عفاف

سعيده موسوى نيا

خويشتن دارى در برابر تمايلات بى بند و بارى جنسى. در لسان العرب ذيل واژه عفّت چنين آمده است:

«الكفّ عمّا لا يحلّ و لا يجمل؛ عفّ عن المحارم و الاطماع الدنية» (ابن منظور، 9/252)

«خوددارى از آنچه كه زيبا و شايسته نيست، خوددارى از حرامها و طمع هاى پست.»

در «قاموس المحيط» مى خوانيم:

«عفّ: كفّ عمّا لا يحلّ و لا يجمل كاستعفّ و تعفّف» (فيروز آبادى، 3/177)

«خوددارى از آنچه زيبا و شايسته نيست مانند استعفّ و تعفّف.»

آنچه از جستجو در ساير كتابهاى لغت مى توان فهميد اين است كه «عفّت» به معناى نگه داشتن نفس از ارتكاب معاصى و كارهاى حرام مى باشد.

خواجه نصيرالدين طوسى هنگامى كه از فضايل چهارگانه اخلاقى سخن به ميان مى آورد، جايگاه عفّت را چنين تبيين مى كند:

«فضايل چهار بود، اول: تهذيب قوت نظرى و آن «حكمت» بود، دوّم تهذيب قوت عملى و آن «عدالت» بود و سوم تهذيب قوت غضبى و آن«شجاعت» بود و چهارم تهذيب قوت شهوى و آن «عفّت» بود.» (طوسى،/ 123)

برخى از عالمان اخلاق گفته اند:

«عفّت داراى مفهوم عام و خاص است؛ مفهوم عام آن خويشتن دارى در برابر هر گونه تمايل افراطى و نفسانى است و مفهوم خاص آن خويشتن دارى در برابر تمايلات بى بند و بارى جنسى است.» (مكارم شيرازى، اخلاق در قرآن، 2/283)

حاج ملا احمد نراقى در كتاب ارزشمند خود براى قوه شهويه سه حالت در نظر مى گيرد: «افراط» كه از آن به «شره» تعبير مى شود. «تفريط» كه آن را «خمود» مى نامند و «اعتدال» كه از آن به «عفّت» تعبير مي‌نمايد و عفّت را مطيع و منقاد شدن قوه شهويه از براى قوه عاقله مى داند. (نراقى،/ 321)

در نتيجه آنچه از خميرماية غالب تعريف‌ها برمى آيد، عفّت به معناى رام بودن قوه شهوانى تحت حكومت عقل است. البته با رعايت شرط اعتدال؛ يعنى نه غرق در شهوات شويم كه به افراط گراييم و نه ترك غرايز كنيم كه به تفريط دچار آييم، بلكه استفاده صحيح و مشروع نماييم؛ زيرا خداى تعالى همه غرايز را به حكمت در وجود آدمى به وديعت نهاده است.

واژه عفاف در قرآن كريم

عفاف به دو صورت «يستعفف» و «تعفّف» در قرآن كريم و مجموعاً در چهار آيه مباركه آمده است .عفاف با توجه به متن آيه معانى گوناگونى مى پذيرد كه مى توان از آن به ابعاد عفاف ياد نمود .

1- عفّت به معناى خويشتن دارى در اظهار نياز

«لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ لا يسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِى الأرْضِ يحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لا يسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» (بقره/273)

«و (انفاق شما مخصوصا بايد ) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفته اند؛ (و توجه به آيين خدا آنان را از وطن هاى خويش آواره ساخته، و شركت در ميدان جهاد به آنها اجازه نمى دهد تا براى تأمين هزينه زندگى، دست به كسب و تجارتى بزنند) نمى توانند مسافرتى بكنند (و سرمايه اى بدست آورند ) و از شدت خويشتن دارى، افراد ناآگاه آنها را بى نياز مى پندارد؛ اما آنها را از چهره‌هايشان مى شناسى، و هرگز با اصرار از مردم چيزى نمى خواهند (اين است مشخصات آنها ) و هر چيز خوبى كه در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است.»

علامه طباطبائى مى نويسد:

«كلمه «تعفّف» به معناى آن است كه عفّت صفت آدمى شده باشد و «يحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِياءَ» يعنى كسى كه از حال ايشان اطلاع ندارد، از شدت عفّتى كه دارند آنان را توانگر مى پندارند، چون با اينكه فقيرند ولى تظاهر به فقر نمى كنند و مردم پى به حال آنان نمى برند، مگر اينكه شدت فقر رنگ و رويشان را زرد كند.» (طباطبائى، 2/613)

«گفتنى است كه «الحاف»به معناى اصرار است و جمله «لا يسْأَلُونَ » به قرينه «يحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِياءَ » و نيز به قرينه «تعفّف» بايد به اين معنا باشد كه تقاضا نمى كنند تا به اصرار منجر شود.» (هاشمى رفسنجانى، 2/288)

در اينجا عفاف به معناى عدم اظهار فقر به عنوان يك ارزش اخلاقى براى مسلمين مطرح شده است، عفاف به همين معنا در روايات نيز آمده است:

«العفاف زينة الفقر و الشكر زينة الغني» (رى شهرى، 8/3828)

«عفاف زينت فقر و شكرگزارى زينت بى نيازى است.»

2- عفّت به معناى قناعت

«وَابْتَلُوا الْيتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَيهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلا تَأْكُلُوهَا إِسْرَافًا وَبِدَارًا أَنْ يكْبَرُوا وَمَنْ كَانَ غَنِيا فَلْيسْتَعْفِفْ…» (نساء/6)

«و يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازماييد و اگر در آنها رشد (كافي) يافتيد، اموالشان را نخوريد و هر كس كه بى نياز است، (از برداشتن حق‌الزحمه) خوددارى كند و آن كس كه نيازمند است، به طور شايسته (مطابق زحمتى كه مى كشد) از آن بخورد و هر كه بى نياز است بايد عفت ورزد.»

صاحب الميزان در تفسير اين آيه مى فرمايد:

«گاهى سرپرست يتيم فقير است و چاره اى ندارد، جز اينكه براى رفع حوائجش براى يتيم كار كند، و از اجرت كارش حوائج ضروريش را برآورد ولى گاهى سرپرست يتيم ثروتمند است، در اين صورت خداى تعالى مى فرمايد: هر كس كه ثروتمند است طريق عفت در پيش گيرد و از مال يتيم چيزى را نگيرد و اگر فقير است به طور شايسته از آن بخورد.» (طباطبائى، 4/276)

طبرسى مى گويد:

«و ثروتمندان به منظور مهرورزى به يتيم و باقى گذاردن مالش به ثروتى كه خداوند روزى آنان كرده قناعت كنند.» (طبرسى، جوامع الجامع، 1/555) از امام باقر (ع) نيز روايتى به همين مضمون آمده است. (طبرسى، 2/718)

در اين آيه شريفه عفاف به معناى قناعت مى باشد و در حديثى از معصوم (ع) نيز نقل شده كه مى فرمايد: «ثمره العفّه القناعه» (رى شهرى، 8/3828) «ميوه عفت قناعت است.»

3- عفت به معناى پاكدامنى

«وَلْيسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يجِدُونَ نِكَاحًا حَتَّى يغْنِيهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ…» (نور/33)

«و كسانيكه امكانى براى ازدواج نمى يابند، بايد پاكدامنى پيشه كنند تا از فضل خود آنان را بى نياز سازد.»

«از آنجا كه در آيه قبل ترغيب به ازدواج مى باشد، گاهى با تمام تلاش و كوشش وسيله ازدواج فراهم نمى گردد و خواه يا ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محروميت بگذراند، مبادا كسانى كه در اين مرحله قرار دارند، گمان كنند كه آلودگى جنسى براى آنان مجاز است و ضرورت چنين ايجاب مى كند، لذا بلافاصله در آيه بعد دستور پارسايى مى دهد.» (مكارم شيرازى، تفسير نمونه، 14/459)

باتوجه به اينكه حساسيت روحى مرد نسبت به زن امرى ثابت شده و بديهى است چنانكه در آيات قرآن آمده است: «زُينَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ… » (آل عمران/14) «محبت زنان و … در نظر مردم جلوه داده شده است.»

بنا بر اين بايد در طلب عفّت كوشيد تا لذايذ باطنى و ملكوتى بر لذايذ جسمانى غالب آيد و انسان بر شهوات غلبه كند .

امام(ع) در پاداش شخص عفيف مى فرمايند:

«ما المجاهد الشهيد فى سبيل الله باعظم اجرا ممن قدر فعفّ،لكاد العفيف ان يكون ملكا من الملائكه» (آمدى، 1/36) «كسيكه در راه خدا جهاد كند و شهيد شود، اجرش بزرگتر از كسى نيست كه بتواند گناه كند و عفّت بورزد، انسان پاكدامن نزديك است فرشته اى از فرشتگان خدا شود.»

4- عفاف به معناى رعايت چادر

«وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللاتِى لا يرْجُونَ نِكَاحًا فَلَيسَ عَلَيهِنَّ جُنَاحٌ أَنْ يضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ وَأَنْ يسْتَعْفِفْنَ خَيرٌ لَهُنَّ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (نور/60)

«و زنان از كار افتاده اى كه اميد ازدواج ندارند، گناهى بر آنان نيست كه لباس هاى (رويين )خود را بر زمين بگذارند، به شرط اينكه در برابر مردم خودآرايى نكنند و اگر خود را بپو شانند براى آنان بهتر است، و خداوند شنوا و داناست.»

«قواعد» جمع «قاعده» به معناى زنى است كه از نكاح باز نشسته يعنى كسى به خاطر پيري‌اش به او ميل نمى كند. (طباطبائى، 15/227) و ثياب منظور جلبابى است كه بالاى خمار مى پوشند. (طبرسى، مجمع البيان، 7/155)

همان گونه كه از آيه برمى آيد، زنان سالخورده اى كه اميدى به زناشويى ندارند، مى توانند روسرى خود را بر دارند و اين برداشتن روسرى بدان شرط است كه در انديشه جلوه گرى و دلربايى نباشند، زيرا اين كار هم بر زنان سالخورده حرام است و هم بر زنان جوان، پاكدامنى و عفت ورزيدن زنان سالخورده نيز به وسيله پوشيدن چادر بهتر از كنار گذاشتن آن است، اگر چه كنار گذاشتن روسرى بر آنان گناهى ندارد. (همان)

در روايتى از امام صادق (ع)چنين آمده است:

«القواعد ليس عليهنّ جناح أن يضعن ثيابهنّ قال تضع الجلباب وحده» (حرعاملى، 20/230)

«پيرزنان حرجى نيست كه فقط چادر خويش را نپوشند.»

زن به علت جاذبه‌هايى كه خداى تعالى در وجود او نهاده است، حكم پوشش به او اختصاص يافته تا زيبايى هاى او منحصر به محارم خويش باشد و از تحريك مردان بيگانه پيشگيرى كند، امّا هنگامى كه آن جاذبه‌ها از بين رود، مى تواند چادر خويش را به خاطر حرج و سختى كه براى وى دارد، كنار بگذارد.

پى نوشتها:
1. ابن منظور، محمد بن مكرم؛ لسان العرب، الطبعة الاولى، دار صادر بيروت،1997م.
2. فيروز آبادى، محمد بن يعقوب؛ قاموس المحيط، الطبعة الاولى، دار الجيل بيروت.
3. طوسى، نصير الدين؛ اخلاق ناصرى، انتشارات خورشيد، تهران.
4. مكارم شيرازى، ناصر؛ اخلاق در قرآن، چاپ دوم، قم،1381ش.
5. نراقى،احمد؛ معراج السعادة، چاپ اول، قم،1371ش.
6. طباطبايى، محمد حسين؛ الميزان فى تفسير القرآن، ترجمه موسوى همدانى، قم،1366ش .
7. هاشمى رفسنجانى، اكبر؛ تفسير راهنما، قم،1374ش.
8. محمدى رى شهرى، محمد؛ ميزان الحكمة، ترجمه حميد رضا شيخى، چاپ اول، دار الحديث.
9. طبرسى، فضل بن الحسن؛ جوامع الجامع، ترجمه احمد اميرى، مشهد، 1374ش.
11.مجمع البيان، ترجمه على كرمى، تهران، 1380ش.
12. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، چاپ بيست و پنج، تهران، 1376ش.
13. آمدى، عبد الواحد، غرر الحكم و درر الكلم، ترجمه محمد خوانسارى، تهران، 1366ش.
14. حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، تحقيق شيخ محمد شيرازى، الطبعة الاولى، مؤسسه آل بيت، قم، 1412هـ.
15. قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1354ش.
16. راغب اصفهانى، ابوالقاسم، معجم مفردات الفاظ قرآن، الدار الشامية، بيروت، 1412هـ.
17. مصطفوى، حسن، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، الطبعة الاولى، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامى، 1368ش.
18. زمخشرى، محمود بن عمر، الكشاف عن حقائق التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التأويل، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1427هـ.
منبع:
1. فصلنامه پژوهش هاى قرآنى، 1386، شماره 51، پاييز و زمستان