غزوه حنين 30 رمضان

ماجراى غزوه حنين

«حنين» سرزمينى است در نزديكى شهر «طائف» و چون اين غزوه در آنجا واقع شد به نام «غزوه حنين» معروف شده، و در قرآن از آن تعبير به «يوم حنين» شده است.

نام ديگر آن غزوه «اوطاس» و غزوه «هوازن» است (اوطاس نام سرزمينى در همان حدود، و هوازن نام يكى از قبائلى است كه در آن جنگ با مسلمانان درگير بودند).

اين «غزوه» بنا به گفته «ابن اثير» در كتاب «كامل»، از آنجا شروع شد كه طايفه بزرگ هوازن هنگامى كه از فتح «مكّه» با خبر شدند، رئيسشان «مالك بن عوف» آنها را جمع كرد و به آنها گفت: ممكن است «محمّد» بعد از فتح «مكّه» به جنگ با آنها برخيزد، و آنها گفتند: پيش از آن كه او با ما نبرد كند، صلاح در اين است كه ما پيش دستى كنيم.

هنگامى كه اين خبر به گوش پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد به مسلمانان دستور داد آماده حركت به سوى سرزمين هوازن شوند.

گر چه درباره جريان اين جنگ و كليات آن در ميان مورخان تقريباً اختلافى نيست، ولى در جزئيات آن روايات گوناگونى ديده مى شود كه كاملاً متفق نيستند و ما آنچه را ذيلاً به طور فشرده مى آوريم، طبق روايتى است كه مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» آورده است.

در آخر ماه «رمضان» يا در ماه «شوال» سنه هشتم هجرت بود كه رؤساى طايفه هوازن نزد «مالك بن عوف» جمع شدند و اموال، فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند، تا به هنگام درگيرى با مسلمانان هيچ كس فكر فرار در سر نپروراند و به اين ترتيب وارد سرزمين «اوطاس» گرديدند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرچم بزرگ لشكر را بست و به دست على(عليه السلام) داد و تمام كسانى كه براى «فتح مكّه» پرچمدار بخشى از لشكر اسلام بودند، به دستور پيامبر با همان پرچم به سوى ميدان «حنين» حركت كردند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) مطلع شد كه «صفوان ابن اميه» مقدار زيادى زره در اختيار دارد، به نزد او فرستاد و يكصد زره به عنوان عاريت از او خواست.

«صفوان» سؤال كرد: به راستى عاريه است يا غصب؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: عاريه اى است كه ما آن را تضمين مى كنيم و سالم بر مى گردانيم.

«صفوان» يكصد زره به عنوان عاريت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) داد، و خود شخصاً با حضرت حركت كرد.

دو هزار نفر از مسلمانانى كه در فتح «مكّه» اسلام را پذيرفته بودند، به اضافه ده هزار نفر از سربازان اسلام كه همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى فتح «مكّه» آمده بودند مجموعاً دوازده هزار نفر، براى ميدان جنگ حركت كردند.

«مالك بن عوف» كه مرد پر جرأت و با شهامتى بود، به قبيله خود دستور داد: غلاف هاى شمشير را بشكنند و در شكاف هاى كوه، دره هاى اطراف، و لابلاى درختان، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنند، و به هنگامى كه در تاريكى اول صبح مسلمانان به آنجا رسيدند، يك باره به آنان حملهور شوند و لشكر را در هم بكوبند.

او اضافه كرد: محمّد(صلى الله عليه وآله) با مردان جنگى هنوز رو به رو نشده است، تا طعم شكست را بچشد!

هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نماز صبح را با ياران خواند فرمان داد به طرف سرزمين «حنين» سرازير شدند، در اين موقع بود كه ناگهان لشكر «هوازن» از هر سو مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند.

گروهى كه در مقدمه لشكر قرار داشتند (و در ميان آنها تازه مسلمانان «مكّه» بودند) فرار كردند، و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر به وحشت بيفتند و فرار كنند.

خداوند در اينجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتاً دست از حمايت آنها برداشت؛ زيرا به جمعيت انبوه خود مغرور بودند، آثار شكست در آنان آشكار گشت.

اما على(عليه السلام) كه پرچمدار لشكر بود با عده كمى در برابر دشمن ايستادند و هم چنان به پيكار ادامه دادند.

(در اين هنگام پيامبر در قلب سپاه قرار داشت)، عباس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و چند نفر ديگر از بنى هاشم كه مجموعاً از نُه نفر تجاوز نمى كردند و دهمين آنها «اَيمَن» فرزند «اُمّ اَيمَن» بود، اطراف پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گرفتند.

مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقب نشينى از كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله) عبور كردند، پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عباس كه صداى بلند و رسائى داشت دستور داد: فوراً از تپه اى كه در آن نزديكى بود بالا رود و فرياد زند: يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرِيْنَ وَ الأَنْصارِ يا أَصْحابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يا أَهْلَ بَيْعَةِ الشَّجَرَةِ اِلى أَيْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله):

«اى گروه مهاجران و انصار! و اى ياران سوره بقره! و اى اهل بيعت شجره! به كجا فرار مى كنيد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين جا است»!

هنگامى كه مسلمانان صداى «عباس» را شنيدند، بازگشتند و گفتند: «لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ» مخصوصاً انصار در اين بازگشت پيش قدم بودند، و حمله سختى از هر جانب به سپاه دشمن كردند، و با يارى پروردگار به پيشروى ادامه دادند، آن چنان كه طايفه «هوازن» به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده شدند و پيوسته مسلمانان آنها را تعقيب مى كردند.

حدود يكصد نفر از سپاه دشمن كشته شد و اموالشان به غنيمت به دست مسلمانان افتاد و گروهى نيز اسير شدند.

و در پايان اين نقل تاريخى مى خوانيم كه پس از پايان جنگ نمايندگان قبيله «هوازن» خدمت پيامبر آمدند و اسلام را پذيرفتند و پيامبر به آنها محبت زياد كرد و حتى «مالك بن عوف» رئيس و بزرگ آنها اسلام را پذيرفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) اموال و اسيرانش را به او بر گرداند، و رياست مسلمانان قبيله اش را به او واگذار كرد.

در حقيقت عامل مهم شكست مسلمانان در آغاز كار، علاوه بر غرورى كه به خاطر كثرت جمعيت پيدا كردند وجود دو هزار نفر از افراد تازه مسلمان بود كه طبعاً جمعى از منافقان، و عده اى براى كسب غنائم جنگى و گروهى بى هدف در ميان آنها وجود داشتند، و فرار آنها در بقيه نيز اثر گذاشت.

و عامل پيروزى نهائى، ايستادگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و گروه اندكى از ياران و يادآورى خاطره پيمان هاى پيشين، ايمان به خدا و توجه به حمايت خاص او بود.(1)

1. تفسير نمونه، جلد 7، صفحه 403.