86

امام على مرد میدانهاى نبرد

نقش على (علیه السلام) در ایجاد دولت اسلامى

حق تعیین سرنوشت

اگر ملتى حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشد، پس حق بنیانگذارى دولت و بپا داشتن حکومت را نیز دارد.

چنین دولتى نیز حق دارد که از توده ها-در صورتى که توده ها حکومتهاى شرعى مستقلى بپا نکرده باشند-نیروى واحدى به وجود آورد.این حقوق را که حقوقى طبیعى هستند، قوانین امتها تعیین و تثبیت مى کند.هیچ نیرویى حق ندارد میان یک جامعه و یا امت و میان آداب و رسومش فاصله اندازد.

در این صورت، براى امت عرب زمان پیامبر نیز حق ایجاد دولت و بر پا داشتن حکومت بوده است و نه تنها ایجاد دولت حقى براى امت عرب بود، بلکه لازم بود که اوضاع نابسامان عربى را سر و سامان دهد. توده هاى عرب، در حجاز، نجد و تهامه فاقد هر نوع حکومتى بودند.در آنجا نیرویى وجود نداشت تا مانع هرزگى شود و جان و مال و ناموس مردم در سایه آن در امان باشد.

آن جا چندین قبیله وجود داشت که با یکدیگر در ستیز بودند و بعضى بر بعضى تجاوز مى کرد و هر دسته اى از آنها جان و مال و ناموس دیگران را حلال مى شمرد.آنان این هرج و مرج را امرى طبیعى تصور مى کردند و هیچ کدام از آنان به لزوم چنین دگرگونى هم نمى اندیشیدند، و اگر کسى هم در آن باره فکرى مى کرد هیچ وسیله اى براى عملى ساختن آن در اختیار نداشت.

اما توده هاى دیگر عرب در یمن، سوریه و عراق زیر سلطه قواى بیگانه بودند وهیچگونه حق حاکمیتى نداشتند.و از جمله ضرورتها آزاد سازى آنها از دست حاکمان و متحد ساختن آنان، با دیگر توده هاى عربى-صرف نظر از هر نوع گرایش دینى-بود.و لیکن در آنجا کسى که به این ضرورت تحقق بخشد و برابر مشروعیت این حق قیام کند، وجود نداشت.

براستى که عنایت خداوندى بر این تعلق گرفته بود که توده هاى عرب و جمعیتهاى دیگرى را که داراى اهمیتى بودند، از هرج و مرج اجتماعى، اخلاقى و سیاسى و مهمتر از آنان هرج و مرج دینى، نجات بخشد، پس خداوند محمد را به عنوان خاتم پیامبران و رهبر جهانیان فرستاد.خداوند خواسته بود که نقطه آغاز این حرکت در میان امت عربى باشد.شاید آن امت نیازمندتر از همه امتها به آن تحول بوده است شاید هم شایسته ترین امتها براى حمل بار رسالت به جانب دیگران بوده است در صورتى که خود نیز به نور آن رسالت هدایت مى شد.

رسالت و نیروى مخالف آن

پیامبر اراده ابلاغ رسالت و تاسیس دولتى را فرمود در حالى که نیروهاى مشترک عربى از بت پرست و اهل کتاب تمام کوشش خود را به کار بردند و همه توان خود را صرف کردند، تا آن حضرت را از رسیدن به هدف خود باز دارند، آنان به او اعلان جنگى دادند که هیچ امید صلح در آن نمى رفت و به هیچ وجه امکان رسیدن به آن هدف والا-جز با پذیرش رودر رویى نیروهاى فساد و مشرک و روبرو شدن با آنان در میدانهاى جنگ و وارد کردن شکست مهلک بدانها-ممکن نبود.

البته محمد (صلّى اللّه علیه و آله) این حق را داشت تا نیروهاى مخالف را شکست دهد، بخصوص که او مى خواست دولتى از نوع جدید در تاریخ انسانیت بپا کند.او مى خواست آن دولت را بر پایه هایى استوار سازد که هیچ کس پیش از او فکرش را نکرده بود.او نمى خواست حکومت این دولت همچون سایر حکومتهایى باشد که جهان بشرى پیش از آن شناخته بود، یعنى نیرویى تسلیم کننده افراد ملت تا بر آنان سیادت و حکومت کند و با آنان به خود کامکى رفتارکند.و خود را بالاتر از آنان ببیند.

او تنها حکومت مردم بر مردم را مى خواست[۱] ، حکومتى که حاکم و محکوم در آن برابر بلکه برادر باشند، و در آن زورمند به سبب توانایش مورد توجه قرار نگیرد و ناتوان براى ناتوانیش مظلوم واقع نشود.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) حکومتى مى خواهد تا مردم را به آفریدگار جهان متوجه سازد، مردم آن را حاکم واقعى خود بدانند، از قوانین آن پیروى کنند و در سایه آن به سعادت برسند.

و با همه ویژگیها، آن حکومت حکومتى نیست که با قدرت و زور تحمیل شده باشد، بلکه از آمیختگى ملتش با ایمان به مجموعه اى از اصول والا سرچشمه مى گیرد که افراد خود را تا عالیترین مقام نسانیت بالا مى برد.

با همه اینها نیروهاى مشرک و تبهکار مکه و دیگر مناطق عربى، چه بت پرست و یا اهل کتاب نه تنها نمى خواستند پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) دولت و حکومتى ایجاد کند، بلکه با سخت ترین روشها در صدد برآمدند او و پیروانش را از آن باز دارند و حتى از انجام شعایر دینى شان مانع شوند، آنان براى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) و یارانش به علت ایمان به خداى یکتا حق حیات قائل نبودند.

نیروهاى تبهکار، محمد (صلّى اللّه علیه و آله) و یارانش را از خانه ها و میان داراییهایشان بیرون کردند، آنان قصد ریختن خون آن حضرت و یارانش را داشتند.حتى اگر آنها، به همه آن شرارتها دست نمى زدند و کوشش خود را محدود به جلوگیرى از ایجاد دولتى مى کردند که مى بایستى حق را بر پا دارد و از ناتوانان پشتیبانى کند باز پیکار با آنان و نابود کردنشان براى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) مجاز بود، چرا که باقى ماندن آنها در حال توانایى و نیرومندى به معناى استمرار ستم بر مردم ناتوان و نابودى امنیت جامعه بود;و بالاتر از همه اینها به مفهوم آن بود که خداوند مورد پرستش قرار نگیرد و به یکتائیش اعتراف نشود.

آرى نیروهاى تبهکار با همه سختگیرى و هرج و مرج طلبى خود، مخالفان واقعى تاسیس دولتى نمونه بودند که پیامبر بزرگوار (صلّى اللّه علیه و آله) قصد ایجاد آن را داشت.و تحقق چنین حکومتى بدون نابود ساختن مخالفان میسر نبود.بدین گونه مقدر شد که این دولت آسمانى روزهایى را در میدانهاى مبارزه بگذراند که در حقیقت روزهاى رشد و بارورى این دولت بود.در حالى که پیروان آن حضرت، به پیروى از او از رودررویى با نیروهاى تبهکار استقبال مى کردند.اگر مقدر آن بود که نیروى تبهکار در آن جنگها پیروز شوند، دولت اسلامى که مى بایست ملتها و توده ها، زیر پرچمش قرار گیرند، بر پا نمى شد.

کمیت و کیفیت مسلمانان

البته شمار مسلمانان در آغاز هجرت پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) در مقایسه با نیروهاى عرب مخالف که در مقابل ایشان مقاومت مى کردند و براى ایجاد فاصله بین پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) و هدفهایش همکارى مى کردند، اقلیتى ناچیز بودند.پیروزى اسلام و بر پایى دولت اسلامى امکان نداشت مگر به یکى از دو طریق:

۱ – نیروى الهى دخالت داشته باشد تا به وسیله معجزه اى نیروهاى شر را نابود کند، و خداوند بر هر کارى تواناست و هیچ کس نمى تواند او را ناتوان کند، هر گاه اراده او بر امرى تعلق گیرد، تنها مى گوید بشو!پس انجام مى گیرد.و لیکن بدیهى است که در اینجا چنین معجزه اى روى نداده است.

چرا که خداى بزرگ اراده فرموده است تا همه کارها را به وسیله عوامل طبیعى اجرا کند و اراده کرده است تا نیروهاى خیر را مورد آزمایش قرار دهد و آنها را خالص گرداند، و این آزمون هرگز ممکن نیست مگر هنگامى که آن نیروها به انجام ماموریت خود بپردازند، و با تمام نیرو و توانى که به آنها داده شده است در راه خدا به جهاد برخیزند.

۲ – کیفیت آن اقلیت ناچیز -به طور جدى- باید عالى مى بود، تا بر آنچه که دشمنانش از برترى در کمیت برخوردار بودند، پیروز مى شد.و این همان چیزى بود که اتفاق افتاد.

در این جا پس از پیامبر بزرگوار (صلّى اللّه علیه و آله) ، على بن ابى طالب (علیه السلام) به چشم مى خورد، تنها فرد برجسته اى که انسانیت همانند او را در تاریخ مبارزه ها سراغ ندارد.

یادآور مى شویم که سه سال پس از آغاز رسالت پیامبر خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نزدیکترین خویشاوندان خود (از فرزندان عبد المطلب) را در مکه جمع کرد و از آنان پرسید که کدام یک از ایشان در هدف مهمى که دارد او را یارى مى کنند تا برادر، وصى و جانشین او در میان ایشان گردد.پس على (علیه السلام) عرض کرد:«یا رسول الله!من وزیر تو مى شوم.»البته پسر ابو طالب آن روز در سنى کمتر از حد بلوغ بود، و پس از آن ده سال در مکه به سر برد، و در آن جا به سن کمال رسید، و ویژگى آن کمال و مردانگیش در شب هجرت -آن گاه که در بستر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) خوابید، و والاترین نمونه را در تاریخ جانبازى اسلامى پدید آورد- نمودار شد.

هنگامى که کار به دشوارى گرایید و پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) و همه مسلمانان به دفاع از دین خدا و آزادیهاى مقدس خویش برخاستند، و بر آن شدند تا دولتى بنیان نهند که حامل مشعل هدایت انسانها باشد، این مردانگى در حد کمال، آغازگر قهرمانیها شد.

تصور نمى کنم کسى جز پیامبر بزرگ (صلّى اللّه علیه و آله) این انتظار را داشت که آن کلمه وزارتى را که على روز اجتماع خویشاوندان بر زبان آورد به معنى واقعیش آن قدر پر محتوا و در آن حد لبریز از قهرمانیها باشد.البته پیامبر تنها انسانى بود که همه موفقیتهاى آینده على را انتظار داشت.

براستى که پیامبر بزرگ، مهندس مبتکر طرح و نقشه تاسیس آن دولت بوده و وزیرش-پسر ابو طالب مجرى این طرح که پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) اولین بار آن را ترسیم کرد، مى باشد.و همچنین او در تمام میدانهاى جنگ پرچمدار پیامبر بود، و با آن حضرت حضور داشت .[۲]

پیامبر خدا او را بر هر جنگى که حاضر بود، فرماندهى مى داد و کسى را امیر بر او قرار نمى داد و پرچم پیامبر را هیچ روزى حمل نکرد، مگر این که با پیروزى بازگشت و فرماندهیش بى نظیر بود.او فرماندهى نبود که سربازانش از او دفاع کنند بلکه فرماندهى بود که پیش از سربازانش وارد صحنه مى شد و چه بسیار مواردى که سربازان به سبب دلاوریهاى او پشتگرم مى شدند.

چه بسا اتفاق افتاد که مدتى طولانى بیشترین شرکت کنندگان در جنگ فرار کردند و او تنها پیشاپیش پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) ایستاد و با قهرمانى خود از پیامبر دفاع کرد، و جاى نیروهاى فرارى را پر ساخت.

او با پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) در هیجده میدان جنگ حاضر بود و تمام جنگهایى را که در غیاب پیامبر و به دستور او رفته بود، رهبرى کرد.من به خود این اجازه را نمى دهم تا از چهار چوب این کتاب با سخن گفتن از همه ارزشهاى دفاعى او، تجاوز کنم، بلکه به ذکر مجملى از شرکت و سهم او در چهار جنگ:بدر، احد، خندق و خیبر بسنده مى کنم.

اینها همان جنگهایى هستند که به حق جنگهاى سرنوشت ساز در زمان پیامبر محسوب مى شوند.و آینده اسلام به نتایج آنها بستگى داشته است.

نویسنده: محمد جواد شرى

منبع : امیرالمؤمنین اسوه وحدت ص ۱۱۴

پى نوشتها:

[۱] . حکومت در اسلام از آن خدا و کسانى است که خداوند به او اجازه حکومت به مردم را داده باشد (م) .

[۲] . در طبقات ابن سعد آمده است که قتاده روایت کرده است،على بن ابى طالب صاحب پرچم پیامبر (ص) در روز بدر و در هر پیکار و نبرد بود. (ج ۳-ص ۲۵) .

مالک بن دینار از سعید بن جبیر پرسید:چه کسى صاحب پرچم رسول الله بود؟سعید به او گفت:تو آزادى حرفت را بزن! (سعید در زمان حجاج بود و از او مى ترسید) پس معبد جهنى به وى گفت:من جواب تو را مى دهم،پرچم پیامبر را در بین راه، ابن مسیره عبسى،حمل مى کرد و موقع پیکار على بن ابى طالب (علیه السلام) آن را مى گرفت،او حامل پرچم پیامبر (صلی الله علیه و آله) در همه میدانهاى جنگ بود.