پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

صابر ترمذى

ادیب صابر ترمذى (متوفاى ۵۳۸ هـ  . ق) ملقّب به شهاب الدین از شعراى چیره دست سده ششم به شمار مى رود که بیشتر عمر خود را در مرو و بلخ و خوارزم سپرى کرده است.

وى از شعراى دربار سلطان سنجر سلجوقى (۵۱۱ ـ۵۵۲هـ . ق) به شمار مى رفته و با انورى ابیوردى، مسعود سعد سلمان، عبدالواسع جبلّى، حکیم سنایى غزنوى، امیر معزى، خاقانى شروانى و رشیدالدین وطواط معاصر بوده است. وى در شعر، گاه «صابر» و گاه «ادیب» تخلّص مى کرده.

مورّخان در شرح احوال او نگاشته اند که : سلطان سنجر (۵۱۱ ـ۵۵۲هـ . ق) ادیب صابر ترمذى را به در بار علاءالدوله اتسز خوارزمشاه (۵۲۲ ـ۵۵۱هـ . ق) فرستاد تا ظاهراً به ستایش از او بپردازد، ولى به وى توصیه کرده بود که از اخبار دربار علاءالدوله او را آگاه سازد.

ادیب صابر هنگامى که باخبر شد علاءالدوله دو نفر را به صورت پنهانى براى کشتن سلطان سنجر به مرو اعزام داشته، جریان امر را توسط زنى سال خورده براى وى گزارش کرد و سنجر آن دو تن را یافت و به قتل رساند. هنگامى که علاءالدوله از کشته شدن مأموران خود آگاهى یافت، دستور داد تا دست و پاى ادیب صابر را بسته و به رود جیحون اندازند. (سال ۵۳۸ هـ  . ق)۱.

وى در قصیده از شیوه فرخى سود جسته و در سرودن این قالب شعرى دستى به تمام داشته است. این شاعر پرآوازه مدیحه سرا، بارها از وجود نازنین پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) به عنوان نماد کرامت و بزرگوارى یاد کرده و ممدوحان خود را با قیاسى مع الفارق از جهاتى با آن حضرت مقایسه نموده! و همچون اسلاف خود این شیوه ناستوده را در قصاید مناقبى خود به کار گرفته است:

چون التجا به ایزد جبّار مى کنى *** ترتیب مُلکت، ایزد جبّار مى کند

در طلعت تو، فرّ محمّد همى نهد *** وز لشکرت مهاجر و انصار مى کند!۲

*     *     *

گر تبار مصطفى را آسمان دانى به قدر *** طلعتش را خواند باید آفتاب آن تبار

زانکه بود آن آفتاب فضل در صُلب علىّ *** هدیه داد از آسمان ایزد علىّ را ذوالفقار۳

*     *     *

اى فصاحت را بیانت چون محمّد را نُبى *** اى سماحت را بَنانت چون سلیمان را نگین

آفتاب آل پیغمبر تویى، کز فضل تو *** مشرق و مغرب منوّر، نزهت و نعمت عجین۴!

*     *     *

تو را زیبد بزرگى و جلالت *** که فرزند رسول ذوالجلالى

تو شایى مقتداى آل حیدر *** که حیدر خصلت و حیدر خصالى!

جهانى در تو غالى۵ گشته بینم *** چنان کاندر علىّ گشتند غالى!

سفینه ى نوح، آل مصطفایند *** تو صدر و بدر آن فرخنده آلى!۶

*     *     *

گرت پیمبر و حیدر شدند جَدّ و پدر *** به علم و حلم یکى نایبى از این دو منوب!۷

چو طبع صافى حیدر، مرتّبى به علوم *** چو جان پاک پیمبر منزّهى ز عیوب!۸

*     *     *

سخن نگارد و انس سخن به صحبت اوست *** چنان که اُنس پیمبر به صحبت احباب۹

*     *     *

در آل مصطفاش به حرمت نظیر نیست *** یا رب بزرگ هر دو جهان کن چو مصطفاش!

از عِرْق مصطفى به سخاوت چنو۱۰ نخاست *** یا رب بده سیاست شمشیر مرتضاش!۱۱

*     *     *

فرزند مصطفى و، نهاده نجوم چرخ *** بر طالع سعادت او مهر مادرى

. . . . .

اى حیدرى نسَب! که به ذاتت نسَب کند *** اخلاق مصطفایى و افعال حیدرى!

در صدر نیکنامى و در صفِّ پُر دلى *** چون مصطفى کریم و چو حیدر دلاورى!

 *** از روضه۱۲ رسالت آن، دسته گلى *** وز دوحه۱۳ خلافت آن، شاخ پر برى!

در مسند سیادت و در محفل هنر *** گویى دُرست، حیدر کرّار دیگرى!

خیبر، علىّ گرفت و، گرفتند دشمنانْت *** خوارى ز عزِّ تو چو یهودان خیبرى

اعداى دولت تو اگر عمرو عنترند *** حیدر دلى و، قاهر هر عمرو و عنترى!

کلکت چو ذوالفقار خداوندِ قنبر۱۴ ست *** زیرا جمال آلِ خداوند قنبرى!۱۵

*     *     *

هم کُنْیت و هم خُلق نبى، صاحب معراج *** هم نسبت و هم نام وصىّ، صاحب دُلدل

بعضى ست ز پیغمبر و جزوى ست ز حیدر *** آن جزو که دارد شرف و منزلت کل!۱۶

*     *     *

با علم مصطفىست، که فرزندمصطفىست! *** با علم حیدرست، که از عِرق حیدرست!

آل پیمبرند، سرِ افتخار دین  *** او افتخار جمله آل پیمبرست!۱۷

*     *     *

ایزدش کرد مشَّرف به چنین جاه و جلال *** تا به وى فخر کند امت پیغمبر او!….

پدرش بود رسولى ز رسولان خداى  *** آب خواهند به محشر همه از کوثر او۱۸!

*     *     *

سرِ شرف، شرفُ السّاده، عمده اسلام  *** جمال عترت و اقبال آل پیغمبر!….

علىّ علوم، علىّ کوشش و، علىّ بخشش  *** نبىّ خصال و، نبىّ سیرت و، نبىّ گوهر!۱۹

*     *     *

اگر به راى تو بودى خروج زیدِ علىّ۲۰ *** اسیر شام نگشتى به روزگار هشام!۲۱

تفاخر نسَب آن پیمبرى که بِدو  *** شرف گرفت صفا و منا و رکن و مقام

به حُرمت از همگان حق ترى، که در قرآن *** گواه حرمت توست آیت « اُولُوالاَرْحام»!۲۲

*     *     *

اجلْ مجدِ دین، عمده شرع و ایمان  *** جمال شرف، فخر آل پیمبر….

زمانه بزرگى ازو یافت، آرى  *** صدف را بزرگى فزاید ز گوهر

چه باقى بود در بزرگى کسى را  *** که جدّ و پدر: مصطفى بود و حیدر۲۳

*     *     *

بزرگوارا! اخلاق مصطفى دارى *** همین سزد چو تو را عِرق مصطفى باشد

تویى به علم و سخاوت چو مرتضى معروف! *** همین صواب، چو نسبت به مرتضى باشد۲۴

*     *     *

به قدر و مرتبت هر حیدرى، کرّار کى گردد؟  *** به جاه و مرتبت هر جعفرى، طیار۲۵ کى گردد؟

نبىّ، عترت بسى دارد وَز آن کس نیست مثل او  *** ز دریا، دُر بسى خیزد ولى شهوار کى گردد؟۲۶

*     *     *

ایزد ز آفریده خویش انتخاب کرد *** عِرض رسول و عترت او آمد انتخاب

وز عترت مطهّر او، منتخب تویى! *** چون تیغ آبدارِ گرانْ مایه از قِراب۲۷

*     *     *

چون سخن در جود او گویند، دریا مُمسِک ست *** چون حدیث از علم او گویند، سَحبان،۲۸ باقِل۲۹ ست

کعبه آل نبىّ شد قبله آل علىّ *** دوستدار کعبه و قبله ست هر کو عاقل ست

چون علىّ، ذات شریفش صدر و بَدْر عالم ست! *** چون نبىّ، قدر رفیعش صدر و بَدْر محفل ست۳۰!

*     *     *

مرا ز عدل به احسان رسان که در قرآن *** قرینه کرد خداوند عدل و احسان را۳۱

به شعر اگر ز تو احسان طلب کنم چه عجب؟ *** به شعر، جدّ تو منبر نهاد حسّان را

اگر وراى تو، او را وسیلتى بودى *** ز اهل بیت نخواندى رسول، سلمان را!۳۲

*     *     *

با نام و کنْیَتش دل امّت بیارمید۳۳ *** زیرا که یادگار وصىّ و پیمبرند

با ملّت پیمبر و با نام حیدرست *** با حرمت پیمبر و با قدر حیدرند

آن منتخَب ز نسبت پیغمبر خداى  *** آن محرَم به سان پیمبر، برِ خداى۳۴

*     *     *

گر نه به گوهر از نسَب مصطفى ستى *** چون مصطفاش، حلم و حیا از کجاستى؟

او را به روز خشم و رضا چون نگه کنى *** گویى درست و راست علىّ مرتضى ستى!۳۵

*     *     *

آفتاب اهل بیتى چون عطارد زآفتاب *** مانده ام من زاشتیاق صدر تو در احتراق ….

خرّم آن مَرکب که در وى چشم ما بیند تو را *** چون علىّ بر پشت دُلدل چون پیمبر بر براق

*     *     *

ز مجد دین۳۶ که ز جدّش سه جاى جاه گرفت: *** یکى حجاز و، دوم مکه و، سِوُم بطحا

به قدر جاه و جلالت گواه او شده اند: *** یکى نبى و، دوم حیدر و، سِوُم زهرا۳۷

گاهى این اغراق گویى ها و یاوه بافى ها و تملّق گفتن ها و چاپلوسى ها، کار را به جایى مى رساند که شاعر براى جاه و مقام و زر و مال بیشتر، چشم خود را بر روى واقعیت ها مى بندد، و در مدیح ممدوح خود سخنى مى گوید که روح هر مسلمان غیرتمند و معتقد به اهل بیت علیهم السلام را مى آزارد و از سراینده این لاطایلات قلباً بیزارى مى جوید. راستى دنیاى ما چه دنیاى مکار و فریبنده اى است که مى داند با برق سکه هاى طلا چگونه نگاه اهل قلم را به جانب خود معطوف سازد و او را از انسانیت خود تهى کند! به این دو بیت عنایت کنید:

اى وزیر شاه عالم! اى نصیر دین حق *** عقل را کلکت نصیر و، علم را رایت وزیر ….

گر بدیدى حلّ و عقد و قبض و بسط تو رسول *** جز به نام تو نکردى خطبه روز غدیر!!۳۸

راستى کدام اهل دانش و هوشى از خواندن این شعر احساس ناخشنودى نمى کند و از هر چه شاعر منقبت سُراست بیزارى نمى جوید؟!

از ادیب صابر که براى وزیر یک سلطان این گونه دست و دل بازى کرده و عالى را فداى دانى مى کند; بعید نیست که به هنگام ستایش سلطان، مقام رسول اللّهى را به محضر او پیشکش نکند!! پس از این بیت، پرده از روى کار برمى دارد و به ما مى گوید که انگیزه این شاعر از سرودن این گزافه ها چه بوده است!:

سخت محرومم درین دولت، اَغِثنى یا مُغیث! *** صعْب رنجورم درین امّت، اَجِرْنى یا مُجیر!۳۹

به همین خاطر از نقل ابیات دیگرى از او، پرهیز مى کنیم. قلم اینجا رسید و سر بشکست!

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ  مقدمه دیوان ادیب صابر ترمذى به قلم شادروان استاد محمد على ناصح، تهران، موسسه مطبوعاتى علمى، بى تا.

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار وى به این منابع مراجعه کنید: تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۰۴; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۹۶; مجمع الفصحا، ج ۲، ص ۸۲۱; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۸۶; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۱۰۳; تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۶۴۳; لباب الالباب عوفى، ص ۳۲۹; آتشکده آذر، ص ۳۳۵; ریحانه الادب، ج ۱، ص ۵۵; سخن و سخنوران، ص ۲۴۰; دویست سخنور، ص ۱۳ و ۱۴٫

۲ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، به اهتمام استاد محمد على ناصح، تهران، موسسه مطبوعات علمى، بى تا، ص ۲۹٫

۳ ـ  همان، ص ۵۱٫

۴ ـ  همان، ص ۶۵ و ۶۶٫

۵ ـ  غالى: غلو کننده، از حد درگذرنده، کسى که امیر مؤمنان علىّ(علیه السلام) را به خدایى مى ستاید.

۶ ـ  دیوان ادیب صابر، ص ۶۹ .

۷ ـ  منوب: کسى که کار را به نیابت از جانب کسى انجام دهد.

۸ ـ  دیوان ادیب صابر، ص ۸۵٫

۹ ـ  همان، ص ۹۱٫

۱۰ ـ  چُنو: چون او.

۱۱ ـ  دیوان ادیب صابر، ص ۱۰۹ و ۱۱۰ .

۱۲ ـ  رَوضه: گلشن، باغ.

۱۳ ـ  دَوحه: باغ، گلزار.

۱۴ ـ  خداوندِ قنبر: مراد وجود مبارک امیر مؤمنان علىّ(علیه السلام) است.

۱۵ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۱۱۳٫

۱۶ ـ  همان، ص ۱۴۰٫

۱۷ ـ  همان، ص ۱۴۴٫

۱۸ ـ  همان، ص ۱۴۹٫

۱۹ ـ  همان، ص ۱۵۳ و ۱۵۴٫

۲۰ ـ  زیدِ علىّ: زید بن علىّ بن الحسین(علیهما السلام) که بر ضدّ حکومت اموى شورید و به قتل رسید. فرقه زیدیّه به او منتسب اند.

۲۱ ـ  هشام: هشام بن عبدالملک اموى از خلفاى ستمگر و خون آشام بنى امیه.

۲۲ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۱۶۰ و ۱۶۱٫

۲۳ ـ  همان، ص ۱۶۸ و ۱۶۹٫

۲۴ ـ  همان، ص ۱۸۴٫

۲۵ ـ  مراد شاعر: جعفر طیّار(علیه السلام) است.

۲۶ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۱۸۷ .

۲۷ ـ  قِراب: غلاف شمشیر، نیام. دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۱۹۳٫

۲۸ ـ سَحبان: سَحبان بن ذُفَر بن ایاد وایلى، از خطباى مشهور صدر اسلام که در سال ۵۴ هـ  . ق درگذشته است.

۲۹ ـ  باقِل: مردى از قبیله «ربیعه» یا «ایاد» که گنگ بوده و قادر به سخن گفتن نبوده است.

۳۰ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۱۹۸٫

۳۱ ـ  اشاره دارد به آیه کریمه: اِنَّ اللهَ یأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسان.

۳۲ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۲۰۹٫

۳۳ ـ  نام و کنیه ممدوح ادیب صابر ترمذى «ابوالقاسم على» بوده است و در این مصرع اشاره به همین مطلب دارد. این سه بیت متعلّق به یک ترکیب ۱۵ بندى ادیب صابر است که در دیوان وى با عنوان: « وَلُه ایضاً فى التَّرجیع» آمده، در حالى که ابیات میان بندهاى آن متفاوت اند و شاکله ترکیب بندى دارند و استاد ناصح در این مورد نظرى ابراز نداشته اند. مراجعه کنید به دیوان ادیب صابر ترمذى به اهتمام استاد محمد على ناصح، ص ۲۱۸ و ۲۲۴٫

۳۴ ـ  این دو بند از دوازدهمین بند همان ترجیع مناقبى انتخاب شده است، همان دیوان، ص ۲۲۵٫

۳۵ ـ  همان، ص ۲۵۱

۳۶ ـ  مجدالدین لقب یکى از ممدوحان شاعر است.

۳۷ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۳۰۰٫

۳۸ ـ  دیوان ادیب صابر ترمذى، ص ۳۰۹٫

۳۹ ـ همان، ص ۳۱۰ .

منبع: سیری در قلمرو و شعر فارسی