فتح مکه

بعد از پیمان و «صلح حدیبیه»، مشرکان «مکّه» دست به پیمان شکنى زدند، و آن صلح نامه را نادیده گرفتند، و بعضى از هم پیمانان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را تحت فشار قرار دادند، هم پیمان هاى رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) به آن حضرت شکایت کردند، رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)تصمیم گرفت هم پیمانان خود را یارى کند.

از سوى دیگر، تمام شرائط براى برچیدن این کانون بت پرستى، شرک و نفاق که در «مکّه» به وجود آمده بود، فراهم مى شد، و این کارى بود که مى بایست به هر حال انجام گیرد، لذا پیامبر(صلى الله علیه وآله) به فرمان خدا آماده حرکت به سوى «مکّه» شد.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در هنگام طى مسیر چنان جاده «مکّه» و «مدینه» را قرق کرد، که خبر این آمادگى بزرگ به هیچ وجه به مکّیان نرسید، لذا به هیچ گونه آمادگى دست نزدند، و کاملاً غافلگیر شدند، و همین امر سبب شد که در آن سرزمین مقدس، در این هجوم عظیم و فتح بزرگ، تقریباً هیچ خونى نریزد.

مسلمانان به نزدیکى «مکّه» رسیدند، در بیرون شهر در بیابان هاى اطراف، در جائى که «مرّ الظهران» نامیده مى شد و چند کیلومتر بیشتر با «مکّه» فاصله نداشت، اردو زدند، شبانه آتش هاى زیادى براى آماده کردن غذا (و شاید براى اثبات حضور گسترده خود) در آن مکان افروختند، جمعى از اهل «مکّه» این منظره را دیده، در حیرت فرو رفتند.

هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و لشکر اسلام بر «قریش» پنهان بود، در آن شب «ابوسفیان» سرکرده مکیان و بعضى دیگر از سران شرک، براى پى گیرى اخبار، از «مکّه» بیرون آمدند، در این هنگام «عباس» عموى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به تنهایى به بیرون از خیمه ها و به سراغ ابوسفیان رفت، او یافت و صدا زد، «ابوسفیان»، «عباس» را شناخت، گفت: راستى چه خبر؟

«عباس» پاسخ داد: این رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمده اند!

«ابوسفیان» سخت دستپاچه شده، گفت: به من چه دستورى مى دهى!

«عباس» گفت: همراه من بیا و از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) امان بگیر؛ زیرا در غیر این صورت کشته خواهى شد.

هنگامى که چشم «عمر» به «ابوسفیان» افتاد، گفت: شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلط کرد، در حالى که هیچ امانى ندارى! فوراً خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله)آمده و اجازه خواست تا گردن «ابوسفیان» را بزند.

ولى «عباس» فرا رسیده، عرض کرد: اى رسول خدا! من به او پناه داده ام.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: من نیز فعلاً به او امان مى دهم، تا فردا که او را نزد من آورى.

فردا که «عباس» او را به خدمت پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) آورد، رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: واى بر تو اى «ابوسفیان»! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خداى یگانه بیاورى؟

عرض کرد: آرى، پدر و مادرم فدایت اى رسول خدا! من شهادت مى دهم که خداوند یگانه است و همتائى ندارد، اگر کارى از بت ها ساخته بود، من به این روز نمى افتادم!

فرمود: آیا موقع آن نرسیده است که بدانى من رسول خدایم؟!

عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد، هنوز شک و شبهه اى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام «ابوسفیان» و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به «عباس» فرمود: «ابوسفیان» را در تنگه اى که گذرگاه «مکّه» است ببر، تا لشکریان الهى از آنجا بگذرند و او ببیند.

«عباس» عرض کرد: «ابوسفیان» مرد جاه طلبى است، امتیازى براى او قائل شوید.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس داخل خانه «ابوسفیان» شود در امان است، و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است، و هر کس در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد، او نیز در امان است.

هنگامى که «ابوسفیان» این لشکر عظیم را دید، یقین پیدا کرد هیچ راهى براى مقابله باقى نمانده است، رو به «عباس» کرد و گفت: سلطنتِ فرزندِ برادرت بسیار عظیم شده!

«عباس» گفت: واى بر تو، سلطنت نیست، نبوت است.

سپس «عباس» به او گفت: با سرعت به سراغ مردم «مکّه» برو و آنها را از مقابله با لشکر اسلام بر حذر دار!

آن گاه، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با صفوف لشکریان اسلام حرکت کرد تا به نقطه «ذى طُوى» رسید، همان نقطه مرتفعى که از آنجا خانه هاى «مکّه» نمایان است، پیامبر (صلى الله علیه وآله) به یاد روزى افتاد که به اجبار از «مکّه» مخفیانه بیرون آمد، ولى امروز، با این عظمت وارد «مکّه» مى شود، لذا پیشانى مبارک را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شکر به جا آورد.

سپس، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در «حُجون» (یکى از محلات مرتفع «مکّه» که قبر «خدیجه» در آن است) فرود آمده، غسل کرد، و با لباس رزم و اسلحه بر مرکب نشست، و در حالى که سوره «فتح» را قرائت مى فرمود، وارد مسجد الحرام شد، تکبیر گفت، سپاه اسلام نیز همه تکبیر گفتند، به گونه اى که صدایشان همه دشت و کوه را پر کرد.

سپس، از شتر خود فرود آمد، و براى نابودى بت ها نزدیک خانه کعبه آمد، بت ها را یکى پس از دیگرى سرنگون مى کرد و مى فرمود: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً: «حق آمد و باطل زایل شد و باطل زایل شدنى است».(۱)

چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود که دست پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آنها نمى رسید، امیرمؤمنان على(علیه السلام) را امر کرد پاى بر دوش مبارکش نهد، بالا رود، و بت ها را به زمین افکنده، بشکند، على(علیه السلام) این امر را اطاعت کرد.

سپس، کلید خانه کعبه را گرفت و در را بگشود و عکس هاى پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانه کعبه ترسیم شده بود، محو کرد.

بعد از این پیروزى درخشان و سریع، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دست در حلقه در خانه کعبه کرد و رو به اهل «مکّه» که در آنجا جمع بودند، فرمود: «شما چه مى گوئید؟ و چه گمان دارید؟! درباره شما چه دستورى بدهم»؟

عرض کردند: ما جز خیر و نیکى از تو انتظار نداریم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مائى! و امروز به قدرت رسیده اى، ما را ببخش، اشک در چشمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) حلقه زد، صداى گریه مردم «مکّه» نیز بلند شد.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: من درباره شما همان مى گویم که برادرم یوسف گفت: «امروز هیچ گونه سرزنش و توبیخى بر شما نخواهد بود، خداوند شما را مى بخشد و او ارحم الراحمین است»(۲) و به این ترتیب، همه را عفو کرد و فرمود: همه آزادید، هر جا مى خواهید بروید.

و به این ترتیب، «مکّه» بدون خونریزى فتح شد و جاذبه این عفو و رحمت اسلامى

که هرگز انتظار آن را نداشتند، چنان در دل ها اثر کرد که مردم گروه، گروه آمدند و مسلمان شدند و صداى این فتح عظیم در تمام جزیره العرب پیچید، و آوازه اسلام همه جا را فرا گرفت. و موقعیت اسلام و مسلمین از هر جهت تثبیت شد.(۳)

۱ ـ اسراء، آیه ۸۱٫

۲ ـ یوسف، آیه ۹۲٫

۳٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۷، صفحه ۴۳۴٫