فضائل اهل بیت ع در سروده های آذر بیگدلی قمی

آذر بيگدلى قمى

لطفعلى بيگ (آذر) بيگدلى (متوفاى 1195هـ  . ق) از سخنوران چيرهْ دست دوره زنديه است. وى در سال 1123 هـ  . ق در اصفهان به دنيا آمد و سپس همراه خاندان خود به قم هجرت كرد و تحصيلات مقدماتى را در همين شهر سپرى كرد و بعد به اصفهان بازگشت و به خدمت عادل شاه، ابراهيم شاه، شاه اسماعيل و شاه سليمان درآمد و پس از مدتى از مشاغل ديوانى كناره گرفت و از راه زراعت به امرار معاش پرداخت1.

آذر از چهره هاى شاخص و ثابت انجمن ادبى ميرعلى مشتاق در اصفهان بود و به زعامت او و هميارى شاعران توانايى همچون: محمّدتقى صهباى قمى، هاتف اصفهانى، طبيب اصفهانى، حاج سليمان صباحى بيدگلى و آقامحمّد عاشق اصفهانى «نهضت بازگشت ادبى» را سر و سامان داد2 و در برابر شاعران پيرو سبك هندى ايستاد و سخنوارن همروزگار خود را به سبك شعرى متقدمين فرا خواند، ولى اين نهضت نتوانست به تمامى اهداف پيش بينى شده برسد، تا جايى كه حسينعلى بيگ بيگدلى (شرر) فرزند وى به سبك هندى شعر مى سرود3 و نواده پسرى اش محمّدرشيدخان بيگدلى «اخگر» در سبك شعرى نياى خود طبع آزمايى مى كرد.

آذر بيگدلى علاوه بر ديوان اشعار، منظومه اى دارد موسوم به يوسف و زليخا4 كه از لطايف و جزالت خاصى برخوردار است، و تذكره آتشكده نيز يكى از آثار منثور اوست كه از منابع ادبى است و پژوهش گران از دير باز مطالب آن را بازگو و با به نقد كشيده اند.

شادوران گلچين معانى در تاريخ تذكره هاى فارسى نمونه هايى از اشتباهات آذر را در نگارش آتشكده نشان داده5، و شادروان دكترسيدحسن سادات ناصرى، همين تذكره را تصحيح و تنقيح كرده و با اضافه كردن مطالب بسيار در پاورقى صفحات ارزش آن را دو چندان كرده است، ولى افسوس كه سه مجلد آن در زمان وى به چاپ رسيد و مجلد پايانى به خاطر اختلاف او با ناشر به چاپ نرسيد، ولى بعدها اين قسمت نيز به اهتمام آقاى ميرهاشم محدّث پس از تصحيح چاپ و منتشر شد6.

ديوان آذر بيگدلى به كوشش دكترسيدحسن سادات ناصرى و پروفسور غلامحسين بيگدلى در سال 1366 به چاپ رسيد و در اختيار مشتاقان شعر فارسى قرار گرفت7.

ازوست:

مثنوى نبوى(صلى الله عليه وآله)

محمّد كه همتاى او از نخست *** سهى سَروى از خاك آدم نرُست

خدا را مطيع و، جهان را مطاع *** زهى خواجه! كز فقر بودش متاع

پسند آمد، «اَلفَقرُ فَخرى» ازو *** كه ملك سليمان نكرد آرزو

به چشم: اشك ريز و، به لب: خنده ناك *** به تن: جان روشن، به جان: نور پاك

گلِ طا و ها، ميوه يا و سين *** بهار نخستين، تُرنج پسين

نرفته به مكتب، نخوانده كتاب *** كتاب مِلَل8 را فكنده در آب

ز هفتمْ زمين گير تا نُه فلك *** به فرمان او، اِنس و جنّ و مَلك

گهى شهپر جبرييلش به سر *** گهى، پرده عنكبوتش به در

ز خلق جهان كس به اين پايه؟ نه! *** جهانيْش در سايه و، سايه، نه!

بود سايه هر كالبد را، ولى *** نبُد سايه آن كالبد را، بلى

چو مهرش دميد از زمين و زمان *** زمين سايه افكند بر آسمان …

زبر دستِ هر كشورش، زير دست *** از و بت شكن، هر كجا بت پرست

هنوز آب، در خاك آدم نبود *** نشانى ز هستىّ عالم، نبود

كه از نور خود آفريد ايزدش *** نه نورى كه اختر فرو ريزدش

شد آن نور چون گوهر دلپسند *** به پيرايه خاتمى، سربلند

صدف يافت از صُلب آدم نخست *** در آنجا به هر صُلب، كان راه جُست

سرافرازى اش داد از همسران *** چه دين پروران و، چه پيغمبران

چنين از فلك تا به خاك آمده *** در اَصلابِ اَرحام پاك آمده

چو نخلش دميد از رياض عرب *** رطب يافت نخل عرب، از طرب

برآمد چو خورشيدش از زير ميغ *** به دستيْش تاج و، به دستيْش تيغ

ز غمگينِ غم، از سركشان: سرگرفت *** به درويش داد، از توانگر گرفت

به بتخانه ها، ز اختر واژگون *** فتادند از پابتان، سرنگون

شد از رايتش، رايت كفر پست *** در افتاد بر طاق كسرى شكست

ز درياچه ساوه، گفتى سحاب *** بر آتشگه فارس افشاند آب!

به ملك عرب از عجم، تاج رفت *** درفش فريدون، به تاراج رفت

بشست آب زمزم مى از جام جم *** به مخمورى افتاد، شاه عجم

گرش نامه، پرويزِ بد خو دريد *** همَش تيغ فرزند، پهلو دريد …

چنان كز افق شاهِ انجمْ گروه *** درفش زر افشاند بر دشت و كوه

شد از خار و خاراى، نُزهت زُدا *** گل لعل گون، لعل گلگون جدا

نبىّ هم به تكميل چون يافت نام *** تمامى ازو يافت هر ناتمام

يكى سنگ، تسبيح گفتش به دست *** يكى سنگش از دُرج9، گوهر شكست

سُرَنگ از طَبْرزَد، نحاس از ذَهب *** جدا گشت، چون حمزه از بولهب

رؤفٌ، رحيمٌ، كريمٌ، كَظيم10 *** كه ايزد ستودش به خُلق كريم

خديو جهان، خواجه كاينات *** عليه السّلام و، عليه الصلاة

تو و انبيا؟ يا نَبىَّ الوَرى! *** فَاَينَ الثُّريّا و اَينَ الثَّرى11؟!

فرستنده ات، از فرستادگان *** به پا داشته بر در اِستادگان …

ذبيح و خليلاند، دلْ خوش ز تو *** به جانْ رَسته، از تيغ و آتش ز تو

گر آراست در خاك بطحا، خليل *** سرايى به نام خداى جليل

همانا نبودش مرادى جز اين *** كه سازى مقام اى رسول گزين!

اگر نه، غنى بود حق از مكان *** نخواهد مكان صانع كُن فَكان

گر آورد از طور، موسى قبَس12 *** ز روى تو بود آن قَبَس، مُقتبَس13

دهن شست عيسى به شهد و به شير *** كه شد از قدومت بشر را «بشير»

گرفت اى ز پيغمبران سرفراز! *** ز نام تو هر چار دفتر، طراز

به چار آينه از تو افتاد نور *** به انجيل و تورات و فرقان، زَبور

سر از تاج معراج بادت بلند! *** ز تشريف رحمت، تنت بهره مند14

براى آگاهى بيشتر از شرح احوال و آثار آذر از اين منابع مى توان بهره گرفت:

تذكره آتشكده آذر; ديوان اشعار آذر بيگدلى; تاريخ ادبيات ايران، ادوارد براون، ج 4، ص 204 ـ 207; ريحانة الادب، ج 1، ص 16; مجمع الفصحا، ج 4، ص 159; سفينة المحمود، ج 1، ص 132; دويست سخنور، ص 3 ـ 4.

*    *    *

پانوشته ها :

ـ دويست سخنور، نظمى تبريزى، ص 3.

ـ همان، ص 3 ـ 4.

ـ رك: (فغان دل)، سروده شرر بيگدلى، به تصحيح و تحشيه محمدعلى مجاهدى، قم، انتشارات دارالعلم، چاپ اول، 1349.

ـ دويست سخنور، ص 3 ـ 4.

ـ تاريخ تذكره هاى فارسى، گلچين معانى، در دو مجلد، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1348.

ـ آتشكده آذر، به تصحيح ميرهاشم محدث، تهران، انتشارات اميركبير، 1340.

ـ ديوان لطفعلى بيگ آذر بيگدلى، به كوشش دكترحسن سادات ناصرى و پروفسور غلامحسين بيگدلى، چاپ اول، 1366.

ـ مِلل: مذاهب و اديان مختلف.

ـ دُرج: صندوقچه جواهرات.

10 ـ كظيم: بسيار خشم فرو خورنده.

11 ـ يعنى: تو را با پيامبران چگونه مى توان مقايسه كرد؟ ثريّا كجا و خاك كجا؟! آسمان كجا و زمين كجا؟!

12 ـ قَبَس: شعله.

13 ـ مُقتَبس: روشن، منوّر.

14 ـ ديوان لطفعلى بيگ آذر بيگدلى، ص 408 ـ 410.