عقيده شيعه درباره امام زمان ‏عليه السلام

نام مبارك امام زمان‏ عليه السلام “محمدبن حسن عسكرى” است، القاب مشهور حضرت عبارت است از: “مهدى موعود” و “قائم” و “صاحب الزمان‏عليه السلام” و …

ايشان بنا بر مشهور در سال ( 255) هجرى قمرى(1) در شهر سامرا متولد شد و در سال ( 260) يعنى در سن پنج سالگى به مقام خلافت عظمى و امامت كبرى نائل گرديد. از آغاز تولد از ديدگاه اغيار مخفى است و تا سال ( 329) افرادى به عنوان سفير يا نائب خاص بين ايشان و مردم وساطت داشته‏اند كه معروفين آنها در بغداد چهار نفر بودند: “عثمان‏بن سعيد”، “محمدبن عثمان”، “حسين‏بن روح” و “على‏محمد سمرى”. اين فاصله زمانى را غيبت صغرا مى‏نامند و از سال ( 329) تا به امروز باب سفارت و نيابت خاص حضرت مسدود شده و تا بحال ادامه دارد و زمان ظهور ايشان نامعلوم است.

دليل اين عقيده روايات متواتر و ادله قطعى عقلى و نقلى است، مرحوم آية اللَّه حائرى‏رحمةاللَّه مى ‏فرمود: من ده هزار دليل بر اين عقيده دارم؛ و در نوشته ‏هاى ايشان به خط خودشان آمار اجمالى پانصد حكايتِ(2) ديدار، در خواب و بيدارى بيان شده، كه در كتابهاى ديگر نقل نشده است.

بسيارى از علماى خاصه و عامه در رابطه با امام زمان‏عليه السلام كتاب‏هاى مستقلى نوشته‏اند. حاج ميرزا حسين نورى‏رحمةاللَّه آمار اين كتاب ‏ها را در نجم الثاقب به تفصيل آورده است كه به چهل كتاب مى‏رسد و بيست شخصيت اهل سنت را كه عقيده آنان درباره امام زمان‏ عليه السلام با ما يكى است به تفصيل معرفى نموده و گفتار آنان را در آن كتاب نقل كرده است.

علامه مجلسى‏رحمةاللَّه جلد سيزده بحار الانوار را به معرفى حضرت امام زمان ‏عليه السلام اختصاص داده كه توسط جناب آقاى دوانى ترجمه و به چاپ رسيده است و نام اين ترجمه “مهدى موعود” است.

سيد محمد صادق خاتون آبادى در اين‏باره كتابى به نام كشف الحق نوشته كه معروف به اربعين خاتون آبادى است، در اين كتاب چهل حديث مستند درباره حضرت مهدى‏عليه السلام را ترجمه و شرح كرده است.

مرحوم سيد هاشم بحرانى در خاتمه كتاب غاية المرام درباره حضرت مهدى‏عليه السلام به ( 120) آيه قرآن و ( 192) حديث از عامه و خاصه استدلال نموده است.

در اين مقام شايسته است بخشى از آنچه را كه استاد معظم حضرت آية اللَّه العظمى شيخ حسين وحيد خراسانى، در مقدمه توضيح المسائل خود ذكر نموده‏اند بياورم.

شيخ صدوق (اعلى اللَّه مقامه) به دو واسطه از احمدبن اسحاق‏بن سعد الاشعرى كه از اكابر ثقات است نقل مى‏كند، كه گفت: “داخل شدم بر حسن‏بن على‏عليهما السلام و اراده داشتم كه از او سؤال كنم از جانشين بعد از خودش.

ابتداءا آن حضرت فرمود: يا احمدبن اسحاق! خداوند تبارك و تعالى از زمانى كه آدم را آفريد زمين را از حجتى براى خدا بر خلق خودش خالى نگذاشته و خالى نخواهد گذاشت تا قيامت، به او بلا را از اهل زمين دفع مى‏كند، و به او باران را نازل مى‏كند، و به او بركات زمين را بيرون مى‏آورد.

گفت: پس گفتم: يابن رسول اللّه! بعد از تو امام و خليفه كيست؟

پس آن حضرت بر خاست شتابان داخل خانه شد، بعد بيرون آمد و بر شانه آن حضرت پسرى سه ساله بود كه گويا صورت او ماه شب بدر بود، پس فرمود:

يا احمدبن اسحاق! اگر بزرگوارى تو بر خداى عزوجلّ و بر حجج او نبود پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، اين پسر همنام و هم كنيه پيغمبر خداست، كسى است كه زمين را پر از قسط و عدل مى‏كند همچنان كه از جور و ظلم پر شده است.

يا احمدبن اسحاق! مَثَل او در اين امت مَثَل خضر و مَثَل ذى‏القرنين است، و اللّه! هر آينه غيبتى خواهد كرد كه از هلاكت نجات پيدا نمى‏كند مگر كسى كه خدا او را بر قول به امامت اين پسر ثابت كرده، و به او توفيق دعاى به تعجيل فرج او را داده است.

پس احمدبن اسحاق گفت: گفتم: اى مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من به آن مطمئن شود؟

آن پسر به عربى فصيح فرمود: “انا بقيّة اللّه فى ارضه و المنتقم من اعدائه؛ من بقية اللّه هستم در زمين خدا و انتقام گيرنده‏ام از دشمنان خدا” اى احمدبن اسحاق! بعد از ديدن، طلب اثر مكن.

پس احمدبن اسحاق گفت: بيرون آمدم مسرور و شادمان، فرداى آن روز برگشتم نزد آن حضرت گفتم: يابن رسول اللّه، خشنودى من به منّتى كه بر من نهادى بزرگ شد، پس چيست سنّتى كه در اين پسر از خضر و ذى‏القرنين جريان دارد؟

فرمود: طولانى شدن غيبت، يا احمد.

گفتم: يابن رسول اللَّه! هر آينه غيبت اين پسر طولانى مى‏شود؟

فرمود: بلى به پروردگارم قسم! تا زمانى كه بيشتر قائلين به اين امر، از اين امر برگردند، و باقى نماند مگر كسى كه خداوند عزّوجلّ از او عهد گرفته براى ولايت ما، و ايمان را در دل او نوشته، و او را به روحى از جانب خودش مؤيد كرده است.

يا احمد بن اسحاق! اين امرى است از امر خدا، و سرّى است از سرّ خدا، و غيبى است از غيب خدا، پس(3) بگير آنچه دادم به تو و آن را كتمان كن و از شاكرين باش كه فردا در علّيين با ما خواهى بود”.

ظهور آن حضرت به روايتى كه عامّه و خاصّه نقل كرده‏اند از كنار خانه خداست، و جبرائيل از يمين او و ميكائيل از يسار اوست، و چون ملكى كه واسطه افاضه علوم و معارف الهيه كه حوايج معنوى انسان است جبرائيل است، و ملكى كه واسطه افاضه ارزاق و حوايج مادى آدمى است ميكائيل است، كليد خزينه علوم و ارزاق در اختيار آن حضرت است(4)، و با صورتى ظهور مى‏كند كه در روايات عامه و خاصه، آن رخساره به كوكب درّى(5) تشبيه شده است، و “له هيبة موسى و بهاء عيسى و حكم داود و صبر ايوب”(6) و با پوششى كه به تعبير امام هشتم‏عليه السلام “عليه جيوب النور تتوقّد من شعاع ضياء القدس”.(7)

ظهور آن حضرت -به روايتى كه شيخ طوسى در “الغيبة” و صاحب “عقد الدرر” ذكر كرده‏اند- روز عاشورا است(8)، تا تفسير (يُريِدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْوَهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِه وَ لَوْكَرِهَ الْكافِرُونَ)(9) ظاهر شود، و شجره طيبه اسلام كه به آن خون پاك آبيارى شده، به دست آن حضرت به ثمر رسد، و آيه كريمه (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطانا)(10) بر مصداق اعلاى خود تطبيق شود.

آنچه ممكن است موجب شبهه در ذهن ساده انديشان شود طول عمر آن حضرت است، ولى بايد دانست كه طول عمر يك انسان -حتى تا چندين هزار سال- نه محال عقلى است و نه محال عادى، زيرا محال عقلى آن است كه به اجتماع يا ارتفاع دو نقيض منتهى شود، مثل آن كه مى‏گوييم: هر چيزى يا هست يا نيست، يا هر عددى يا زوج است يا فرد، كه اجتماع و ارتفاع هر دو عقلا محال است، و محال عادى آن است كه به نظر عقل ممكن است ولى مخالف قوانين طبيعت است، مانند آن كه انسانى در آتش بيفتد و نسوزد.

و طول عمر انسان قرن‏ها و بقاى سلول‏هاى بدن به حال نشاط جوانى نه از قسم اول است و نه از قسم دوم، بنابر اين اگر حيات انسانى مانند نوح (على نبيّنا و عليه السلام) نهصد و پنجاه سال واقع شد، زياده بر آن هم ممكن است، به اين جهت دانشمندان در جستجوى يافتن راز بقاى حيات و نشاط جوانى بوده و هستند، همچنان كه با قواعد علمى به وسيله اختلاف تركيب اتمهاى فلزات مى‏توان آنها را در مقابل آفت مرگ و زوال بيمه كرد، و آهنى كه زنگار مى‏گيرد و تيزاب آن را مى‏خورد به طلاى نابى آفت‏ناپذير تبديل كرد.

بنابر اين طول عمر يك انسان از نظر عقلى و علمى ممكن است، هر چند راز آن براى بشر كشف نشده باشد.

گذشته از اين كه اعتقاد به امام زمان‏عليه السلام در مرتبه بعد از اعتقاد به قدرت مطلقه خداوند متعال، و اعتقاد به نبوت انبياء و تحقق معجزات است، به اين جهت قدرتى كه آتش را بر ابراهيم سرد و سلامت مى‏كند و سحر ساحران را در كام عصاى موسى نابود مى‏نمايد، و مرده را به دم عيسى زنده مى‏كند، و اصحاب كهف را قرن‏ها در خواب بدون مدد غذا نگه مى‏دارد، براى او نگه داشتن انسانى هزاران سال با نشاط جوانى، به جهت حكمت بقاى حجت در زمين و نفوذ مشيّت به غلبه حق بر باطل، سهل و آسان است(11) (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرادَ شَيْئا أَنْ يَقُولَ لَهُ، كُنْ فَيَكُونُ).

دير زمانى نيست كه قبر شيخ صدوق در رى باز شد و بدن تازه او نمايان گشت، و روشن شد كه قانون طبيعت در مورد پيكر او استثنا خورده، و عوامل فساد از تأثير در اندراس بدن او عقيم گشته است. اگر عموم قانون طبيعت در مورد شخصى كه به دعاى امام زمان‏عليه السلام به دنيا آمده و كتابى با عنوان “كمال الدين و تمام النعمة” به نام آن حضرت نوشته تخصيص بخورد، تخصيص آن در مورد خليفه خدا و وارث جميع انبياء و اوصياء تعجب ندارد.

شيخ الطايفه در كتاب “الغيبة” مى‏گويد: “و اما ظهور معجزاتى كه دلالت بر صحت امامت او در زمان غيبت دارد بيشتر از آن است كه احصا شود”،(12) اگر عدد معجزات تا زمان شيخ -كه در سنه ( 460) هجرى وفات نموده است- بيش از حد احصا باشد، تا زمان ما چه اندازه خواهد بود؟

ولى در اين مختصر به دو آيت كه از مشهورات است اكتفا مى‏شود، و خلاصه آن به نقل على‏بن عيسى إربلى(13) كه عندالفريقين ثقه مى‏باشد اين است كه “مردمان براى امام مهدى قصص و اخبارى را در خوارق عادات نقل مى‏كنند كه شرح آنها طولانى است و من دو قصّه كه قريب به عهد زمان خودم اتفاق افتاده و جماعتى از ثقات اخوانم نقل كرده‏اند ذكر مى‏كنم:

1 – در شهر حله بين فرات و دجله مردى به نام اسماعيل‏بن حسن بود كه بر ران چپ او جراحتى به مقدار قبضه انسانى بيرون آمده بود كه اطباى حله و بغداد او را ديدند و گفتند علاج و چاره ندارد، پس به سامرا رفت، و دو امام على الهادى و حسن عسكرى‏عليهما السلام را زيارت كرد و به سرداب رفت، و دعا و تضرع به درگاه خدا، و استغاثه به امام مهدى كرد، پس به دجله رفت و غسل كرد، و جامه خود را پوشيد، ديد چهار اسب سوار از دروازه شهر بيرون آمدند، يكى پيرمردى بود نيزه به دست، و جوان ديگرى كه بر او قباى رنگين بود، و پيرمرد طرف راست راه، و دو جوان طرف چپ راه، و جوانى كه با قباى رنگين بود بر راه بود.

صاحب قباى رنگين گفت: تو فردا روانه اهلت مى‏شوى؟ گفت: بلى، گفت: جلو بيا، تا ببينم درد تو چيست؟ پس جلو رفت و جوان، آن زخم و جراحت را با دستش فشرد و بر زين سوار شد، پير مرد گفت: رستگار شدى اى اسماعيل، اين امام بود.

آنها روانه شدند و اسماعيل هم با آنها مى‏رفت، امام فرمود: برگرد!

اسماعيل گفت: هرگز از تو جدا نخواهم شد. امام فرمود: مصلحت در برگشتن تو است. باز گفت: از تو هرگز جدا نمى‏شوم. پير مرد گفت: اسماعيل حيا نمى‏كنى؟! امام دو مرتبه به تو فرمود برگرد، مخالفت مى‏كنى؟!

ايستاد و امام چند قدم جلو رفت، بعد به جانب او التفات كرد و فرمود: اى اسماعيل، وقتى به بغداد رسيدى، ابو جعفر -يعنى خليفه مستنصر باللّه- تو را طلب مى‏كند، وقتى نزد او رفتى و چيزى به تو داد، عطاى او را نگير، و بگو به فرزند ما “رضى” نامه‏اى به على‏بن عوض بنويسد، من به او مى‏رسانم كه آنچه مى‏خواهى به تو عطا كند.

بعد با اصحابش به راه افتاد، و اسماعيل ايستاده، نظاره گر آنان بود تا غايب شدند، ساعتى بر زمين نشست متأسف و محزون، و از مفارقت آنها گريه مى‏كرد، بعد به سامرا آمد، مردم دور او را گرفتند، گفتند: چرا چهره‏ات متغير است؟ گفت: شما سواره‏هايى را كه از شهر خارج شدند شناختيد كه بودند؟ گفتند: آنان افراد شريفى هستند كه گوسفند دارند، گفت: آنها امام و اصحاب او بودند، و امام دست بر مرض من كشيد.

چون جاى زخم را ديدند كه اثرى از آن نمانده، جامه هايش را پاره كردند، خبر به خليفه رسيد، ناظرى فرستاد كه از حال او تحقيق كند.

اسماعيل شب را در خزانه گذراند، و بعد از نماز صبح با مردم از سامرا بيرون رفت، مردم با او وداع كردند و او حركت كرد تا رسيد به قنطره عتيقه، ديد مردم ازدحام كردند و از هر كس كه وارد مى‏شود، اسم و نسبش را مى‏پرسند، و چون او را شناختند به نشانه‏هايى كه داشتند، جامه‏هايش را پاره كردند و به تبرك بردند.

ناظر به بغداد قضيه را نوشت، وزير يكى از رفقاى اسماعيل را به نام رضى‏الدين طلب كرد تا از صحت خبر تحقيق كند، چون آن شخص به اسماعيل رسيد و پاى او را ديد و اثرى از آن زخم نديد غش كرد، چون به خود آمد اسماعيل را نزد وزير برد، وزير اطبايى را كه معالج او بودند خواست، و چون او را معاينه كردند و اثرى نديدند گفتند، اين كار مسيح است، وزير گفت: ما مى‏دانيم كار كيست.

وزير او را نزد خليفه برد، خليفه از او قصه را سؤال كرد، وقتى ماجرا را حكايت كرد، خليفه هزار دينار به او داد، اسماعيل گفت: من جسارت آن را ندارم كه يك ذره از آن بگيرم، خليفه گفت: از كه مى‏ترسى؟ گفت از آن كه اين رفتار را با من كرد، او به من گفت: از ابى جعفر چيزى نگير. پس خليفه گريه كرد.

على‏بن عيسى گفت كه: من اين قصه را براى جماعتى نقل مى‏كردم، و شمس الدين پسر اسماعيل در مجلس حاضر بود و من او را نمى‏شناختم، گفت: من پسر او هستم، پس از او پرسيدم كه ران پدرت را در حالى كه مجروح بود ديدى؟ گفت: من در آن وقت بچه بودم، ولكن قصه را از پدر و مادرم و خويشاوندان و همسايگان شنيدم، و ديدم ران پدرم را كه در موضع آن جراحت، موى روييده بود.

و على‏بن عيسى مى‏گويد: پسر اسماعيل حكايت كرد كه پدرم بعد از صحت،چهل مرتبه به سامرا رفت به اميد اينكه شايد دوباره او را ببيند.

2 – على‏بن عيسى مى‏گويد: سيد باقى‏بن عطوه علوى حسنى حكايت كرد براى من كه: پدرش عطوه به وجود امام مهدى‏عليه السلام ايمان نداشت و مى‏گفت: اگر بيايد و مرا از اين مرض خوب كند، من تصديق مى‏كنم، و مكرر اين مطلب را مى‏گفت. هنگامى كه وقت نماز عشا جمع بوديم، صيحه پدر را شنيديم، با سرعت نزد او رفتيم، گفت: امام را دريابيد، كه همين ساعت از نزد من بيرون رفت.

بيرون آمديم كسى را نديديم، برگشتيم نزد پدر، گفت: شخصى بر من وارد شد و گفت: يا عطوه! گفتم: لبيك. گفت: منم مهدى، آمده‏ام تو را از مرضت شفا بدهم. بعد دست مباركش را كشيد و ران مرا فشرد و رفت و از آن وقت به بعد عطوه مانند غزال راه مى‏رفت.

راه بهره‏مند شدن از آن حضرت در زمان غيبت

هر چند امام زمان‏عليه السلام غايب از انظار است، و اين غيبت موجب محروم شدن امت از قسمتى از بركات وجود آن حضرت است كه متوقف بر ظهور است، ولى قسمتى از فيوضات، وابسته به ظهور نيست.

او همچون آفتابى است كه ابر غيبت نمى‏تواند مانع تأثير اشعه وجود او در قلوب پاكيزه شود، مانند اشعه خورشيد كه در اعماق زمين جواهر نفيسه را مى‏پروراند، و حجاب ضخيم سنگ و خاك مانع استفاده آن گوهر از آفتاب نمى‏شود.

و چنان كه بهره‏مند شدن از الطاف خاصه خداوند به دو طريق ميسر است:

اول: جهاد فى اللّه به تصفيه نفس از كدورت‏هايى كه مانع از انعكاس نور عنايت اوست.

دوم: اضطرار كه رافع حجاب بين فطرت و مبدأ فيض است (أَمَّن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ)(14) همچنين استفاده از واسطه فيض خدا كه اسم اعظم و مَثَل اعلاى اوست به دو طريق است:

(15)اول: به تزكيه فكرى و خلقى و عملى كه “اما تعلم أن أمرنا هذا لا ينال إلّا بالورع”.

دوم: به انقطاع از اسباب مادى و اضطرار، و از اين طريق، بسيار كسانى كه بيچاره شدند، و كارد به استخوان آنها رسيد، و به آن حضرت استغاثه كردند نتيجه گرفتند.

در خاتمه به قصور و تقصير نسبت به ساحت قدس آن حضرت اعتراف مى‏كنيم، او كسى است كه خدا به او نور خود را، و به وجود او كلمه خود را تمام كرده است، و او كسى است كه كمال دين به امامت و كمال امامت به اوست، و دعاى وارد در شب ميلاد او اين است: “اللهم بحق ليلتنا هذه و مولودها و حجتك و موعودها التى قرنت الى فضلها فضلك، فتمت كلمتك صدقا و عدلا، لا مبدّل لكلماتك و لا معقّب لآياتك، نورك المتالّق و ضياؤُك المشرق و العلم النور فى طخياء الديجور الغائب المستور جلّ مولده و كرم محتده، و الملائكة شهّده و اللَّه ناصره و مؤيّده اذا آن ميعاده، و الملائكة امداده، سيف اللَّه الذى لا ينبو، و نوره(16) الذى لا يخبو، و ذو الحلم الذى لا يصبو …”.

كتابنامه
– اعلام الدين در صفات مؤمنين، ديلمى، حسن‏بن ابى حسن، مؤسسه آل البيت، قم،  1408 ق.
– انوار المشعشعين، كاتوزيان، شيخ محمّد على‏بن حسين تهرانى، ساكن قم، چاپ سنگى،  1327ق، قطع وزيرى.
– بحار الانوار، علّامه مجلسى، محمّد باقر، موسسه وفاء، بيروت، چاپ دوم،  1403ق.
– ترجمه تاريخ قم، عبد الملك قمى، حسن‏بن على‏بن حسن، تصحيح و تحقيق سيّد جلال‏الدين تهرانى، انتشارات توس.
– تاريخ قم، ناصر الشريعة، با مقدمه آقاى على دوانى، انتشارات دار الفكر، قم،  1350ش.
– تاريخ و جغرافياى قم، افضل الملك، انتشارات وحيد،  1394ق، بى نا.
– تاريخ دار الايمان قم (ارباب)، محمّد تقى بيك، چاپ حكمت،  1353ش، بى نا.
– تحف العقول، حسن بن على‏بن شعبه حرّانى، دار الكتب الاسلاميّة.
– تسلية المجالس، حائرى كركى، محمّد بن ابى طالب حسينى، مؤسسه معارف، قم، چاپ اوّل،  1418ق.
– جمال الاسبوع، رضى الدين على‏بن موسى بن طاووس، مؤسسه آفاق،  1410ق.
– جنة المأوى، محدّث نورى، حاج ميرزا حسين، ضميمه مجلّد  53بحار الانوار، موسسه وفاء، بيروت،  1403ق.
– جنّات الخلود، ميرزا محمّد رضابن محمّد موسى امامى، كتابفروشى اسلاميّه.
– خزينة الجواهر، نهاوندى، ملّا على اكبر، كتابفروشى اسلاميّه،  1364ش.
– خلاصة البلدان، صفى الدين، محمّدبن محمّدبن هاشم حسينى، چاپ حكم قم، بى تا.
– خيمه عفاف، نگارنده، بهار سال ( 1378بى نا).
– دار السلام، عراقى، شيخ محمود، كتابفروشى اسلاميه، تهران،  1352ش.
– دار السلام، نورى، حاج ميرزا حسين.
– الدرّة الباهرة، شهيد اوّل، محمّدبن مكّى، انتشارات آستان قدس رضوى،  1365ش.
– الدعوات، قطب‏الدين راوندى، مدرسه امام مهدى، قم،  1407ق.
– الذريعة الى تصانيف الشيعة، آقا بزرگ تهرانى، دار الاضواء،  1389ق.
– راهنماى جغرافياى تاريخى قم، مجموعه متون و اسناد، به كوشش سيد حسين مدرسى طباطبائى، چاپخانه حكمت، قم، 1396ق، بى نا.
– ريحانة الادب، مدرس، ميرزا محمّد على، كتابفروشى خيّام.
– روضات الجنّات، خوانسارى، محمّد باقر، قطع رحلى، سعيد طباطبائى.
– سيماى فرزانگان، مختارى، رضا، دفتر تبليغات اسلامى، حوزه علميه قم، چاپ چهارم،  1371ش.
– سرّ دلبران، حائرى، آيت اللَّه حاج شيخ مرتضى، به كوشش آقاى استادى، چاپ اوّل،  1377ش.
– سفينة البحار، محدّث قمى، حاج شيخ عبّاس، مطبعه علميه نجف.
– صواعق محرقه، ابن حجر هيثمى (هيتمى).
– صفات الشيعة، صدوق، محمّدبن على‏بن موسى‏بن بابويه قمى، (بى تا، بى نا).
– عبقرى الحسان، نهاوندى، ملّا على اكبر، كتابفروشى دبستانى، تهران،  1365ش.
– عدّة الداعى، ابن فهد حلّى، كتابفروشى وجدانى، قم، بى تا.
– غاية المرام، سيد هاشم بحرانى، مؤسسه اعلمى، بيروت قطع رحلى يك جلدى.
– عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور احسائى، مطبعة سيد الشهداء، قم.
– فرائد الاصول، محقق انصارى، مرتضى، قطع رحلى.
– فوائد رضويه، محدّث قمى، حاج شيخ عباس، كتابخانه مركزى.
– قوانين الاصول، ميرزا ابو القاسم قمى، قطع رحلى، (بى تا و بى نا).
– كامل الزيارات، ابن قولويه، جعفربن محمّد، مطبعة صدوق  1375ق.
– كريمه اهل بيت، مهدى پور، على اكبر، مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق،  1415 ق.
– كشف القناع، محقق كاظمى، ملا اسد اللَّه، موسسه آل البيت، (بى تا).
– كفاية الاصول، ملا محمّد كاظم خراسانى، كتابفروشى اسلاميه.
– الكلام يجر الكلام، آيت اللَّه سيد احمد زنجانى.
– كلمه طيّبه، محدّث نورى، حاج ميرزا حسين.
– كرامات المهدى، انتشارات مسجد جمكران.
– مستدرك الوسائل، محدث نورى، حاج ميرزا حسين، دار الكتب اسلاميه  1382ق.
– منتخب التواريخ، حاج ملا هاشم خراسانى، كتابفروشى اسلاميه، چاپ سوم،  1347ش.
– مصابيح الانوار، علّامه شبّر، سيّد عبد اللَّه.
– مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، شيخ طوسى، محمّدبن حسن، با تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى، بى نا، بى تا، بى جا.
– معصومه فاطمه دوم، محمّد محمدى اشتهاردى، انتشارات علّامه، قم، (بى تا).
– مناهج الاحكام، ملا احمد نراقى، قطع رحلى، (بى نا).
– منتقم حقيقى، عماد زاده.
– منية المريد، زين الدين، شهيد ثانى، دفتر تبليغات اسلامى.
– نجم‏الثاقب، محدث نورى، حاج ميرزا حسين، انشارات علميه اسلاميه.
– نسيم ولايت، مؤلف، تابستان .1377
–  نهج البلاغه، سيد رضى، ترجمه مصطفى زمانى.
– نهج الحق، علّامه حلّي، حسن‏بن يوسف، مؤسسه دار الهجرة،  1411ق.
– هدية الاحباب، محدث قمى، حاج شيخ عبّاس، كتابخانه صدوق، 1362ش.
– وسائل الشيعه، الحر العاملى، محمّدبن حسن، مكتبة اسلاميه.
– مجله حوزه ويژه نامه مرحوم آيت اللَّه بروجردى، شماره .43
–  يادنامه شهيد قدّوسى، انتشارات شفق،  1363ش.
– يادداشت‏هاى مولّف.
رسول اكرم‏صلى‏اللَّه عليه و آله مى‏فرمايد:
(يُفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِىِّ عَنِ الْاُمَّةِ، يَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ يَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ يَمْحَقُ اللَّهُ الْكَذِبَ وَ يُذْهِبُ الزَّمانَ الْكَلِب، وَيُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِكُمْ )
“خداوند به وسيله مهدى‏عليه السلام از امت رفع گرفتارى مى‏كند، دلهاى    بندگان را با عبادت و اطاعت پر مى‏سازد و عدالتش همه را فرا مى‏گيرد.
خداوند به وسيله او دروغ و دروغگويى را نابود مى‏نمايد، روح درندگى    و ستيزه جويى را از بين مى‏برد و ذلّت بردگى را از گردن آنها بر مى‏دارد”.
غيبت شيخ طوسى ص .114
امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد:
(…ألاتعلم أن من انتظر أمرنا و صبر على ما يرى من الأذى و الخوف، هو غدا فى زمرتنا )
“آيا نمى‏دانى كه هر كس چشم به راه دولت ما باشد و بر ترسها و اذّيتها
كه مى‏بيند، صبر پيشه كند، فردا در جمع ما خواهد بود”
كافى، ج  8 ص  36 ح 7
اميرمؤمنان على‏عليه السلام مى‏فرمايد:
(إنتظروا الفرج و لا تيأسوا من رَوْح اللّه فإنّ احبّ الأعمال الى اللّه عزّوجلّ انتظار الفرج )
“منتظر فرج باشيد و از رحمت خداوند نوميد مباشيد كه بهترين
اعمال نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج است”
بحار الانوار، ج  52 ص 123

 

 

 

يار صفحة:
(1) مرآت العقول، ج  6 ص .170
(2) رجوع شود به ص 72
(3) كمال الدين و تمام النعمة، ص  384 ينابيع المودة، ص .458
(4) عقد الدرر، الباب الخامس و فصل اول، الباب الرابع، ص .65
(5) بحار الانوار، ج  36 ص  222 217 و ج  51 ص  80 و موارد ديگر.
(6) بحار الانوار، ج  36 ص .303
(7) بحار الانوار، ج  51 ص ( 152بر اوست جامه‏هاى نور كه روشن مى‏شود به ضياى قدس).
(8) الغيبة، ص  452و  453 عقد الدرر الباب الرابع، فصل اول، ص .65
(9) سوره صف، آيه ( 8اراده مى‏كنند كه خاموش كنند نور خدا را به دهانهايشان، و خداوند تمام كننده نور خود است، اگر چه كراهت داشته باشند كافران).
(10) سوره اسراء، آيه ( 33كسى كه مظلوم كشته شد پس به تحقيق براى ولىّ او سلطنت قرار داديم).
(11) سوره يس، آيه ( 82اين است و جز اين نيست امر او هر گاه اراده كند چيزى را، كه بگويد براى او باش پس مى‏باشد).
(12) الغيبة، شيخ طوسى، ص .281
(13) كشف الغمه، ج  3صفحه .287 – 283
(14) سوره نمل، آيه ( 62آيا كيست كه اجابت مى‏كند مضطر را زمانى كه او را بخواند، و بر طرف مى‏كند سوء را).
(15) بحار الانوار، ج  47ص ( 71آيا نمى‏دانى كه هر آينه امر ما نيل نمى‏شود مگر به ورع).
(16) مصباح المتهجد، ص .773