علامه محمد جواد بلاغى(ره)

روايت رويش‏

طليعه‏
علامه بلاغى از شخصيتهاى بس ارزنده و والاى تاريخ معاصر است كه زواياى زندگى و مجاهداتش كمتر مورد بررسى و ارائه قرار گرفته است. در اين نوشتار سعى شده است با كمك خامه و رنگ واژه‏ها تصويرى از چهره اين بزرگمرد گمنام ترسيم گردد هرچند نامه كوچكتر و واژه‏ها كم‏رنگ‏تر از آنند كه از عهده چنين مهمى برآيند. امّا مولانا زيبا سروده است: آب دريا را اگر نتوان كشيد هم بقدر تشنگى بايد چشيد
رويش صبح‏
در روز چهارشنبه‏اى از ماه رجب، در يكى از محله‏هاى نجف (محلّه براق) در خانه دانشمند عامل و روحانى فاضل، علامه شيخ حسن بلاغى، ستاره‏اى چشم به جهان گشود كه اميد آن مى ‏رفت تا گمشدگان وادى شب گون نادانى را به كرانه‏هاى صبح اميد رساند. اين نو رسيده را محمدجواد نام نهادند. و بدين سان در سال 1282ق.[1] خداوند نعمتى ديگر به جامعه شيعه عنايت كرد. آل بلاغى يكى از خاندانهاى نجيب، شريف و قديمى شهر نجف بوده‏اند. اين دودمان پاك بسان چشمه ‏اى پربركت هماره جوشيده و طراوت بخشيده‏اند و تشنگان را سيراب كرده و همگى به جلال و بزرگى در علم و ادب شهرت داشته‏اند.
جرعه نوش علم و معرفت‏
محمد جواد پس از آنكه نشو و نما يافت و دوران كودكى را پشت سر گذاشت در بوستان هميشه سبز حوزه قدم نهاد و به شاگردى مكتبى رفت كه پدرانش سالهاى سال شاگرد آن مكتب بودند. علوم مقدماتى را در حضور نورانى علماى نجف فراگرفت و تا 24 سالگى از اساتيد بزرگ آن حوزه عظيم، استفاده‏هاى علمى و معنوى فراوانى برد. روان پاك بلاغى كه شيفته كسب معارف و درك فضايل بود او را در سال 1306ق. مجبور به ترك زادگاهش كرد و او با دلى مالامال از عشق و علاقه به فراگيرى دانش و خودسازى، وارد شهر مقدس كاظمين شد تا بتواند در سايه انديشه ‏هاى بلند آن ديار، به اهداف عاليه‏اش نايل آيد. ايشان شش سال از عمر مباركش را در اين شهر صرف تحصيل و تهذيب نمود و تا سال 1312ق. در كاظمين ماند. او در همان شهر با خانواده شريفِ عالِم بزرگوار سيد موسى‏ جزايرى وصلت نمود. در سى سالگى به زادگاهش نجف اشرف بازگشت و در درس سرآمدترين استوانه‏هاى علمى و عملى عصر خويش حاضر شد و سرزمين سبز فكرش را با زلال آبهاى با صفاى آن حوزه طراوت بخشيد و مدت 14 سال در اين دانشگاه بزرگ اسلامى ماند و از باغ و بوستانهاى نجف خوشه‏هاى فراوان علم و معنويت چيد. شيخ محمد جواد بلاغى كه سالهاى متمادى را در پى علم و عمل گذرانده بود در سال 1326ق. وارد شهر مقدّس سامرّا شد و در درس مرجع مجاهد و رهبر انقلابى، ميرزا محمّد تقى شيرازى شركت جست و ده سال بر سفره علمى اين مجتهد سترگ و بيدار مهمان بود و با استفاده از جنبه‏هاى روحى و معنوى آن بزرگوار، خويشتن را تقويت كرد. اين دانشمند وارسته آنچنان شيفته دانش و ياد گرفتن بود كه تا 54 سالگى در درس ميرزاى شيرازى شركت نمود.
راهنمايان رهرو خوبيها
انديشمندان و فرزانگانى كه علامه بلاغى در حضور نورانى آنان نشست و آموخت عبارت اند از: 1.فقيه بزرگوار شيخ محمد طه نجف (متوفى 1323ق.) 2.فقيه محقق حاج آقا رضا همدانى (متوفى 1322ق.) 3.عالم و اصولى مدّقق شيخ محمد كاظم خراسانى (متوفى 1329ق.) 4.علامه فقيه سيد حسن صدرالدين‏كاظمى (متوفى 1354ق.) 5.فقيه بزرگ شيخ محمد حسين مامقانى (متوفى 1323ق.) 6.علامه محدث ميرزا حسين نورى (متوفى 1320ق.) 7.فقيه عاليمقام سيد محمد حسن هاشم هندى غروى (متوفى 1323ق.) 8.مرجع مجاهد ميرزا محمد تقى شيرازى (متوفى 1338ق.)[2]
پيوند دانش و مبارزه‏
اين متعهد وظيفه شناس از تبار روحانيتى بيدار و آگاه بود كه در پى استقلال طلبى كشور عراق از يوغ استعمار انگليس در سال 1336ق. – براى بار دوم – آهنگ شهر كاظمين كرد و در جرگه جهاد و دفاع از ثغور اسلامى حضور يافت و به صف مجاهدان پيوست.
آينده سازِ دلسوز
اينك نام تنى چند از پروردگان آن فقيه آينده ساز را ذكر مى ‏نماييم. 1.آيةاللَّه العظمى آقاى سيد شهاب‏ الدين مرعشى نجفى (متوفى 1411ق.) 2.آيةاللَّه العظمى آقاى حاج سيد ابوالقاسم خويى (متوفى 1414ق.) 3.آيةاللَّه العظمى آقاى حاج سيد هادى ميلانى (متوفى 1395ق.) 4.علامه اديب آقاى ميرزا محمد على اردوبادى نجفى (متوفى 1380ق.) 5.علامه سيد محمدصادق بحرالعلوم (متوفى 1390ق.) 6.آيةاللَّه شيخ محمد رضا آل فرج اللَّه نجفى (متوفى 1386ق.) 7.آيةاللَّه شيخ محمد مهدوى لاهيجى (متوفى 1403ق.) 8.آيةاللَّه شيخ نجم الدين جعفر عسكرى تهرانى (متوفى 1395ق.) 9.حاج شيخ ذبيح اللَّه محلاتى (متوفى 1405ق.) 10.آيةاللَّه حاج شيخ محمد رضا طبسى نجفى (متوفى 1405ق.) 11.ميرزا محمد على مدرس خيابانى‏ 12.استاد اديب على خاقانى‏ 13.آيةاللَّه شيخ على‏محمد بروجردى (متوفى 1395ق.) 14.شيخ مهدى بن داوود الحجّار (متوفى 1358ق.) 15.علامه محقق حاج شيخ مجتبى‏ لنكرانى نجفى‏ 16.آيةاللَّه سيد صدر الدين جزايرى (متوفى 1388ق.) 17.شيخ ابراهيم بن شيخ مهدى قريشى‏ 18.شيخ مرتضى‏ مظاهرى نجفى‏ 19.آيةاللَّه سيد مرتضى‏ لنگرودى (متوفى 1383ق.) 20.علامه ميرزا محمد على ادبى تهرانى‏
تراوش قلم‏
آثار سبز او در زمينه‏هاى فقه، تفسير، تاريخ، اصول فقه، عقايد و ردّ يهود و نصارا و ماديون و بابيّت و بهائيت تدوين يافته است. نشانه‏هاى ماندگار ايشان عبارت است از: 1.تفسير آلاء الرحمن 2.رساله‏اى در پاسخ به پرسشهايى كه از جبل عامل براى ايشان فرستاده و در آن شبهاتى درباره قرآن نموده بودند 3.الرحلة المدرسية يا المدرسة السيارة 4.الهدى الى دين المصطفى‏ 5.التوحيد و التثليث 6.اعاجيب الاكاذيب 7.انوار الهدى 8.البلاغ المبين 9.نصايح الهدى 10.المسيح و الانجيل 11.نَسمات الهدى 12.المصابيح فى بعض من ابدع فى الدين فى القرن الثالث عشر 13.مصباح الهدى 14.مسئلة فى البداء 15.نورالهدى 16.اجوبة المسائل البغدادية 17.داعى الاسلام و داعى النصرانية 18.تا 45.مجموعه از تعليقه، حاشيه و رساله‏هاى فقهى، در اين ميان رساله‏اى در احكام وضو به چشم مى‏خورد كه علامه خود آن را به زبان انگليسى ترجمه كرده است 46.رساله‏اى درباره اوامر و نواهى در علم اصول 47.رساله‏اى در نفى تزويج ام كلثوم با عمربن خطاب 48.رساله‏اى درباره عدم اعتبار تفسير منسوب به امام حسن عسكرى‏عليه‏السلام 49.ردّ بر كتاب «تعليم العلماء» نوشته غلام احمد قاديانى 50.ردّ بر كتاب «حياة المسيح» نوشته غلام احمد قاديانى 51.ردّ بر كتاب «ينابيع الكلام» 52.رساله‏اى در ردّ جرجيس سائل و هاشم عربى (اين چهار رساله در رد شبه‏هاى مخالفان اسلام بويژه مبلغان مسيحى نوشته است.) 53.رساله‏اى در ردّ حسيّون (رد بر فرقه قاديانيه است.) 54.داروين و اصحابه.[3]
مهتاب ادب‏
يكى از ويژگيهاى شخصيت علمى علامه بلاغى، جنبه ادبى ايشان است. او دانشمندى اديب و اديبى دانشمند بود. نوشته‏هايش را با قلم و سبكى ابتكارى و جديد و در قالبهاى ادبى و شعر، داستان، رمان و مناظره به رشته تحرير درآورده و برخى از مسائل عقيدتى و فلسفى را در قالب شعر سروده و شعرش حامل پيام بوده است. ايشان در ثنا و رثاى اهل بيت‏عليهم‏السلام چكامه‏هايى چند سروده است. يكى از آنها را كه مرثيه‏اى براى امام حسين‏عليه‏السلام است مرور مى‏كنيم: يا تريب الخدِّ فى رَمَضَ الطفوف‏ ليتنى دونك نهبا للسيُوف‏ يا نصيرَالدين اذ عزَّ النصير و حمى الجار اذ عزّ المجير و شديد البأس و اليوم العسير و ثمال الوفد فى العام العسوف‏ كيف يا خامس اصحابِ الكسا و ابنَ خير المرسلينَ المصطفى‏ و ابن ساقى الحوضِ فى يوم الظمأ و شفيع الخلق فى اليوم المَخُوف‏ يا صريعا ثاوياً فوق الصعيد و خضب الشيب من فيض الوريد كيف تقضى بين اجناد يزيد ضاميا تُسقى بكاسات الحتوف‏[4] – اى كسى كه گونه‏هايت در سرزمين كربلا بر خاك گرم افتاد! اى كاش من به جاى تو، جايگاه ضربه‏هاى شمشير مى‏شدم. – اى ياور دين هنگامى كه ياران اندك شدند! و اى اميد بى پناهان هنگامى كه پناه دهندگان كم شدند. – اى كسى كه در روز جنگ و سختى صبر بسيار دارى و اى ملجأ وارد شدگان در سالهاى خشكى و سخت. – چه سان است اى پنجمين اصحاب كساء و اى فرزند بهترين رسولان (حضرت محمد مصطفى‏صلى الله وعليه وآله) – اى فرزند ساقى حوض (حضرت على‏عليه‏السلام) در روز تشنگى، شفاعت كننده مردم در روز ترسناك. – اى كشته افتاده روى زمين و اى كسى كه محاسنت با خون گلويت خضاب است. – چگونه تشنه ماندى بين لشكر يزيد، در حالى كه سيرابت مى‏كردند از جام مرگها.
چكاد تلاش‏
آموختن زبانهاى خارجى با امكانات محدود آن روز، كارى بسيار مشكل بوده است. علامه بلاغى علاوه بر زبان عربى،زبانهاى عبرى، انگليسى و فارسى را خوب مى‏دانست[5] و به آنها تسلط داشت و فراگيرى آنها به شخصيت علمى ايشان برجستگى ويژه‏اى بخشيده بود. درباره چگونگى آموختن زبان عبرى چنين نگاشته‏اند: «زبان عبرى را از يهود دوره‏گرد آموخته است. در آن روزگار گروهى يهودى در شهرهاى عراق بودند كه مقدارى جنس، پارچه و امثال آن، بر دوش داشتند و در كوچه و بازار مى‏گشتند و مى‏فروختند. بلاغى از اين فرصت استفاده مى‏كرد و درباره مفردات و جمله بندى زبان عبرى از آنان چيزهايى مى‏پرسيد. گاه مجبور مى‏شد همه اجناس يك يهودى دوره گرد را بخرد تا از او درباره يك واژه يا تركيب سخنى بشنود. چون يهوديان در آموختن لغت خود به ديگران بسيار بخل مى‏ورزيدند. بلاغى گاه شيرينى و شكلات مى‏خريد تا اگر بچه‏اى يهودى ببيند به او بدهد و چيزى از او بپرسد.»[6]
شكوه گمنامى‏
گمنام زيست و بى‏هياهو، ولى نامش در گمنامى اوست و هنرش در اخلاص والايش… شكوه گمنامى و حماسه اخلاص او در شعار معروفش تجلى كرده كه مى‏فرمود: «انى لا اقصد الّا الدفاع من الحق لا فرق عندى بين ان يكون باسمى او اسم غيرى.»[7] : من جز دفاع از حق انگيزه‏اى نداشتم. بنابراين هيچ فرقى نيست كه كتاب به نام من يا نام ديگرى منتشر شود.
اسوه زهد
درباره ساده زيستى‏اش گويند: «اتاقى كوچك داشت و محقر. در آن جز بوريايى و روفرشى‏يى كه بر آن مى‏نشست هيچ چيز نبود. در زمستان وسايل گرم كردن و در تابستان وسايل سرد كردن نداشت؛ با اينكه مزاجى ضعيف داشت و بيمار بود. با اين احوال، هيچ گاه از اين اتاق بيرون نمى‏رفت مگر براى نيازهاى ضرورى.»[8] بحقيقت كه ايشان با بى ‏پيرايگى‏ اش اسوه برجسته زهد و پارسايى بود.
خنياگر بيدارى‏
حياتش تركيبى از دو عنصر عقيده و جهاد بود و حركتش بر مبناى اين دو عنصر هيچ‏گاه گوشه‏ نشينى را نگزيد و آرام نگرفت و پيوسته حريت آميخته با حيات را بر سر و روى جامعه اسلامى مى‏پاشيد و خوابهاى گران را بر مى‏ آشفت گويند: «برخى از بهائيان جاسوس استعمار در محله‏ اى در بغداد، مكانى را به نام حظيره براى اجتماع خود بنا نهادند. بلاغى با شنيدن اين خبر ديگر آرام نگرفت و استراحت را بر خود روا نداشت تا با مراجعه به دادگاه و قانون آنان را به ترك آن محل واداشت و پس از مدتى آنجا را به مسجدى تبديل كرد و در آن نماز و شعاير حسينى اقامه مى‏شد.»[9] اين روحانى آگاه، مرز و بوم را هماره نگهبان بود و براى بيدار ساختن جامعه دل مى‏سوزاند و تمام هستى خود را فداى خدمت به حق و خلق كرد. وى براى چاپ كتاب «الهدى» (در رسوا سازى خدعه‏ها و توطئه‏هاى مبلغان مسيحى) پولى نداشت. بناچار هرچه در خانه داشت به قيمت ارزان فروخت و كتاب را به چاپخانه فرستاد تا خداوند اندك اندك اثاثيه خانه و زندگانى وى را فراهم ساخت.[10]
آخرين هجرت‏
آسمان شهر غم‏رنگ بود و اندوهبار. اشك هجران بر گونه‏ هاى شهر جارى بود. زيرا خورشيد انديشه‏اى رو به غروب بود كه هفتاد سال در آسمان علمى شيعه نور بخشيده بود. تقويم عمرى رو به پايان مى‏شد كه برگ برگ وجودش را وقف خدمت كرده بود. باد خزان بر باغِ پرشكوفه رادمردى وزيدن گرفته بود كه سراسر عمرش بهار بود و بيدارى فصل فراق در گوش جان علّامه آهنگ وداع مى‏نواخت[11] و نسيم «ارجعىِ» جانان در بوستان جانش وزيدن داشت و درِ حياط «حياتش» مى‏رفت كه با قفل مرگ بسته شود. او كه عمرى در وادى رضاى حقّ قدم و قلم زد اكنون مجنون صفت مشتاق نوشيدن جام وصال بود. سرانجام اين چكاد تعبد و تخصص، فقيه و اديب فرزانه و مجاهد زاهد، شب دوشنبه بيست و دوم شعبان 1352ق.[12] نداى حضرت دوست‏ را لبيك گفت و مرغ جانش با كوله‏بارى از خدمت و خوبى و افتخار به سراى ابدى پر كشيد و در آستان دوست جاى گرفت. خاكيان را در سوگ و عرشيان را در سرور نشاند. حوزه‏هاى علميه – بويژه طلاب نجف – در اين فقدان، غرق در ماتم شد. پس از تجليل و تشييع، پيكر پاكش را در حجره جنوبى سوم در سمت غربى صحن مبارك حضرت على‏عليه‏السلام، در كنار آرامگاه جواد بن محمد حسينى (مؤلف كتاب مفتاح الكرامه) به خاك سپردند. روحش شاد، راهش سبز و پر رهرو و تربتش از شمع رضاى جانان نورانى باد.


[1] طبقات اعلام الشيعه، آقا بزرگ تهرانى، ج‏1، ص‏323.

[2] الكنى و الالقاب، شيخ عباس قمى، ج‏2، ص‏94؛ اعيان الشيعه، محسن امين عاملى، ج‏4، ص‏256. [3] ر. ك: به كتابهاى اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏256؛ الكنى و الالقاب، ج‏2، ص‏94؛ مجله نور علم، ش 41؛ مجله مشكوة، شماره اول، پاييز 1361 [4] شعراء الغرى، على خاقانى، ج‏2، ص‏451. [5] طبقات اعلام الشيعه، ج‏1، ص‏325. [6] بيدارگران اقاليم قبله، محمد رضا حكيمى، ص‏209. [7] نقباء البشر، آقا بزرگ تهرانى، ج‏1، ص‏324. [8] بيدارگران اقاليم قبله، ص‏212 و 213. [9] ماضى النجف و حاضرها، جعفر آل محبوبه، ج‏2، ص‏62. [10] تاريخ روابط اجتماعى ايران و عراق، مرتضى مدرسى، ص‏329. [11] اشاره است به آيات «يا اَيَّتُهَا النّفْسُ الْمُطْمَئنّةُ ارْجِعى اِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً» فجر آيات 27 و .28 [12] اعلام الشيعه، قرن چهاردهم، ص‏324.

على عليزاده مهرانى‏