صدرالمتالهين و تحول علم اخلاق

سيد رسول جعفرى
همان طور که با اثبات «جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» بودن روح و نيز «حرکت جوهرى » در حکمت متعاليه صدرايى بسيارى از مسائل فلسفه نظرى دگرگون شده، بسيارى از مسائل اخلاقى نيز متحول گشته است. روى اين مبنا اخلاق در پيدايش، پرورش و ساختار حقيقت انسان نقش دارد؛ يعنى کارى را که انسان انجام مى دهد در آغاز، «حال » است ولى بعد «ملکه » مى شود و سپس به حالت «صورت جوهرى » ظهور مى کند و چون به صورت جوهر در مى آيد، نفس براى آن به منزله «ماده » و اين صورت براى آن به منزله «صورت » مى شود و جمعا يک واقعيت را تشکيل مى دهند. در اين جا توجه به اين نکته مهم است که ديگران، اخلاق را از مرحله «حال » به مرحله «ملکه »، منتقل کرده گفته اند: اخلاقى را که انسان فراهم مى کند «ديرزوال » و از ملکات نفسانى است؛ ولى حکمت متعاليه بر اساس حرکت جوهرى، تبيين و تثبيت کرده است که انسان هر کارى که مى کند در واقع با آن کار، حقيقت خود را مى سازد و با همان هم محشور مى شود. البته قيافه هاى انسان قبل از مرگ، بر اساس «هو الذى يصورکم فى الارحام کيف يشآء» (1) تنظيم شده است: ذات اقدس اله هر کس را با صورت مخصوصى آفريده است که اين صورت، زشت يا زيباست؛ ولى انسان قيافه بعد از مرگ را با سعى خود مى سازد و مى تواند آن را زشت و يا زيبا بيافريند واين «مشاطه »گرى اخلاق است. او اگر بخواهد مى تواند خود را سفيد روى و رو سفيد و يا سياه روى و رو سياه کند. و همه اين محورها در اختيار اخلاق است.
لذا دستور داده اند هنگام شستن صورت در موقع وضو بگوييد:
«اللهم بيض وجهي يوم تسود فيه الوجوه و لا تسود وجهي يوم تبيض فيه الوجوه » (2)
يعنى، خدايا! روزى که روى ها سياه مى شود، مرا رو سفيد کن و روزى که روى ها سفيد مى شود، مرا رو سياه مکن. امروز سفيدى و سياهى صورت، دليل بر فضيلت يا رذيلت صاحب صورت نيست و در اسلام هيچ فرقى بين «صهيب رومى » و «بلال حبشى » نبود و اکنون نيز سفيد پوستان و رنگين پوستان بر يکديگر برترى ندارند. رنگ پوست بر اثر مسائل خاص جغرافيايى، اجتماعى و نژادى پيدا مى شود و نتيجه کار و اخلاق نيست؛ اما روسياهى انسان در قيامت چون بر اثر اخلاق او پيدا مى شود ذلت آور است؛ چنانکه رو سفيدى وى چون نتيجه اخلاق اوست شرافت آور است. لذا در تعبيرات دينى آمده است: آن کس که مواظب مسائل اخلاقى خود نباشد، ديوانه است، نه عاقل:
«و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه » (3)
مانند اينکه اگر کسى شبانه روز بکوشد خود را مثلا به صورت سگ درآورد، که ديوانه است.
قرآن کريم با ذکر اين مبادى و اصول، به انسان، هشدار مى دهد. در قرآن، آياتى انسان را حقيقتا بهيمه يا فرشته و يا شيطان مى شمارد و آنان که اخلاق را امرى اعتبارى تلقى مى کردند و آن رادر تعيين ساختار انسانى، سهيم نمى دانستند و مى گفتند اخلاق و اوصاف، از امور زايد بر ذات اوست نه در متن ذات، اين گونه از آيات قرآن را با «تشبيه »، «مجاز»، «استعاره » و «کنايه » تفسير مى کردند و مى گفتند: اگر قرآن کريم عده اى را حيوان مى داند (4) مقصود اين است که اين عده، به منزله يا مانند حيوان هستند و اگر عده اى را فرشته مى شمارد آنان چنين تفسير مى کنند که آنها مثل فرشته اند و يا اگر در باره گروه ديگرى مى فرمايد: آنان «شياطين الانس » هستند، مفسران مزبور آن را بر مجاز حمل مى کنند و مى گويند يعنى آنان مثل شيطانند؛ ولى بنابر حرکت جوهرى و جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح، معلوم مى شود نفس، هر چه را انجام مى دهد کم کم به همان صورت، مصور مى شود. از اين جهت اگر نفس در مسير علم، عدل، قسط و قداست حرکت کند، واقعا فرشته مى شود.
عده اى به وجود مبارک پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم اعتراض کرده گفتند: سالت حق اين است که رسول خدا فرشته باشد وتو چون انسان هستى پس رسول نيستى! مؤلف بزرگوار تفسير «القرآن والعقل » در حل شبهه آنان مى گويد:
اگر لازم باشد که رسول خدا فرشته باشد وجود مبارک پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم، باطنا و حقيقتا، فرشته است. چون فرشته يعنى موجود عالم مختار معصوم، و روح انسان کامل، روح فرشته خويى بلکه خود فرشته است (5) . البته اين برداشت بعداز بيانات صاحب حکمت متعاليه است.
در هر حال نقشى که مسئله حرکت جوهرى و جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن نفس دارد، در علم اخلاق خيلى کارساز است. چرا که بيان مى کند که انسان نه تنها با حرکت کيفى بلکه با حرکت جوهرى، وصفى را مى پذيرد. ديگران علم، حيات، قدرت و… را «کيف » و از «محمولات بالضميمة » انسان مى پنداشتند؛ ولى در حکمت متعاليه اين گونه از معارف به نحوه «وجود» برگشت و براى اينها «مفهوم » قائل شدند؛ نه «ماهيت » که قهرا بدين ترتيب، از سنخ «مقولات » بيرون مى روند، ديگر محمول بالضميمة نيستند وقتى نبودند، نحوه وجود خود انسان متحرک را مى سازند، اگر موجود متحرکى در مسير علم حرکت کند، به خدمت علم مى رسد و اين موجود متحرک يا انسان سالک سائر، عين علم، که حقيقت وجودى است، مى شود؛ نه عين آن صورت ذهنى و عين آن معلوم. چون بين علم و معلوم و يا بين حقيقت علم و وجود ذهنى، فرقهاى فراوانى وجود دارد؛ زيرا انسان با علم متحد مى شود؛ نه با معلوم. اما اين علم، هم علم، هم عالم و هم معلوم است.
به عبارت ديگر: اين وجود، «علم بذاته »، «معلوم بذاته » و «عالم بذاته » است و نفس بر اثر حرکت جوهرى به اين وجود مى رسد و با آن متحد شده عالم و علم مى شود. چون علم، حقيقت نورى است و متعلق خود را روشن مى کند؛ مثلا، انسان علم به شجر و مانند آن دارد که در اين صورت، آن مفهوم شجر پيش انسان حاصل است و به اين ترتيب آن مفهوم، وجود ذهنى پيدا مى کند و حقيقت اين وجود، علم مى شود.
انسان، تجسم اخلاق
بر اساس بيان گذشته، نفس در مرحله علم، عين علم و در مراحل اخلاق، عين همان خلق مى شود.حيوانات بيانگر اوصاف انسانى اند؛ اگر انسان بخواهد غضب خود را خوب بشناسد، بايد به حيوانات درنده بنگرد و اگر مايل باشد شهوت خويش را بنگرد، به بهائم شهوى نگاه کند و اگر درست بررسى کند، مى بيند که حقيقت غضب، همان درنده خويى درنگان است و واقعيت شهوت همان شهوت جويى چرندگان؛ و انسانى که متحرک بالشهوة است، با اشتها و ميل حرکت مى کند؛ نه اين که با اراده وعقل زندگى کند:
«بل يريد الانسان ليفجر امامه » (6) .
بنابراين، حيوانهاى شهوتران، آينه خوبى هستند تا انسان، اوصاف شهوت بازى و هوس مدارى خود را در آينه آنها به خوبى بررسى کند؛ زيرا اگر اين اوصاف، کامل شود همان بهيمه يا درنده مى شود و اگر براى موجود زنده اى اين حقيقت به منزله صورت شود، حقيقتا همان را داراست؛ خواه سخن بگويد و خواه سخن نگويد؛ خواه با دو دست و دو پا و خواه با دو پا يا دو بال حرکت کند؛ يا حيوان باشد ولى سخن بگويد. چون قيقت حيوانيت، همان ملکه نفسانى است و آن نفسى است که منشا اين گونه آثار است.
پس اگر کسى در مسائل اخلاقى به جايى برسد که اخلاق فضيلت يا رذيلت براى او ملکه شود و کم کم صورت نوعيه او را بسازد، او حقيقتا حيوان يا فرشته و يا شيطان مى شود. زيرا انسان در سر چهار راه قرار دارد واقعا به سمت بهيمه يا فرشته يا شيطان شدن يا درنده خويى حرکت مى کند و سر سقوط دنياى غرب اين است که بينش اخلاقى آنان در حد بينش اعتبارى سليقه و رسم و عادت و … است؛ زيرا براى آنها روشن نشده است که واقعا اخلاق، حقيقت انسان را مى سازد؛ ممکن است در بين آنان دانشمندانى باشند که با اين معارف آشنا شده باشند اما استخوان بندى، اعصاب، و مهره هاى اساسى کالبد فرهنگ غرب، چيز ديگرى است؛ ولى بر اثر راهنماييهايى که قرآن و عترت (عليهم السلام) کرده اند، حکيمان مابه اين حقيقت پى برده اند و کم کم براى آنها ثابت شده است که دليلى ندارد ما اين ظواهر آيات قرآن يا روايات را که دلالت بر تحول باطن دارند بر مجاز حمل کنيم.
در ذيل آيه«فتاتون افواجا» (7)
هم مفسران اهل سنت مانند «زمخشرى » معتزلى در «کشاف » (8) و هم مفسران شيعه مانند مرحوم امين الاسلام در «مجمع البيان » (9) از پيغمبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل کرده اند که فرمود: عده اى در روز قيامت به صورت حيوانات گوناگون در مى آيند. اين گونه از تعبيرات روايى مانند آن تعبيرات قرآنى، زمينه فکر تحول جوهرى را در متفکران حکمت متعاليه به وجود آورده و مبدا برهان را به آنان اعطا کرده است. بر اساس اين حديث شريف، افراد شهوى صرف، يا غضبى محض، که در دنيا ظاهرا انسان ولى حقيقتا حيوان هستند، در قيامت به صورت حيوان در مى آيند؛ يعنى انسانى هستند که حيوان شده اند، نه اين که به عنوان تناسخ که انسانيت را از دست داده و حيوانيت را گرفته باشند. چون انسان، جنس سافل است و در تحت او انواعى وجود دارد و حيوانى که نوعى از انواع انسان است  با حيوانات ديگر خيلى فرق دارد. از اين رو درندگى انسانى که درنده خوى شود، خيلى بيش از حيوانات درنده است؛ چنان که شهوترانى انسان که «بهيمه » شود، خيلى بيش از حيوانات شهوت مدار است.
پى  نوشت ها:
1. سوره آل عمران، آيه 6.
2. تهذيب الاحکام، ج 1، ص 53، ح 153.
3. سوره بقره، آيه 130.
4. «اولئک کالانعام بل هم اضل » (سوره اعراف، آيه 179).
5. «… و کل نبي يکون باطنه ملکا بل فوق الملک » (تفسير القرآن والعقل، ج 1، ص 434).
6. سوره قيامت، آيه 5.
7. سوره نبا، آيه 18.
8. تفسير کشاف، ج 4، ص 687.
9. مجمع البيان، ج 10، ص 642.
منبع:سايت راسخون