شیعه شناسی » درباره شیعه » امتیازات شیعه » خرد گرایی(عقلانیت) »

عقلانیت نجات بخشی در مذهب شیعه

 چکیده

یکی از محوری ترین موضوعات در ادیان و مذاهب عالم، حتی در مکاتب و نحله های فکری ـ فلسفی جهان، موضوع نجات بخشی است؛ چه این که هر دین و مذهبی، طریقه اعتقادی و عملی خود را، تنها طریقه نجات و رستگاری می دانسته است. یهود، تنها راه نجات را دین برگزیده خود می داند. در ادیان دیگر، چون مسیحیت و اسلام و حتی ادیان غیرتوحیدی نیز همین ادعا وجود داشته است. این نوشتار، ضمن اشاره به ادعای نجات بخشی در مذهب شیعه، به عقلانیت و حقانیت آن می پردازد و ب تبیین و تحلیل عقلانی اصول منطقی این مذهب، زوایای موضوع را روشن می سازد.

 

 مقدمه

این نوشتار، ضمن اشاره به ادعای نجات بخشی در مذهب شیعه، به عقلانیت حقانیت آن می پردازد و سعی می کند زوایای این موضوع را روشن سازد؛ بنابراین، برای بررسی و تحلیل این ادعا، ابتدا به ذکر برخی مستندات اسلامی در اثبات آن می پردازد

 مذهب، ماندگارترین و اصیل ترین نهاد بشری در طول تاریخ بوده است. هیچ دوره ای از حیات انسان را نمی توان یافت که او به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت تأثیر آموزه های وحیانی نبوده باشد؛ از سوی دیگر، بشر نیز در ذات خود موجودی عقلانی است که همواره سعی کرده است مقولات زندگی خود را با معیارهای عقلانیت بسنجد و صحت و سقم باورهایش را در ترازوی عقل محک بزند. اساساً بشر بدان جهت شایستگی دریافت وحی را پیدا کرد که از نعمت عقلانیت (Rationality) برخوردار بود. این حقیقت در اسلام از مهم ترین جایگاه برخوردار بوده است. باوری که از تبیین پذیری عقلانی برخوردار نباشد، نه اسلام آن را بر می تابد و نه روح و جان آدمی در پیوند با آن آرام خواهد گرفت؛ هر چند انتظار این که همه باورهای مذهبی در کفه ترازوی تبیین عقلانی جای گرفته و توزین گردد نیز انتظاری کاملاً نابجا و اساساً امری غیر عقلانی است. آن چه باورهای مذهبی باید از آن مبرا باشد، ضد عقلانی (Antirationality) بودن آن هاست و نه غیر عقلانی (Irrationality) بودن؛ چراکه غیر عقلانی بودن باورهای رویین مذهبی  که از مبانی عقلانی برخوردارند، امری مقبول و بلکه معقول است. بر این مبنا معقول سازی (Rationalization) باورهای مذهبی، امری لازم و ضروری است. از آن جا که باورهای اصیل شیعی در گستره وسیع خود، نه تنها ضدعقلانی نیست، بلکه کاملاً عقلانی است، بر حکیمان و اندیشمندان ضرورت دارد تا در جهت معقول سازی آن بکوشند. نجات بخشی در مذهب شیعه نیز از زمره باورهایی است که معقول سازی آن امری ممکن بوده است و لذا ضروری است در جهت جلوگیری از هر گونه کج فهمی و افراط و تفریط احتمالی از جانب برخی پیروان آن و نیز عمل به ندای قرآنی، در بهره گیری از حکمت در ارشاد به سوی سبیل رشاد الاهی تلاش نمود. این امر جز با تبیین عقلانی این باور مهم، میسر نمی شود. در این صورت است که می توان با جدال احسن و موعظه ای حسنه، هدایت بندگان الهی را به مذهب حقی بر عهده گرفت که از بطن اسلامی، یعنی قرآن کریم و روایات مستند پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) جوشید و در مسیر تاریخ جریان یافت. این نوشتار، تلاشی است در جهت تبیین عقلانیت این باور بنیادین که امید است با عنیات الهی توانسته باشد گامی هر چند کوتاه در این مسیر برداشته باشد. از دیگر سو، از آن چه تاریخ ادیان و مذاهب تا کنون به ما نشان داده است، می توان دریافت که پیروان هر دین و آیینی خود را اهل نجات دانسته و حتی فرق و مذاهب موجود در داخل هر یک از ادیان نیز طریقه خود را تنها طریقه نجات و سعادت معرفی کرده اند؛ بر همین اساس بحث از نجات بخشی در ادیان، و تفکر و تأمل درباره آن، از مباحث بنیادی و مهم، نزد متفکران و فیلسوفان دین بوده است. در همین راستا، به اعتقاد پیروان مذهب تشیع نیز، راه نجات و سعادت، منحصر در این مذهب می شود. شیعیان معتقدند طریق هدایت و صراط مستقیم و راهی که به بهشت منتهی می گردد، همان راهی است که آنان می پویند. اعتقاد حق، اعتقادی است که شیعیان از آن برخوردارند و کسانی که ولایت حضرت علی (علیه السلام) را نپذیرفته باشند، به بهشت سعادت راه نخواهند یافت. هرچند بیان تفصیلی آیات و روایاتی که از پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در این باب وارد شده است، در این جا میسر نیست، اما اشاره به برخی از آنها به ویژه از کتاب های اهل تسنن لازم و مفید است.

  1. جایگاه و منزلت امامت در تشیع بیش از سیصد حدیث در کتب اهل سنت وارد شده است که در همه آنها به امامت دوازده امام برای مسلمانان تصریح شده است. در برخی از آن روایات، نام دوازده امام آمده است و در برخی به اجمال و گذرا به آن ها اشاره شده است. جوینی در «فرائد السمطین» حدیثی از سلیم بن قیس نقل می کند که: «در زمان خلافت عثمان، جماعتی از مهاجران و انصار، در مسجد مدینه در حال مذاکره و گفت وگو درباره فضایل یکدیگر بودند که علی (علیه السلام) را دیدم، ساکت و آرام نشسته است، آن ها گفتند: یا علی سخنی بگو. علی (علیه السلام) شروع به سخن کرد تا رسید به این جا که ای مردمان قریش و انصار شما را به خدا قسم، آیا می دانید آیه «یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم …» (نساء: ۵۹) در کجا و در شأن چه کسی نازل شد؟ و همین طور آیه «انما ولیکم الله و رسوله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون» (مائده: ۵۵) و هم چنین آیه «و لم یتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه» (توبه: ۱۶). خداوند عزوجل به پیامبرش امر کرد تا به مردمان، والیان و سرپرستان امر خودش را بشناساند و همان گونه که نماز و زکات و حج مردمان را به آنها تعلیم داد و تفسیر کرد، ولایت را نیز برای آنها بیان کند؛ برای همین مرا در روز غدیر خم به جانشینی خود منصوب کرد و فرمود: ای مردم! خداوند عزوجل مرا به رسالتی برگزید که سینه ام از سنگینی آن تنگ شده بود و گمان کردم مردم مرا تکذیب می کنند، لذا پروردگارم مرا وعده داد. سپس پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) فرمود: آیا می دانید که خداوند عزوجل مولای من است و من مولی و سرپرست مؤمنانم و من از خود آنها به آن ها نزدیک ترم؟ مردمان همه گفتند: بله یا رسول الله، سپس پیامبر دست مرا گرفت و به مردمان گفت: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، هر کس من مولا و سرپرست اویم، پس علی مولای اوست. خداوندا یاری نما هر آن کس را که علی را یاری نموده و دشمن بدار هر آن کس را که علی را دشمن داشت. در این جا بود که سلمان بلند شد و گفت: یا رسول الله ولایت علی چگونه است؟ حضرت فرمود: ولایت او مثل ولایت من است، هر آن کس که من به او از خودش نزدیک ترم، پس علی نیز به او از خود او نزدیک تر است و اولویت دارد. پس آیه نازل شد که: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (مائده: ۳).

 سپس حضرت فرمود: خداوند به این که دینش را به اتمام برساند و نعمت را تمام کند و به رسالت من و بعد از من به ولایت علی رضایت دهد، بزرگ تر است. مردمان گفتند: یا رسول الله آیا این آیات تنها در حق علی وارد شده است؟ حضرت فرمود: بله در حق علی و اوصیای من تا روز قیامت وارد شده است. آن گاه مردم گفتند: برای ما بیان کن که آن ها چه کسانی هستند؟ حضرت فرمود: برادرم علی که وارث و وصی من است و ولی هر مؤمنی بعد از من اوست، سپس فرزندم حسن و پس از او حسین و نه نفر از اولاد حسین، قرآن با آن هاست و آن ها با قرآن و این دو از یک دیگر جدا نمی شوند تا این که در حوض به یکدیگر می رسند» (جوینی، ۱۴۰۰، ق، ص ۴۴)

 صاحب فرائد السمطین در حدیث دیگری از مجاهد از ابن عباس نقل می کند که: «فردی یهودی که به او نعثل می گفتند نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: ای محمد در دل من سؤالاتی است که اگر پاسخ آن ها را بفرمایید، مسلمان خواهم شد. حضرت فرمود: سؤال کن. از جمله سؤالاتی که کرد، این بود که گفت: مرا از وصی خود خبر بده که چه کسی وصی توست؟ چراکه هیچ پیامبری بدون وصی نبود. وصی پیامبر ما موسای عمران، یوشع بن نون بود. حضرت فرمود: وصی من علی بن ابیطالب و بعد از آن دو فرزندش حسن و حسین و پس از آن نه امام از فرزندان حسین. گفتم یا محمد آن ها را برای من نام ببر. حضرت فرمود: بعد از حسین، فرزندش علی و پس از درگذشت او فرزندش محمد و پس از او فرزندش صادق و پس از او فرزندش موسی و پس از موسی، فرزندش علی و پس از او فرزندش محمد و پس از محمد، فرزندش علی و پس از او فرزندش حسن و پس از حسن، فرزندش مهدی و اینان دوازده نفر هستند» (قندوزی، ۱۴۱۶ ق، ص ۱۱۴).

۲ـ ۱. علی (علیه السلام) و عبور از پل صراط طبق حدیثی که ریاض، صواعق و اسعاف الراغبین نقل کرده اند، روزی ابوبکر و علی بن ابی طالب به یکدیگر رسیدند. ابوبکر به علی تبسمی کرد. علی (علیه السلام) گفت: چرا تبسم می کنی؟ ابوبکر گفت: از رسول خدا شنیدم که می گفت: عبور از صراط ممکن نیست، مگر برای کسی که علی جواز آن را بدهد (سید علی خان، [بی تا]، ج ۲، ص ۱۷۷/ ابن حجر، [بی تا]، ص ۷۵).

 در حدیثی دیگر که در «فرائد السمطین» و «الریاض» آمده است، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که خداوند اولین و آخرین را در روز قیامت جمع می کند و پل صراط را روی جهنم نصب می کند، احدی حق عبور از آن را ندارد، مگر کسی که با او برائتی که همراه با ولایت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است، باشد (جوینی، ۱۴۰۰ق، ج ۲، ص ۱۷۲)

 ۳ـ ۱. علی (علیه السلام) و تقسیم بهشت و جهنم در احادیث متعددی از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شده است که فرمود علی، قسیم بهشت و جهنم است. از زمره آنها، حدیثی است که ابن حجر در «صواعق» نقل می کند که: پیامبر گرامی اسلام به علی (علیه السلام) فرمود: تو در روز قیامت قسیم جنت و ناری و به آتش می گویی این برای ما و این برایت تو (ابن حجر، [بی تا]، ص ۷۵).

 در «الاصابه» آمده است که: علی (علیه السلام) در روز سقیفه به مردمان چنین فرمود: شما را به خدا قسم آیا بین شما کسی جز من بود که رسول خدا به او فرموده باشد: «انت قسیم الجنه و النار یوم القیامه» همه مردم گفتند به خدا قسم نه (همان).

 در حدیث دیگری اصبغ بن نباته می گوید: من نزد علی (علیه السلام) نشسته بودم که ابوالکوا آمد و از حضرت درباره این آیه سؤال کرد که: «و علی الاعراف رجال». پس حضرت فرمود: وای بر تو ای ابن الکوا، ما روز قیامت بین بهشت و جهنم می نشینیم و هر کس که ما را یاری کرده باشد، از سیمایش او را می شناسیم، پس داخل بهشت می کنیم و هر کس که نسبت به ما کینه و بغض داشته باشد، از سیمایش او را شناخته و داخل جهنم می کنیم (الحاکم الحسکانی الحنفی، ۱۴۱۱ق، ج ۱، ص ۲۶۳).

 ۴ـ ۱. علی (علیه السلام) و همراهی حق با او بر اساس روایاتی که فریقین (شیعه و سنی) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند، علی با حق است و حق با علی و این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنگاه که در روز قیامت کنار حوض بر پیامبر وارد شوند: «علی مع الحق و الحق مع علی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامه» (الخطیب بغدادی، ۱۴۲۲ ق، ج ۱۴، ص ۴۲۱).

 امام فخر رازی نیز در تفسیر خود حدیثی نقل می کند که بر اساس آن، هر کس در دین خود به علی بن ابیطالب اقتدا کند، راه هدایت را پیموده است؛ چراکه رسول خدا فرمود: «اللهم ادر الحق مع علی حیث دار» (فخر رازی، [بی تا]، ج ۱، ص ۲۰۵)؛ خداوندا علی به هر جانب که روی می گرداند، حق را بدان سو بدار.

 ۵ـ ۱. علی (علیه السلام) و یگانگی اش با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حدیث معروفی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمده است: «انت منی و انا منک» (محمد بن اسماعیل، [بی تا]، ج ۵، ص ۲۲): تو از من هستی و من از تو هستم. در «سنن» ابن ماجه نیز آمده است که حضرت فرمود: «علی منی و انا منه و لا یؤدی عنی الا علی» (ابن ماجه، [بی تا]، ج ۱، ص ۴۴): علی از من است و من از او. حق مرا به جز علی به جا نمی آورد.

 ۶ـ ۱. علی (علیه السلام) و رابطه اش با بهشت بر اساس روایات بسیاری، شیعیان حضرت، به بهشت خواهند رفت؛ از جمله شعبی از حضرت علی (علیه السلام) نقل کرده است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آن حضرت فرمود: «انت و شیعتک فی الجنه» (خطیب بغدادی، ۱۴۲۲ ق، ج ۱۲، ص ۲۸۹).

 هم چنین خطیب بغدادی حدیثی در کتاب خود نقل می کند که: ابن عباس گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در شب معراج دیدم بر در بهشت نوشته شده بود: «لا اله الا الله محمد رسول الله علی حبیب الله والحسن والحسین صفوه الله فاطمه خیره الله و علی باغضهم لعنه الله» (همان، ج ۱؛ ص ۲۵۹)

قرطبی در «جامع احکام القرآن» حدیثی نقل می کند که: انس بن مالک می گوید: رسول خدا مرا به سوی اوبرزه اسلمی فرستاد و من گوش می کردم. آن حضرت به او می فرمود: ای ابوبرزه پروردگار عالمیان درباره علی بن ابیطالب با من عهد کرده است. آن گاه فرمود: علی علم هدایت، منار ایمان، امام پیروان من و نور هدایت برای کسانی است که مرا اطاعت کنند. ای ابوبرزه! علی بن ابیطالب فردای قیامت با من، در حوض من است و صاحب علم و لوای من است و در قیامت کلید گنج های بهشت پروردگارم در دست من و اوست (قرطبی، [بی تا]، ج ۱۸، ص ۲۶۴).

 ۷ـ ۱. علی (علیه السلام) و باب علم نبوی منزلت علی (علیه السلام) به عنوان وارث علم پیامبر و باب علم او، حقیقتی است که از طریق اهل تسنن و تشیع در احادیث بسیار وارد شده است؛ از جمله طبق نقل «کنز العمال»، عامر بن وائله می گوید: علی (علیه السلام) خطبه می خواند و من آن جا بودم و شنیدم که در خطبه اش می گفت: از من سؤال کنید. سوگند به خدا هر چه سؤال کنید تا روز قیامت را خبر خواهم داد (المتقی، ۱۴۰۹ ق، ج ۱۱، ص ۲۰۷).

 هم چنین قرطبی درباره علم حضرت نقل می کند که: مجاهد از ابن عباس نقل کرده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب» (قرطبی، [بی تا]، ج ۱، ص ۳۵).

  1. چرایی و چگونگی این اعتقاد شیعی، موجب سؤالات بسیاری شده است. اولین سؤال این است که اگر چنین باشد، پس باید بپذیریم از انسان های بسیاری که در این کره خاکی به سر می برند، شمار اندکی از آن ها وارد بهشت خواهند شد. مگر جمعیت شیعیان نسبت به مسلمانان چقدر است؟ به همان نسبت که جمعیت مسلمانان به غیر مسلمانان در اقلیت است، تعداد شیعیان نیز نسبت به مسلمانان بسیار اندک است و از این تعداد اندک نیز کسانی که در عمل، شایسته و نیک کردار باشند، طبعاً بسیار اندک اند. بر این مبنا، حکمت خداوند و رأفت و خیرخواهی او چه خواهد شد؟ مگر او رئوف بالعباد نیست؟ مگر او رحیم نیست؟ مگر او هادی و منجی انسان ها نیست؟ آیا خداوند جز اندکی از شیعیان، همه آدمیان را به جهنم خواهم برد؟ آیا از چنین اعتقادی می توان دفاع کرد یا خیر؟ عقلانیت این اعتقاد را چگونه می توان تبیین کرد؟ آیا از قرآن کریم می توان شواهدی بر درستی این اعتقاد ارایه داد و اساساً قرآن چنین اعتقادی را برمی تابد یا خیر؟
  2. اصول و مقدمات در راستای بررسی این سؤالات، طرح مبحث ذیل و ذکر مقدماتی چند ضروری به نظر می رسد.

 ۱ـ ۳. مقدمه اول: بر اساس روایات اسلامی، آدمیان از دو حجت برخوردارند: حجت باطن و حجت ظاهر. حجت باطن عقل آدمیان است و حجت ظاهر پیامبران اند: «ان لله علی الناس حجتین حجه ظاهره و حجه باطنه فاما الظاهره فالرسل والانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول» (کلینی، ۱۳۸۸ ق، ج ۱، ص ۱۶) حجت ظاهر برای کمک و یاری به حجت باطن از طرف خداوند متعال آمده است. به یک معنای وسیع، حجت باطن را می توان علاوه بر عقل، شامل وجدان و فطرت حق طلب و حقیقت جوی آدمیان نیز دانست. و هر آن جایی که حجت ظاهر در دسترس نباشد، آدمی را حجتی باطن به نام عقل، وجدان و فطرت است که همواره در دسترس اوست و بلکه همراه اوست: «فاقم وجهک للدین حنیفاً فطره الله التی فطر الناس علیها» (روم: ۳۰): پس روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن؛ این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده…

 ۲ـ ۳. مقدمه دوم: بر اساس قرآن کریم کسانی که در دنیا کور بوده اند، در قیامت هم کورند: «و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره عمی و اضل سبیلاً» (اسراء: ۷۲). مراد از این کوری به طور مسلم کوری ظاهری نیست. در جای دیگر، قرآن کریم آیه را تفسیر کرده است: «و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکاً و نحشره یوم القیامه اعمی قال رب لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیراً قال کذلک اتتک ایاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی» (طه: ۱۲۴ ـ ۱۲۶): عده ای در قیامت کور محشور می شوند. آن گاه از خداوند می پرسند که چرا آنان را کور محشور کرده است، در حالی که بینا بوده اند. خداوند نیز در پاسخ آن ها خواهد گفت: علت کوری شما این بود که آیات ما در دنیا برای شما آمد، لکن شما آن ها را فراموش کردید و اعتنایی به آن آیات نداشته اید و لذا امروز فراموش شده اید و چنین کور محشور گردیده اید. علت کوری این دسته از آدمیان از نظر قرآن کریم خود آنها بوده اند. آنان در این جهان چشم حق بین خود را بستند و با استمرار این بستن به طور کلی از دیدن حق محروم شدند. در این جهانی که حق و باطل با یکدیگر در آمیخته  است، این گروه جز باطل ندیده اند و با تداوم این کار به طور کلی از دیدن حق، خود را محروم کردند. آنان نه تنها بر اساس وجدان و فطرت خود با حقایق عالم مواجه نشدند، بلکه این دو را آگاهانه و عمداً زیر پا نهادند؛ عقل و وجدانی که همه آدمیان چه مسلمان و چه غیرمسلمان، چه شیعه و چه سنی همگان از آن برخوردارند.

 ۳ـ ۳. مقدمه سوم: در سرای دنیا حق و باطل به هم آمیخته اند؛ نور و ظلمت هر دو وجود دارند؛ خیر و شر در کنار یکدیگر جلوه نمایی می کنند؛ عده ای دانسته به دنبال باطل می روند و عده ای پیرو حق می شوند؛ و اما بسیاری در تشخیص حق از باطل درمی مانند. از این عده کسانی توانایی وصول به حق را دارند که با کاهلی و سستی به دنبال حق نمی روند و اما گروهی دیگر اساساً به حق دسترسی ندارند و از توانایی وصول به حق محروم اند. گروه دوم جاهلان مقصرند و گروه اول جاهلان قاصر. عقل سلیم آدمیان به طور مسلم از این گروه اخیر عذر نمی پذیرد؛ در حالی که برای گروه پیشین، یعنی جاهلان مقصر، عذری موجه دارد و خدای متعال نیز بیش از توانایی افراد از آن ها بازخواست نخواهد کرد.

 ۴ـ ۳. مقدمه چهارم: پیروان حق لزوماً کسانی نیستند که از نظر اعتقادی و نظری نیز با استدلال و به طور روشن به حجت ظاهری دسترسی یافته باشند، بلکه اینان، بدون شناخت حجت ظاهری، بنا به دستورات حجت باطنی، یعنی عقل، وجدان و روح حق طلب خود، به دنبال حق رفته و بنا بر تشخیص عقل و وجدان خود هر جا حق را یافته اند، به قدر میسور خود از آن تبعیت کرده اند؛ هرچند بر خلاف میل نفسانی و خواهش های شهوانی آنان بوده باشد و یا در این تشخص، راه به خطا برده باشند. این گروه شاید اکثریت آدمیان را تشکیل ندهند، اما تعداد آنها از نظر کمی و کیفی چه از نظر تعداد و چه از نظر عمق و شدت اعتقاد به حق، کم نیستند.

 ۵ـ ۳. مقدمه پنجم: پیروان حق، طیف گسترده ای از آدمیان را تشکیل می دهند که از نظر عمق اعتقاد و پایبندی به آن نه تنها در یک سطح نیستند، بلکه چه بسا اختلاف آنها بسیار باشد؛ لذا در این باره نباید معتقد به صفر و یک باشیم، بلکه باید قایل به تشکیک و یا طیفی از معتقدان و پیروان به حق شد.

 ۶ـ ۳. مقدمه ششم: اعتقاد به زبان به تنهایی کافی نیست، بلکه زبان ترجمان قلب است و اعتقاد، یعنی عقد و گره قلبی به آن چه به آن معتقدیم. چه بسا بسیاری از کسانی که علی الظاهر به حجت ظاهری دست یافته اند، اما در باطن و در عمل، اعتقاد چندانی به آن ندارند یا حتی در مقابل آن ایستاده و در باطن حق را زیر پا نهاده و با آن مبارزه کرده اند. ۷ـ ۳. مقدمه هفتم: رابطه دنیا و آخرت از نوع رابطه ای اعتباری و قراردادی نیست. دنیا علت و آخرت معلول اعمال و کردار آدمیان در دنیاست: «و ان لیس للانسان الا ما سعی» (نجم: ۳۹): برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست. این رابطه از نوع رابطه ای واقعی و عینی است. صحنه آخرت، صحنه بروز و ظهور سعی و تلاش آدمی در دنیا و اصلاح اخلاق و اعمال در این سراست. خدای متعال بهشت را در آخرت نمی سازد و جهنم را پر از آتش برای آدمیان نمی کند، بلکه بهشت به دست آدمی در دنیا و جهنم با اعمال انسانها در این سرا شکل می گیرد؛ البته فضل و رحمت او و بخشش و آمرزش او نیز امری است در جای خود ثابت، اما این فضل و رحمت و بخشش و آمرزش نیز بر اساس عدالت و حکمت او در جایگاه خاص خود صورت می گیرد و بدون علت و بی تناسب نخواهد بود. «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات انا لا نضیع اجر من احسن عملاً» (کهف: ۳۰): مسلماً کسانی که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام دادند، ما پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد. «و وجدوا ما عملوا حاضراً و لا یظلم ربک احداً» (کهف: ۴۹): خداوند متعال بر بندگان ظلم نمی کند، بلکه آنان خود به نفس خویش ظلم کرده اند. «فرجعوا الی انفسهم فقالوا انکم انتم الظالمون» (انبیاء: ۶۴): آن ها به وجدان خویش بازگشتند و [به خود] گفتند حقا که شما ستمگرید. «ولاتحسبن الله غافلاً عما یعمل الظالمون» (ابراهیم: ۴۲): گمان مبر که خدا، از آن چه ظالمان انجام می دهند، غافل است. بدی و زشتی عمل آدمیان است که در صحنه قیامت پیش چشمانشان آشکار می گردد: «و بدا لهم سیئات ما عملوا» (جاثیه: ۳۳). بنابراین، این اصل قرآنی نیز تردیدناپذیر و تشکیک ناشدنی خواهد بود که آخرت را عمل آدمیان در دنیا می سازد که «الدنیا مزرعه الاخره». ۸ـ ۳. مقدمه هشتم: عدالت خداوند نیز اقتضا می کند کسانی که در دنیا اعمال نیکویی انجام داده اند، در سرای دیگر نتیجه اعمال خود را ببنند. خدای عادل عملی بر خلاف عدالت به جای نمی آورد، هرچند آدمیان با برپایی ترازوی عدل الهی، طلبی از او نخواهند داشت؛ اما او چنان که خود وعده داده است، جزای نیکی و احسان را به نیکی و احسان می دهد و حتی بالاتر این که از فضل خود در ازای هر حسنه، ده حسنه پاسخ می دهد: «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها» (انعام: ۱۶۰)؛ بنابراین، انسانی که سیرت و صورت خویش را نیک کرده و اعمالش را طیب و طاهر گردانیده است و به خدمت مردمان آستین همت بالا زده و پای ارادت به پیش نهاده است، پاسخی نیکو و بهشتی جاودان سزاوار اوست. ۹ـ ۳. مقدمه نهم: حکمت الاهی در جهان آفرینش اقتضا می کند آفریده ها به طور حداکثری با راه حق آشنا شوند و مسیر خداوندی را بشناسند، بر همین اساس، خداوند پیامبران بسیاری را فرستاد تا حجت را بر مردمان تمام کند. او علاوه بر ارسال رسل، آنان را از راهنمایی درونی برخوردار ساخت و نه تنها بر انسان ها پیامبر فرستاد، بلکه بر هر ملت و قومی پیامبری هم زبان آن ها مبعوث کرد: «و لکل قوم هاد» (رعد: ۷): و برای هر گروهی هدایت کننده ای است؛ چنان چه در نهج البلاغه می خوانیم: «لم یخل سبحانه خلقه من نبی مرسل و لا کتاب منزل» (نهج البلاغه، خطبه ۱)؛ خدای سبحان هیچ گاه خلقش را بدون پیامبر و کتاب رها نکرد. و پیامبر آخرالزمان را نیز برای همه آدمیان فرستاد؛ چراکه خود فرمود: «و ما ارسلناک الا کافه للناس بشیراً و نذیراً» (سبأ: ۲۸): و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا بشارت دهی و بیم دهی. و او را رحمت عالمیان معرفی کرد؛ آن جا که فرمود: «و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین» (انبیاء: ۱۰۷): و ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم. اگر چنین است که تا حجت بر آدمیان تمام نگردد و پیام بر همگان ابلاغ نشود، ملاک و معیار سنجش و عمل در محکمه نخواهد بود، حکمت خداوندی به خودی خود اقتضا نمی کند که اکثر آدمیان دچار عذاب او گردند و در دوزخ ابدی اش گرفتار آیند؛ مگر بندگان از روی اراده و اختیار و آگاهی و علم این مسیر را خود برگزیده باشند: «و ما کان ربک مهلک القری حتی یبعث فی امها رسولاً» (قصص: ۵۹): و پروردگار تو هرگز شهرها و آبادی ها را هلاک نمی کرد تا این که در کانون آن ها پیامبری مبعوث کند. و اما چنان چه بعد از ارسال و ابلاغ پیام، مردمان از مسیر حق گمراه گشتند و به بیراهه رفتند، تکلیفی بر پیامبران نیست؛ چراکه وظیفه آن ها هدایت بالاجبار آدمیان نیست: «فان تولیتم فاعلموا انما علی رسولنا البلاغ المبین» (مائده: ۹۲): و اگر روی بگردانید [مستحق مجازات خواهید بود و] بدانید بر پیامبر ما، جز ابلاغ آشکار چیز دیگری نیست [و این وظیفه را در برابر شما انجام داده است]. «فان تولیتم فانما علی رسولنا البلاغ المبین» (تغابن: ۱۲)؛ و اگر روی گردان شوید، رسول ما جز ابلاغ آشکار وظیفه ای ندارد. ۱۰ـ ۳. مقدمه دهم: بر اساس آیات و روایات در سرای دیگر، پرونده اعمال بسته می شود و نه پرونده اعتقادات و علم و آگاهی، بلکه اساساً صحنه قیامت، صحنه گشوده شدن حقایق و علم و آگاهی یافتن به حقیقت است. آیات بسیاری از قرآن کریم صحنه قیامت را صحنه تنبه و آگاهی یافتن به اعمال معرفی می کند نه اعتقادات؛ چراکه کسانی به دوزخ راه می یابند که در این جا از روی اعتقاد به خداوند متعال عملی مخالف آن انجام داده باشند: «الی الله مرجعکم جمیعاً فینبئکم بما کنتم تعملون» (مائده: ۱۰۵): بازگشت همه شما به سوی خداست؛ و شما را از آن چه عمل می کردید، آگاه می سازید. و اگر در آن جا سخن از درخواست بازگشت آدمیان پس از مشاهده مرگ و سکرات آن یا ورود به صحنه قیامت است ـ که خداوند آن بازگشت را نفی می کند و این درخواست را بیهوده می شمارد ـ نه به این خاطر است که آنان اگر بازگردند، اعتقادشان دگرگون می شود، بلکه سخن از این است که آنان اگر هم بازگردند، عملی غیر از آن چه می کردند، انجام نخواهند داد: «حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحاً فیما ترکت کلا انها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون» (مؤمنون: ۹۹ ـ ۱۰۰): [آن ها هم چنان به راه غلط خود ادامه می دهند] تا زمانی که مرگ یکی از آن ها فرا رسد، می گوید: پروردگار من! مرا باز گردانید، شاید در آن چه ترک کردم [و کوتاهی نمودم] عمل صالحی انجام دهم. [ولی به او می گویند:] چنین نیست! این سخنی است که او به زبان می گوید [و اگر باز گردد، کارش هم چون گذشته است]؛ و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند. آن چه در این آیه درخواست می شود، رجوع برای عمل است و نه برای اعتقاد؛ و دقیقاً همین خواسته است که رد می شود و به شدت تمام، پاسخ منفی می گیرد و دلیل رد آن نیز این است که: «انها کلمه هو قائلها» (مؤمنون؛ ۱۰۰): این کلمه ای است که آن فرد خاص (با خصوصیات و ویژگی های نشان داده شده در دنیا) گوینده آن است؛ و گویا آیه می خواهد بگوید این چنین فردی با این ملکات و اخلاق و ویژگی های اکتسابی در دار دنیا اگر دوباره نیز برگردد، اعمالش را تغییر نخواهد داد؛ چراکه اعمال علاوه بر وجود اعتقادات صحیح، از آن چنان ملکاتی برخوردار بوده است که اعمالی این چنین، یعنی دوزخی، از او بروز و ظهور یافته است و هم اکنون نیز اگر بازگردانیده شود، بر اساس همان ملکات اخلاقی عملی متناسب با همان ملکات از او بروز خواهد کرد. بنابراین، از آیات قرآن و روایات این مطلب برنمی آید که در قیامت اعتقاد از مردمانی که در دنیا مطابق با حق عمل کرده اند، پذیرفته نیست، بلکه از آن سوی این حقیقت کاملاً آشکار است که مردمان در صحنه قیامت به حقیقت دست می یابند و آن را باور می کنند.

  1. تحقیق و بررسی

 ۱ـ ۴. حق جویی در دنیا، حق یابی در آخرت از اصولی که طی مقدمات پیشین ذکر گردید، این حقیقت آشکار می شود که آدمیان از عقل و وجدان و فطرت خداجو و حقیقت طلب برخوردارند و چنان چه چشم فطرت حق جوی خود را کور نکرده و چشمه جوشان عقل حقیقت بین خود را مسدود نکرده باشند، در صحنه قیامت بینا محشور خواهند شد. اینان در دنیا به دنبال حق بوده اند و مگر نه این بود که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر جا حق باشد، علی در آن جاست و این دعایی بود که پیامبر اسلام فرمود: «خداوندا علی به هر جانب روی می گرداند، حق را بدان سو بدار.» و به یقین دعای آن حضرت هیچ گاه از درگاه الاهی مردود نخواهد شد و مگر نه این است که علی، امام عدالت جویی، حق طلبی، زهد، اخلاص، اخلاق پسندیده، عشق الهی و تمامی اوصاف نیکوی انسانی است و دوستی علی، یعنی دوستی همه خوبی ها و دشمنی او، یعنی دشمنی همه خوبی ها؟ لذا پیامبر فرمود: «یا علی لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق» (قندوزی، ق، ص ۴۷). مگر نه این بود که ملاک نجات در قیامت اقرار زبانی نیست، بلکه آدمیان به هر میزان که خود را در دنیا با حق تطبیق داده باشند، به همان میزان اهل نجات اند و اگر رابطه دنیا و آخرت از نوع رابطه حقیقی است و هر آن چه در این جا کشاته شود در آخرت درویده می شود، پس هر آن کس که در این سرا به میزان قدرت تشخیص و توانایی و استعداد خدادادی اش مطابق با حق رفتار کرده باشد، در عقبی به همان میزان نتیجه حق  جویی و حقیقت طلبی خود را بعینه مشاهده می کند، دقیقاً به همین دلیل است که بهشت دارای درجات است و جهنم نیز دارای درکات. هم چنین از اصول پیشین آشکار شد که هر انسانی که به میزان قدرت و توانایی اش تلاش کرده باشد، خدای سبحان به فضل خود بر تلاش او می افزاید و حسناتش را افزون می کند. و اگر رحمت الاهی آشنایی حداکثری انسان ها از حق را اقتضا می کند، این حکمت با اعطای حجت باطنی (هرچند به عنوان شروع و آغاز حق طلبی) تأمین شده است و کسانی که در دنیا مطابق حق رفتار کرده اند و در عین حال دست آنان در این سرا به ثمره درخت طوبای حقیقت نرسیده و میوه شیرین و گوارای آن را به علت عدم شناختش نچشیده اند، در سرای قیامت ـ که پرونده اعمال بسته است و در عین حال راه اعتقاد و شناخت حقیقت باز است ـ آنان که با چشم حقیقت بین وارد صحنه قیامت شده اند، حقیقت را خواهند دید و بدان نیز ایمان خواهند آورد. آنان که در دنیا همواره دنبال حق بوده اند و چشم حقیقت بین خود را کور نکرده اند، در سرای دیگر با این چشم وارد محشر می شوند؛ چراکه در دنیا با ظلم، بیداد و گناه و معصیت و طغیان انس نگرفته اند، بلکه به عدالت و درستی و صداقت و محبت و خدمت به خلق و انفاق و مدارا با مردمان راه پیموده اند. اینان در دنیا حقیقتاً به دنبال علی حرکت کرده اند و در واقع شیعه علی بوده اند؛ هرچند در ظاهر علی را نشناخته باشند؛ اما در صحنه قیامت وقتی باطل به کنار می رود و پرده ها از روی حق برداشته می شود، آفتاب حقیقت نمایان می گردد و حقیقت طلبان و حق پویان در دار دنیا بدان ایمان خواهند آورد؛ چراکه در آن جا جز حق چیزی نیست و اینان نیز چشم حق بین را از دنیا با خود به آخرت برده اند. با داشتن این ابزار تکوینی و جدایی ناپذیر از روح و جان خود هر آن چه حق است، می بینند و نه تنها باور می کنند، بلکه آن را گمشده خود می یابند و در آغوش گرم خود می کشند.

 ۲ـ ۴. ولایت ظاهر، ولایت باطن اگر علی (علیه السلام) تقسیم کننده بهشت و جهنم است، این مسئله به این معناست که ولایت او ضامن نجات است و این ولایت در دنیا و آخرت حاکمیت تکوینی دارد. هرچند در دنیا کسانی به آن ولایت به ظاهر دست نیازیده اند، اما در باطن بدان رسیده اند. از سوی دیگر، کسانی که در این سرا علی را به اسم شناخته و حتی محبت او را نیز در ظاهر داشته باشند، اما در عمل به گونه ای دیگر عمل کرده و اعمالی هم سنخ با ولایت علی (علیه السلام) و روش و منش آن حضرت نداشته باشند، اینان مؤمنان در ظاهرند و کافران در باطن؛ چراکه حق را در دنیا عملاً زیر پا نهاده اند و مسیری را پیموده اند که بر خلاف مسیر ولایت علی (علیه السلام) بوده است و بدین گونه چشم حقیقت بین خود را کور کرده اند؛ چراکه در حقیقت، حجت باطن خود را نادیده گرفته اند و فطرت حق بین خود را به فراموشی سپرده اند و به جای پذیرش هدایت های عقل حقیقت بین، لبخند تمسخر بر آن زده اند. بنابراین، در قیامت کور محشور خواهند شد؛ چرا که در آن جا هر چه هست، حق و حقیقت است و از آن جا که در این سرا نسبت به حقیقت کور بوده اند، در آن سرا نیز در زمره کوران خواهند بود. لذا، حقیقت را نخواهند دید و چون با علی مواج شوند، او را نخواهند شناخت و اقرار و اعتراف به او نخواهند کرد و بلکه منکرش خواهند شد و سرانجام از زمره شیعیان آن حضرت محسوب نخواهند شد؛ هرچند در دنیا از نظر اسمی علی را شناخته باشند و حتی او را دیده و با او نیز حشر و نشر داشته باشند؛ چراکه شیعه به کسی می گویند که در عمل پیرو بوده و پا جای پای دیگری گذاشته و مشایعت او کرده باشد؛ و چون اینان هیچ گاه در عمل علی را مشایعت نکرده اند و یاری او را ننموده اند، لذا مشمول این دعای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)  که فرمود «اللهم وال من والاه» نخواهند شد، بلکه مشمول آن بخش نفرین حضرت می شوند که فرمود «و عاد من عاداه». اگر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) فرمود «اللهم انصر من نصره و اخذل من خذله» دعای آن حضرت شامل نصرت کنندگان علی (علیه السلام) در عمل بود و از آن جا که اینان در زمره نصرت کنندگان علی (علیه السلام) در عمل نبودند، در صف شیعیان محشور نخواهند شد؛ و نصرت علی (علیه السلام)، یعنی نصرت حق و عدالت، کمک به مظلومان و دشمنی با ظالمان، یعنی خداجویی و حقیقت طلبی، کنار نهادن کینه های شخصی و تعصبات جاهلی، و خذلان عملی علی (علیه السلام)، یعنی ظلم و ستم، طغیان و عصیان، گناه و سرپیچی از حق، کفران و ناسپاسی خداوند؛ بنابراین، ملاک این دعای حضرت، ولایت در عمل و نصرت در واقع است و نه صرفاً در زبان و ظاهر؛ البته این همه، به معنای کنار نهادن حضرت در قبول ظاهری و زبانی نیست و اساساً نصرت کنندگان در عمل و حق جویان واقعی که از هوا و هوس گذشته باشند، هیچ گاه آن حضرت را پس از شناخت، منکر نخواهند شد؛ بلکه حتی در ظاهر و زبان نیز مرید و معتقد به او می شوند؛ چراکه او امام متقین و مولای نیوکاران و حق جویان است. بنابراین، کسانی که در دنیا شیعه اسمی و ظاهری علی (علیه السلام) نبوده اند، اما در عمل او را یاری کرده اند؛ یعنی در عمل جز در مسیر حقیقت، عدالت، دوستی و مهر حق، اخلاق نیکو و رعایت حقوق آدمیان و خدمت به خلق راهی نپوییده اند، وقتی وارد سرای دیگر می شوند، حقایق بر آنان روشن می گردد و اینان در زمره شیعیان علی (علیه السلام) قرار خواهند گرفت و پس از ایمان به او به بهشت برین الاهی راه خواهند یافت؛ چراکه بهشت سراسر حق است و پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی»؛ بر این اساس، ملاک شیعه بودن به اسم نیست، بلکه در معناست. نام فروردین نیارد گل به باغ شب نگردد روشن از اسم چراغ تا قیامت زاهد ار می  می کند تا ننوشد باده، مستی کی کند اساساً سخن از هلاکت حداکثری آدمیان و یا نجات حداکثری آن ها نیست، بلکه ملاک هلاکت و نجات، پیروی از حقیقت در عمل و یا ترک آن در عمل است.

 ۳ـ ۴. نتوانستن یا نخواستن سؤال مهمی که در این جا مطرح می شود، این است که جایگاه اعتقاد به امامت کجاست و کارآیی آن چیست؟ هرچند پاسخ این سؤال از میان مطالب نوشتار حاضر مشخص می گردد، اما طرح جداگانه و پاسخ مستقل بدان نیز ضروری است. ابتدا ذکر این نکته لازم و ضروری است که روی سخن در این نوشتار با کسانی است که نه تنها پیامبر را ندیده اند، بلکه سخن آن حضرت را نیز نشنیده اند. اینان به دو دسته تقسیم می شوند: یک دسته کسانی هستند که از دست یابی به حقیقت در دنیا محروم بوده اند، اما این محرومیت آنان نه از سر قصور و کوتاهی، بلکه از سر نادانی و عدم توانایی بوده است؛ و همین کسانی که در جهل مرکب به سر برده، از یک سوی به حقیقت دست نیافته اند و از سوی دیگر نمی دانند که اعتقادات درست و غیر قابل انکاری وجود دارد که باید بدان گروید. دسته دیگر، کسانی هستند که در عین حال که بر اساس فطرت حقیقت جویی خود باید دنبال حقیقت باشند، به حقیقت دسترسی هم داشته اند، اما خود از یک سو کم کاری کرده اند و کوتاهی و قصور ورزیده اند یا احتمال می داده اند که اعتقادات و باورهای درست و گزاره های مطابق با واقع در این عالم وجود دارد که باید به آن ها ایمان آورد؛ اما با وجود این علم و آگاهی، در عمل چنین نکردند و به دنبال یافتن آن حقیقت نرفتند. لذا از این جرگه خارج اند؛ چراکه کوتاهی آنان بخشی از نقصان عمل و زیر پا نهادن عمدی حقیقت بوده است.

 ۴ـ ۴. بصیرت در دنیا، بصیرت در آخرت نکته دیگر این که هر چند آنانی که قاصر از حق بوده اند، در نهایت اهل نجات اند، اما به یقین هیچ گاه نجات اینان از نظر مرتبه و مقام به جایگاه کسانی نخواهند رسید که در دار دنیا نیز حقیقت را در آغوش کشیده اند و اعمال خود را مطابق با آن پی ریزی کرده اند. آنانی که علی را در دنیا یافتند و ایمان به آن حقیقت روشن و آفتاب عالم تاب آوردند، از سرچشمه فضایل و برکات وجودش در دنیا نیز نوشیده اند. اینان عقل خود را از علم او و وجدان خود را از کمال اخلاقی اش و فطرت خود را از معرفت و زیبایی جمالش سرشار کرده اند؛ لذا از مرتبه ای بس بلند و مقامی بس والا برخوردارند که تنها لفظی که برای آن می توان به کار برد، همان است که قرآن کریم فرمود: اینان «خیر البریه»، یعنی بهترین خلق خدایند و پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) بارها فرمود: خیر البریه علی و شیعیان اویند. جابر ابن عبدالله انصاری نقل می کند که آیه «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه» در شأن حضرت علی (علیه السلام) نازل گردید و این مطلب مشهور بود که هر گاه علی (علیه السلام) نزد اصحاب پیامبر می رفت، آن ها می گفتند: «قد جاء خیر البریه» (جوینی، ۱۴۰۰ ق، ص ۴۴). بر این مبنا، انسان های پاک دامن، نیکوسرشت و نیک کرداری که علی (علیه السلام) را در دنیا نشناخته اند، اولاً در صحنه قیامت به یقین او را خواهند شناخت؛ چراکه او ولی خداوند و منشأ فیض الاهی در عالم است و اینان به سرمنشأ فیضی که عمری از آن نوشیده بودند و با آن به کمال رسیده بودند، اما آن را نشناخته بودند، دست می یازند. ثانیاً از این که در دنیا قبل از او و یا بعد از او زیسته اند و توفیق شناخت عینی اش را نیافته اند، حسرت بسیار خواهند خورد. آن چه در حدیث معراج و جریانات آن مکرر از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) شنیده شد، گویای این حقیقت است که پیامبران قبل، پس از شناختن آن حضرت به او اقتدا کرده و او را امام خود قرار داده اند. در «مجمع البحرین» آمده است که شبی اصحاب پیامبر در محضر آن بزرگوار نشسته بودند و به سخنان حضرتش گوش فرا داده بودند، آن حضرت با اشاره به جریان معراج فرمودند: در آن شب که مرا به سوی آسمان ها و به معراج بردند، هنگامی که به آسمان سوم رسیدم، منبری برای من نصب کردند. من بر عرشه منبر قرار گرفتم و ابراهیم خلیل در پله پایین عرشه قرار گرفت و سایر پیامبران در پله های پایین تر قرار گرفتند. در این هنگام علی (علیه السلام) ظاهر شد که بر مرکبی از نور، سوار بود و صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید و جمعی چون ستارگان تابان گرداگرد او را فرا گرفته بودند. در این وقت ابراهیم خلیل به من گفت: این [اشاره به علی] کدام پیامبر بزرگ و یا فرشته والامقام است؟ گفتم: او نه پیامبر است و نه فرشته، بلکه برادرم و پسرعمویم و دامادم و وارث علمم علی بن ابیطالب است. پرسید: این گروهی که در اطراف او هستند کیان اند؟ گفتم: این گروه شیعیان علی بن ابی طالب هستند. ابراهیم علاقه مند شد که جزو شیعیان علی (علیه السلام)، باشد به خدا عرض کرد: پروردگارا مرا از شیعیان علی قرار بده! در این هنگام جبرئیل نازل شد و این آیه را خواند: «و ان من شیعته لابراهیم» (لاطریحی، ۱۳۶۲ ش، ماده شیع). البته روشن است که ظاهراً آیه، راجع به پیروی ابراهیم از حضرت نوح در موضوع توحید و مبارزه با بت پرستی است، اما بر اساس حدیث مذکور مانعی ندارد که تأویل آیه در پیروی ابراهیم خلیل الرحمان از حضرت علی (علیه السلام) نیز بوده باشد.

 منبع: سایت پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم، فصلنامه تخصصی «شیعه شناسی»، شماره ۱۸