domat-al-jandal

غزوه دومه الجندل ۲۵ربیع الاول

سال پنجم هجرى قمرى

در “دومه الجندل” که منطقه اى میان سرزمین حجاز، شام و عراق واقع است، گروهى ازمشرکان تجمع کرده وبازرگانان مسلمان وغیرمسلمان راغارت وآزار و اذیت مى کردند و علاوه برآن، خطر بالقوه اى براى حکومت اسلامى به حساب آمده و آن را درمعرض تهدید جدى قرارمى دادند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) از توطئه آنان باخبر شد و براى براى خنثى کردن نقشه هاى تهاجمى آنان و کوتاه کردن دست ستمگران و مردم آزاران و هم چنین براى کوتاه کردن سیطره عوامل روم در منطقه عربستان، تصمیم به حرکت جهادى گرفت. آن حضرت، پنج روز مانده به پایان ماه ربیع الاوّل سال پنجم قمرى، به همراه هزار رزمنده مسلمان از مدینه خارج شد و به سوى دومه الجندل حرکت نمود و “سباع بن عرفطه غفارى” را جانشین خود در مدینه نمود. آن حضرت دستور داد که شب ها، راه پیمایى نموده و روزها پنهان بمانند، تا دشمن از حرکت آنان باخبر نگردد.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در این حرکت جهادى از راهنمایى مردى از طایفه “بنى عُذره” که در کار خود بسیار زبردست و توانا بود، بهره جست.

پس از چندین شب راه پیمایى، به نزدیکى دومه الجندل رسیدند و در آغاز به گله هاى شتر و گوسفند آنان برخورد کرده و آن ها را به غنیمت گرفتند. از اهالى آن منطقه، هرکسى سپاه اسلام را مى دید مى گریخت و خبر هجوم مسلمانان را به اهالى دومه الجندل مى داد. ساکنان این محل، با شنیدن هجوم مسلمانان، یکباره از شهر بیرون رفته و در اطراف و اکناف آن پراکنده شدند. هنگامى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان مبارز وارد دومه الجندل شدند، آن را خالى از سکنه یافتند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) چند روز در آن جا ماند و دسته هایى از رزمندگان را به اطراف فرستاد تا به دشمنان دسترسى پیدا کنند. ولى سپاه اسلام، به هیچ نیرویى از دشمن دست نیافت، مگر مردى از آنان را که باز مانده بود. از وى پرسیدند: اهالى دومه الجندل کجا رفتند؟ پاسخ داد: آنان با شنیدن هجوم شما به این مکان، به طور گروهى از اینجا گریختند تا از آسیب هاى شما در امان باشند.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) به این مرد بازمانده، دین اسلام را عرضه کرد و او مسلمان شد. بدین ترتیب، بدون این که هیچ درگیرى میان طرفین واقع شود، سپاه اسلام در بیستم ربیع الثانى به مدینه باز گشت.(۱)

۱.المغازى، ج ۱، ص ۴۰۲؛ الحاوى الکبیر، ج ۱۴، ص ۳۹؛ المنتظم فى تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۱۵؛ تاریخ الطّبرى، ج۲، ص ۵۶۴