فضائل اهل بیت در اشعار اوحدی مراغه ای

اوحدى مراغه اى

اوحدى مراغه اى (متوفاى 738 هـ  . ق) كه نامش اوحدالدين و تخلص شعرى اش اوحدى است. از شعراى عرفان مشرب و پرآوازه نيمه اول سده هشتم و از مريدان عارف بزرگوار شيخ اوحد الدين كرمانى به شمار مى رفته است.

ميركمال الدين حسين طبسى گازرگاهى در مجالس العشّاق خود نگاشته است:

]مطلع جهان شيخ اوحدى، از مريدان حضرت شيخ اوحدالدين كرمانى است. در آن زمان هجده كس از اوليا در مجلس حضرت شيخ صدرالدين قَنوى، كتاب فصوص الحِكم (محيى الدين عربى) را مى خواندند. مثل: شيخ عراقى و امير حسينى و شيخ سعيد عرفانى و شيخ اوحدى يكى از آن هجده است1….[

دولتشاه سمرقندى در تذكره خود آورده است:

]ذكر عارف موحّد اوحدى مراغى قدَّس اللّه سرّه العزيز، مردى موحّد و عارف و گرمْ روبوده و با وجود كمال عرفان و سلوك، در فضيلت ظاهرى هيچ كمى نداشته، و مريد شيخ الشّيوخ اوحدالدين كرمانى است و اوحدى بدان جهت تخلّص مى كند، و شيخ اوحدى كرمانى يكى از اكابر اولياست و مريد شيخ الاسلام والمسلمين شهاب الدين حفص عمر سهروردى بوده، و در چهار ركعت نماز خفتن تمام قرآن را ختم كرده، و در سلوك مقام عالى داشته و خليفه بغداد: المستنصر باللّه مريد او شده2….[

اوحدى مراغه اى اهل ذكر و رياضت بوده، ولى براى طاعات خويش در پيش گاه حضرتِ بارى، ارزشى قايل نبوده است:

«رباعى»

اوحد! دمِ دل مى زنى، اما دل كو؟ *** عمرى ست كه راه مى روى، منزل كو؟

تا چند زنى لاف ز زهد و طاعات؟ *** هفتاد و دو چلّه داشتى، حاصل كو؟

و ثبات قدم او در طى كردن راه سير و سلوك الى الله از اين ابيات آشكار است:

اوحدى شصت سال سختى ديد *** تا شبى روى نيكبختى ديد

سرّ گفتار ما، مَجازى نيست *** باز كن ديده، كاين به بازى نيست

سال ها چون فلك به شر گشتم *** تا فلكوار، ديدهْور گشتم

بر سرِ پاى، چلّه داشته ام *** چون نه از بهر زلّه3 داشته ام

از برون، در ميان باز ارم *** وز درون، خلوتى ست با يارم

كس نبيند جمال سَلْوَت4 من *** ره ندارد كسى به خلوت من

تا دل من به دوست پيوسته ست *** سورها5 كرده، سرّ من بسته ست6

اوحدى علاوه بر ديوان اشعارش كه افزون از هشت هزار بيت است، منظومه مانا و گران سنگى دارد به نام جام جم يا جام جهان نما كه در استقبال از حديقه حكيم سنايى غزنوى سروده، و داراى پنج هزار بيت است كه به سال 733 هـ  . ق كار آن را به پايان برد. اين مثنوى از نظر بسيارى از محققان، شيرين تر و يكنواخت تر و منظم تر از حديقة الحقيقه سنايى است7.

اوحدى اين منظومه را به نام سلطان ابوسعيد چنگيزى و با مساعدت هاى وزير او غياث الدين محمّد سروده و ادوارد براون در تاريخ ادبيات ايران، ج 2، با استناد قرار دادن مطالبى ـ كه در تذكره هاى دولتشاه سمرقندى هفت اقليم رازى پيرامون اين منظومه آمده ـ مى نگارد كه اين مثنوى به قدرى در زمان خود وسعت انتشار يافت كه در ماه نخستين از تأليف آن، چهارصد نسخه از آن را تحرير و استنساخ نمودند و به بهاى گزاف بفروختند.

اوحدى جدا از مثنوى جام جم، منظومه ديگرى داردبه نام ده نامه يا منطق العشّاق كه حدود ششصد بيت دارد، و كار آن را به سال 704 هـ  . ق به پايان برده است. اين دو منظومه در كليات اشعار او موجودند. مورخان اوحدى را معاصر با ارغون شاه (683 ـ 700هـ  . ق) مى دانند و بر آنند كه وى تحصيلات خود را در مراغه به پايان برده است. مراغه در آن روزگار پايتخت هلاكوخان مغول (متوفاى 663 هـ  . ق) بوده و رصدخانه آنجا زير نظر خواجه نصير قرار داشته و داراى مدارس بسيارى در سطح عالى بوده است، و اوحدى براى ادامه تحصيلات خود نيازى نداشته است كه از اين شهر مهاجرت كند، ولى پس از پايان دوره جوانى و فراغ از تحصيل، به سياحت پرداخت و در كرمان به خدمت شيخ اوحدالدين كرمانى رسيد و به حلقه مريدان وى پيوست. وى چند سالى نيز در اصفهان اقامت داشته و سپس عازم مراغه مى گردد و سرانجام به سال 738 هـ  . ق در همان جا بدرود حيات مى گويد و جسد او در كنار شهر مراغه به خاك سپرده مى شود. مزار او از ديرباز مورد بازديد اهل عرفان و ادب قرار دارد و مردم مراغه با عقيده اى كه درباره او دارند، شب هاى جمعه بر سر مزار او جمع مى گردند و با چسبانيدن ريگ به ديوار بلند مرقدِ وى، براى آينده خود تفأُّل مى زنند و طلب خير مى كنند8.

قصيده رسا و شيوايى كه اوحدى مراغه اى در سوك سرور شهيدان حسين بن علىّ(عليهما السلام) سروده، به حدّى از شميم محبّت و رايحه ولايت سرشار است كه هيچ پژوهشگر منصفى در شيعه بودن او ترديد نمى كند:

اين آسمان صدق و در او اختر صفا ست؟ *** يا روضه مقدّس فرزند مصطفى ست؟

اى ديده! خواب گاه حسينِ علىّ ست اين؟ *** يا منزل مَعالى9 و معموره10 عُلا11ست؟ …

اى بركنار و دوش نبىّ بوده منزلت *** قنديل قبّه فلكى، خاك اين هواست

تو شمع خاندان رسولى به راستى12 *** پيش تو همچو شمع بسوزد درونِ راست …

اى تشنه فرات! يكى ديده باز كن *** كز آب ديده بر سر قبر تو دجلهها ست …

كردم به حِلّه روى ز پيشت به حيله ليك *** پايم نمى رود كه مرا ديده از قفاست

زان چشم دوربين چه شود گر نظر كنى *** در حال اوحدى كه برين آستان گداست

او را بس اين قدَر كه بگويى ز راه لطف *** با جَدّ و با پدر كه: فلانى غلام ماست13

اين تركيب بند نبوى(صلى الله عليه وآله) از اوحدى مراغه اى كه در آرزوى كعبه و زيارت مرقد حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)سروده است، و داراى هفت بند هشت بيتى است به جز بند پايانى كه فاقد بيت رابط است:

تركيب بند نبوى(صلى الله عليه وآله)

(1)

هوس كعبه و آن منزل و آنجاست مرا *** آرزوى حرم مكّه و بَطحا ست مرا

در دل آهنگ حجاز ست و زهى يارى بخت *** گر يك آهنگ درين پرده شود راست مرا

سرم از دايره صبر برون خواهد شد *** شايد ار بگسلم اين بند كه بر پاست مرا

از خيال حَجرَ اَسْود و، بوسيدن او *** آب زمزم همه در عين سُويدا14ست مرا

دل من روشن از آن ست كه از روزن فكر *** ريگ آن باديه در ديده بيناست مرا

بر سر آتش سوزنده نشينم هر دم *** از هواى دل آشفته كه برخاست مرا

دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم *** كز جهان نيست جز اين مرتبه درخواست مرا

از هوى و هوس خويش، جدا باش اى دل! *** خاك آن خانه و آن خانهْ خدا باش اى دل15!

(2)

عمر بگذشت، زتقصير حذر بايد كرد *** به درِ كعبه اسلام، گذر بايد كرد

ناگزيرست در آن باديه از خشكْ لبى *** تكيه بر گريه اين ديده تر بايد كرد

گردِ ريگى كه از آن زير قدم ها ريزد *** سرمه وارش همه در ديده سر بايد كرد

آب و نان و شتر و راحله، تشويش دل ست *** خورْدِ آن مرحله از خون جگر بايد كرد

روى چون در سفر كعبه، كنند اهل سلوك *** از خود و هستى خود جمله سفر بايد كرد

سر تراشيدن و احرام گرفتن سهل ست *** از سر، اين نِخْوت بيهوده به در بايد كرد

شرح احرام و وقوف و صفت رَمْى و طواف *** با دل خويش به تقرير دگر بايد كرد

هر دلى را كه ز تحقيقِ سخن بويى هست *** بشناسد كه سخن را به جز اين رويى هست16

(3)

يا رب! امسال بدان ركن و مقامم برسان *** كام من17 ديدن كعبه ست، به كامم برسان

دولت وصل تو هر چند كه خاص ست، دمى *** عام گردان و بِدان دولت عامم برسان

جز به گام18 مدد و عون تو نتوان آمد *** راه عشق تو، بِدان قوّت و كامم برسان

صبرم از پاى درآمد، تو مرا دست بگير *** به سر تربت اين صدر همامم برسان

چون هلال ار بپسندى كه بمانم ناقص *** به جمال رخ آن بَدْر تمامم برسان

هندوى آن درم، ار خواجه جوازى بدهد *** صبح بيرون برو روز ست، به شامم برسان19

بوى آن خاك دمى گر برهاند ز عذاب *** به نسيم خوش آن روضه در آييم ز خواب20

(4)

اى رُخَت قبله احرار بگردانيده *** شرك را گِرد جهان، خوار بگردانيده

سكّه شرعِ تو را، قوّت اين دين دُرست *** به هر اقليم چو دينار بگردانيده

كافران جمله زشوق سر زلف تو، كمر *** در ميان بسته و زُنّار بگردانيده

روز هجرت به لعاب دهنش خصم تو را *** عنكبوتى ز درِ غار بگردانيده21

سرّ عشقت، دل عشّاق به دست آورده *** دست قهرت، سر اغيار بگردانيده

شوق ديدار تو، دولاب22 فلك را هر شب *** ز آب اين ديده بيدار، بگردانيده

تحفه را هر سحرى باد صبا از سر لطف *** بوى زلف تو به گلزار بگردانيده

«اَنا اَمْلَح23» كه حديث تو در اَفواه24 انداخت *** قصّه يوسف مصرى همه در چاه انداخت25

(5)

بوى مشك از سر زلف تو به چين آوردند *** بت پرستان ختا26، روى به دين آوردند!

آن عروس ست كمالت، كه سرِ انگشتان *** در قمر وَصْمَت27 نقصان مُبين28 آوردند

لشكر طرّه هندوى تو بر اهل ختا *** اى بسا صبح كه از شام كمين آوردند

تا حديث تو نمود اهل معانى را روى *** رخنه در قيمت دُرهاى ثمين29 آوردند

دلِ شان سخت و سيه چون حَجر اَسْود بود *** مردم مكّه، كه در مهر تو كين آوردند

خفته عشق تو هر روز فزون خواهد شد *** خود چنين ست، نگويم كه: چنين آوردند!30

برق، دل گرم شد از غيرت و بگريست چو ابر *** اندر آن شب كه بُراق31 تو به زين آوردند

سرّ معراج تو را هم، تو توانى گفتن *** در دمى بود و، از آن دم تو توانى گفتن32

(6)

آن شب از هر چه به زير فلك ماه بماند33 *** جز تو چيزى نشنيديم كه آگاه بماند

جبرئيل ار چه در آن شب ز رفيقان تو بود *** حاصل آن ست كه در نيمه آن راه، بماند

چو براق تو بديد آتش برق عظمت *** گشت حيران و، در آن آخورِ34 بى كاه بماند

داشت هر رُقعهْ35 وجود تو ز كثرت رختى *** رخت از آن رُقعه چو پرداخته شد، شاه بماند

آتشى در شجرِ اخضر هستى افتاد *** چون شجر سوخته شد، «اِنّى اَنَا اللّه» بماند

صبح با آن نفَس سرد چو دير آگه شد *** از شب وصل تو با گريه و با آه، بماند

ديدنى ها همه ديدى و بگفتى به همه *** هر كه باور نكند قول تو، در چاه بماند

آن چه در دين تو از امن و امان پيدا شد *** نشنيديم كه در هيچ زمان پيدا شد36

(7)

سر زبُرد يمن37 اى برق يمان بيرون آر *** دل كوته نظران را، ز گمان بيرون آر

علَم صدق بر ايوان فلك ها، بركش *** لشكر شرع به صحراى جهان بيرون آر

خار در پاى دل ما ز فراق رخ توست *** دسته اى گل زدرِ روضه جان بيرون آر

هر نشانى كه تو دارى همه ديديم، كنون *** ز پسِ پرده، رخ فتنهْ نشان بيرون آر

بى سخن هاى تو قلب دل ما زر نشود *** كيمياى سخن از دُرج38 دهان بيرون آر

بدعت از هـر طرفى سر به ميـان برد39، دگـر *** تيغ اعجاز نبوّت ز ميان بيرون آر

ما زكردار بد خويش ز جان در خطريم *** اين خطر بنگرو، آن خطّ امان بيرون آر40

*     *     *

براى آگاهى بيشتر از شرح احوال و آثار اوحدى مراغه اى مى توانيد به اين منابع مراجعه كنيد:

ديوان كامل اوحدى مراغه اى، به تصحيح اميراحمد اشرافى، با مقدمه ناصر هَيّرى; تاريخ ادبيات دكتر رضازاده شفق، ص 136; تاريخ ادبيات هرمان اته، ص 178; از سعدى تا جامى، ص 183; قاموس الاعلام، ج 2، ص 1065; ريحانة الادب، ج 1، ص 127; رياض العارفين هدايت، ص 41; مجمع الفصحا، ج 1، ص 248; دانشمندان آذربايجان، ص 55; مجالس المؤمنين، ج 2، ص 282; تذكره دولتشاه سمرقندى، ص 232; آتشكده آذر، ص 53; دويست سخنور، نظمى تبريزى، ص 44 تا 46.

*    *    *

پی نوشت ها:

1 ـ ديوان اوحدى مراغه اى، به تصحيح اميراحمد اشرفى، تهران، انتشارات پيشرو، چاپ اول، 1362، ص 7.

2 ـ همان.

3 ـ زَلّه: طعام، خوردنى كه از سفره ميزبان با خود بيرون برند.

4 ـ سَلْوَت: خرسندى، شادى، بى غمى.

5 ـ سور: جشن، عيد، هنگام خوشى، جشن شادى.

6 ـ ديوان اوحدى مراغه اى، ص 5.

7 ـ همان، ص 17 و 18.

8 ـ همان، ص 20 و 26 و 27; تاريخ كامل ايران، دكتر عبدالله رازى، ص 320 و 322.

9 ـ مَعالى: بزرگى ها و بزرگوارى ها.

10 ـ مَعموره: آبادانى.

11 ـ عُلا: بزرگى، بلند مرتبتى.

12 ـ به راستى: به راستى سوگند.

13 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، به تصحيح اميراحمد اشرفى، تهران، انتشارات پيشرو، چاپ اول، 1362، ص 34. 35.

14 ـ عين سُوَيدا: چشم خيال، ديده ضمير.

15 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 77.

16 ـ همان.

17 ـ كام من: آرزوى من.

18 ـ در متن ديوان كلمه «كام» آمده و ناشى از خطاى نگارشى است.

19 ـ اين مصراع، مفهوم روشنى ندارد و شايد در آن تصرّفى رخ داده باشد.

20 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 77 و 78.

21 ـ اشاره دارد به جريان هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از مكه به يثرب (مدينه) و تنيدن تار توسط عنكبوت بر درِ ورودى غار.

22 ـ دُلاب: آسياب، آسيا، دولاب.

23 ـ اَنا اَمْلَح: من نمكين ترم. اشاره دارد به حديث نبوى(صلى الله عليه وآله) كه من از حضرت يوسف(عليه السلام) نمكين ترم.

24 ـ اَفواه: دهان ها، جمع فُوه.

25 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 78.

26 ـ خَتا: نام شهرى است در كشور چين.

27 ـ وَصْمَت: عيب، نقص.

28 ـ مُبين: آشكار، هويدا.

29 ـ دُرهاى ثمين: گوهرهاى گران بها.

30 ـ نگويم كه چنين آوردند: نمى گويم كه چنين نقل كرده اند.

31 ـ بُراق: نام مَركب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام معراج.

32 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 78.

33 ـ اين مصراع مفهوم چندان روشنى ندارد.

34 ـ در متن به املاى آخُر نگاشته شده.

35 ـ رُقْعه: وصله.

36 ـ ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 78 و 79.

37 ـ بُرد يمن: بُرد يمانى، ردا و جامه اى كه در يمن بافته مى شد و بسيار نفيس و گرانبها بود.

38 ـ دُرْج: صندوقچه جواهرات.

39 ـ سر به ميان برد: در اينجا به معناى سر برداشتن و قد علم كردن است.

40 ـ اين بند پايانى، بيت رابط را ندارد.

رك: ديوان كامل اوحدى مراغه اى، ص 79.