پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » تاریخ و سیره » امام حسن(ع) »

علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى (علیه السلام)

 اشاره:

سال سوّم هجرى قمرى است. نیمى از ماه مبارک رمضان گذشته است، على و زهرا این دو نور چشم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) لحظه شمارى مى کنند تا اوّلین هدیه الهى و نخستین گل خوشبوى درخت نبوّت و ولایت را از خداى خود در این ماه خجسته دریافت دارند. سرانجام در نیمه ماه و در بهترین زمان و مکان این گل خوشبو به دنیا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد.

درباره امام حسن مجتبى(علیه السلام) و شخصیت، سیره، تاریخ و زندگى نامه وى بسیار نوشته و گفته اند و زوایاى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشوده اند. ولیکن درباره صلح آن حضرت با معاویه و علل و عوامل پذیرش آن، گرچه سخن هاى زیادى گفته شده است، ولى این مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بیشترى دارد. به ویژه در این عصر که طرح پرسش ها و یا ایجاد شبهه ها در میان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گیر در جریان است و نیاز به پاسخ هاى تازه اى دارد.

لازم دیدیم، پرسش هایى که درباره صلح آن حضرت در (ربیع الثانى سال ۴۱ قمرى) تا کنون مطرح و یا در آینده مطرح خواهند شد، به بیان علمى و تاریخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداریم.

بررسى پرسش

بنابر اعتقاد مذهبى شیعیان و پیروان مکتب اهل بیت(علیه السلام)، خلافت و جانشینى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، امرى است منصوص و معیّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بین خدا و جانشین واقعى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) مى باشد.

بدین جهت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بارها این مأموریت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشین خود را معرفى کرد.

آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربین و انذار عشیره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدیر به هنگام بازگشت از سفر حجه الوداع و در مناسبت هاى گوناگون دیگر، على بن ابى طالب(علیه السلام) را با صراحت به جانشینى خود منصوب کرد و در بسیارى از احادیث و روایات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(علیه السلام) را به طور مجزّا بیان و امامت آنان را تصریح نمود و علاوه بر شیعیان، بسیارى از علماى اهل سنّت نیز آن ها را نقل کرده اند.(۱)

امامت بر امت و جانشینى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، شؤونى دارد که حکومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آن ها است. امامان معصوم (علیه السلام) تا جایى که امکان داشت و زمینه براى آنان مهیا بود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام مى کردند. امام على بن ابى طالب (علیه السلام) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا (س) و یارى برخى از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پس از رحلت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاش هاى زیادى به عمل آورد ولى دسیسه هاى مخالفان و شرارت دنیا طلبان، مانع از دستیابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حکومت و زمام دارى دور ماند.

تا این که پس از بیست و پنج سال شکیبایى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پیشى نیان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حکومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زینت دادند.

امام على(علیه السلام) پس از برعهده گرفتن حکومت، براى نیک داشت حکومت و توسعه عدالت تلاش هاى زیادى به عمل آورد و با مخالفت ها و کار شکنى هاى گوناگونى روبه رو گردید و در نتیجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خویش ادامه داد، تا این که مورد توطئه و فتنه منافقین و گروه کژ اندیش خوارج قرار گرفت و به دست یکى از آنان به شهادت رسید.

پس از وى امام حسن(علیه السلام) به خلافت رسید و پس از شهادت امام حسن(علیه السلام) برادرش امام حسین(علیه السلام) به امامت نایل آمد. امام حسین(علیه السلام) براى کوتاه کردن دست غاصبان و ظالمان از حکومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قیام بزرگى به نام «قیام عاشورا» پدید آورد، ولى به آن دست نیافت و در این راه، به دست سپاهیان خلیفه غاصب، به شهادت رسید.

امّا امام حسن مجتبى(علیه السلام) حکومتى که در اختیار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن دیرینه پدرش واگذار کرد.

در حالى که امام حسن(علیه السلام) پس از شهادت پدرش امام على(علیه السلام) با میل و رغبت مسلمانان و بیعت فراگیر آنان، به خلافت رسیده و زمان حکومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند یمن، حجاز،بحرین، سواحل خیلج فارس و دریاى عمان، عراق، ایران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حکومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش یارى مى کردند.

با این حال، امام حسن مجتبى(علیه السلام) پس از حدود شش و اندى حکومت، با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد و حکومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبیعى و مسلّم خود درگذشت و براى همیشه از حکومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.

در این جا این پرسش مطرح مى گردد که آیا صلح با دشمن و چشم پوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شیعه و مکتب اهل بیت(علیه السلام) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذیرش صلح امام حسن(علیه السلام) چه بوده است؟ علل و عواملى که وى را وادار به پذیرش صلح نموده اند، چه بوده است؟

پاسخ

پاسخ پرسش هاى فوق را در ضمن چند نکته بیان مى کنیم:

۱. هر یک از پیشوایان و امامان معصوم(علیه السلام) به یک فضیلت و برجستگى ویژه اى مشهور و معروف شده اند، در حالى که همه آنان، از عصمت و طهارت بهره مند و داراى اخلاق و صفات کامل انسانى بودند و در هیچ کدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شایستگى و برترى قرار داشتند.

در میان آنان، امام حسن مجتبى (علیه السلام) به ویژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذیرش صلح، بلکه پیش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران کودکى، به این صفت کامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حالى که امام حسن مجتبى(علیه السلام) کودکى خردسال بود، درباره اش فرمود: انّ إبنى هذا سیّدٌ یصلح اللّه به بین فئتین عظیمتین، یعنى: این پسرم (حسن بن على) همانا شخصیت و سیّد بزرگوارى است که خداوند سبحان به وسیله او، میان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مى کند.

این حدیث شریف، با عبارت هاى مختلف، از سوى راویان شیعه و اهل سنّت نقل شده است.(۲)

امامان معصوم (علیه السلام) متناسب با شرایط و اوضاع حاکم بر عصر خویش و بنابر وظیفه اى که خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاى بند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(علیه السلام) و شرایط آن زمان، اقتضا مى کرد که آن حضرت، على رغم میل باطنى اش، صلح با معاویه را به پذیرد و حکومت را به وى واگذارد و این، وظیفه اى بود که از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى تردید راز بسیارى از کردار و رفتار امامان(علیه السلام)، به مرور زمان براى شیعیان و پژوهندگان حقیقت خواه روشن گردیده است، ولى راز و سرّ پاره اى از آن ها شاید تاکنون شفّاف و روشن نشده و شاید آنچه گفته مى شود، تنها گمانه اى بیش نباشد و در آینده، ادله روشن تر و گویاترى پیدا گردد.

درباره صلح امام حسن مجتبى(علیه السلام) نیز علل و فلسفه هایى بیان شده است که برخى از آن ها منطقى و قانع کننده است، ولى ممکن است در وراى آن ها، راز بزرگترى وجود داشته که غیر از خود آن حضرت و امامام معصوم(علیه السلام) کسى از آن اطلاعى نداشته باشد.

به بیان دیگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(علیه السلام) به مراتب بالاتر و عالى تر از اطلاعات و دانش دیگران است و آنچه که آن بزرگواران از طریق الهام آسمانى به آن دست یافته و عمل کرده اند، عقل سایر دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست یابى به آن ها ناتوان است.

۲. در دین مبین اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ویژه اى است و از عبادت هاى بزرگ خدا شمرده مى شود، امّا باید دانست که جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نیست، بلکه به دلیل ضرورت هایى که اجتناب از آن ها غیر ممکن است، واجب و مهم شمرده مى شود.

خواسته اصلى اسلام براى بشریت، عبارت است از: آزادگى، حقیقت جویى، رفع محرومیت فکرى و اجتماعى، ستم ستیزى و ظلم ناپذیرى، رفع تبعیض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پیشه گى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.

چنین ارزش هاى والا و آرمان هاى بلند و مقدّس، در محیطى أمن و آسایش به دست مى آید و پیامبران الهى (علیه السلام) همگى پس از رفع ستم کارى هاى مستکبران و مستبدان در صدد تشکیل چنین محیطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزیستى مسالمت آمیز و صلح و آرامش بین مردم، به ویژه میان مسلمانان است.

قرآن کریم، همه انسان هاى موحد و مؤمن را به همزیستى و آرامش کامل فرا مى خواند و مى فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا ادخلوا فى السّلم کافّه؛(۳) یعنى: اى ایمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آیید.»

در جاى دیگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم؛(۴) همانا، ایمان آورندگان برادران یکدیگرند، پس میان برادران خود آشتى برقرار نمایید.»

امام حسن مجتبى(علیه السلام) که راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بیش از همه انسان ها به پاسدارى از تلاش هاى جدّش محمد مصطفى(صلی الله علیه و آله) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(علیه السلام) مى اندیشید. او خود را در برابر آن ها مسؤول مى بیند و احساس مى کند که با ادامه نبرد و خون ریزى به چنین مقصودى دست نخواهد یافت و راه آسان تر و کم خطرترى نیز وجود دارد که آن، صلح است. بنابراین، پذیرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فکرى و عقیدتى مکتب اهل بیت(علیه السلام) ندارد، بلکه خواسته اصلى آن مى باشد.

۳. صلح امام حسن مجتبى(علیه السلام) از انقراض شیعه و نابودى محبان و پیروان مکتب اهل بیت(علیه السلام) به دست سپاهیان معاویه پیش گیرى کرده است.

معاویه بن ابى سفیان به دلیل کینه هاى عصر جاهلیت و نبردهاى خونین قریش بر ضد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که بسیارى از آن ها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفیان شعله ور مى شود و از این سو با رهبرى پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و مجاهدت هاى امیرمؤمنان(علیه السلام) به پیروزى سپاه اسلام مى انجامید، قلبى آکنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و فرزندان امیرمؤمنان(علیه السلام) و یاران و شیعیانش در خود احساس مى کرد. خلافت امام على بن ابى طالب(علیه السلام) و جنگ صفین، آتش کینه نهفته وى را شعله ور و او را به تلاش آشکار و پنهان در نابودى مکتب اهل بیت(علیه السلام) واداشت.

ادامه نبرد امام حسن(علیه السلام) با معاویه و احتمال پیروزى سپاهیان شام بر سپاهیان عراق، آرزوى دیرینه معاویه را برآورده مى کرد و او با این بهانه شیطانى، ریشه اسلام ناب محمّدى را مى خشکانید و به جاى آن، اسلام تحریف و تفسیر شده امویان را ترویج مى نمود.

امام حسن(علیه السلام) به این مسئله، فطانت داشت و بدین جهت در برابر گلایه ها و انتقادهاى برخى از یاران و شیعیان مى فرمود: «ویحکم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خیر لشیعتى ممّا طلعت علیه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامکم مفترض الطّاعه علیکم واحد سیّدى شباب اهل الجنه بنصّ من رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (علیه السلام): أما علمتم انّ الخضر(علیه السلام) لمّا خرق السّفینه و أقام الجدار و قتل الغلام، کان ذلک سخطالموسى بن عمران، اذ خفى علیه وجه الحکمه فى ذلک،(۵) و کان ذلک عند اللّه تعالى ذکره حکمه و صواباً...(۶)؛واى بر شما، چه مى دانید به آنچه که من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه که من انجام دادم(یعنى صلح با معاویه) براى شیعیان من، بهتر است از هرچه که بر آن خورشید مى تابد و بر آن غروب مى کند. آیا نمى دانید من امام شما هستم که پیرویم بر شما واجب و فرض است.(آیا نمى دانید) من یکى از دو سید و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستم؟ گفتند: بلى، مى دانیم. امام (علیه السلام) فرمود: آیا دانسته اید این موضوع را که حضرت خضر(علیه السلام) هنگامى که کشتى را سوراخ، دیوار را بازسازى و پسر بچه اى را کشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(علیه السلام) گردید؟ زیرا حکمت و فلسفه چنین امورى بر موسى(علیه السلام) پنهان و ناآشکار بود، در حالى که آن ها در نزد پروردگار متعال، حکیمانه و بر طبق صواب بود.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) در سخنى دیگر، در پاسخ کسى که وى را پس از پذیرش صلح، با جمله «یا مذلّ المؤمنین» خطاب کرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنین ولکنّى معزّالمؤمنین. انّى لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّه، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بین أظهر هم، کما عاب العالم السّفینه لتبقى لأصحابها، و کذلک نفسى و أنتم لنبقى بینهم؛(۷) من، خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه عزّت دهنده آنان مى باشم. زیرا هنگامى که دیدم شما(شیعیان) را توان برابرى و ایستادگى با آنان (سپاهیان شام) نیست، أمر حکومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم میل آنان) باقى بمانیم. همان طورى که شخص دانایى، یک کشتى را عیب دار مى کند تا براى مالکان و سرنشینانش باقى بماند (و از دستبرد غارت گران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما این چنین است، تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقى بمانیم.

هم چنین امام حسن(علیه السلام) در پاسخ به پرسش ابوسعید، درباره علت پذیرش صلح با معاویه فرمود:

«ولولا ما أتیت لما ترک من شیعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(۸)

اگر من این کار را انجام نمى دادم (و با معاویه صلح نمى کردم) هیچ شیعه اى از شیعیان ما در روى زمین باقى نمى ماند و همگى(به دست سپاهیان معاویه) کشته مى شدند.

۴. صلح امام حسن(علیه السلام) عمل به تقیه بود.

تقیه، یکى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ویژه مکتب اهل بیت(علیه السلام) است. مفهوم تقیه این است که انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و یا حکومت غاصب و ستم کار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، یا جان و ناموس خود و یا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و یا کردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعیت موجود را تحمل کند.

صلح امام حسن(علیه السلام) نیز این چنین بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگیرى از کشتار بى رحمانه مسلمانان، به ویژه کشتار هدفمند پیروان مکتب اهل بیت(علیه السلام)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود کنار آمد و حکومت را به وى سپرد. پیداست که تصمیمات تقیه اى، تصمیمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(علیه السلام) در عصر امامت خویش با این مسئله روبه رو بودند، غیر از آخرین آنان، حضرت حجت بن الحسن(علیه السلام) که در عصر قیام و حضور وى، هیچ تقیه اى جایز نمى باشد.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) نیز در حدیثى به آن اشاره کرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه، الّا القائم الّذى یصلّى روح اللّه عیسى بن مریم(علیه السلام) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ . یخفى ولادته یغیب شخصه لئلّا یکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج؛(۹) آیا دانستید به این که از ما (امامان معصوم(علیه السلام) کسى نیست، مگر این که بیعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(صلی الله علیه و آله) همان امامى که روح خدا، حضرت عیسى بن مریم(علیه السلام) در پشت سرش نماز مى خواند. چه این که خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غایب نمود، تا در آن هنگامى که قیام مى کند، بیعت هیچ کس بر عهده او نباشد.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) در جاى دیگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «...و انّ أبى کان یقول: و أىّ شى ء أقرّ للعین من التّقیّه، انّ التّقیه جنّه المؤمن، ولولا التّقیّه ما عبداللّه…(۱۰) پدرم (امام على بن ابى طالب(علیه السلام) مى فرمود:

چه چیزى چون تقیّه، مایه روشنایى چشم است؟ همانا تقیه سپر مؤمن است و اگر تقیه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمى شد.

پیش از همه امامان معصوم(علیه السلام)، خود امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به مدت بیست و پنج سال با این وضعیت روبه رو بود و به اجبار و اکراه، از حق خود چشم پوشى کرد.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) نیز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنین امر مکروهى را به پذیرد. خود آن حضرت در این باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فیه أنا و معاویه حقّ کان لى، فترکته له، و انّما فعلت ذلک لحقن دمائکم و تحصین اموالکم،(۱۱) و ان ادرى لعلّه فتنه لکم و متاع الى حینٍ؛(۱۲) همانا در این امرى که من و معاویه درباره آن اختلاف داشتیم ( یعنى حکومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترک و به وى واگذاردم و این کار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنین حفظ مال و دارائى هایتان انجام دادم، و نمى دانم شاید این آزمایشى براى شماست و مایه بهره گیرى تا مدتى (معیّن) مى باشد.»

۵ . کوتاهى سپاهیان

شاید مهم ترین و اصلى ترین علت صلح امام حسن مجتبى(علیه السلام) یارى نکردن فرماندهان و همراهى نکردن سپاهیان با آن حضرت بود.

از آن سو، معاویه بن ابى سفیان داراى سپاهى یک دست و جرّار بود، که از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذیرش اسلام توسط اهالى این منطقه، سایه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس کرده و او را امیر فاتح مسلمانان و میزان اسلام و کفر مى خواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مى دانستند.

امّا سپاهیان امام حسن مجتبى(علیه السلام) داراى چنین نظم و تشکلى نبودند. آنان از میان اقوام و ملیت هاى مختلفى برخاسته که پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، چهار خلیفه را دیده و در حکومت خلیفه پنجم به سر مى بردند. همان مردمى که جرئت و جسارت کرده و سه خلیفه از چهارخلیفه پیشین را (به حق و یا به ستم) کشتند. اینان داراى مرام واحد و اتحاد کلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(علیه السلام) حضور داشتند و از امکانات و تجهیزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطیر و حسّاس، به فکر و سلیقه خودشان عمل مى کردند و از فرماندهى کل قوا، پیروى نمى کردند. همان طورى که در عصر امام على(علیه السلام) نیز چنین مى کردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مى گذاشتند و به أنحاى مختلف، وسیله آزار و رنجش وى را فراهم مى نمودند.

چنین مردم و چنین سپاهى، تحمّل و ظرفیت خواسته ها و آرمان والاى امام حسن(علیه السلام) را نداشته و او را در برابر سپاه عظیم و یک دست معاویه تنها گذاشته و بسیارى از رزمجویان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پیوسته و بسیارى دیگر سپاه طرفین را رها کرده و به شهرهاى خویش برگشتند و عدّه اى نیز با جدا شدن از سپاه، به یاغى گرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده کمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بیعت خود باقى ماندند(شرح این ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(علیه السلام) بیان کردیم.)

امام حسن مجتبى(علیه السلام) در ضمن خطبه اى به این مطلب اشاره کرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى امیّه؛(۱۳) اگر یار و یاورى مى یافتم، حکومت را به معاویه واگذار نمى کردم. زیرا حکومت بر بنى امیّه حرام است.

آن حضرت درباره علت عدم لیاقت بنى امیه براى تصدى حکومت و خلافت، فرمود: لو لم یبق لبنى امیّه الّا عجوز درداء، لنهضت دین اللّه عوجاً، و هکذا قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)(۱۴)؛ اگر از بنى امیّه، جز پیر زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى کج کردن دین خدا و دور ساختن از مسیر الهى، اقدام و تلاش خواهد کرد و این چیزى است که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به آن خبر داده است.

لازم به یادآورى است که امام حسن مجتبى(علیه السلام) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى یاران و سپاهیانش رنج مى برد، بلکه از جانب طیفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مى کرد و آن ها عبارت بودند از طایفه گمراه و منافق پیشه خوارج، که در میان سپاهیان امام حسن(علیه السلام) پراکنده بودند و اگر دستشان به امام(علیه السلام) مى رسید، از آسیب رسانى به وى هیچ إبا و امتناعى نداشتند (که در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نمودیم.»

ابن عربى، نویسنده کتاب «احکام القرآن» به این مطلب تصریح کرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاویه استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى علیه معاویه؛(۱۵) یکى از علل صلح امام حسن مجتبى(علیه السلام) این بود که وى مى دید خوارج، اطرافش را احاطه کرده (و در همه جا حضور پیدا کردند) و دانست به این که اگر او، جنگ با معاویه را ادامه دهد و در آن معرکه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مى یازند و بر آن ها مستولى مى شوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاویه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حکومت وى مستولى مى گردد.»

گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهیان شام به سپاه امام حسن مجتبى(علیه السلام) پیوسته و از امکانات وى بهره مند مى شدند، ولى با حماقت ها و افراط کارى هاى خود، همیشه آب در آسیاب دشمن مى ریختند و موجب تضعیف سپاه کوفه و تقویت سپاه شام مى شدند. این گروه، چالش هاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(علیه السلام) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحمیل کرده و سرانجام در مسجد کوفه، وى را به شهادت رساندند.

هم اینک در سپاه امام حسن مجتبى(علیه السلام) به فتنه انگیزى و پخش شایعات دروغین و بى اساس بر ضد امام حسن(علیه السلام) و یاران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(علیه السلام) را از سر راه خویش بردارند و به آمال و آرزوهاى شیطانى خود برسند. امام حسن(علیه السلام) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مى یافت، از دسیسه هاى این گروه ستم پیشه رهایى نداشت و با کید و کین ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مى رسید.

۶. احساس خستگى مردم از جنگ

از دیگر عوامل پذیرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(علیه السلام) بود. گرچه برخى از بیعت کنندگان با امام حسن مجتبى(علیه السلام) در کوفه انتظار داشتند که آن حضرت، جنگ با معاویه را ادامه دهد تا او را از حکومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سیطره اش بیرون آورد، امّا توده مردم به دلیل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن کشته هاى زیاد و خسارت هاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شامیان نشان نمى دادند. مسلمانان، طى چهل سال که از هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامى مى گذشت، علاوه بر غزوات و سریه هاى زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، در عصر خلفاى سه گانه نیز جنگ هاى بزرگ و طولانى مدت با رومیان، ایرانیان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزیره العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(علیه السلام) نیز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل کرده بودند.

بدین جهت، روحیه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمى شد و جز عده اى از شیعیان مخلص و جوانان رزمجو، بقیه در لاک عافیت طلبى فرو رفته و به وضع موجود رضایت داده بودند.

به همین لحاظ هنگامى که امام حسن(علیه السلام) و یاران نزدیکش چون حجربن عدى و قیس بن سعد انصارى، مردم را به بسیج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت کردند، عده کمى پاسخ مثبت دادند و بقیه رغبتى به آن نشان ندادند.

گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهه هاى جنگ براى سپاه امام حسن(علیه السلام) به آسانى فراهم نگردید، بلکه با تبلیغات و تلاش هاى فراوان و همه جانبه امام حسن(علیه السلام) و یاران و اصحاب فداکارش مهیا گردید.

شایان ذکر است که با توجه به جمعیت بالاى شهر کوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسیج سراسرى صورت مى گرفت، مى بایست بیش از یکصد هزار نفر از این منطقه آماده نبرد مى شدند. این غیر از نیروهایى بود که از سایر مناطق عراق، ایران، حجاز، یمن، عمان و ساحل نشینان خلیج فارس مى توانستند خود را به سپاه امام حسن(علیه السلام) برسانند.

قطب راوندى از حارث همدانى نقل کرد که امام حسن(علیه السلام) به مردمى که با وى بیعت کرده و قول مساعدت و همکارى داده بودند، فرمود: ان کنتم صادقین، فموعدما بینى و بینکم معسکر المدائن، فوافونى هناک فرکب، و رکب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق کثیر لم یفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه کما غروا امیرالمؤمنین (علیه السلام) من قبله؛(۱۶) اگر(در گفتارتان) صادقید، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپیوندید.

پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حرکت کرد، کسانى که قصد جنگ کرده بودند با وى حرکت نمودند ولى جمعیت زیادى تخلف کرده و به آنچه گفته بودند، وفا نکردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعده شان نیامدند و او را فریب دادند، همانطورى که پیش از وى پدرش امیرمؤمنان(علیه السلام) را فریب داده بودند.

مردم عراق چنان خسته و بى رمق بوده و احساس کسالت و بى حالى مى نمودند، که نشاط و خوشى را از سبط پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) و خلیفه وقت مسلمانان، یعنى امام حسن(علیه السلام) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با این سخن نکوهش و سرزنش کند: یا عجبا من قوم لاحیاء لهم و لادین مره بعد مره، ولو سلمت الى معاویه الأمر، فایم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امیه، واللّه لیسومنّکم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان یلى علیکم حبشیا؛(۱۷) شگفت از ملتى که نه حیا دارد و نه هیچ مرتبه اى از مراتب دین را. اگر من أمر حکومت را به معاویه تسلیم نمایم، پس به خدا قسم هیچ گاه شما در دولت بنى امیه، فرجى نخواهید یافت(و یا فرح و شادى نخواهید دید). سوگند به خداوند متعال، با بدترین عذاب و آزار با شما بدى خواهند کرد، به طورى که آرزو کنید که (سیاهان) حبشى بر شما حکومت کنند(بهتر است از تحمّل حکومت بنى امیه).

ابن اثیر در این باره گفت: هنگامى که معاویه بن ابى سفیان به امام حسن بن على(علیه السلام) پیشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذیرفتند. امام حسن(علیه السلام) در خطبه اى پیشنهاد معاویه را به اطلاع لشکر خود رسانید و خاطرنشان کرد: ألا و انّ معاویه دعانا الى أمر لیس فیه عزّ و لانصفه. فان اردتم الموت رددناه علیه و حاکمناه الى اللّه . عزّ و جلّ . لظبى السّیوف، و ان اردتم الحیاه قبلناه و أخذنا لکم الرضى؛(۱۸) آگاه باشید، معاویه ما را به امرى فرا مى خواند که نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحیه شهادت طلبى هستید، درخواستش را رد کنیم و دست به شمشیر ببریم تا خداوند سبحان میان ما حکم کند، ولى اگر زندگى دنیا را مى طلبید، خواسته اش اجابت کرده و رضایت شما را فراهم کنیم.

هنگامى که کلام امام(علیه السلام) به این جا رسید: فناداه النّاس من کلّ جانب: البقیه، البقیه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(۱۹) مردم از هر سو فریاد برآوردند که ما زندگى و بقاى دنیایى را مى خواهیم، (با این سخن، صلح را بر امام(علیه السلام) تحمیل کردندو) امام(علیه السلام) پس از آن که از آن ها جدا شد، صلح با معاویه را امضاء نمود.

۷. اضمحلال و از هم پاشیدگى کشورهاى اسلامى، خطر دیگرى بود که جامعه مسلمانان را تهدید مى کرد.

مسلمانان آن عصر، چه آنانى که در ظلّ حکومت عدالت جویانه امام حسن مجتبى(علیه السلام) زندگى مى کردند و چه در سیطره حکومت غاصبانه معاویه بن ابى سفیان به سر مى بردند با دشمنان مشترکى رو به رو بودند که از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پس گیرى سرزمین هاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى ملیت، قومیت و دین هاى متعدد و مختلف بودند، ولى در یک چیز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و کشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمین هاى اسلامى بود.

از این رو، ادامه اختلاف و کشمش هاى داخلى، دشمنان بیرونى، به ویژه رومیان را خوش حال و امیدوار مى کرد و زمینه هجوم و تجاوزشان را فراهم مى نمود.

امام حسن مجتبى(علیه السلام) به عنوان سبط اکبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و سکان دار اصلى دین و دلسوزترین شخص به مسلمانان و مؤمنان، به این مسئله توجه خاص داشت و اگر معاویه و سپاهیان گمراه وى با بى خردى و دنیاطلبى خود زمینه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مى کردند، امام حسن مجتبى(علیه السلام) و یاران و شیعیان مخلص او نمى توانستند آنان را در این راه مساعدت و همراهى کنند و عقل و شرع حکم مى کرد که باید به هر طریق ممکن نبرد میان مسلمانان پایان یابد، تا اصل دین و حیات مسلمانان ادامه یابد.

زیرا اگر امام حسن(علیه السلام) نبرد با معاویه را ادامه مى داد، یکى از سه اتفاق ذیل روى مى داد:

۱. پیروزى سپاه کوفه و سرکوب سپاه شام.

۲. پیروزى سپاه شام و نابودى سپاه کوفه.

۳. عدم پیروزى طرفین و عقب نشینى اجبارى دوسپاه.

در هر صورت، مسلمانان به ضعف و کم توانى مى رسیدند و دشمنانشان که سال ها خود را تقویت و آماده چنین فرصتى کرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پیچیده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مى نمودند.

در نتیجه، زحمات و تلاش هاى پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و یاران فداکارش به هدر مى رفت.

امام حسن(علیه السلام) به این أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأیت النّاس ترکوا ذلک الّا اهله، خشیت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان یکون للدین فى الارض ناعى؛(۲۰) هنگامى که دیدم مردم جز عده اى این کار (جنگ با معاویه) را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا براى دین، در روى زمین فریادگرى باقى بگذارم.

۸ . به وقوع پیوستن خیانتى بزرگ از سوى دنیاپرستان چیزى نبود که بتوان آن را نادیده گرفت. معاویه بن ابى سفیان براى درهم شکستن اتحاد و مقاومت سپاهیان کوفه، رشوه ها و جایزه هاى زیادى بذل و بخشش کرد و بسیارى از سران و بزرگان قبایل و طوایف و فرماندهان و امیران سپاه را از درهم و دینار و وعده هاى کاذب بهره مند کرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(علیه السلام) جلب نموده بود. به طورى که برخى از آنان، نامه هایى براى معاویه نوشته و اظهار پیروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى دیگر، پا را از این فراتر گذاشته به وى نوشتند که اگر وى بخواهد، حسن بن على(علیه السلام) را دستگیر و به سپاه شام تحویل دهند و یا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(۲۱)

در حقیقت، اگر امام حسن(علیه السلام) صلح را نمى پذیرفت این خطر بزرگ وجود داشت که جاه طلبان و منافقان، وى را دستگیر و تسلیم سپاه شام کنند و یا براى تقرّب به دستگاه معاویه و خوش آیند بنى امیه، امام(علیه السلام) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.

در هر صورت، این یک پیروزى براى سپاه شام و فضیلت و منقبتى براى معاویه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شکست به شمار مى آمد.

امام حسن(علیه السلام) در این باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاویه نبرد مى کردم، مرا مى گرفتند و به وى تسلیم مى نمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، برایم دوست داشتنى تر است از این که در حالى که اسیرش باشم مرا بکشد و یا بر من منّت گذارد و تا پایان روزگار این عار بر بنى هاشم بماند و معاویه همیشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(۲۲)

۹. امام حسن(علیه السلام) از روش هاى غیر اسلامى و شیوه هاى سالوسانه پرهیز داشت، بر خلاف معاویه بن ابى سفیان که براى تحکیم و تثبیت حکومت خود دست به هر کارى مى زد و هیچ گونه محدودیتى از جهت شرعى و عرفى براى خویش قائل نبود.

به همین انگیزه در دستگاه حکومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغیره بن شعبه، بسربن ارطاه، مروان بن حکم و مسلم بن عقبه، بهره مى جست و از شیطنت و جنایت آنان به نحوى استفاده مى نمود.

امّا امام حسن مجتبى(علیه السلام) که به مانند جدّش محمد مصطفى(صلی الله علیه و آله) و پدرش امام على بن أبى طالب(علیه السلام) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چیز دیگرى نبود، طبعاً نمى توانست به مانند معاویه رفتار نماید.

سیاست اهل بیت (علیه السلام) با سیاست معاویه در تضاد و میان آن دو، تفاوت از زمین تا آسمان بود.

معاویه بن ابى سفیان با انتخاب سیاست «رسیدن به هدف از هر راه ممکن» سیطره سیاسى و اجتماعى فزاینده اى بر ملت پیدا کرده بود و همین امر باعث شد که صلح را با نیرنگ ها و سالوس کارى هایش بر سپاهیان عراق و بر امام حسن مجتبى(علیه السلام) تحمیل نماید.

او توانست با دادن رشوه و تطمیع متنفذان، وعده به دنیاطلبان، تهدید مخالفان، رواج بى بند و بارى، پخش شایعات بى اساس و انجام امور غیر انسانى و غیر شرعى دیگر، زودتر به هدفش برسد.

به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال میان نیکى ها و زشتى ها، خوبى ها و بدى ها و در حقیقت میان حق و باطل، این بار امام حسن مجتبى(علیه السلام) مقهور قهر ناجوانمردانه شیطان صفتان قرار گرفته و از حق طبیعى و الهى خویش محروم بماند و حکومت و زمام دارى مسلمانان با حیله و نیرنگ از اوستانده شود.

بى تردید، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(علیه السلام) در این جا بیان نمودیم، کافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسى هاى بیشتر و عمیق ترى دارد و طالبان را به کتاب هایى که در خصوص «صلح» امام حسن بن على (علیه السلام) نگاشته شده اند، ارجاع مى دهیم.

پى نوشت:

  1. الارشاد، شیخ مفید، ص ۳۵۶ ، تاج الموالید، مجموعه نفیسه، ص ۲۶ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۶۲٫
  2. فضائل الخمسه، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۳، ص ۳۸۸٫
  3. فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۸۸ ؛ احکام القرآن، (ابن عربى)، ج ۴، ص ۱۷۲۰٫
  4. سوره بقره، آیه ۲۰۸٫
  5. سوره حجرات، آیه ۱۰٫
  6. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(علیه السلام) با حضرت خضر(علیه السلام) که در سوره کهف، از آیه ۶۵ تا ۸۲ به آن اشاره شده است.
  7. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  8. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱٫
  10. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  11. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  12. شرح الأخبار فى فضائل الأئمه الأطهار(علیه السلام)، ج ۳، ص ۱۰۵، حدیث ۱۰۳۹٫
  13. اشاره به آیه ۱۱۱ سوره انبیاء.
  14. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  15. همان، ص ۵۷۴٫
  16. احکام القرآن، ج ۴، ص ۱۷۱۹٫
  17. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  18. همان، ص ۵۷۶٫
  19. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴٫
  20. همان.
  21. ترجمه الامام الحسن(علیه السلام)، ص ۲۰۳٫
  22. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  23. رمضان در تاریخ، ص ۱۵۰.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۸

تقى واردى