پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

 ملاعبدالرزاق لاهیجى (متوفاى ۱۰۷۲ هـ  . ق) متخلّص به (فیاض)، داماد فیلسوف شهیر اسلامى ملاصدراى شیرازى (متوفاى ۱۰۵۰ هـ  . ق) از حکماى پرآوازه شیعى و از متکلّمان بنام اسلامى، در سده یازدهم هجرى است که در علوم عقلى تبحّر و احاطه خاصى داشته است.

زادگاه ملاعبدالرزاق اگر چه لاهیجان بوده ولى نشو و نماى او در قم بوده و به همین جهت بعضى از تذکره نگاران او را قمى دانسته اند۱.

وى سال ها در مدرسه معصومیه شهر قم به تدریس اشتغال داشته و شاگردان بسیارى را تربیت کرده است که قاضى سعید قمى (تنها) مؤلف کلید بهشت، و فرزندش میرزاحسن مؤلف شمع یقین از آن جمله اند.

از فیاض لاهیجى آثار گرانْ سنگى به یادگار مانده است که براى نمونه مى توان از:

۱) گوهر مراد، در اثبات اصول عقاید به طریق برهانى.

۲) سرمایه ایمان، که منتخبى است از گوهر مراد به زبان فارسى.

۳) شوارق الإلهام، شرح ناتمامى است بر تجرید الکلام تألیف خواجه نصیر طوسى به زبان عربى.

۴) کلیات طیّبه، در داورى آراء میرداماد و شاگردش ملاصدرا در مسأله «اصالت وجود و ماهیّت».

۵) حدوث العالم.

۶) شرح الهیاکل، در شرح هیاکل النّور سُهروردى در حکمت اشراق.

۷) رضاقلى خان هدایت در ریاض العارفین خود، شرح فارسى او را بر فصوص الحکم اِبن عربى یادآور شده است.

این حکیم عالیقدر، از طبع وقّادى نیز برخوردار بوده و دیوان اشعارى داشته که تعداد ابیات آن را از ۴۰۰۰ بیت تا ۱۲۰۰۰ بیت به تفاوت نگاشته اند۲.

اگر چه مؤلف شمس التواریخ سال درگذشت فیاض را به سال ۱۰۵۱ ثبت کرده ولى اهل تحقیق قول مؤلّف ریحانه الأدب را در این مورد پذیرفته اند که وى به سال ۱۰۷۲هـ  . ق بدرود حیات گفته است۳. مزار فیاض از دیرباز مورد عنایت اهل نظر در قم بوده، و على رغم خرابى ها و بازسازى هایى که در اطراف حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت معصومه(علیها السلام) و خیابان آستانه مقدسه صورت گرفته، ولى مزار این حکیم بزرگوار در مدخل پاساژ کویتى ها در قم دست نخورده باقى مانده است و نگارنده هنوز به خاطر دارد که فانوسى بر فراز مزار او (در روبروى گورستان شیخان) روشن بود و رهگذران را به قرائت فاتحه فرا مى خواند.

سبک شعرى ملاعبدالرزاق لاهیجى (فیاض) شیوه اصفهانى (هندى) است و چکامه هاى متین و وزین آیینى او در مناقب حضرات معصومین(علیهما السلام) از مضامین رنگین و دل نشین سرشارند و از آثار برگزیده «شعر ولایى» به شمار مى روند.

وى سه چکامه بلند و فاخر نبوى دارد که به نقل ابیات برگزیده اى از آن ها بسنده مى کنیم:

در ستایش حضرت ختمى مرتبت(صلى الله علیه وآله)

تو را که مهر سپهرى، نزیبد اى دلبر *** که همچو ماه شوى با کم از خودان همسر

تو را ز دور تماشا کنم، که چون خورشید *** فروغ مهر رخَت خیرگى کند به نظر …

یقین برون شدَمى از جهان، اگر نه مرا *** نگاه داشتى امّید طوف پیغمبر

مرا زمانه بیفکند، تا که بر دارد *** زخاک، لطف شهنشاه دوستان پرور

شه سریر نبوّت، محمّد عربى *** سپهر عالم جان، پیشواى جنّ و بشر

خدایگان جهان، شاه خطّه ایمان *** که خاک درگهش افلاک راست کُحْل۴ بصر …

تو چون لواى شفاعت به محشر افرازى *** که سایه بر سر مردم کنى ز تابش خور

عجب که سایه به کس افتد آن زمان کز تاب *** به سایه تو خزد آفتاب هم، مضطر …

تو لطف خویش نپوشى و، ترسم از شرفت *** گناهکار شود در گناه راغب تر!…

کمینهْ پایه قدر تو موضعى که ز عجز *** بریخت در ره او جبرییل را شهپر

شبى که برق تجلّى به هفت چرخ زدى *** اگر نسوخت، چرا شد به رنگِ خاکستر؟ …

فضاى عالم قدس تو عرصه اى ست که نیست *** در او خیال خرد را مجال راهگذر …

به شیر بیشه مردانگى، علىّ ولىّ *** که حفظ دین تو کرده به ذوالفِقار دو سر۵

به آب گوهر عصمت، که دامن شرفش *** ز نسبتت شده دریاى یازده گوهر

به آن دو قطب سپهر امامت از پى هم *** به حقّ تسعه دَوّاره، بعد یکدیگر

به حقّ اول و آخر، به ظاهر و باطن *** به مبدأ و به معاد واَلست تا محشر

به حقّ این همه سوگندهاى خُرد و بزرگ *** که عَرض آن نفزودت به غیر درد سر

که: گر فلک کندَم استخوان تن، همه خون *** وگر به تیر شهابم هدف کند پیکر

چو سقف کهنه اگر بر سرم فرود آید *** وگر ببارد سنگ ستاره ام بر سر …

به نیمْ ذره نکاهد به دل هواى توام *** به هیچ ره نروم از درت به جاى دگر۶

در نعت حضرت ختمى مرتبت(صلى الله علیه وآله)

چشم دارد بر متاع ما سپهر چنبرى *** یوسف ما، بهتر از گرگى ندارد مشترى! …

چار عنصر ره به من از چار جانب بسته اند *** کرده تا این شش جهت بر مهره من ششدرى

گام بشکن تا درین ره گام بتوانى زدن *** بگذر از سر، گر درین سرمنزلت باید سرى …

کشتزار همّتم، آب قناعت مى خورد *** کرده ز اکسیر قناعت خاک در دستم زرى

نعمتِ «اَلْفَقرُ فَخرى» مى خورم زین خشک و تر *** از نوال پادشاه ملک خشکىّ و ترى

شهریار ملک امکان، کش به دارالضَّرب قدس *** نقد هستى کرده بهر سکّه حکمش زرى

منبرش را کرده دَه عقل مجرّد، پایگى *** خطبه اش را کرده نُه چرخ مُقَرنس، منبرى

احمد مرسل، که در شهراه دین از بهر دل *** کرده از هر نقش پا روشن چراغ رهبرى …

این مُقَرنس طاق والا، پشت از آن خم داده ست *** تا ببوسد آستانت را به رسم چاکرى …

سایه، پیدا زان نباشد جسم پاکت را که هست *** سایه ات پر نورتر از نور شمع خاورى

تا قدم بر تارک افلاک سودى، مى کند *** خاک پایت تا ابد بر فرق گردون افسرى

کار یک انگشت اعجازت، بود شقُّ القمر *** شمّه اى از کار معراجت بود گردونْ درى …

یا رسول اللّه! خیرالمرسلین! ختم رسل! *** اى که در وصف تو حیران مى شود عقل حرى۷

هر که او بى مهر عترت لاف ایمان مى زند *** پیش من فرقى ندارد از جهود خیبرى۸

در وصف حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله) و مرقد او

دلا! تا چند خود را فرشِ این نُه سایبان بینى! *** یکى بر سطح این کرسى برآ، تا عرش جان بینى …

براى قرب شاهان ست روى پاسبان دیدن *** تو خرسندى ز قرب شه که روى پاسبان بینى

به قدر همت خود هر کسى اجر عمل یابد *** بهشت و حور و عین را تا چسان دانى، چسان بینى

ز جنّت هر کسى چیزى تصور مى تواند کرد *** یکى قرب و لقا بیند، تو لحم و طیر و نان بینى …

به جز حسرت ز دیدار توام مطلب نمى باشد *** چه نقصان گر زنا کامى دلى را کامران بینى

به فرمان ایستادستم، به خدمت دل نهادستم *** چنانم که هر طورى که خواهى آن چنان بینى

اگر در ناله برخیزم، هواى مهرگان یابى *** وگر در گریه بنشینم، بهار ارغوان بینى

اگر نومیدى ام از خویش گفتن را نمى شاید *** ولى امیدوارى را ز شوقم ترجمان بینى

امیدم سر به سر، لیکن همه پرواز امیدم *** به طوفِ مرقد پیغمبر آخرْ زمان بینى

بهار خلد، تعبیر از هواى صاف او باشد *** بهشت عَدْن را از خاک پاکش ترجمان بینى

چه معنى لوحَش اللّه با هواى اوست؟! کاندر وى *** دَم جبریل ز استنشاق در قالب روان بینى …

مدینه چون تنى دان کِش مزاج معتدل باشد *** در او این مرقد پر نور را فایض چو جان بینى

در آن درگاه از بس سربلندى ها به خاکستر *** زمینش گر بکاوى تا به مرکز آسمان بینى

زمین وى اگر نَه آسمانستى به معنى؟ پس *** در او چون آفتاب عالم جان را مکان بینى؟

محمّد کآفرینش را طفیل هستى اش یابى *** وجودش علت ایجاد ملک کُن فکان۹ بینى

اگر او ممکن استى؟ پس میان ممکن و واجب *** عجب دارم که در معنى جدایى در میان بینى!

بوَد بر خطّ حکمش سر، چه عِلوى را چه سُفلى را *** که او را کاروان سالار و، عالم کاروان بینى

چه خوش عام ست سبحان اللَّه این رحمت! چُه خلق ست این؟ *** کزو بادوست بینى آن چه با دشمن همان بینى

نشست ار بر رُخَش گرد یتیمى، تیره نتوان شد۱۰ *** که عالم را ازین گَرد یتیمى سرمه دان بینى …

پدر بر سر نَه او را، لیک لطف ایزدش بر سر *** پدر چِکْنَد۱۱ کسى کِش لطف ایزد مهربان بینى

نمى بینى به قرآنش که برهان را خجل یابى *** ز بس درد یقین بى پرده دارى بى گمان بینى

ز سلمانش همه علم فلاطون را زبون یابى *** به درگاهش هزاران چون سکندر پاسبان بینى

تو را با نور قرآنى چه حاجت علم یونانى؟ *** تو آتش در نظر دارى و تابِش از دُخان بینى

کسى با مصطفى گوید: ارسطالیس و افلاطون؟ *** طلوع آفتاب، آن گه تو نور از فَرقَدان۱۲ بینى!

فلاطون، عقل مى لافد، محمّد عشق مى بافد *** تو پشت کار این بنگر که روى کار آن، بینى

تو را در عشقْ مردن بِه بود از زیستن در عقل *** که این: زنگار دل یابى و، آن پرداز جان بینى …

ز عرفان تا به برهان فرق اگر خواهى چنان یابى *** که جانان در کنار، آن گه تو قاصد در میان بینى! …

ز خاک طَیْبه۱۳ کُحل دیده ساز آن گه تماشا کن *** اگر خواهى جمال طلعت روحانیان بینى

به خاک او هم آب خضر ازو لبْ تشنه مى میرد *** لبى در بوسه تر کن تا حیات جاودان بینى …

تن ار دورست از آن در، لیک چشم معنوى بگشا *** که روحم را در آن درگاه فرش آستان بینى

تنم از حسرت خاکش درون دیده مى غلطد *** چو آن ماهى که دور از آب بر خاکش تپان بینى۱۴

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توان از این منابع بهره برد:

مقدمه دیوان فیاض لاهیجى به قلم ابوالحسن پروین پریشان زاده; روضات الجنات، ج ۴، ص ۱۹۶; ریاض العلما، ج ۳، ص ۱۱۴; آتشکده آذر، ج ۴، ص ۸۴۶; مجمع الفصحا، ج ۲، ص ۲۷; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۳۶۳; تذکره نصرآبادى، ص ۱۵۶; ریاض العارفین، ص ۳۸۲; برگزیده گوهر مراد به اهتمام موحد، ص ۱۲ و ۱۳٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان فیاض لاهیجى، به تصحیح پروین پریشان زاده، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، ۱۳۶۹، ص ۱۲٫

۲ ـ همان.

۳ ـ همان.

۴ ـ کُحل: توتیا.

۵ ـ دو سر بودن ذوالفِقار اشتهار بى پایه است و ذوالفِقار بنا بر آنچه مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد فرموده: یعنى شیار دار.

۶ ـ همان، ص ۷ تا ۱۲٫

۷ ـ حرى: سزاوار، شایسته.

۸ ـ همان، ص ۱۲ تا ۱۵٫

۹ ـ ملک کُن فَکان: کنایه از جهان آفرینش است.

۱۰ ـ تیره نتوان شد: در هم نباید رفت، غمگین نباشد.

۱۱ ـ چِکْند: بنابر ضرورت شعرى باید این کلمه به کسر اول و سکون دوم تلفظ شود.

۱۲ ـ فَرْقَدان: دو ستاره در آسمان که آن ها را فرقدین و دو برادران هم نامیده اند.

۱۳ ـ طَیْبه: یکى از نام هاى مدینه منوّره.

۱۴ ـ دیوان فیاض لاهیجى، ص ۱۶ تا ۲۲٫

منبع: سیری در قلمرو شعر فارسی