حديث و سخن را مکروه مي داشتند ” (کانوا يکرهون غريب الحديث و الکلام: ابن خلاد 1404 ق، ص 565). ادامه اين انديشه در ميانه سده دوم را بايد نزد زهير بن معاويه جعفي [د 172ق] عالم اصحاب حديث کوفه بازجست که معتقد بود ” سزاوار آن است که از روايت غريب حديث پرهيز شود (عقيلي 1404ق، ج4، ص 214؛ ابن خلاد 1404ق، ص 562؛ خطيب بغدادي، الکفاية، ص 142؛ همو 1403ق، ج2، ص 100). در جانب اصحاب رأي نيز در کوفه ديدگاه مشابهي ديده مي شود؛ درهمان دوره زماني، اين قاضي ابويوسف [د 182ق] مشهورترين شاگرد ابوحنيفه است که يادآور مي شود ” آن کس که پيجوي غريب حديث باشد، مرتکب دروغ مي شود ” (ابوالفضل مقري 1417ق، ص 85؛ خطيب بغدادي، الکفاية، ص 142؛ همو 1403ق، ج 2، ص 159؛ خواجه عبدالله، ذم الکلام، ج5 ص 203؛ ابن عساکر 1404 ق، ج 334).
گفتني است از اواسط سده دوم هجري تا اوايل سده بعد، اقوالي با همين مضمون از عالمان شبه جزيره نيز نقل مي شود؛ از جمله برخي منابع عين سخن قاضي ابويوسف را به مالک بن انس [د 179ق] فقيه اصحاب حديث مدينه نيز نسبت داده اند (خواجه عبدالله، ذم الکلام، ج5، ص 71؛ مضمون آن: خطيب بغدادي 1403ق، ج 2، ص 100) و نيز از عبدالرزاق صنعاني [د 211ق] نقل کرده است که مي گفت: ” ما گمان مي برديم که غريب الحديث خير باشد، اما ناگهان دريافتيم که شر است ” (خطيب بغدادي 1403ق، ج2، ص 100).

5. کسايي در آستانه تدوين فقه الحديث

چهره بعدي که او نيز در شمار قراء هفتگانه جاي دارد وبنيانگذار مکتب نحوي کوفه محسوب مي شود، علي بن حمزه کسائي [د 189 ق] است. او اصالتاً ايراني زاده بود، اما در نزديکي کوفه متولد شد، عمرش را در کوفه گذراند و براي مطالعات نحوي خود گردش هاي بسياري در باديه حجاز و نجد داشت. در اواخر عمر مدتي در بغداد توطن داشت، به همراه هارون الرشيد سفري به ري کرد و همانجا وفات يافت (ابن انباري 1959م، ص 58- 63؛ ياقوت حموي 1355 ق، ج13، ص 167- 203).
کسايي افزون بر دانش به قرائت و نحو، به عنوان يکي از راويان حديث نيز شناخته مي شد (ياقوت حموي 1355ق، ج 13، ص 167؛ ذهبي 1405 ق، ج9، ص 131- 134) و از کساني چون امام جعفر صادق (عليه السلام)، سليمان اعمش و سليمان بن ارقم حديث شنيده بود (همان اثر، ج 9، ص 131). وي که در اوايل عصر تدوين مي زيست، آثار متعددي را در مباحث قرآني ونحوي قلمي ساخت (ابن نديم 1350ش، ص 72؛ ابن انباري 1959م، ص 60- 61)، اما با وجود اينکه به مباحث غريب الحديث اهتمام داشت، اين مباحتش، شفاهي بود و هنوز به تأليفي منجر نشده بود. برخي از رجال بزرگ در حوزه غريب الحديث همچون ابوعبيد قاسم بن سلام، از شاگردان کسايي بودند (نک: ابوعبيد 1384ق، ج 1، ص 38). به هر روي داده هاي بر جاي مانده از کسايي در باب غريب الحديث به اندازه اي است که مي توان درباره مباني و روش او بحث کرد.
اگر پيش از همه بخواهيم درباره روش کار کسايي سخن گوييم، بايد يادآور شويم که شواهد قرآني، در رأس مستندات وي براي تبيين غريب الحديث بوده است، چنانکه نمونه هاي آن در بحث از ” تراصوا بينکم ” (ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 161)، ” فليتمخر الريح ” (همان اثر، ج2، ص 193- 194) و ” فتنوا المؤمنين ” (حربي 1405ق، ج3، ص 935) ديده مي شود. فراتر از آن، در مباحث کسايي، بارها ملاحظه مي شود که وي از قرائات به اصطلاح شاذ هم براي تبيين معناي حديث غريب سود جسته است که از آن جمله است شرح حديث ” ما کهرني و لاشتمني “، به استناد به قرائت ابن مسعود ” فاما اليتيم فلا تکهر ” (ابوعبيد 1384ق، ج 1، ص 115)، شرح معناي حضب به استناد قرائت ابن عباس ” حضب جهنم ” (حربي 1405ق، ج2، ص 467) و برابر نگاري معناي تبيُّن و تثبُّت، به استناد جابجايي تبين و تثبت در قرائت آيه [نساء/ 94] (ابوعبيد 1384ق، ج2، ص 33). شواهد شعري، به ويژه اشعار شنيده شده از اعراب باديه بخش ديگري از مستندات کسايي را تشکيل داده است (مثلاً نک: همان اثر، ج1، ص 334).
در مقايسه ميان مکتب نحوي کوفه و بصره؛ همواره يکي از وجوه افتراق شهرتِ مکتب کوفه به کشف و تعميم قواعد، يا به تعبير ديگر به روش قياسي در زبان بوده است (مثلاً نک: ابن سکيت 1903م، ص 8)، چنانکه اين روش قياسي را مي توان در مباحث غريب الحديثيِ کسايي، از جمله در بحث از واژه حِجّة بازجست (نک: ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 288).
همين رويکرد قياسي موجب شده است تا براي کسايي، مسئله اشتقاق و وجه آن از اهميت ويژه اي برخوردار باشد. به طبع اشتقاق صرفي که قواعدي روشن دارد، محور اصلي تکيه نزد کسايي است و اينجاست که کسايي براي آشکار ساختن معناي ” اعفوا اللحي “، ” المودن اليد “، يا واژه ” السرار “، به مقايسه آن با مشتقات هم ريشه روي آورده است (نک: ابوعبيد 1384ق، ج2، ص 79، ج3، ص 444- 445؛ ابن بابويه 1361ش، ص 291- 292).
درباره معاني واژگان، نگاه کسايي به ترادف مثبت است و کوشش در جهت نفي يا کاستن از موارد ترادف ندارد؛ بر همين پايه در برخي موارد که ديگران ترادف را منتفي دانسته اند، وي قائل به ترادف شده است. به عنوان نمونه وي بدون قول به تفصيل ميان دخول با اذن يا بدون اذن برخلاف کساني مانند ابوعبيد، دمر و دخل را به يک معنا شمرده است (ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 144)، يا برخلاف ابوعبيد که الخشفة را به معناي صداي شديد دانسته، الخشفة را با الصوت برابر انگاشته است (همان اثر، ج1، ص 145).
مي دانيم که حتي اگر وجه اشتقاق صرفي، روشن است، اما هر مشتق ممکن است در کاربرد دچار تغييرات معنايي مانند توسعه يا تضييق هم شده باشد که فهم آن قياسي نيست و متکي بر سماع است. در مقايسه ميان تحليل کسايي با ديگران درباره مفردات احاديث، بر پايه قياس گرايي کسايي انتظار مي رود که وي تا حد ممکن مبنا را بر معناي قياسي صرفي نهاده باشد، اما وجود برخي ويژگي ها در روش کسايي، خلاف اين امر را نشان مي دهد. در مباحث غريب الحديث کسايي، موارد پر شماري ديده مي شود که مانند المقطعات (ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 161)، و تر أهله (همان اثر، ج1، ص 306- 307)، السرار (همان اثر، ج2، ص 79)، موتان (همان اثر، ج2، ص 86)، کثروهم (همان اثر، ج2، ص 309)، أسوي (همان اثر، ج3، ص 448) و أقربتها (حربي 1405 ق، ج 2، ص 797)، وي با تکيه بر سماعات خود از کاربردهاي عرب، از معناي صرفي قياسي به معناي کاربردي سماعي عدول کرده است. مواردي هم مانند ” فتنوا ” يافت مي شود که انگيزه او در اين عدول، استناد به کاربردي قرآني بوده است (نک: همان اثر، ج3، ص 935).
از ديگر حوزه هايي که کاربرد سماع در غريب الحديث کسايي چشمگير است، مسئله لهجه است؛ توجه به تفاوت لهجه ها در تلفظ يک واژه حديثي و برابر نگاري آنها به اعتبار ارزش واژگاني برابر و ارزش آوايي متفاوت در مباحث او مکرراً ديده مي شود؛ مثلاً نقوت/ نقيت (ابوعبيد 1384ق، ج2، ص 289- 290)،
الزيارة / الزوارة (ابن قتيبه 1408ق، ج1، ص 254)، يشرَعُ ويشرِعُ (ابن قتيبه 1408ق، ج1، ص 168)، حجر و حُجر (حربي 1405ق، ج1، ص 232)، تذروه/ تذريه (همان اثر، ج1، ص 256)، و جَذوة/ جِذوة/ جُذوة (همان اثر، ج3، ص 1172)، عملکردي که همچنين مؤيد مثبت نگري او به پديده ترادف نيز هست.
استفاده از لهجه ها براي روشن کردن معناي مفردات و ترکيبات نيز در کار کسايي ديده مي شود؛ از جمله وي در توضيح ” محبنطيا “، احبنطيت نامشهور را تلفظي جايگزين براي احبنطأت مشهور دانسته (ابوعبيد 1384ق، ج1، ص 131)، تعبير ” أجنک ” را در گويشي عاميانه مخفف از ” من أجل أنک ” ادغام دو کلمه و حذف حرف جر ” مِن ” شمرده (همان اثر، ج4، ص 73- 74) و النخة در حديث ” ليس في الجبهة و لا في النخة و لا في الکسعة صدقة ” را حمل بر گويش ناحيه اي خاص کرده است (همان اثر، ج1، ص 7- 8).
روي آوردن به اشتقاق کبير (3) نيز گاه نزد کسايي ديده مي شود، مانند ربط تبيغ در حديث ” عليکم بالحجامة ” به تبغي از باب قلب (ابوعبيد 1384ق، ج 1، ص 160) و ربط حرج به حجر (حربي 1405ق، ج1، ص 232)، ضمن اينکه وي به طور کلي در مباحث لغوي خود، مکرر از تبدّل حرف در اشتقاق کبير، مانند زلمة و زنمة هم سخن آورده است (نک: ابن سکيت 1903م، ص 8، 13، 15، 20، 21، 29- 30).
فراتر از توضيح اشتقاقي، بخش ديگري از توضيحات کسايي در غريب الحديث به مقوله استعاره و مجاز باز مي گردد. تحليل حديث ” لا تراء ي ناراهما ” بر اساس يک استعاره از پيش موجود در زبان عرب (استعاره مرده) (ابوعبيد 1384ق، ج2، ص 88)، تحليل حديث ” الصوم في الشتاء الغنيمة الباردة “، به مثابه يک استعاره زنده (همان اثر، ج2، ص 184) و بازگرداندن حديث ” لا ترفع عصاک عن أهلک “، به يک مجاز مرده در زبان عربي و گرداندن معناي عصا از ابزار زدن به نماد ادب (همان اثر، ج1، ص 344) از جمله اين موارد است.

پي‌نوشت‌ها:

1. فالق البحر اشاره به حضرت موسي (عليه السلام) است؛ حديث در راستاي عقيده واقفه از اماميه است و با باور اثنا عشريه سازگاري ندارد.
2. گفتني است نه تنها صورت نقل به معناي اين حديث مربوط به سده هاي پس از امام صادق (عليه السلام) است بلکه صورت اصلي آن نيز در مجموعه هاي اصلي اهل سنت مانند صحاح و مسانيد يافت نمي شود و دور مي نمايد که امام صادق (عليه السلام) به عنوان حديث رايج در عصر خود، به شرح آن اقدام کرده باشد.
3. اشتقاق کبير گاه به مواردي اطلاق مي شود که چند واژه در حروف اصلي موافق باشند، اما ترتيب حروف اصلي در آنها جابه جا شود. گاه اشتقاق کبير به طور عام به هر نوع اشتقاق اطلاق مي شود که بتواند فراتر از اشتقاق صرفي وجود داشته باشد و در کاربرد اخير شامل مواردي هم مي شود که چند واژه در اصل معنا اشتراک داشته باشند و اکثر حروف اصلي آنها نيز با هم موافق باشد در نوشته حاضر، اشتقاق کبير به معناي اعم آن به کار رفته است.

منبع  : پاکتچي، احمد، (1392)، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق (ع)، چاپ اول