پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » فضائل و مناقب » امام علی(ع) »

علی علیه السلام فاتح خیبر.

اشاره:

خیبر واژه ای است عبرانی. در زبان عبرانی قلعه یا حصار را «خیبر» می گویند؛ چون آبادانی این دهستان را چند قلعه محکم یهودی نشین تشکیل می داده آن را خیبر نام نهاده اند. خیبر که در ۱۹۲ کیلومتری مدینه واقع شده، دهستانی است بزرگ و دارای زمین های زراعتی و نخلستان های بسیار وچشمه های جاری.(۱) هفت قلعه محکم در این زمین ها ساخته بودند که نامهای آنها به ترتیب عبارت بود از: «ناعم»، «قموص»، «شق»، «نطاه»، «سلالم»، «وطیح» و«کتیبه» و مجموع زمین ها و قلعه ها را خیبر می گفته اند.(۲)

درباره نام و تعداد قلعه ها نیز میان مورّخان اختلاف است؛ چنانچه یعقوبی عدد قلعه ها را شش و نام های آنها را به ترتیب ذیل آورده است: «سلالم»، «قموص»، «نطاه»، «قصاره»، «شن» و «مربطه»(۳) جمعیت ساکن در خیبر دیروز، به طور دقیق معلوم نیست. بنا به گفته یعقوبی بیست هزار مرد جنگجو در تمام قلعه ها می زیسته اند.(۴) در صورتی که صاحب «سیره الحلبیه» عده اهالی را ده هزار تن نوشته است(۵) و از اینجا می توان پی برد که نظر هیچ یک از این دو مورّخ، با تعداد حقیقی سکنه خیبر مطابق نیست، بلکه فقط می خواسته اند اکثریت دشمن را در مقابل سپاهیان اسلام نمایش دهند و الاّ معلوم است که هیچ گاه نمی شود ده هزار را با بیست هزار اشتباه کرد.

از لحاظ سیاسی، یک نفر بر تمام سکنه هفت یا شش قلعه خیبر دیروز حکومت می کرد و مجموعا پیرو فرمان رییس قلعه قموص بوده اند.

مذهب ساکنین خیبرِ دیروز، یهودی و بسیار در دین خود ثابت و متعصّب بودند.

خیبر امروز

فلات خیبر در ارتفاع ۲۸۰۰ پا از سطح دریا و در ۱۲۰ کیلومتری شمال مدینه واقع است.(۶) دهستان خیبر در وادی زیدیه قرار گرفته و یک قلعه قدیمی ـ که حصن نامیده می شود ـ در آن موجود است و چشمه های آب بسیار دارد.

عدد نفوس سکنه خیبر بالغ بر سه هزار تن می باشد و چون منطقه مالاریایی است و از لحاظ بهداشتی چندان قابل سکونت نیست، اعراب توقّف و سکونت در این منطقه را دوست نمی دارند(۷) مذهب ساکنین این منطقه اسلام است و امور آنها از کارهای زراعتی اداره می شود.

از مجموع این گفته ها روشن شد که خیبر امروز با خیبرِ دیروز بسیار متفاوت است؛ خیبر دیروز که مسلمان ها به قصد تسخیر آن رفته و بالأخره فاتح شدند، دارای قلعه های محکم، زمین های مرغوب، نخلستان ها و جمعیت انبوه بوده که اگر مجموع یا بعض آنها به دست مسلمانها می افتاد به اهمیّتشان بسیار افزوده می شد و سرنوشت دیگری می یافتند. گذشته از اینکه سکونت یهود در این منطقه با این استحکامات، برای مسلمانها بسیار خطرناک بوده و شاید اگر مسلمانها پیشدستی نمی کردند، یهود بسر وقت آنها می آمدند. مخصوصا زمانی به صحّتِ این نظریه اطمینان حاصل می شود که پیمان نظامی یهود خیبر و یهود غطفان را در نظر بگیریم.

به سوی هدف

پیشنهاد جنگ با یهود خیبر، آیا از سوی شخص پیغمبر و بدون مشورت بوده؟ یا شورای عالی جنگ پس از خاتمه نبرد حدیبیه این طرح را تصویب کردند؟ معلوم نیست. گر چه از قرائنی می توان حدس زد که نقشه جنگ پس از مشاوره طرح شده باشد. در هر صورت این مسأله مسلّم است که ارتش اسلام همینکه از حدیبیه برگشت، مدتی را در مدینه خستگی گرفت و سپس متوجّه خیبر شد. گفته های مورّخان در سال نبرد نیز مختلف است؛ برخی معتقدند، جنگ در سال ششم هجرت واقع شده. لیکن بیشتر سال هفتم هجری را نوشته اند. ولی چنانکه گفتیم چون نبرد حدیبیّه در اواخر سال ششم هجری رخ داده و ارتش اسلام پس از خاتمه این نبرد مدّتی را در مدینه توقّف کرده اند، می توان اطمینان پیدا کرد که جنگ خیبر در سال هفتم هجری رخ داده باشد. چیزی که بیشتر این نظریه را تأیید می کند، این است که: عده بسیاری از مورّخان نوشته اند: پیغمبر پس از نبرد حدیبیه به مدینه مراجعت کرد و ماه ذی الحجّه و نیمی از محرّم را در مدینه گذراند. آنگاه به طرف خیبر رفت، در این صورت نبرد خیبر درست در اوّل سال هفتم هجری واقع شده است.

پیشروی

حدود دو ساعت از ظهر گذشته بود که به افسران ارتش فرمان داده شد، واحدهای خود را به طرف خیبر حرکت دهند، ارتش بایستی راه صهبا را بپیماید و در رجیع توقف کند و منتظر رسیدن ستاد فرماندهی باشد. در بین راه اتفاقی که قابل ذکر باشد رخ نداد، جز اینکه در وادی صهبا مسجدی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله ساخته شد و حضرت در آنجا نماز گزارد و آنگاه طبق دستور به پیشروی ادامه دادند.

ارتش پس از پیمودن راه، رجیع را منزلگاه ساخت. مقصود از این خط سیر، این بود که از حمله احتمالیِ عشیره غطفان جلوگیری شود و نیز نقشه ای که برای کمک به یهود کشیده اند به هم بخورد. چنانکه پیشتر اشاره کردیم، یهود خیبر با عشیره غطفان پیمان نظامی بسته بودند و طبق این معاهده بایستی از یهود خیبر پشتیبانی جنگی کنند. وقتی غطفانیان از حرکت ارتش اسلام آگاه شدند، به طرف خیبر حرکت کردند و مقصودشان این بود که میان مسلمانان و خیبر فاصله شوند، ولی پس از پیمودن سه فرسنگ راه، فکر تازه ای برسرشان زد که دیگر رفتن را صلاح ندیدند و به سرعت به محلّ خود برگشتند.

آنها فکر می کردند که اگر به طرف خیبر بروند، مسلمان ها حتما وارد قبیله شده، زنانشان را اسیر می کنند و کلیه دارایی آنها را ضبط و به غارت می برند؛ از این جهت پیمان شکنی را بر زیان مالی ترجیح داده، مراجعت کردند و لشکر اسلام بدون برخورد به مانع، پیشروی خود را ادامه داد.(۸)

محاصره

ساختمان قلعه های خیبر بسیار محکم بود و هر یک درِ بسیار بزرگ و سنگینی داشت؛ به طوری که وقتی بسته می شد، ورود به قلعه ممکن نبود. هر قلعه ای را برای ذخیره یک چیز اختصاص داده بودند؛ یکی مخصوص ذخیره آذوقه، یکی محلّ آلات جنگی، یکی دیگر جای اسبان و وسایل نقلیه بود. مرد و زن یهودی نیز در چند قلعه دیگر ساکن بودند. آنان روزها درِ قلعه را می گشودند و برای کارهای کشاورزی به مزارع اطراف می رفتند و عصرها دوباره به داخل قلعه برمی گشتند و در را بسته به آسایش می پرداختند. سکنه خیبر یک زندگی دهقانی داشتند که در درون آن تشکیلات حکومتی و فرمانروایی نیز موجود بود.

یهودیان از گذشته چنین بودند که هر یک بایستی چند کار را، گاهی به تناوب و گاهی با هم انجام دهند. یک یهودی هم دوره گرد است و هم داروساز، هم دکتر است و هم قاچاقچی، هم جاسوس است و هم سرباز جنگی. هر طور که پیش آید و مقتضی باشد خود را آماده می کنند.

همانگونه که گفتیم بنیان قلعه ها بسیار محکم بود و راه یافتن به داخل این قلعه ها، با وسایل و تجهیزات جنگی که ارتش اسلام در آن روزگار داشت، مشکل می نمود؛ اگر یهودیان در داخل قلعه آلات جنگی و وسایل دفاعی نداشتند، باز ممکن می شد با زدن چند نقب به داخل قلعه ها راه پیدا کرد ولی مشکل اینجا بود که نتیجه این کار جز به تحمّل تلفات سنگین ختم نمی شد. ارتش اسلام تنها راهی که داشت این بود که یهودیان را به محاصره بیندازد و آنقدر محاصره را طول دهد تا یهودیان مجبور به تسلیم شوند. ولی این کار هم فایده درستی نداشت؛ زیرا چنانکه پیشتر اشاره شد، یهود آذوقه یکسال و بلکه بیشتر را تهیّه دیده و همیشه در انبارهای قلعه موجود داشتند و مسلمانان هر چه هم آذوقه با خود آورده بودند، این مقدار نبود، پس در مقابل کسانی که انبارهای انباشته داشتند، به زانو در می آمدند. راستی اگر عملیات جنگی طبق قواعد عادی و معمولی صورت می گرفت، گرفتن خیبر برای مسلمان ها امر دشوار و بلکه محال می شد ولی خداوند می خواست که پیغمبر اسلام پیروز شود و مسلمانان بر یهود چیره گردند و آنان را مقهور سازند.

کمی به اذان صبح مانده بود و هنوز هوا تاریک و مردم در خواب بودند، که ارتش اسلام در اطراف قلعه ها و زمین های زراعتی خیبر موضع گرفتند. پیغمبر اسلام در تمام جنگ ها عادت داشت که اگر شب بالای سر دشمن می رسید، به حمله نمی پرداخت و دستور می داد تا صبح نشود به لشکر دشمن تعرض ننمایند. این عادت هم یکی از مجموع عادات و صفات برجسته ای بود که پیغمبر اسلام با خود داشت.

مسلما اگر دشمن به جای آنها بود، کوچکترین مجالی به آنان نمی داد ولی پیغمبر نمی خواست آسایش مردمی را که با خیال فارغ و بدون آمادگی برای دفاع خوابیده اند، به هم بزند. اینگونه اخلاق را باید از مظاهر تمدن نامید و همین رفتار مسلمان ها کافیست که ثابت کند اسلام به تمام معنی حقیقت تمدن و بشریت را داراست ولی اشتباه نکنید مقصودم از تمدن، معنایی که امروزه مردم برای آن می کنند، نیست. این تمدّن با تمدنی که از دروازه های غرب در دو قرن اخیر رو به شرق سرازیر شده و می شود تفاوت دارد.

افسران و فرماندهان برای آغاز حمله، اراضی را بازدید کردند وبالأخره ارتش آماده شد. قوای اعزامی به قانون لشکرکشیِ آن روز، به پنج دسته تقسیم شده بود. ستون پیشرو یا نظامیان خط اوّل، ستون راست، ستون چپ، ستون عقب دار یا قسمت احتیاط و پست فرماندهی در مرکز قوا قرار گرفت. مقصود از این تقسیم بندی این بود که هرگاه ستون چپ یا راست دشمن به ستون مخالف لشکر حمله کرد و لشکر مجبور به عقب نشینی گردید؛ قسمت احتیاط فورا با یک حرکت مورّب جلو بروند تا از مجموع نیروها، تشکیل یک مثلثی داده شود و دشمن بدوا به قلب حمله کرد، ستون راست و چپ از عقب آنها به هم متصل شوند، در نتیجه، دشمن در حلقه محاصره قرار گیرد.

ارتش اسلام از حیث عدد در مقابل یهود بسیار اندک بود. عده آنها بنا به گفته ابن اثیر(۹) به هزار و دویست تن پیاده و دویست تن سواره می رسید و نسبت این عدد با لشکر یهود، که بنا به گفته یعقوبی بیست هزار تن بوده اند، نسبت به یک سیزدهم است؛ ولی با این حال، همین عده کم بر بیست هزار نفر یهودی غلبه کردند. سبب چیست؟ چه عواملی باعث شد که یهود مغلوب شوند؟ مسلّم است که سپاه اسلام، اگر در تعلیمات جنگی از یهود عقب نبودند، بهتر هم نبودند. منتهی تفاوتشان در یک چیز بود و همان یک چیز سبب پیروزی آنان شد و آن داشتن روحیه و ایمان بود.

درست نمی دانم در کدام شماره از مجله های پیاده نظام ارتش ایران مقاله ای به قلم یک سرهنگ دیدم در مقام اظهار عقیده نوشته بود: اگر چه نبردهای امروز و بلکه در همه نبردها تجهیزات جنگی، خواربار زیاد، افسران کارآزموده و بالاخره آنچه مربوط به سازمان جنگی است، لازم است، لیکن مهم تر و کارسازتر از همه تقویت روح سرباز است. اگر سرباز در جبهه جنگ بز دل نباشد و روحیه خود را از دست ندهد، می تواند به حریف خود حمله کرده، تفنگ او را از دستش بگیرد و با همان تفنگ او را از پا درآورد. ولی اگر به عکس، خود را باخت، ممکن است در سنگر خود بخوابد و دشمن بالای سرش برسد و کارش را تمام کند.

آری، سربازان اسلام طوری تربیت شده بودند که در هر حمله ای خود را از همان دفعه اوّل فاتح می دیدند؛ یا پیروزی و زیستن با افتخار و رسیدن به غنیمت و یا کشته شدن و رسیدن به نعمت های بهشتی و همخوابی با حورالعین !

بدیهی است کسی که چنین روحیه ای داشته باشد، هیچوقت در مقابل دشمن و حملات او خود را نخواهد باخت.

فقط یک یا دو ساعت به طلوع صبح مانده است. عجب! که در پشت سر این چند ساعت و در دل این شبِ تاریک چه حکایتی از بدبختی و شکست یهود نهفته است!

کم کم سپیده صبح دمید، یهودیان با خیال آرام، مانند روزهای گذشته از خواب برخاستند و مهیای رفتن به دنبال کارهای روزانه اند.

معمولاً وقتی خطری از خارج متوجه کشوری می شود ابتدا مردان سیاسی که با کشورهای دشمن تماس دارند، آگاه می گردند و همچنین هرگاه قوای نظامیِ دشمن نقطه ای را تهدید کند، دیده بانانِ مرزی، اوّلین دسته ای هستند که شاهد تعرّض دشمن می شوند. ولی در اینجا به عکس، دسته دیگری پیش از همه از وجود دشمن آگاهی یافتند؛ آنان کشاورزانی بودند که با بیل و کلنگ و آلات و افزار از قلعه بیرون آمدند و ناگهان با واحدهای لشکر اسلام مواجه شدند که قلعه را در محاصره قرار داده بودند.

ـ اینها کیستند؟ سرباز، سواره، پیاده.

ـ شاید غطفان هستند.

و شاید قشون اسلام متوجّه ما شده است و اینها برای کمک آمده اند؟!

ـ نه، نه، اینها یهودی نیستند.

یکی از آنها بی درنگ متوجّه شد. فریاد زد محمّد است، به خدا قسم، و اینها لشکریان او هستند ! این خبر به سرعتِ برق در تمام قلعه ها پیچید. یهودیان دانستند که دشمن بزرگی متوجه آنها است. این دسته هم از ترس، بیل و کلنگِ خود را جا گذاشته، فرار کردند.

پیغمبر اسلام همینکه بیل و کلنگ و آلات و افزار خراب کردن را در دست آنها دید، برای اینکه روحیه سربازان خود را تقویت کند گفت: به خدا قسم خیبر را خراب کردم! ما شب بر سر هر دشمنی برویم، بدا به روز آنها.(۱۰)

مقاومت

یهودیان به فکر خطرهای احتمالی بودند و آذوقه چندین مدّت را در داخل قلعه نگاهداری می کردند. حال چگونه ممکن است لشکر اسلام بر آنها دست پیدا کند؟! کافی است یهودیان درون قلعه رفته، درها را محکم ببندند و در ضمن دیده بان هایی هم در بالای قلعه گذاشته اند تا از همانجا حمله دشمن را دفع نمایند و این در حالی است که قشون اسلام بایستی آذوقه و لوازم خود را از مدینه تهیه کند و اگر محاصره همچنان تا مدتی؛ مثلاً شش ماه ادامه می یافت، گذشته از اینکه تهیه نیازمندی های قشون به اشکال برمی خورد، خودِ این دور افتادگی از شهر (مدینه) ممکن بود به تولید اغتشاشات داخلی منتهی گردد و دشمنانی که تازه سرکوب شده بودند، از موقعیت استفاده کرده دوباره سر بلند کنند. ولی خوشبختانه کارها از طریق عادی و معمولی صورت نگرفت…

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از اینکه از ترتیب و دستور چگونگی حمله فارغ شد و ارتش را آماده نبرد کرد، به خدا متوجّه شده، سر به آسمان گرفت و گفت:

ای خدای آسمان ها و آنچه آسمان بر آن سایه انداخته.

ای خدای زمین ها و آنچه زمین ها از بلندی ها به خود گرفته اند.

ای خدای شیاطین و آنچه شیطان ها گمراه ساخته اند.

ای خدای باد و آنچه بادها پراکنده اند.

ما از توخیر و آنچه در آن است می خواهیم و از بدیِ این دِه و آنچه در آن است به تو پناه می بریم.

پس از این دعا، بلا فاصله با گفتن بسم اللّه … فرمان حمله داده شد.

در اینجا گرچه کیفیت حمله و طرز قرار گرفتن قلعه ها روشن نیست ولی می توان فهمید که در گرفتن قلعه ناعم و ابی الحقیق وبلکه در تمام قلعه ها هیچیک از آلاتی که آن روز از قبیل منجنیق و دبابه و غیره برای خرابی قلعه به کار می بردند، استعمال نشد و نیز، معلوم است که اوّلین قلعه مورد حمله، قلعه ناعم بود و یهودیان از بالای درِ همین قلعه، سنگ آسیای دستی را بر سر یکی از سرداران اسلام که محمّد بن مسلمه نام داشت، انداختند و او را به شهادت رساندند.(۱۱)

پس از فتح قلعه ناعم، قلعه قموص مورد حمله قرار گرفت ولی در گرفتن این قلعه مسلمان ها متحمّل صدمه وتلفات چندانی نشدند و محاصره زیاد طول نکشید، در مقابل، مسلمانان اسیران بسیار و اموال زیادی به دست آوردند؛ از جمله اسیرانی که از این قلعه به چنگ مسلمان ها افتاد، صفیه دختر حُییّ بن اخطب بود.

عروسی در جبهه جنگ

در میان یهودیان بنی نضیر، که پیغمبر آن ها را از مدینه کوچ داده بود، حُییّ بن اخطب یکی از ثروتمندان و اشراف این قبیله بود. حُییّ بن اخطب دختری داشت صفیّه نام که زیبایی صورت را با حُسن اخلاق دارا بود و در میان همسالان خود قدر و منزلتی از همه بهتر داشت، پدرش هم از این جهت بسیار به او علاقمند بود. مادرش ضره دختر سموال است که ظاهرا اسلام نیاورد و به دینِ یهود مرد. صفیه وقتی به سن ازدواج رسید، پدرش از میان همه شیفتگان و دلدادگانِ وی، او را به پسر عمویش سلام بن مِشْکَم داد.(۱۲) معلوم نیست صفیه از این زناشویی خوشحال بوده یا نه، گر چه برخی از مؤلفان نوشته اند که از شوهرش طلاق گرفت(۱۳) ولی گویا این سخن درست نیست و شوهر صفیه در جنگ خیبر و پدرش هم در جنگ بنی قریظه کشته شدند.

در یکی از شب ها که صفیه در خانه شوهرش زندگی می کرد، خواب دید ماه از آسمان یثرب فرود آمده و در دامن او افتاد. صفیه از این خواب بسیار خوشحال شد و فردا با شادی تمام خوابش را برای شوهرش نقل کرد و منتظر بود شوهرش هم از شنیدن این خواب مانند او خوشحال شود، لیکن برخلاف انتظار دید چهره شوهرش گرفته شد و با حالت غضب و عصبانیت گفت: گمان می کنم آرزوی همسریِ محمّد را داری ! این را گفت و سیلیِ محکمی به صورت صفیّه زد که فورا اثر سرخی در چشمش پیدا شد و این علامت تا روزی که به خانه شوهر جدیدش رفت باقی بود.(۱۴)

این اندازه معلوم است که صفیه از این خواب زیاد خوشحال شد امّا نمی توان فهمید که خوشحالی اش فقط برای مژده ای بود که شنید زن رهبر حجاز می شود یا از آن جهت که از چنگال شوهر فعلی و همسری با وی آسوده خواهد شد. ولی پیداست که اثر خواب و تعبیری را که پسر عمویش از آن نمود، در نظرش خیلی اهمّیت داشت. بعد از این واقعه صفیه دیگر با کسی از خواب خود و از تعبیر پسر عمو و سیلی خوردنش، سخنی نگفت و پیوسته آرزوی زن رهبر حجاز شدن را در سر داشت. روزی که سپاهیان اسلام قلعه قموص را فتح کردند و زنان را به اسارت گرفتند، صفیه هم در میان اسیران بود و پیغمبر او را آزاد کرد و به عقد دائمی خود درآورد.(۱۵) و در مراجعت از خیبر، همینکه به «صهبا»، یک منزلی مدینه رسیدند، با او عروسی کرد و فرماندهان و رؤسای ارتش را میهمانی داد. غذایی که در این مهمانی مصرف شد عبارت بود از ماست جوشیده، روغن و مقداری خرما.(۱۶)

این میهمانی ثابت می کند که پیامبر اسلام می خواست به پیروان خود، در عمل درس اقتصاد و میانه روی بیاموزد و آنان را از شرّ جنون ولخرجی نگاه بدارد. پیغمبر با اینکه از سهم خیبر بهره کافی داشت و می توانست میهمانی مفصّل تری که شایان مقام فرماندهی وی باشد راه بیندازد، با این وصف به همین مقدار اکتفا کرد.

معلوم است، اگر خودِ او در عمل میانه رو نبود، نمی توانست پیروانش را تربیت کند و نمی توانست ریشه ولخرجی را که زیان آورترین مفاسد اجتماعی است قطع کند.

سربازان، با شهامتِ تمام می جنگیدند؛ به طوری که در طی دو ـ سه حمله، دو قلعه نسبتا محکم را از یهود گرفتند و هر چه در قلعه ها بود تصرّف کردند؛ زن، بچه، ظرف، فرش، اسب، الاغ و… ولی مشکل بزرگی برای ارتش پیش آمده بود. گرسنگی همه را تهدید می کرد. سربازها کم کم سست می شدند. اگر خوراکی نمی یافتند متزلزل می شدند! مجبور شدند که برای رفع گرسنگی، مرکب های بارکش را کشته، از گوشت آنها گرسنگی را تا اندازه ای تخفیف دهند. این اقدام گرچه از یک جهت فایده داشت لیکن مشکل دیگری را پیش می آورد که عبارت بود از کم شدن و یا از بین رفتن وسایط نقلیه. بالأخره خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و یاران خود را از خوردن گوشت الاغ بازداشت.

باز هم خدا

در هیچ یک از سه قلعه اشغال شده خوردنی یافت نمی شد. اسباب، فرش، اسیر، ظرف به دست مسلمانان افتاده بود، ولی اینها را که نمی شود خورد ! سرباز باید قدرت حمله یا دفاع داشته باشد. تفتیش قلعه ها آغاز شد؛ یکبار، دو بار، سرانجام مطمئن شدند که خوردنی نیست. باید به فرمانده نیرو مراجعه کرد و دستور از او گرفت. گروهی از بنی سهم به عنوان نماینده انتخاب شده، حضور پیغمبر آمدند. گرسنگی و بی آذوقگیِ سپاهیان را گزارش دادند. مسلما در آن ساعت به پیغمبر بسیار سخت گذشت؛ زیرا او هم چیزی نداشت. پیشرفت و پیروزی ارتش بسته به چند انبان جو یا خرما است. قلعه ای که محلّ آذوقه یهودی ها است، هنوز گرفته نشده. پس چه باید کرد؟ باز هم باید به سوی خدا رفت.

پس از تقاضای نمایندگان سپاه و افسران ارتش، پیغمبر سر به آسمان بلند کرد:

خدایا! تو حال اینان را می دانی، اینها از فشار گرسنگی توانِ خود را از دست داده اند، من هم چیزی که به کارشان بخورد، در دست ندارم.

پروردگارا! بزرگ ترین قلعه را که خوراک و روغن و گوشت فراوان داشته باشد به تصرف آنها درآور !

پیغمبر این دعا را کرد و در بامداد دیگر قلعه صعب بن معاذ، محل ذخیره خوراک را که دو روز در محاصره مسلمانان بود فتح کردند، بدین طریق لشکر از گرسنگی نجات یافت.(۱۷)

گر چه یهود با از دست دادن این قلعه شکست زیادی را متحمّل شدند و در مقابل، مسلمانان به پیروزی های مهمی نائل گردیدند، ولی روحیه یهود به کلّی متزلزل نشده بود و تصمیم گرفتند تا آخرین نفس بجنگند. هر قلعه ای که به دست مسلمانان می افتاد، فراری ها آنچه را که می توانستند با خود برداشته، به قلعه دیگر پناه می بردند. مسلمانان چهار قلعه را که عبارت بود از ناعم و شق و کتیبه و نطاه تصرف کرده بودند و سه قلعه وطیح، قموص و سلالم در محاصره باقی مانده بود. قلعه قموص به گفته صاحب سیره حلبیه(۱۸) بیست روز در محاصره ماند. مرحب که شجاع ترین مردان یهود بود و در این قلعه می زیست، حکم خار بزرگی را داشت که در جلوی مسلمانان روییده باشد. هر روز یک تن از افسران ارشد مأمور گرفتن قلعه می شد و شکست خورده برمی گشت. روزی عمر رفت و شکست خورده برگشت. او کوشش می کرد گناه را به گردن سپاهیان بیندازد و سپاهیان هم می گفتند: ترس عمر سبب شد که ما شکست خوردیم(۱۹) همچنین دیگران نیز رفتند و کاری از پیش نبردند. شکست افسران و چیرگی دشمن ممکن بود روحیه سربازان را متزلزل سازد ولی پیغمبر تصمیم گرفت فردا کار را یکسره کند و قلعه قموص را بیش از این در محاصره نگاه ندارد. حتما باید این قلعه گرفته شود ولی افسران ارشد که کاری از پیش نبردند و سربازان روحیه خود را باخته اند. همه اینها یک رشته احتمالات و خیالات بود که در فکر هر یک از لشکریان خطور می کرد.

علی کجاست؟

همینکه پیامبر از پیشرفت دو فرمانده نا امید شد، برای اینکه سربازان دچار تزلزل روحی نشوند، فرمان زیر را صادر کرد:

«فردا پرچم را به دست کسی می دهم، که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند. او حتما پیروز شده و شکست نخواهد خورد.»(۲۰)

تمام افسران و فرماندهان آرزو می کردند فردا صبح پرچم به دست آنها داده شود.(۲۱) می گویند عمر گفته است: هیچ روزی فرماندهی را مانند آن روز دوست نداشتم.

فردا صبح، برخلاف انتظار دیدند پیغمبر پسر عموی خود علی را می خواهد.

به عرض رسید علی بیمار است.

ـ چه مرضی دارد؟

ـ درد چشم، خیلی هم سخت است. به طوری که نمی تواند پیش پای خود را ببیند !

ـ فورا حاضرش کنید !

به عجله یک دسته برای اجرای دستور و ابلاغ بشارت نزد علی علیه السلام رفتند و او را در حالی که چشمانش را با دستمال بسته بود و یکنفر دستش را گرفته و می کشید، حاضر کردند. عجب ! علی چگونه می تواند بجنگد؟! درست است که او شجاع و دلیر است ولی شجاعتِ تنها به چه دردی می خورد؟ چشم لازم است. مگر چشم دردِ به این سختی را می توان فوری معالجه کرد؟ اینها افکاری است که شاید در مغز همه سربازان و افسران دور می زد، ولی مدّتش زیاد طول نکشید؛ زیرا دیدند که پیغمبر علی را پیش خود خواند و آب دهنش را به چشمانش کشید و فوری بهبود یافت.(۲۲) پس دیگر شکست یهود حتمی است. پس علی خدا و رسول را دوست می دارد و آنها هم علی را دوست می دارند!

این داستان را به همین طریق که نوشتیم بزرگان حدیث و مورّخان سنّی و شیعی نوشته اند. حسان بن ثابت، شاعرِ انصار، داستان را همان روز به شعر در آورد که اوّلِ قصیده چنین است:

وَ کانَ عَلِیٌّ أرمَد العین یبتغی       دواءً فلمّا لم یحسّ مداویا

شفاه رسول اللّه منه بتفله(۲۳)

پیغمبر: علی! پرچم را بگیر و به سوی قلعه برو تا خدا آن را به دست تو بگشاید.

ـ با آنها بجنگم تا مسلمان شوند؟

ـ آرام آرام برو، همینکه نزدیکشان رسیدی به اسلام دعوتشان کن و بگو خدا چه چیزها بر آن ها واجب کرده است. به خدا قسم اگر مردی به دست تو راهنمایی شود، بهتر است از اینکه شتران سرخ موی قیمتی داشته باشی.

علی پرچم را می گیرد و با سربازان تحت فرمان خود به سوی قلعه می رود. آنجا در بالای قلعه یک نفر یهودی دیده بانی می کرد، پرسید کیستی؟

ـ علی فرزند ابوطالبم.

ـ قسم به چیزی که به موسی نازل شده، شما پیروز شدید.

علی علیه السلام حمله کرد و مرحب را کشت و قلعه قموص پس از بیست روز محاصره به دست مسلمانان افتاد.(۲۴)

از آنجا که چراغ عُمْر یهودیان رو به خاموشی می رفت و خدا می خواست اسلام پیشرفت کند و پیغمبر فاتح شود. در همان موقعی که قلعه شق و نطاه در محاصره سپاهیان اسلام به سر می برد، یک تن از یهودیان نزد پیغمبر آمد و خبر داد که: یهود از ترس، روحیه خود را به کلّی باخته اند. ولی باید فکر اساسی کرد که زود تسلیم شوند؛ زیرا به فرض که محاصره دو ماه دیگر هم طول بکشد نتیجه ندارد، چون یهودیان آذوقه کافی در داخل قلعه دارند ولی احتیاجشان به آب است که شبها از راه نقب بیرون می آیند و آب می خورند. پیامبر دستور داد نقب ها را بستند. یهود که از این واقعه مرگ حتمی را احساس کردند؛ قلعه را باز کردند و برای مبارزه نهایی آماده شدند، ولی پس از زد و خورد مختصری شکست خوردند و این قلعه هم تسلیم شد.(۲۵)

باز هم مقاومت

نصب منجنیق و ختم جنگ

اگر از واقعه خیبر هزار و سیصد و شصت سال می گذرد و شما نمی توانید صحنه جنگ را از نزدیک تماشا کنید؛ تاریخ همه چیز را برای شما ضبط کرده است. وقتی می بینید مورّخان می نویسند: از فلان قلعه اینقدر زن اسیر شد یا این مقدار بچه و مرد گرفتار گردید و صحبتی از مال نیست، باید فهمید که یهودی ها برای حفظ مال بیشتر از حفظ زن و بچه کوشش می کردند و روی همین اصل بود که یهود در نگاهداری قلعه وطیح و سلالم (آخرین قلعه ها) پافشاری زیادی کردند؛ زیرا اموال باقی مانده، در این دو قلعه جمع شده بود. وطیح و سلالم در محاصره ماند، یک روز ـ دو روز و یک هفته. خیر، از تسلیم خبری نیست. چهارده روز گذشت و این دو قلعه در محاصره ماندند.(۲۶) پیغمبر اسلام برای اینکه کار محاصره را پایان دهد و دشمن را مجبور به تسلیم بنماید؛ دستور داد منجنیق ها را به طرف قلعه نصب کنند.

منجنیق آلتی بود که در جنگ های آن عصر برای گرفتن قلعه به کار می بردند. از بالای منجنیق سنگ و نی آتش زده و شیشه های پر از نفت به داخل قلعه می انداختند و قلعه آتش می گرفت. پس از نصب منجنیق ها، یهودیان فهمیدند که مقاومت بی فایده است و اگر تسلیم نشوند مسلمان ها قلعه را با هر چه در آن است آتش خواهند زد و سرانجام آنها را خواهند کشت. لذا بهتر دیدند که راه مسالمت آمیزی را برای فرار از خطر پیش بگیرند که هم از مرگ نجات یابند و هم تا آنجا که ممکن است بهره ای از مال ها ببرند. این بود که پیشنهاد متارکه جنگ به وسیله امیّه بن ابی الحقیق به اردوی پیغمبر فرستاده شد و ضمنا شرایط متارکه را خواستند و بالأخره عهدنامه متارکه جنگ روی ۶ ماده که تماما به نفع مسلمانان بود، امضا گردید ولی در حقیقت می توان این مصالحه را «تسلیم بدون شرط» تعبیر کرد.

متن پیمان:

۱ ـ آنچه از وسایل نقلیه، امتعه، وجوه نقدی و جواهرات در داخل قلعه ها موجود است به پیغمبر اسلام واگذار می شود.

۲ ـ یهودیان با یک پیراهن که به تن پوشیده اند، از قلعه خارج شوند و جای آنها را سپاهیان اسلام بگیرند.

۳ ـ یهودیان موظفند، محلّ دفینه و ذخایر و اماکن و اموال و اسلحه را به مسلمانان نشان دهند.

۴ ـ هر گاه پس از رسیدگی معلوم شد یهودیان در اجرای مقررات ماده ۳ تخلّف ورزیده اند یا تقلبی کرده اند محکوم به اعدام خواهند شد.

۵ ـ هر زمان پیغمبر اسلام بخواهد می تواند یهود را از خیبر خارج سازد.

۶ ـ در مقابل این تعهدات پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله حقوق زیر را برای یهود امضا می کند:

الف: پس از امضای پیمان، بلافاصله به ارتش فرمان عدم تعرّض داده می شود.

ب: ظرف اجرای مقرّرات ماده ۳، تا موقعی است که ارتش اسلام در قلعه ها مشغول تفتیش است و پس از انجام کار یهود حق دارند به داخل قلعه بروند.

ج: یهود حق دارند اطفال خود را همراه خود ببرند و کسی از سپاهیان متعرض آنها نخواهد شد.(۲۷)

پس از امضای پیمان، بلافاصله نبرد پایان یافت و زمین های وطیح و سلالم چون به دست سپاهیان فتح نشده بود، مخصوص پیامبر اسلام گردید ولی باقی زمینها به نسبت، بین مسلمانان تقسیم گشت.(۲۸)

اهالی فدک که از آغاز جنگ خیبر منتظر پایان کار بودند، پس از شکست خیبریان برای خود چنین روزی را پیش بینی می کردند. از این رو صلاح دیدند قبل از آنکه مسلمانان متوجّه آنها شوند، از راه مسالمت با پیغمبر کنار بیایند و آنها هم مانند خیبری ها چنین معاهده ای، یا اگر بشود با شرایط آسان تری، با پیغمبر ببندند. لذا پس از مشاوره، محیصه بن مسعود نامزد شد که برای عقد قرار داد به طرف مدینه رود. بنا به گفته ابی اثیر در کامل(۲۹) پیغمبر محیصه را فرستاد تا با یهودیان فدک مذاکره کند، ولی شکی نیست که پیشنهاد صلح قبلاً از طرف اهالی فدک تقدیم پیغمبر صلی الله علیه و آله شده بود. در هر صورت قراردادی نیز بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و اهالی فدک امضا شد، که به موجب آن، نصف زمین های فدک خالصه پیغمبر و نصف دیگر مال یهودی ها باشد.(۳۰)

در اینجا باز کلام فقهای سنّی بسیار متفاوت است؛ چنانکه عده ای می گویند: آنچه بهره پیغمبر بود فقط نیمی از زمین های فدک است. امّا زمین های خیبر بین همه مسلمان ها تقسیم گردید. ابن عباس می گوید: آنچه خدا در آیه شریفه وَمَا أَفَاءَاللّه ُ عَلَی رَسُولِهِ… به پیغمبر داد، نیمی از خیبر بود و نیم دیگر بهره مسلمانان است(۳۱) ولی در اینکه فدک خالصه پیغمبر اسلام بود، ظاهرا همه موافق هستند.

واگذاری

اگر چه نمی شود درآمد سالیانه آن روز فدک را حدس زد، و پیشتر آوردیم که مورّخان به این گونه مطالب توجّهی نداشته اند، ولی از قرائن می توان فهمید که درآمد زیادی داشته است. چون هر کجا نویسنده ها نام فدک را برده اند، می نویسند: دارای چشمه های آب و نخلستان های زیادی است و غیر از محصول خرما مسلما محصولات دیگر هم داشته است. روی هم رفته شاید مبلغی را که اقلاً در سال کمتر از دویست هزار ریال نبوده عایدی می داده. این درآمد پس از عقد قرارداد، مستقیما به پیغمبر صلی الله علیه و آله می رسید که میان بنی هاشم و فقرا و بی چاره های مدینه تقسیم می شد و یا در عروسی جوانان و شوهردادن دختران بنی هاشم هزینه می شد(۳۲) ولی چون آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّه نازل شد، پیغمبر فاطمه علیهاالسلام را طلبید و فدک را به وی بخشید.

سیوطی در تفسیر خود، ذیل همین آیه از قول ابن مردویه که از حافظان قرن چهارم است و از گفته بزاز و ابو یعلی و ابن ابی حاتم از ابی سعید خدری این مطلب را نقل می کند و ابن عباس هم گفته است که: وقتی این آیه بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شد فدک را به فاطمه علیهاالسلام داد.(۳۳)

ابن کثیر شامی که یکی از مورخّان قرن هشتم هجری است، این حدیث را ذیل همین آیه، در تفسیر خود(۳۴) از حافظ ابو بکر بزاز از ابوسعید خدری نقل کرده، می گوید: پیغمبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه علیهاالسلام بخشید ولی چون از یک سو با گفته ابوبکر (که می گوید: فدک جزو بیت المال مسلمین است و از این جهت آن را تصرف نمود) مواجه شده، نخواسته یا نتوانسته است حقیقت را اعتراف کند. از این رو شروع به ایراد تراشی نموده، می گوید: این حدیث بر فرض که سندش درست باشد بی اشکال نیست؛ زیرا سوره مکّی است در صورتی که مصالحه فدک در سال هفتم هجری و در مدینه واقع شده، پس بهتر است بگوییم حدیث را شیعه ها از خود درآورده اند!

حقیقت این است که: نه روایت را شیعه ها جعل کرده اند و نه آیه مکّی است. این دو روایت را حفاظ در کتب خود از راویان معتبر که از یاران پیغمبر بوده اند، نقل کرده اند. چگونه است که ابی سعید خدری و ابن عباس روایتشان در همه جا صحیح است غیر از این یک جا که به ضرر ابن کثیر تمام می شود؟!

محمّد عبدالباقی در معجم المفهرس(۳۵) به طور صریح می نویسد: آیه مدنی است و دیگر اینکه بر فرض هم سوره مکّی باشد چنین نیست که همه آیاتِ آن هم باید مکّی باشد؛ همچنانکه بسیاری از سوره ها مدنی است ولی بعض از آیات آنها در مکّه نازل شده است.

و همچنین زمخشری در کشاف(۳۶) می گوید: برخی گفته اند: مقصود از ذوی القربی در آیه، خویشان پیغمبر می باشد و رازی در تفسیر آیه می گوید: مقصود از ذوی القربی خویشان پیغمبر است، که خدا امر کرده حقوق آنها را از خالصه و غنیمت پرداخت نمایند و این معنی را احتمالاً اوّل آیه قرار داده. روی هم رفته از گفتار این مفسران می توان فهمید که روایت ابی سعید و ابن عباس درست است.

پس از واگذاری فدک به فاطمه، دیگر حوادث مهمّی که قابل ذکر باشد رخ نداده است.

پی نوشت:

۱ . سیره حلبیه، ج۳، ص۳۵

۲ . معجم البلدان، ج۳، ص۴۹

۳ . تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۴۲

۴ . ج۲، ص۴۳

۵ . ج۳، ص۳۵

۶ . این اختلاف مسافت ۷۲ کیلومتر است؛ معلوم نیست از کجا ناشی شده. چنانکه نوشتیم بنا به گفته صاحب سیره حلبیه و یاقوت حموی مسافت بین خیبر و مدینه ۹۶ میل است و بنابراین که هر میل دو کیلومتر باشد ۱۹۲ کیلومتر خواهد شد. در صورتی که این کتاب که مدرک ما برای تشریح خیبر امروز است، مسافت را شصت میل؛ یعنی ۱۲۰ کیلومتر نوشته و مسلّما اهتمام نویسنده های امروز در اینگونه مسائل بیشتر از مورخین سابق است. ولی در یک چنین موضوعی که هیچوقت تغییری، آنهم این اندازه فاحش بر آن وارد نمی شود، این اشتباه مورد تعجّب است. مگر اینکه بگوییم میل آن دوران غیر از میل امروز بوده، از طرفی هم ممکن است اختلاف از اینجا ناشی شده باشد که: چون آنروز متر و اندازه گیری در بین نبوده مقدار سیر یک نفر آدم معمولی را در نصف روز چهار فرسخ یا ۱۲ میل می گرفته اند و معلوم است یک نفر راه پیما هر چند خواسته باشد میزان راه رفتن خود را از جهت تندی و کندی کنترل کند، باز دقیقا و به طوری که هیچ کم و زیادی در مدّت ساعات تولید نشود نخواهد توانست. از یک سو هم می توان احتمال داد که راه خیبر دیروز با خیبر امروز جداگانه بوده و آن راهی را که صاحب سیره حلبیه و دیگران نوشته اند محو شده و از بین رفته است.

۷ . حافظ وهبه (سفیر حجاز در لندن، به سال ۱۹۳۵)، جزیره العرب فی القرن العشرین، ص۲۴

۸ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲، البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۱؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۳۲، طبری، ج۳، ص۹۱

۹ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲

۱۰ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۱۳۱؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۸؛ البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۳؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۳۱

۱۱ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۴

۱۲ . زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۶

۱۳ . زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۶

۱۴ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۶

۱۵ . تاریخ شیعه در این موضوع با سنیان مخالف است. بنا به گفته مجلسی از مام باقر علیه السلام علی علیه السلام صفیه را در داخل قلعه اسیر کرده و او را به بلال سپرد که به دست پیغمبر بدهد تا او درباره اش حکم کند.

۱۶ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۶۶؛ زرقانی، شرح المواهب، ج۳، ص۲۵۵

۱۷ . البدایه و النهایه ۷ ص ۱۹۴، ج ۴؛ طبری، ج ۳، ص ۹۲؛ سیره حلبیه ج ۳، ص ۴۵٫

۱۸ . ج ۳، ص ۴۷

۱۹ . طبری، ج۳، ص۹۳

۲۰ . فتوحات الاسلامیه، ج۲، ص۵۱۴؛ تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۴۲؛ البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۴؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۵؛ عیون الأثر، ج۲، ص۱۳۳؛ بخاری، ج۵، ص۱۳۴؛ عقدالفرید، ج۵، ص۶۹؛ صحیح مسلم و طبرانی و ابن حجر (الصواعق المحرقه) ص۴۷؛ ینابیع المودّه، ص۴۸؛ مطالب السئول، ص۱۵

۲۱ . سیره الحلبیه، ج۳، ص۳۵

۲۲ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۸۶؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۲؛ طبری، ج۳، ص۹۱؛ تاریخ ابوالفداء، ج۴، ص۱۴۷؛ شرح المواهب زرقانی، ج۲، ص۲۲۳؛ مسلم و بخاری در صحیحین طبرانی در معجم نقل از ص۷۴ کتاب الصواعق المحرقه.

۲۳ . چشم علی درد می کرد و دوایی می خواست؛ چون کسی که معالجه او را بکند پیدا نکرد، پیغمبر درد او را با آب دهان درمان کرد.

۲۴ . البدایه والنهایه، ص۱۸۵ و۱۸۶

۲۵ . البدایه والنهایه، ص۴، ص۱۹۸

۲۶ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۴؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۴۷

۲۷ . البدایه والنهایه، ج۴، ص۱۹۹؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۴۷

۲۸ . کامل ابن اثیر، ج۲، ص۸۴؛ ابوالفدا، ج۳، ص۱۴۸؛ طبری، ج۳، ص۹۱؛ سیره الحلبیه، ج۳، ص۵۷

۲۹ . ج۲، ص۸۵

۳۰ . معجم البلدان، ج۶، ص۳۴۳، از کتاب فتوح البلدان احمد بن جابر البلاذری؛ نهج البلاغه، ج۴، ص۷۸؛ اموال، ص۹

۳۱ . درّ المنثور، ج۶، ص۱۹۲

۳۲ . سیره الحلبیه، ج۳، ص۵۷؛ کامل ابن اثیر، ج۲۷ ص۸۵

۳۳ . درّ المنثور، ج۴، ص۱۷۷

۳۴ . ج۳، ص۳۶

۳۵ . ص۲۱۲

۳۶ . ج۲، ص۱۸۶