شیعه شناسی » اخلاق و عرفان » عوامل رشد »

عدالت سر منشأ کمال و سعادت

نهایت کمال و غایت سعادت، از براى هر شخصى اتصاف اوست به صفت عدالت، و میانه روى در جمیع صفات و افعال ظاهره و باطنه، خواه از امورى باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد، یا امرى باشد که میان او و دیگرى بوده باشد. و نجات در دنیا و آخرت حاصل نمى شود، مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکز.

پس اى جان برادر! اگر طالب سعادتى، سعى کن تا جمیع کمالات را جامع باشى، و در جمیع امور مختلفه وسط و میانه روى را شعار خود کن. پس، اول سعى کن که متوسط باشى میان علم و عمل، و جامع این هر دو مرتبه باشى، به قدر استطاعت و امکان، و اکتفا به یکى از این دو مکن، که هر که اکتفا به یکى نماید از شکنندگان پشت پیغمبر- صلى الله علیه و آله و سلم- خواهد بود.

و بدان که: علم بى عمل، و بال و موجب خسران و نکال است.[۱] از جاهل هفتاد لغزش را چشم مى پوشند، پیش از آنکه از عالم یکى را در گذرند.[۲] و عمل بى علم زحمت بى فایده است؛ [۳] زیرا علم آن است که: از روى علم و معرفت صادر شود. و باید در عمل متوسط باشى میان حفظ ظاهر و باطن خود، نه اینکه ظاهر خود را پاکیزه نمائى و آن را به عبادات و طاعات بیارائى، و باطن به انواع خباثات آلوده باشد. مانند عجوزه کریه منظر زشت لقاى دیو سیرت که خود را ملبّس به لباس عروسان «حوروش»، و مزیّن به زینت «مهوشان» دلکش نماید، و به انواع «تدلیسات»، خود را بیاراید، نه اینکه سعى در نیکى ذات و پاکى باطن خود کنى، و لیکن بالمرّه [۴] از ظاهر غافل شوى، و مطلقا ملاحظه آن را نکنى، و به هیچ نوع از ملامت مردم اندیشه ننمائى، و از کثافات ظاهریّه خود را محافظت ننمائى، مانند درّى شاهوار که آن را به انواع قاذورات و نجاسات ملوّث سازند. بلکه، باید ظاهرت آئینه باطنت باشد، و باطنت از جمیع خباثات و کثافات پاک باشد. و باید در جمیع صفات باطنیه و افعال ظاهریه متوسط میان افراط و تفریط باشى، به تفصیلى که در این کتاب گوش زد تو خواهد شد.

همچنین در تحصیل علوم باید میانه روى را اختیار کنى، و وسط میان علوم باطنیه عقلیه و علوم ظاهریه شرعیه را بگیرى، نه از آن کسان [۵] باشى که اقتصار مى کنند بر ظواهر آیات و اخبار، و «جمود» مى نمایند بر ترجمه احادیث و آثار، و از حقایق قرآن و سنّت بى خبر، و از دقایق حکم کتاب و روایت قطع نظر کرده اند. زبان ایشان به مجرّد تقلید به مذمت علماى حقیقت دراز، و با یکدیگر در طعن و لعن ایشان هم آواز، و گاهى ایشان را ملحد و کافر مى نامند، و زمانى آنها را زندیق و تارک شریعت مى خوانند، بدون اینکه کلام ایشان را «غور» کنند و مطلب ایشان را بفهمند، و از طریقه ایشان آگاه شوند و از عقاید ایشان فحص نمایند و تفتیش کنند. و نه از اشخاصى [۶] باشى که عمر خود را صرف علوم عقلیه نموده به فضول یونانیان خود را راضى مى کنند، و عقول قاصره خود را در هر چیزى دلیل و رهبر مى دانند، و هر چه عقل ناقص ایشان آن را نفهمد طرح یا تأویل مى کنند، و آیات و اخبار را تا توانند از ظاهر خود صرف مى کنند. و احکام شریعت نبویّه در نزد ایشان مهجور، و از تتبّع آیات و اخبار دورند. علماى شریعت را مذمت و بدگویى مى کنند، و به ایشان نسبت بیفهمى و نادانى مى دهند، ورثه انبیاء را جاهل و نادان مى شمارند، و از براى خود که هنوز عقل را از و هم تمیز نداده اند، زیرکى و فطانت ثابت مى کنند؛ غافل از اینکه  عقل بى رهنمایى شرع قدم بر نمى تواند داشت، و گامى در راه نمى تواند گذاشت. و چون خواهى که جامع میان عقلیات و نقلیات باشى، باید در هر دو وسط و میانه روى را اختیار کنى.

پس در عقلیات به محض تعصب و تقلید بر یک طریقه خاصى اقتصار نکنى، نه «متکلم» صرف باشى که به غیر از بحث و جدل چیزى نشناسد، و نه «مشّائى» محض، که دین را ضایع و شریعت را مهمل گذارد. و نه صوفى باش که به دعواى بى گواه مشاهده و کشف خود را به استراحت اندازد، و دست از جمیع علوم بردارد، بلکه باید جمیع مراتب را جمع نموده وسط همه را اختیار کنى.

پس لازم است بر طالب علم که: ابتدا از صاحب شرع و دین، چراغ و رهبر جوید، و عقل خود را از اثر او روانه سازد، و عصاى استدلال را به دست گیرد و نفس خود را به عبادت و طاعت، و مجاهده و ریاضت تصفیه نموده، قابل قبول صور علمیه نماید. پس آنچه این ها او را به آن کشانند و دلالت کنند اختیار کند، خواه موافق طریقه «حکماء» بوده باشد یا «متکلمین»[۷]،  و خواه مطابق قاعده «مشّائیّین»[۸]  بوده باشد یا «اشراقیین»[۹]، و خواه متحد به اقوال «عرفا»[۱۰] باشد یا «متصوفه»، و در علوم شرعیات به مجرد تبعیت، یک طریقه را اختیار نکند، نه از آن «اخباریّین»[۱۱] باشد که قواعد اصولیه عقلیه و نقلیه و اجماعات قطعیه را التفات نمى کنند، و نه از آن اصولیین باشد که در استنباط احکام شریعت قواعد اهل سنت را به کار مى برند، و آراء و ظنون خود را حجّت قاطع مى شمارند، و هر ظنى را در ترجیح احکام اعتبار مى کنند و به «قیاسات»[۱۲]  عامه متمسک  مى شوند. بلکه جمع میان جمیع طرق نموده، آنچه عقل صریح و نقل صحیح وى را به، آن کشاند، اختیار کند. و همچنین در جمیع امور باطنیه و ظاهریه وسط را اختیار کند، تا امر معاش و معاد منضبط گردد، و سعادت ابد را دریابد.

اتصاف مصلح به عدالت

حقیقت عدالت یا لازم آن این است که: عقل که خلیفه خداست غالب شود بر جمیع قوا، تا هر یکى را به کارى که باید و شاید بدارد، و نظام مملکت انسانى فاسد نشود. پس، بر هر انسانى واجب است که سعى و مجاهده کند، که عقل که حکم حاکم عادل و خلیفه از جانب خداست، بر قواى او غالب شود، و اختلاف قوا را بر طرف کند، و خواهشها و هواهاى آنها را بر کنار گذارد، و همه را به راه راست مستقیم بدارد.

و بدان که کسى که قوّه و صفات خود را اصلاح نکرده باشد، و در مملکت بدن خود عدالت را ظاهر ننموده باشد، قابلیت اصلاح دیگران و اجراى حکم عدالت در میان سایر مردمان را ندارد، نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد، و نه شایستگى سیاست مردم را، نه لایق ریاست شهر است و نه سزاوار سرورى مملکت.

آرى! کسى که از اصلاح نفس خود عاجز باشد، چگونه دیگرى را اصلاح مى نماید، و چراغى که حوالى خود را روشن نگرداند، چگونه روشنائى به دورتر مى بخشد؟

طبیبى که باشد و را زرد روى از او داروى سرخ روئى مجوى

پس، هر که قوا و صفات خود را به اصلاح آورد، و تعدیل در شهر بند نفس خود نمود، و از طرف افراط و تفریط دورى کرد، و متابعت هوى و هوس نفس خود را ننمود، و بر جاده وسط ایستاد، چنین شخصى قابلیت اصلاح دیگران را دارد، و سزاوار سرورى مردمان است، و خلیفه خدا و سایه پروردگار است در روى زمین. و چون چنین شخصى در میان مردم حاکم و فرمانروا شد، و زمام امور ایشان در قبضه اقتدار او در آمد، جمیع مفاسد به اصلاح مى آید، و همه بلاد روشن و نورانى مى شود، و عالم آباد و معمور مى گردد، و چشمه ها و نهرها پر آب مى گردد، و زرع و محصول فراوان، و نسل بنى آدم زیاد مى شود، و برکات آسمان، زمین را فرو مى گیرد، و بارانهاى نافعه نازل مى شود.

از این جهت است که: بالاترین اقسام عدالت، و اشرف و افضل انواع سیاست، عدالت پادشاه است، بلکه هر عدالتى بسته به عدالت اوست، و هر خیر و نیکى منوط به  خیریت او. و اگر، عدالت سلطان نباشد، احدى متمکن از اجراى احکام عدالت نخواهد بود. چگونه چنین نباشد، و حال اینکه تهذیب و تحصیل معارف و کسب علوم و تهذیب اخلاق و تدبیر امر منزل و خانه و تربیت عیال و اولاد، موقوف است به «فراغ بال»، و اطمینان خاطر، و انتظام احوال، و با جور سلطان و ظلم پادشاه، احوال مردم مختل، و اوضاع ایشان پریشان مى گردد. و از هر طرفى فتنه بر مى خیزد. و از هر جانبى محنتى رو مى آورد. و دلها مرده و خاطرها افسرده مى شود. و از هر گوشه «عایقى» سر بر مى آورد. و در هر کنارى مانعى پیدا مى شود. طالبین سعادت و کمال در بیابانها و صحراها حیران و سرگردان مى مانند. و ارباب علوم و دانش در زوایاى خفا و گمنامى منزوى مى شوند. نه ایشان را به سر منزل کمال راهى، و نه از براى شاه، راه هدایت راهنمائى و آگاهى. آثار «عرصات»[۱۳] علم و عمل مندرس و کهنه مى شود، و در و دیوار منازل دانش و بینش تیره و تار مى گردد. پس، آنچه لا بد است در تحصیل سعادت از جمعیت خاطر، و انتظام امر معاش که ضرورى زندگانى انسان است، به هم نمى رسد.

بالجمله «مناط»[۱۴] کلى در تحصیل کمالات، و وصول به مراتب سعادات، و کسب معارف و علوم و نشر احکام، عدالت سلطان است، و التفات او به اعلاى کلمه دین، و سعى او در ترویج شریعت سید المرسلین.

و از این جهت در اخبار وارد است که: «پادشاه عادل شریک است در ثواب هر عبادتى که از هر رعیتى از او صادر شود، و سلطان ظالم شریک است در گناه هر معصیتى که از ایشان سرزند».[۱۵] از سید انبیاء- صلى الله علیه و آله و سلم- مروى است که فرمودند: «مقرب ترین مردم در روز قیامت در نزد خدا پادشاه عادل است، و دورترین ایشان از رحمت خدا پادشاه ظالم است».[۱۶] و باز از آن بزرگوار مروى است که: «عدل ساعه خیر من عباده سبعین سنه».[۱۷] یعنى:

«عدالت کردن در یک ساعت بهتر از عبادت هفتاد سال است».

و سر آن این است که: اثر عدل یک ساعت بسا باشد که به جمیع بلاد مملکت برسد و در ازمنه بسیار باقى ماند.

و بعضى از بزرگان دین گفته اند که: «اگر بدانم یک دعاى من مستجاب مى گردد آن  را در حق سلطان مى کنم، که خدا او را به اصلاح آورد، تا نفع دعاى من عام باشد و فایده آن به همه کس برسد».

و رسیده که: «بدن سلطان عادل در قبر از هم نمى ریزد».

و مخفى نماند که: آنچه در اینجا مذکور شد، عدالت به معنى اعم است، و اما عدالت به معنى اخص که مقابل ظلم است، و اغلب که در مورد سلاطین و حکام مذکور مى شود مراد آن است، که بعد از این در مقام چهارم مذکور خواهد شد.[۱۸]

پی نوشتها

[۱] بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۸، ح ۶۳٫

[۲] بحار الانوار، ج ۲، ص ۲۷، ح ۵٫

[۳] نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۱۵۳، ص ۴۸۰٫

[۴] بطور کلى.

[۵] اشاره به فرقه اشاعره و اهل حدیث است.

[۶] اشاره به فرقه معتزله و اسماعیلیه و اخوان الصفا است.

[۷] . مراد اهل کلام است که یکى از علوم اسلامى است و درباره عقائد اسلامى بحث مى کند. (جهت آگاهى از علت نامگذارى این علم به «علم کلام» به مقدمه شوارق الالهام لاهیجى و علم کلام شهید مطهرى مراجعه شود).

[۸] . منسوب به مشّاء است، که دسته اى از فلاسفه اسلامى هستند که سر دسته آنان بو على سینا است و پیرو افلاطون مى باشند.

[۹] . منسوب به اشراق است، که دسته اى دیگر از فلاسفه اسلامى هستند و سر دسته آنان شیخ شهاب الدین سهروردى است و پیرو ارسطو مى باشند. در روش اشراقى براى تحقیق در مسائل فلسفى مخصوصا در حکمت الهى تنها استدلال و تفکرات عقلى کافى نیست بلکه سلوک قلبى و مجاهدات نفسانیه نیز براى کشف حقائق ضرورى است، اما در روش مشّاء، تکیه فقط بر استدلال است. (جهت اطلاع بیشتر، رک: آشنائى با علوم اسلامى شهید مطهرى- فلسفه، ص ۱۴۱- ۱۴۳٫ و تاریخ فلسفه ویل دورانت، فصل اول و دوم.

[۱۰] رک: فرهنگ لغات و مصطلحات عرفانى، ص ۳۳۰٫ و کتاب عرفان شهید مطهرى.

[۱۱] . «اخباریه»، همان اصحاب حدیث هستند که تابع اخبار بوده و اجتهاد را باطل مى دانند. (رک: فرهنگ فرق اسلامى، ص ۴۰٫

[۱۲] . قیاس عبارت است از: حمل و مقایسه دو معلوم با یکدیگر (در اثبات یا نفى) بسبب جامع و علت مشترکى که میان آن دو معلوم وجود دارد. و آن یا منصوص العلّه است یا مستنبط العله، و آنچه از دیدگاه علماء شیعه محکوم به بطلان است قسم دوّم است. جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب الأصول العامه للفقه المقارن، ص ۳۰۳ و فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۱۵۴۷٫

[۱۳]. میدان‏ها.

[۱۴]. میزان، معیار.

.[۱۵] جامع السعادات، ج ۱، ص ۸۶٫

.[۱۶] بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۵۰، ح ۵۹٫( با اندک تفاوتى).

[۱۷]. بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۵۲، ح ۶۱٫

.[۱۸] برگرفته از : نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده،ص۸۴-۸۹، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.