پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

عبدالرحمن جامى (متوفاى ۸۹۸ هـ  . ق) ملقّب به نورالدین و فرزند نظام الدین احمد جامى از شعراى توانا و بنام سده نهم هجرى است.

وى به سال ۸۱۷ هـ  . ق در خرجرد جام از توابع خراسان به دنیا آمد و به سال ۸۹۸هـ  . ق در سن ۸۱ سالگى در شهر هرات بدورد حیات گفت و در همان جا به خاک سپرده شد.

جامى پس از فراگیرى علوم مقدماتى از محضر پدرش در نظامیه شهر هرات به تکمیل معلومات خود پرداخت و از محضر دانشمندان بزرگى چون: خواجه على سمرقندى، شهاب الدین محمّد جاجرمى، سید شریف گرگانى و سعدالدین تفتازانى استفاده ها برد، و مدتى نیز در سمرقند در حوزه درس فتح الله تبریزى شرکت کرد و توسط همو ـ که در دستگاه میرزا الغ بیگ گورکانى (۸۱۲ ـ ۸۵۳هـ  . ق) سمت صدارت داشت ـ به شهرت رسید۱.

جامى در زمره سخنورانى است که در طول زندگى از عزت و احترام والایى برخوردار بوده و على رغم مشرب عرفانى خود، در نهایت شکوه و جلال مى زیسته است.

وى در دربار سلطان حسین بایقرا و وزیر دانشمندش امیرعلى شیر نوایى مقام و منزلت ویژه اى داشته و نوشته اند که شب هنگام به وقت حرکت، فانوس کشان بسیارى او را همراهى مى کرده اند.

جامى، حَنفى مذهب بوده و تعصّبى که در ترویج مرام خود به خرج داده از شأن و منزلت او در پیشگاه اهل مروّت و انصاف کاسته است.

وى از اکابر صوفیه به شمار مى رفته و از مروّجان سلسله نقشبندى بوده و به خواجه بهاءالدین محمّد بخارى قلباً ارادت مىورزیده ولى با صوفیان دنیادار و ریاکار آشکارا در جنگ و ستیزه بوده است.

بسیارى از مورخان و تذکره نگاران، جامى را دشمن رافضیان معرّفى کرده اند، ولى چنان چه از اشعار او برمى آید وى دشمن سرسخت اهل بدعت بوده و بس،و تکفیر و لعن اهل قبله را جایز نمى دانسته است۲.

شادروان علامه محمّد قزوینى در نامه خود به جناب حکمت به شدت به جامى مى تازد که چرا نسبت به حضرت ابوطالب عموى گرامى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) اهانت روا داشته و جامى را بى شرم و بى آزرم معرفى مى کند۳.

این عمل ناپسند جامى و تهمت ناروایى که به حضرت ابوطالب روا داشته، مورد نکوهش بسیارى از بزرگان قرار گرفته است. نوشته اند که: چون امیر اسماعیل صفوى شهر هرات را گرفت، فرمان داد تا در هر کتابى نام جامى دیده شود، نقطه جیم آن را تراشیده و بر بالاى آن بگذارند تا خامى خوانده شود!

هاتفى ـ خواهرزاده جامى ـ که از این فرمان سخت آزرده خاطر بوده، قطعه شعر زیر را براى تسکین خاطر خود مى سازد:

«قطعه»

بس عجب دارم ز انصاف شهِ کشور گشاى *** آن که عمرى بر درش گردون غلامى کرده است

کز براى خاطر جمعى لوندِ ناتراش *** نقطه جامى تراشیده ست و، خامى کرده است۴

از این قطعه شعر پیداست که مسأله «خالو وَلد بودن» چندان هم بى ربط و بى اعتبار نیست و هاتفى براى دفاع از خالوى خود جامى، شیعیان مرتضى علىّ(علیه السلام) را (جمعى لَوندِ ناتراش) معرفى مى کند. با این همه ایهامى که در مصراع چهارم این قطعه شعر وجود دارد، زیبا است.

جامى در بدیهه گویى، گوى سبقت را از هم گنان خود ربوده و لطایفى که از او در تذکره ها آمده، از ذهن کنجکاو و طبع وقّاد و جستجوگر او حکایت دارد.

بدون تردید عبدالرحمن جامى از پرکارترین سخنوران در حوزه زبان پارسى است، و آثار فراوانى که از او به یادگار مانده، شاهد صادقى بر اثبات این مدّعاست. براى نمونه از این آثار مى توان نام برد:

۱ ـ منظومه اعتقادنامه در اصول عقاید اسلامى و عقاید اشاعره که در منظومه سلسله الذهب وى آمده است.

۲ ـ کتاب شواهد النُبوّه به زبان فارسى که در حقیقت تکمله نفحات الانس اوست.

۳ ـ کتاب لوایح به نظم و نثر در سیر و سلوک صوفیه، که آن را به جهان شاه قره قویونلوى ترکمان، سلطان آذربایجان و همدان هدیه کرده است.

۴ ـ کتاب ارکان حج به فارسى و عربى، پیرامون مناسک حج و عمره طبق مذاهب اربعه اهل سنّت.

۵ ـ کتاب اشعّهُ اللّمعات به فارسى در سیر و سلوک، که شرح لمعات نگاشته فخرالدین عراقى همدانى است، و آن را به درخواست امیرعلى شیرنوایى در یک مقدمه و بیست و هشت لمعه فراهم آورده است.

۶ ـ کتاب نقد النّصوص فى شرح نقش الفصوص به فارسى و پیرامون اصطلاحات اهل سلوک است. نقش الفصوص مختصرى از فصوص الحکم است که محیى الدین ابن عربى آن را به انجام رسانیده و جامى ضمن شرح آن از اقوال شارحان دیگرى چون صدرالدین قونوى، شیخ مؤیدالدین جندى و شیخ سعدالدین سعید الفرغانى بهره جسته است.

۷ ـ کتاب لوامع فى شرح الخَمْریّه است که جامى قصیده معروف به خَمْریّه سروده عمربن ابى الحسن حموى مصرى مشهور به ابن فارض را به صورت شعر به فارسى ترجمه کرده و به سال ۸۷۵ هـ  . ق از تألیف آن فراغت یافته است.

۸ ـ کتاب تجنیس خط، منظومه اى است در ترجمه واژه هاى عربى مانند نصاب الصّبیان سروده ابى نصر فراهى.

۹ ـ کتاب الوافیه فى علم القافیه به زبان فارسى در شناخت حروف قافیه.

۱۰ ـ کتاب نفحات الاُنس من حضرات القدس، که کتاب طبقات الصوفیه تألیف خواجه عبدالله انصارى انگیزه نگارش آن بوده است.

۱۱ ـ کتاب بهارستان به شیوه و سبک گلستان سعدى که به نثر و نظم نگاشته و مسائل اخلاقى را در آن بیان کرده است. جامى این کتاب را به نام فرزندش ضیاءالدین یوسف تألیف کرده است.

و آثار دیگرى که شرح آن ها به تفصیل خواهد انجامید ولى فهرست وار مرورى بر آن ها خواهیم داشت:

کتاب هاى: حلیه حُلَل، چهل حدیث، سخنان خواجه محمّدپارسا، شرح رباعیات، الرّساله النائیّه، منشآت، تفسیر قرآن، رساله عروض، رساله موسیقى، مناقب جلال الدین بلخى، مناقب خواجه عبدالله انصارى، رساله اى در وجود، رساله اى در تحقیق مذهب صوفى و متکلّم و حکیم۵ و از آن جمله دیوان اشعار و مثنوى هفت اورنگ اوست.

منظومه هفت اورنگ حاوى هفت مثنوى است با عناوین:

۱ ـ مثنوى سلسلهُ الذَّهب که حاوى سه دفتر است و بر وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن.

۲ ـ مثنوى سلامان و اَبسال بر وزن رَمل مسدّس محذوف، که آن را به نام امیریعقوب ترکمان آق قویونلو سروده است. اصل این داستان بیدلانه، یونانى است و در کتب فیلسوفان اسلامى: ابن سینا، فخرالدین رازى و نصیرالدین طوسى نیز آمده است.

۳ ـ مثنوى تحفه الأحرار به شیوه مخزن الأسرار حکیم نظامى و مَطلع الأنوار امیرخسرو دهلوى است و آن را به نام ناصرالدین عبیدالله نقشبندى سروده و داراى ۲۰ «مقاله» است.

۴ ـ مثنوى سبحه الابرار که پیرامون مسائل اخلاقى است و ۴۰ «عقد» دارد.

۵ ـ مثنوى یوسف و زلیخا که آن را به سال ۸۸۸ هـ  . ق به نظم کشید.

۶ ـ مثنوى لیلى و مجنون که جامى آن را به سال ۸۸۹ هـ  . ق در ۳۸۶۰ بیت سروده است.

۷ ـ مثنوى خرد نامه اسکندرى، در نصایح و حکمت عملى در وزن متقارب مُثَمَّن۶.

ابیات برگزیده زیر را از منظومه هفت اورنگ او، در ستایش رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)برگزیده ایم:

(جامى)! از گفت و گو ببند زبان *** هیچ سودى ندیده، چند زیان؟

شیوه گوشه گیرى از سر گیر *** گوشه دامن پیمبر گیر

روح دل، در بقاى سرمد باش *** نقد جان، زیر پاى احمد باش

لوح تعلیم، ناگرفته به بر *** همه زاسرار لوح داده خبر

قلم و لوح بودش اندر مشت *** زان نفرسودش از قلم انگشت

آن که شقّ القمر کند چو قلم *** به قلم گر نبرد دست، چه غم؟

از گنه گشت دفترش همه، پاک *** ورقى گر سیه نکرد چه باک؟

جان او، موجْ خیز علم و یقین *** سرّ «لا رَیْبَ فیه» این ست این

بود هم بحر مکرمت، هم کان *** گوهرش «کانَ خلقه القرآن»

«قُم فَاَنْذِر» حدیث قامت او *** «فَاسْتَقِم» شرح استقامت او

صبح رویش ز «وَالضُّحى» اَوضَح۷ *** مُنشَرح۸ صدرش۹ از «اَلَم نَشرَح»

کُحل «ما زاغ» سرمه بصرش *** «ما طغى» وصف پاکى نظرش

رانده بالا ز همت والا *** رَخْشِ «اَسرىْ بِعَبدِهِ لَیلا»

وصف۱۰ خُلق کسى که قرآن است *** خلق را، وصف او چه امکان است؟

لاجرم معترِف، به عجز و قصور *** مى فرستم تحیّتى۱۱ از دور۱۲

*    *    *

جامى در مثنوى تحفه الابرار، پنج نعت درباره پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) دارد و ما به نقل ابیاتى از پنجمین نعت او بسنده مى کنیم:

اى عربىْ نسبتِ اُمّى لقب *** بنده تو، هم عجم و هم عرب

گِرد سرت، ابطحى و یثربى *** خاک درت، مشرقى و مغربى

تیغ عرب زن، که فصاحت تو راست *** صید عجم کن، که ملاحت تو راست

گر به قلم، غالیه سا نیستى *** یا به خط، انگشت نما نیستى

چون ز تو خوانند و نویسند هم *** گر تو نخوانى، ننویسى، چه غم؟

از تو سیه راست سفیدى امید *** بِهْ که سیاهى ننهى بر سفید

خواندنت این بس که سخن رانده اى *** دور رَوان را به خدا خوانده اى

گوش جهان گاهِ خدا خوانى ات *** دُرج۱۳ گهر شد ز سخنرانى ات

لعل لبت چون شکر افشان کند *** کشور جان را شکرستان کند

طوطى طبعم که ثنا خوان توست *** در هوس یک شکر افشان توست

آمده ام، با همه آلایشى *** منتظر بخشش و بخشایشى

گویمت: اى خواجه! فقیریم بین *** عجز و نگونسارى و پیریم بین۱۴

این ابیات را از سبحه الابرار او برگزیده ایم:

اى قمرْ طلعتِ مَکّىْ مَطلع *** مَدنى مَهدِ یمانىْ بُرقَع

شقّه بُرقَع تو، برق افروز *** لُمعه برق رخَت، بُرقَع سوز

لَیلهُ القَدر ز مویت، تارى *** وَحىِ مُنزَل ز لبت، گفتارى

«قاب قوسَین» عیان ز ابرویت *** نفْس «حم»، خم گیسویت

با تو آنان که درِ جنگ زدند *** دُرج یاقوت تو را، سنگ زدند

گوهرینْ جام لبت را خَستند *** ساغر دولت خود بشکستند

رخنه افتاد از آن حیله گران *** در صف گوهر صافىْ گهران

سِلک دندانْت به خون پنهان شد *** رشته لؤلؤتر، مرجان شد

کس نکرده ست ز دلْ سنگینى *** دُرّ پاکیزه بدین رنگینى

حلم تو بود بلى کوهْ شُکوه *** کى ز یک سنگ فرو ریزد کوه؟

گر از ین کوه، صدایى برسد *** هر گدایى، به نوایى برسد

گر برآرى به شفاعت نَفَسى *** بگشاید گره از کار بسى

تا به خواب اجل اى گوهر پاک *** خوابگه ساختى از بستر خاک

فلک از غیرت خاک آشفته ست *** «لَیْتَنى کُنتُ تُرابا» گفته ست

ور نخواهى که ز اقلیم بقا *** آورى روى بدین شهر فنا

تازه کن عهد نکوعهدى را *** دِهْ ولىْ عهدىِ خود، مهدى(عج) را

علَمش بر حرم بطحا زن *** تیغ قهرش به سرِ اعدا زن

مهد عیسى، ز سر چرخ برین *** گستران، در ستم آباد زمین

بارِ دجّالْ وَشان بر خَرنِهْ *** به بیابان عدم، سر در دِهْ

عاصیان، بى سر و سامان تواَند *** دست امید به دامان تواَند

خاصه (جامى) که کمینْ بنده توست *** چشم گریان به شکر خنده توست

بهره اى نیست ز طاعت وَرى اش *** لب بجنبان به شفاعت گرى اش

بو که نقد خود ازین ورطه بیم *** برَد از رهزنى دیو، سلیم۱۵

*     *     *

از مثنوى یوسف و زلیخاى جامى این ابیات را انتخاب کرده ایم:

محمّد کِش قلم چون نامور ساخت *** زمیمش حلقه طوق کمر ساخت

خط لوح عدم زان حرف، حک شد *** از آن سر حلقه مُلک مَلک شد

تواند شد ز سرّ حالش آگه *** خرد با جملهْ دانش؟ حاشَ لِلّه!

درین دیر مسدَّس زوست روشن *** مثمَّنْ روزنى از هشت گلشن

چو پاى آراست از خلخالِ دالَش *** سرِ دینْ پروران شد پایمالش

چه نام است این که در دیوان هستى *** بر او نگرفته نامى پیشدستى؟

خدا بر سَروران، سردارى اش داد *** ز خیل انبیا، سالارى اش داد

ز سایه بود برتر پایه او *** زمین و آسمان در سایه او

تنش را بود جان پاک، مایه *** ندید از جان کسى بر خاک، سایه

فلک همچون زمین چون سایه دارش *** ندید، افتاد در پا سایه وارش …

دواى جام (جامى) دردِ او باد! *** دلش همواره غمْ پرورد او باد۱۶!

*    *    *

از منظومه لیلى و مجنون وى، این ابیات را براى ثبت در این اثر برگزیده ایم:

اى صدر نشین تخت کونَین *** تخم و ثمر درخت کونَین

اى اوّل فکر و، آخر کار *** اى قبله هفت و زبده چار۱۷

چو روى بدین دیار کردى *** وین هفتْ شتر۱۸ قطار کردى

شد عرش بِدان بزرگوارى *** فرش تو، درین شتر سوارى

از پاى شتر، نشانه در راه *** مِهر است یکى و، دیگرى ماه

عیسى که به خر۱۹ نشسته خوش بود *** پیش شترت مهارکش بود

اى ناقه تو به سرخْ مویى *** داده به دو کَوْن، سرخْ رویى

رنگش که عجَب شفقْ نسَق بود *** خورشید رخ تو را، شفق بود …

اى از تو به وعده شفاعت *** خرّم، دل مفلسان طاعت

ما دولت طاعت از تو داریم *** امّید شفاعت از تو داریم

دل، گنجِ نوال توست ما را *** سر در رهِ آل توست، ما را

زان در که برآید از تو کارى *** بر ما بگشاى خشتْ وارى۲۰

و با این ابیات که از آخرین منظومه هفت اورنگ: خرد نامه اسکندرى انتخاب شده، سخن را درباره عبدالرحمن جامى به پایان مى بریم:

سرِ سَروران، تاج آزادگان *** سپهدار خیل فرستادگان

به حکم شریعت، طریقتْ اساس *** به نور طریقت، حقیقتْ شناس

جهان را مُطاع و خدا را مطیع *** اسیران روز جزا را، شفیع

محمّد که شمع ازل، نور اوست *** قلم، اولین حرف منشور اوست …

تن پاکش از ظلمت سایه، دور *** زمین از فروع رخَش، غرق نور

دریغ آمدش سایه از فرش خاک *** از آن سایه انداخت بر عرش پاک

گذشت از سپهر برین پایه اش *** که تا عرش، آساید از سایه اش۲۱

و در ادامه از معراج نبوى(صلى الله علیه وآله) سخن به میان مى آورد و به شرح ماجراى آن ذات نازنین مى پردازد:

شبى کز شرف غیرت روز بود *** کواکب در او، گیتىْ افروز بود

تو گویى درین گنبد دلفروز *** ز مشکینْ مشبَّک همى تافت روز …

رسید از سر سِدره، روح الأمین *** رسانید ز اوج فلک بر زمین

بُراقش به جَستن چو رخشندهْ برق *** یکى شعله از نور، پا تا به فرق …

پیمبر بر آن بارگى۲۲ شد سوار *** چو برگ سمن بر نسیم بهار

عنان عزیمت ز بطحا بتافت *** به یک دم ز بطحا به اقصى بتافت …

بُراقش، قدم بر سر ماه زد *** پىِ مَقدمش، ماهْ خرگاه زد

ز حدّ جهت، پاى بیرون نهاد *** قدم از حد هر کس، افزون نهاد

بدید آن چه موسى بجُست و ندید *** شنید آن چه موسى چنان کم شنید

دل پاک او، مخزن راز گشت *** فقیر آمد، اما غنى بازگشت

ازین بامِ نُه پایه آمد فرو *** به گوهر، گرانمایه آمد فرو۲۳

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۶۵ و ۶۶٫

۲ ـ مقدمه مثنوى هفت اورنگ، به قلم مرتضى مدرسى گیلانى، ص ۸ تا ۱۰٫

۳ ـ همان، ص ۱۱٫

۴ ـ همان، ص ۱۵٫

۵ ـ همان، ص ۱۹ تا ۲۴٫

۶ ـ همان، ص ۲۷ تا ۳۳٫

۷ ـ اَوْضَح: واضح تر، آشکارتر.

۸ ـ مُنشَرِح: باز، با طراوت و شکوفا.

۹ ـ صَدرش: سینه اش.

۱۰ ـ وصف: مدح، ستایش. در اینجا باید این کلمه را به معناى ستایش گر (واصف) گرفت تا در معنى شعر خلل وارد نشود.

۱۱ ـ تَحیَّتى: سلام و درودى.

۱۲ ـ هفت اورنگ، سلسله الذَّهب، ص ۹ و ۱۰٫

۱۳ ـ دُرج: صندوقچه جواهرات و سنگ هاى قیمتى.

۱۴ ـ هفت اورنگ، تحفه الأحرار، ص ۳۸۱ و ۳۸۲٫

۱۵ ـ سَلیم: در اینجا به معناى به سلامت.

رک: هفت اورنگ، سبحه الأبرار، ص ۴۵۴ تا ۴۵۶٫

۱۶ ـ هفت اورنگ، یوسف و زلیخا، ص ۵۸۳ و ۵۸۴٫

۱۷ ـ یعنى: اى قبله هفت آسمان و چهار عنصر عالم خاکى.

۱۸ ـ هفت شتر: کنایه از هفت آسمان.

۱۹ ـ در متن: به جز آمده، که مسلماً اشتباه چاپى است.

۲۰ ـ هفت اورنگ، مثنوى لیلى و مجنون، ص ۷۵۳ و ۷۵۵٫

۲۱ ـ همان، ص ۹۱۵ و ۹۱۶٫

۲۲ ـ بارِگى: مَرکب.

۲۳ ـ هفت اورنگ جامى، به تصحیح و مقدمه مرتضى مدرس گیلانى، تهران، انتشارات سعدى،
چاپ سوم، ۱۳۶۱، ص ۹۱۶ و ۹۱۷٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی