على بن عثمان، یار گمنام امام حسین (ع)

مقدّمه

رخداد خونبار عاشورا، پرپرشدن شیرخواره سیدالشهدا(علیه السلام) و حتی پایمال شدن بعضى از دختران کوچک زیر سمّ اسبان (۱)، تصویری براى انسان در ذهن پدید مى آورد که بعید مى نماید از مردان و پسران، جز یکى دو نفر همانند امام سجّاد(علیه السلام )کسى باقى مانده باشد؛ چرا که سپاهیان شام و کوفه، قساوتی از خود نشان دادند و با خاندان پیامبر خود رفتارى را به نمایش گذاشتند که اسلام در برخورد با کافران روا نداشته است. آنها مردان را کشتند، خیمه ها را آتش زدند و زنان و کودکان غارت زده را به اسارت بردند. با همه این فجایع، بودند تعدادى که در کربلا حضور داشتند؛ اما رهایى یافتند. با بررسى تعداد همراهان امام حسین علیه السلام و پیوستگان بین راه و ردیابى آنان در مسیر حوادث از طریق گزارش هاى موجود، به نام کسانى برمى خوریم که از این حادثه غمبار به سلامت رسته اند.

یکی از کسانى که از رخداد خونبار کربلا جان به در برده، «على بن عثمان» است.

نسب

ابوالحسن على بن عثمان بن خطاب بن مرَّه همْدانی، معروف به ابودنیا معمّر مغربی، از قبیله هَمْدان و از اهالى شهر «حَضْرَموت» در یمن و از اصحاب و خدمتکاران امیرمؤمنان علی، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) بود.

وی یکى از کسانى است که عمر طولانى داشته و به گفته خودش تا ظهور حجّت حق امام زمان (علیه السلام) زنده خواهد بود.

شرح حال

در منابع تاریخی، رجالى و حدیثى گزارشى از او وجود ندارد، تنها محدّث بزرگ شیخ صدوق در کتاب معتبر کمال الدّین و تمام النّعمه شرح حال نسبتاً مفصّلى آورده است که گزیده اى از آن، در این نوشتار مى آید.

گرچه در منابع، نام او به چشم نمى خورد؛ اما به خاطر اعتبار شیخ صدوق و شواهد تاریخى که ارائه مى شود، در صحّت و درستى آن نمی توان تردید کرد. شیخ صدوق با یک واسطه از محمد بن فتح رقّی و على بن حسن بن جنکا اشکى روایت مى کند که:

در سال ۳۰۹ ق. در مکّه به همراه گروهى از محدّثان که براى انجام مراسم حجّ آمده بودند، به دیدار شخصى از اهالى مغرب رفتیم. او مردى بود با موها و ریش سیاه که از پیرى بسان مشکی کهنه مى نمود. وى نشسته و دورش را فرزندان، نوادگان و بسیاری از بزرگان مغرب گرفته بودند. آنان اهل «طَنْجَه»(۲) از دورترین منطقه مغرب و از نزدیکى هاى شهر «تاهرت علیا»(۳) بودند. ملاقات کنندگان سؤال کردند: آیا على بن ابى طالب علیه السلام را دیده ای؟ او با دست اشاره کرد، بله و چشمانش را که همانند دو چراغ پرنور زیر ابروانش پنهان بودند، باز کرد و گفت: با این دو چشمم دیدم. من خادم آن بزرگوار و در جنگ صفّین همراه ایشان بودم و این شکستگی را، اسب امام ایجاد کرده است. گویند:

اثر شکستگى در ابروى راستش مشخّص بود و فرزندان و همراهانش شهادت می دادند که از زمان کودکى شان او را با همین شکل و شمایل و به همین هیأت دیده اند. اهل مجلس از سؤال و جواب هم متوجّه مى شوند که حواس، شعور و عقلش سالم است. سپس از سرگذشت و سبب طول عمرش پرسیدند و او نوشیدن «آب حیات»(۴) در سنین نوجوانى را، عامل طول عمر خود ذکر نمود.

هجرت به سوى سعادت

علی بن عثمان و پدر و عمویش محمد از شهر خود، حضرموت، براى حجّ و زیارت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم )راهى شدند. آنان پس از چند روز راهپیمایى راه را گم کردند و سه شبانه روز در کوه های «رمل عالج» که نزدیک رملَ (شنزار) «ارم ذات العماد» بود، سرگردان بودند تا اینکه ردّ پاهایى را که قدم هاى بلندى داشت، دیدند. آنها با تعقیب ردّ پاها به چشمه اى رسیدند و دو نفر را در کنار آن چشمه دیدند. یکى از آن دو با دیدن این سه نفر با آب به استقبالش آمد. او ابتدا به پدر و عموى على آب داد؛ اما آنان گفتند: بعداً مى خوریم. وى سپس آب را به على داد و او نوشید. ساقى گفت:

گوارایت باد! تو على بن ابى طالب علیه السلام را ملاقات خواهی کرد. اى پسر! هرگاه به خدمت ایشان رسیدی، از این ماجرا خبر بده و بگو خضر و الیاس سلام رساندند. بدان که تو عمرى طولانی خواهى داشت و مهدى و عیسى بن مریم علیهما السلام را نیز خواهى دید، سلام ما را به آن دو بزرگوار هم برسان!

آن دو سپس مى گویند: عموى تو قبل از رسیدن به مکّه وفات می کند؛ ولى تو و پدرت به مکّه مى رسید. پدرت هم درمى گذرد و تو مى مانى و هیچ کدام، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم ) را نخواهید دید؛ چرا که اجل او نزیک است.

ابودنیا، خادم امام على (علیه السلام)

ابودنیا مى گوید: پس از این گفت و گو آنان به یکباره ناپدید شدند؛ دیگر نه چاهى بود، نه چشمه اى و نه آبی! با حالت تعجب راه افتادیم تا به «نجران» رسیدیم که عمویم در آنجا درگذشت… من و پدرم اعمال حجّ را به جا آوردیم و به مدینه رفتیم. پدرم هم وفات یافت و وصیت کرد که با على بن ابى طالب علیه السلام باشم. در ایام خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و على (علیه السلام) در خدمت ایشان بودم تا اینکه حضرت، توسّط ابن ملجم، به شهادت رسید.

به نقل دیگر: ابودنیا ۳۰ ساله بود که از رحلت پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آگاه شد و پس از مدّتى خبر درگذشت دو خلیفه اول و دوم به او رسید. او در این زمان، قصد زیارت خانه خدا و گزاردن حج کرد. وى در اواخر خلافت عثمان به مدینه رفت و از میان تمامى اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، مرید على (علیه السلام ) گردید و به خدمت ایشان درآمد. در روز آخر محاصره خانه خلیفه توسّط مسلمانان، عثمان وى را خواسته و نوشته ای به او داد تا به حضرت على علیه السلام برساند. امام در این زمان، در خارج مدینه و در «ینبع» بود. وى در پى حضرت راهی «ینبع» گردید. در مکانى به نام «جدار ابى عبایه» صداى تلاوت قرآن حضرت را شنید که در حال بازگشت به مدینه بود. امام با دیدن ابودنیا، پرسید: چه خبر شده است؟ او نامه عثمان را به ایشان داد که در آن شعرى به این مضمون نوشته شده بود: «اگر مرا درنیابی، پاره پاره خواهم شد»؛ اما امام، زمانى به مدینه رسید که خلیفه کشته شده بود و مردم قصد بیعت با طلحه را داشتند. حضرت با مشاهده این اوضاع، راه خود را به طرف «باغ بنى نجّار» کج کرد. مردم متوجّه شده، دوان دوان به سوى ایشان آمدند و ابتدا طلحه بعد زبیر و سپس بقیه مهاجران و انصار با امام بیعت نمودند.

در رکاب على (علیه السلام)

علی بن عثمان همچنان در خدمت امام على (علیه السلام) ماند و در جنگ جمل و صفّین آن حضرت را یارى کرد. در جنگ صفّین، امام سوار اسب بود و معمّر در سمت راست حضرت ایستاده بود که شلاّق حضرت از دستش افتاد. معمّر خم شد تا شلاّق را بردارد که ناگهان اسب، سرش را بالا آورد و لگام اسب که از آهن بوده با سر ابودنیا برخورد کرد و سرش را شکست. امام، وى را فراخواند و از آب دهان مبارکش بر شکستگى مالیده و مشتى خاک روی آن پاشید. على بن عثمان مى گوید: تا حضرت این عمل را انجام داد، بلافاصله درد شکستگى از بین رفت و شکاف التیام یافت.

از کوفه تا کربلا

ابودنیا پس از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام به رغم اصرار فرزندان حضرت، به شهر خود بازگشت. و به نقلی، وى به خدمت امام حسن مجتبى علیه السلام درآمد. احتمال دارد نخست، مدّتى از اهل بیت علیهم السلام جدا شده و به یمن رفته و پس از مدّتى برگشته باشد. همان طور که اخبار پس از آن، حکایت از این امر دارند. او در ساباط مداین که امام حسن علیه السلام به دست شیعیانش مجروح شد، همراه امام بود و پس از صلح حضرت با معاویه، با آن بزرگوار به مدینه رفت تا اینکه حضرت با توطئه معاویه و به دست همسرش جعده، به شهادت رسید. وی از آن پس به امام حسین علیه السلام پیوست و همراه قافله ایشان به کربلا رفت؛ اما کشته نشد و از این واقعه خونین جان سالم به دربرد. براى ما روشن نیست که آیا وى در کربلا نقشى داشته یا نه، و چه عاملى موجب رهایى او شده است؟ شاید او نیز همانند برخى غلامان، مثل: عقبه بن سمعان (۵) اسیر شده و به خاطر خدمتکار بودن، کشته نشده است؛ ولى آنچه مهم است این که وى بنده و غلام این خاندان نبود؛ بلکه با علاقه و اختیار خود، خدمت اهل بیت علیهم السلام را پذیرفته بود.

مهاجرت به مغرب

علی بن عثمان پس از رخداد عاشورا، از ترس بنى امیه به سرزمین های غربى خلافت رفته و مقیم گشت و همچنان منتظر ظهور حضرت مهدى علیه السلام ماند.

زائر خانه خدا

او در دوره حاکمیت مروانیان (۶۵ – ۱۳۲ ق.) براى انجام مناسک حج سفری به حجاز داشته است؛ اما در حجّ سال ۳۰۹ ق. خبر معمّر مغربى (على بن عثمان) در مکّه شایع شد. حاکم مکّه متعرّض او شد و گفت: باید با من به بغداد نزد خلیفه مقتدر عباسى بیایی! ابودنیا از اینکه خواسته حاکم را نپذیرد، بر جان خود هراسان شد؛ اما حاجیان مغرب، مصر و شام واسطه شده، گفتند: او، پیرمردى ضعیف است و چیزهایی که مى گوید، براى جانش خطرناک است. بنابراین، حاکم مکّه از بردن وى صرف نظر مى کند.

شیخ صدوق سپس داستانى دیگر آورده و بدون واسطه از ابومحمد حسن بن محمد بن یحیی علوى (۶) روایت مى کند که:

ابومحمد در سال ۳۱۳ ق. به حجّ مشرّف شد. در آن سال «نصر قشوری» فرستاده و نماینده مقتدر در حجّ بود و ابوالهیجاء عبدالله بن حمدان نیز با وی همراه بود. ابو محمد علوى در ماه ذى قعده در مدینه و در قافله مصرى ها محمد بن على مادرایى (۷) را ملاقات مى کند و او خبر مى دهد که مردى از صحابه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را دیده است که مردم دور او ازدحام کرده، تبرّک مى جویند و هرکس وى را به خانه خود دعوت مى کند. عموى ابومحمد؛ یعنی طاهر بن یحیى با شنیدن این خبر به پسران خود و جوانان علوى دستور مى دهد که او و پنجاه تن از فرزندان و نوادگانش را که بین ۱۷ تا ۸۰ سال سن داشتند، در منزل ابن ابى سهل طفى جای دهند. آن فرد، نامش على بن عثمان بن… مؤید بود و قیافه ای نحیف و لاغر، چهره اى گندم گون، نسبتاً کوتاه قد، چهارشانه، باموهای سر و ریش سیاه داشت و در هیبت جوانى ۳۰ – ۴۰ ساله بود.

همچنین در مکّه او را در منزل على بن عیسى بن جرّاح (۸) که آن خانه به «مکبّریه» معروف بوده است، جاى مى دهند. نصر قشورى پس از آگاهی، تصمیم مى گیرد معمّر مغربى را به اتفاق بستگانش به بغداد نزد خلیفه ببرد. فقیهان مکّه براى جلوگیری از این کار، چاره اى نمى بینند جز اینکه بگویند: در اخبار گذشتگان دیده اند زمانى که معمّر مغربى وارد بغداد گردد، شهر نابود شده و حکومت برچیده مى شود. نصر به ناچار منصرف می گردد.

اشتیاق ابو دنیا به امام على علیه السلام

ملاقات کنندگان سال ۳۰۹ ق. مى گویند: تا آن زمان دو یا سه بار دندان های ابودنیا افتاده بود و وقتى از او مى خواهند، روایت هایی را که از امیرمؤمنان على بن ابى طالب علیه السلام شنیده، براى آنان نقل کند، مى گوید: «از طرفى یاران و صحابه امام فراوان بودند و از جهتى من حرص و همّتى براى فراگیری علم آن جناب نداشتم و از شدّت اشتیاق و محبّتى که به خود ایشان داشتم، به چیزى جز خدمت و صحبت با حضرت توجّه نمى کردم.» در عین حال، نسخه اى از احادیثى را که به یاد داشته و بارها برای عالمان مناطق مختلف نقل کرده و فرزندان و نوادگانش یاد داشت کرده بودند را از اطرافیانش گرفته و براى حاضران املا مى نماید.(۹)

معمّر مغربی، در قرون متأخّر

از على بن عثمان معمّر مغربى در قرون متأخّر نیز گزارشى به دست آمده است. علاّمه مجلسى آورده است که شیخ محمد حرفوشى (۱۰) از عالمان و محقّقان شام (متوفّاى ۱۰۵۹ ق.) مى گوید:

در شام، در مسجدى مهجور و مخروبه اى با پیرمردى نورانی با لباس سفید دیدار کردم. پس از مدّتى گفت و گو، متوجّه شدم که او در حدیث، علوم و فنون مختلف فوق العاده ماهر است. از اسم و نسبش پرسیدم. او با اصرار بسیار به من گفت: من معمّر ابونیا(۱۱)، صحابى امیرمؤمنان على بن ابى طالب علیه السلام هستم که در جنگ صفّین همراه او بودم و این شکستگى سر و صورتم از اسب آن حضرت است.

سپس علامت ها و دلایلى بیان کرد که حرفوشى به سخن او یقین پیدا نمود.(۱۲)

محمد غفورى

پى نوشت ها:
۱٫ وسیلهالدارین فى انصارالحسین(ع)، سید ابراهیم موسوى زنجانی، بیروت: مؤسسه اعلمی، چ دوم، ۱۴۰۲، ص ۴۳۰٫
۲٫ شهر قدیمى در زبانه دریای زقاق؛ جغرافیاى حافظ ابرو، شهاب الدین عبدالله خوافی، تصحیح صادق سجادی، تهران: انتشارات بنیان، چ اوّل ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۲۵۸٫
۳٫ شهرى بزرگ که تا آنجا را از حدود افریقیه به حساب مى آورند و تا پیش از استیلاى فاطمیان دارالملک شاهان مغرب بود. (جغرافیاى حافظ ابرو، ص ۲۴۹). در کتاب، «باهرت» آمده که «تاهرت» صحیح است.
۴٫ حکایت نوشیدن آب حیات، ماجرای نسبتاً مفصل است که مى گوید: در سیزده سالگى پدرش او را با خود براى پیدا کردن آب حیات مى برد؛ اما پس از چند روز، به طور اتفاقى نهر آبى دیده و از آن مى نوشد. سپس به همراهان اطلاع مى دهد که آبى گوارا در آن نزدیکى است. ولی دیگر هیچ اثرى از آن نهر پیدا نمى کنند.
گفتنى است که مسأله «آب حیات» در روایات و متون دینى مفصّل وارد شده است. از این رو، آب حیات از منظر روایات امرى پذیرفته شده است. براى اطلاع رجوع شود به: وسایل الشیعه، چاپ آل البیت، ج ۱۲، ص ۸۵؛ مستدرک الوسایل، ج ۱۰، ص ۴۳؛ الخرائج والجرائح، ج ۳، ص ۱۱۷۴؛ مناقب آل ابى طالب، ج ۲، ص ۱۴۹؛ سعد السعود، ص ۱۶۵؛ الفرج بعد الشدّه، ج ۱، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۲۹۹ و ج ۱۸، ص ۳۶۸ و ج ۲۴، ص ۸۹ و…
۵٫ اخبارالطوال، ابوحنیفه دینوری، قم: انتشارات شریف رضی، ص ۲۵۹٫
۶٫ ابومحمد علوى (م ۳۵۸ ق.) استاد شیخ صدوق و شیخ مفید که مفید از وى اجازه روایت داشته است. (رجال نجاشی، ج ۱، ص ۱۸۲؛ تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۴۲۱).
۷٫ محمد بن على بن احمد بن رستم مادرایی بغدادى (۲۵۷ – ۳۴۵ ق.) که از بغداد به مصر مهاجرت کرد و وزیر ابوالحسن خمارویه شد (تاریخ بغداد، ج ۳، ص ۷۹؛ وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۲۵۰).
۸٫ على بن عیسى بن داود بن جرّاح بغدادى (۲۴۵ – ۳۳۴ ق.) در سال ۳۱۱ ق. به وزارت مقتدر عباسى گماشته شد. وى پس از چهار سال برکنار شد و در سال ۳۱۵ ق. دوباره وزیر شد. وی باز هم عزل گردید و به مکّه رفت (الکامل فى التاریخ، ج ۸، ص ۴۶۸؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۲۹۸٫)
۹٫ کمال الدین و تمام النعمه، محمد بن علی صدوق، تصحیح على اکبر غفاری، قم: انتشارات جامعه مدرّسین، ج ۲، باب ۵۰ (معمّرین)، ص ۵۳۸ به بعد؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۲۵ به بعد.
۱۰٫ محمد بن على بن احمد حرفوشى حریری عاملى کرکى شامی؛ عالم، فاضل، ادیب، ماهر، شاعر، محقق، حافظ، منشى و اعرف اهل زمان خود بود که در مناطق مختلفى از جمله مکّه و از خاصه و عامه به کسب علم پرداخت و آثار گوناگونى به یادگار گذاشت. از جمله: اللآلى السنیه فى شرح الاجرومیه (دوجلد)، شرح الزبده، شرح تهذیب البیان (هر دو از شیخ بهایی)، شرح صمدیه، شرح قواعد شهید، رساله الخال، طرائف النظام و لطائف الانسجام فى محاسن الاشعار، شرح شرح الکافجى على قواعد الاعراب، و دیوان شعر.
وى در شام و لبنان مى زیسته و شیخ حرّ عاملى او را مدتى مى دیده است. وى سپس به اصفهان مهاجرت کرد. حرفوشى در سال ۱۰۵۹ ق. درگذشت. او منسوب به آل حرفوشی است. این خاندان همگى شیعه دوازده امامى و حاکم «بعلبک» بودند و در این شهر و «کرک نوح» سکونت داشتند و خدمات علمی، فرهنگی و عمرانى شایانى انجام دادند. امراى آل حرفوشى در نهایت به دست دولت عثمانى منقرض و در حدود ۱۲۸۶ ق. به منطقه «روم ایلی» کوچ کردند و از آنجا به استانبول رفته و به زبان و فرهنگ ترکى درآمدند. علما، فضلا و شعراى بسیارى از آل حرفوشى برخاستند که در منابع رجالى وجود دارند.
(امل الآمل، شیخ حرّ عاملی، تحقیق سید احمد حسینی، بغداد: مکتبه الاندلس، ج ۱، ص ۱۶۲ – ۱۶۶؛ ریحانهالادب، مدرّس تبریزی، ج ۲، ص ۳۶؛ الکنى والالقاب، شیخ عباس قمی، ج ۲، ص ۱۷۷).
۱۱٫ در متن ابن ابى الدنیا آمده که قطعاً یا تصحیف و یا خطاى چاپى است.
۱۲٫ بحارالانوار، ج، ۵۳، ص ۲۷۸ به بعد.
منبع : ماهنامه کوثر – زمستان ۱۳۸۴، شماره ۶۴