شیعه و اعتقاد به تشبیه وتجسیم

شبهه

گرایش به« تشبیه و تجسیم» در میان امت اسلام به وسیله شیعه و کسانی مثل هشام بن حکم ، هشام بن سالم  جوالیقی، یونس بن عبد الرحمن و ابوجعفراحول ازعلما وبزرگان مورد اعتماد شیعه امامیه، رواج پیدا کرد و اینان در این امر متأثر از یهود بوده در حالی که ائمه شیعه از هشام بن حکم و هشام بن سالم و از سخنان آن دو تبری جسته اند.

پاسخ شبهه

قبل از پاسخ به این شبهه توجه به این امر لازم است که شیعه امامیه هرگز هیچ کسی را بر امامان اهل بیت(ع) ترجیح نمی دهد و لذا در امر دین و عقاید خود از قرآن و اهل بیت رسول خدا پیروی می کند و سخنان شخصیت ها و اصحاب امامان را در صورتی می پذیرند که موردتایید اهل بیت باشد. و این تهمت که شیعه امامیه عقیده بر تجسیم دارد کاملا مغرضانه و غیر واقعی می باشد تا چه رسد که در این عقیده از هشام و دیگران متأثر شده باشند.

حقیقت خواهی، آزاد اندیشی و بی غرضی ، در انعکاس ، ضبط و بیان عقاید ملل و مذاهب یک امر ضروری بوده و عقل و نقل  همین مطلب را ایجاب می نماید و چون پشت پا زدن به تعصب ها و نادیده گرفتن دید گاه های عقیدتی و… برای خیلی ها امری دشوار است.

در رابطه با شناخت عقاید مذاهب، مذهب شیعه امامیه از جمله مذاهبی است که متأسفانه مخالفین آن، عقاید شیعیان را به وسیله معرفی نادرست نویسندگان اهل سنت که قدرت و ثروت را در اختیار داشته اند، می شنا سند و مدارک تاریخ نگاران غیرشیعی که عقاید شعیان را نوشته اند نوعا کتاب های غیر شیعی از قبیل« مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین» اثر شیخ اشاعره علی بن اسماعیل اشعری (۲۶۰ م۳۲۴ ) « الفرق بین الفرق » عبد القاهر بغدادی و « الملل و ا لنحل » محمد بن عبد الکریم ا شعری شهرستانی(۴۷۹ م ۵۴۸ )و تاریخ ابن کثیر دمشقی و … بوده و نیز بر خی روایات غیر معتبره که در کتاب های شیعیان وجود دارد می باشد و اینان یا از روی غرض و یا از روی جهالت، مضمون این دسته روایات را عقیده شیعه پنداشته اند.

در اینجا، لازم است به طور اختصار به مقام و موقعیت این عده از علمای شیعه که متهم به تجسیم شده اند، نزد ائمه معصومین (ع ) اشاره شود.

  1. هشام بن حکم متوفای سنه ۲۰۰ ه یا۱۹۹ از شاگردان امام صادق و امام کاظم علیه السلام است ایشان متکلم حاذق و ماهر در باب توحید، نبوت، امامت و… بوده و مناظرات او، با عمرو بن عبید معتزلی ، با مردی از شام در حضور امام صادق و غلبه هشام بر او که موجب خرسندی امام گردید و نیز مناظره ایشان با متکلمین در مجلس یحی بن خالد برمکی و غلبه هشام بر یحی بن خالد بر مکی ،درتاریخ ضبط است. غلبه او بر یحیی بن خالد برمکی باعث شد که هارون الرشید در صدد قتل هشام بر آید.[۱]

مهارت او در علم عقاید و دفاع از شیعه به گونه­ ای بوده است که حتی مخالفین و اهل سنت نیز در عین حالی که ایشان را متهم به تجسیم و تشبیه نموده به مهارت او در این زمینه اعتراف نموده است. شهرستانی در ملل و نحل خود می گوید هشام هرچند قایل به تجسیم می باشد ولی غفلت  از این امر که ایشان ژرف نگر و صاحب سرمایه تمام در اصول کلام و از متکلمین  شیعه بوده و غفلت از این که معتزله را در مسایل کلامی مستأصل و ملزم کرده، روا نیست.[۲] هشام از متکلمین حاضرجواب و از نخستین شیعیانی است که موضوع امامت را به طور استدلالی مورد بحث قرار داده و برآن دلایل کلامی اقامه کرده است و مورد مدح و تمجیید ائمه معصومین (ع) قرار گرفته است که به عنوان نمونه اشاره می شود.

 امام محمد تقی (ع) در جواب سوالی در مورد هشام بن حکم فرموده: ماکان أذبه عن هذه الناحیه، هشام چه بسیار اهتمام می نمود در دفع شبهات مخالفان از این مذهب. [۳] مقام او نزد ائمه از این سخن امام صادق (ع) روشن می شود که فرمود : هذا ناصرنا بقلبه ولسانه ویده.[۴] و نیز امام صادق (ع) فرموده است: « هشام بن الحکم رائد حقنا و سایق قولنا المؤید لصدقنا و الدافع لباطل أعدائنا من تبعه و تبع أمره تبعنا و من خالفه و ألحد فیه فقد عادانا و ألحد فینا، امام (ع) در این کلام خویش، هشام را رهبر حق جویان و مؤید صدق ائمه و دفع کننده یاوه گویی دشمنان آنان و تبعیت از او را تبعیت از ائمه و مخالفت با ایشان را مخالفت با ائمه به حساب آورده است.[۵]  هشام بن حکم همان متکلم شیعی است که وقتی امام صادق (ع) از مناظره و غلبه این جوان شیعی بر عمرو بن عبید از سران معتزله در امر امامت مطلع گردید، ماجرا را از خود او جویا شد و بعد در مورد سخنان هشام که در مجلس مناظره بیان کرده بود، فرمود : یا هشام هذا والله مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی.[۶]

  با همه این مطالب ایشان ازسوی مخالفان به خصوص، افرادی مثل ، کعبی، جاحظ ، عمرو بن عبید ، ابن ابی الحدید معتزلی[۷] ، شهرستانی اشعری و ابراهیم بن سیار معروف به نظام، متهم به تجسیم می باشد.

  1. یونس بن عبدالرحمن از یاران خاص امام هفتم و امام هشتم – علیه السلام – و از اصحاب اجماع و مورد اعتماد ائمه (ع) بوده است. امام رضا (ع)  در جواب سوال سائلی فرموده است : یونس مورد اعتماد و ثقه است آموزه های دینی را از او یاد بگیر.[۸]  این شخصیت شیعی که وقتی داود بن قاسم جعفری کتاب « عمل الیوم واللیله» یونس را بر امام حسن عسکری (ع ) عرضه می کند امام (ع) این گونه در حق یونس دعا می فرماید: خدا در مقابل هر حرفی از این کتاب در قیامت نوری به او عطا کند.[۹] بنابراین این تهمت نسبت به او دور از انصاف می ­باشد.

۳ و۴٫ هشام بن سالم و مؤمن الطاق: ابی جعفر احول معروف به مؤمن الطاق مورد تصدیق امام سجاد و امام باقر و امام صادق – علیه السلام – بوده[۱۰]و مناظره اش با ضحاک خارجی و غلبه ایشان بر ضحاک در تاریخ مشهور است.[۱۱] او کسی است که امام صادق (ع) به او و هشام بن سالم از متکلمین و علمای مورد اعتماد ائمه(ع) و عده ی دیگر از علمای شیعه نظیر زراره و ابان بن تغلب دستور داد که هر کدام در موضوع  تخصص خود شان  با مرد شامی از مخالفین شیعه، مناظره کنند و مناظره و غلبه اینان با مرد شامی سبب خوش حالی امام صادق (ع) گردید.[۱۲] کوتاه سخن این که در مقام و منزلت این عده از علمای شیعه هیچ تردیدی نیست و اهل انصاف با مراجعه به کتب و روایات معتبر شیعی به عظمت اینان پی خواهند برد. شهرستانی در مورد محمد بن نعمان ابی جعفر احول ، می گوید ایشان شیطان الطاق[۱۳] و رئیس گروه نعمانیه از شیعیان است که شیعیان او را مؤمن الطاق می خوانند. بعد می گوید ایشان از شاگردان محمد باقر بن علی(ع) است که اسراری از احوال و علوم خویش را به او افاضه کرد. در ادامه اعتراف نموده و می گوید این که : گفته شده ایشان قائل به تشبیه بوده، صحیح نیست.[۱۴]

 حال در پاسخ به اتهام فوق باید گفت اولا عقاید شیعه امری نیست که بر کسی پوشیده باشد بلکه مستدل به قرآن و روایات معتبره بوده و در کتب کلامی و غیره ضبط است. لذا مقتضای حقیقت جویی اینست که نویسنده و گوینده باید حقیقت گویی و حقیقت نویسی را  بر منافع شخصی، ملی و دید گاه عقیدتی خود مقدم بدارد و ریسمان تعصب را از دست و پای اندیشه خویش باز کند تا بر سخن و نوک قلم او تأثیر منفی نگذارد. زیرا آنانی که تحت تأثیز عقاید خود سعی می کنند عقاید دیگران را نارسا و باطل جلوه بدهند، هرگز وظیفه خود نخواهند دانست که در مورد انعکاس عقیده هر مذهبی به کتب مرجع و اصیل آن مراجعه کنند. لذا با مراجعه به کتب تاریخی و غیره که توسط نویسندگان اهل سنت نوشته شده به تناقض گویی های بر می خوریم که به دست آوردن حقیقت را برای اهلش با زحمت همراه کرده است. آنان در خصوص  عقاید شیعه یا بدون ذکر سند و مدرک سخن گفته و قضاوت کرده اند و یا نهایت زحمتی که به خود داده اند این بوده که مضمون برخی از روایات غیر معتبره در کتب شیعه را عقیده شیعیان پنداشته اند. در حالی که بر هر منصفی لازم است که برای کشف حقیقت و آشنایی با عقاید هر مذهبی کتاب های اصیل آنان را که با قلم بزرگان آنان نگارش یافته است، مورد مطالعه قرار دهد نه کتاب های مخالفان و دشمنان آن را که از روی دشمنی نوشته شده است و ضروری است عقاید هر مذهبی را همان طوری که پیروان آن مذهب معتقدند، منعکس نماید نه آن گونه که خود می پندارد.

روی این جهت با عدم رعایت این اصل ،چگونه می توان در باره عقاید شیعه اثنا عشریه به سخنان امثال شهرستانی که مدفن امام دهم شیعیان را «قم» می داند![۱۵] و  با تعمد و یا با در دست نداشتن منابع شیعه، همانند دیگر هم کیشان خود بزرگانی از شاگردان ائمه ( ع) مثل هشام بن حکم، هشام بن سالم جوالیقی  و نیز یونس بن عبد الرحمن مولی آل یقطین را بدون ذکر مستندی متهم به تشبیه نموده و می گوید اینان خدا را جسم می دانسته ا ند [۱۶] همو که از یک سو ابی جعفر احول را شیطان الطاق معرفی می کند و از سوی دیگر اعتراف می کند که نسبت تشبیه و تجسیم به ابو جعفر احول کذب است. و یا چگونه به سخنان ابن ابی الحدید( متوفا ۶۵۶) از علمای اهل سنت ، می توان گوش فرا داد که از یک سو « هشام بن حکم» را متهم به تجسیم می کند. و از سویی دیگر می گوید کسانی از قدماء رجال شیعه مثل یونس بن عبدالرحمن و … که می گویند «انه جسم لا کالاجسام ، خدا جسم است نه مثل سایر اجسام » سخنی است که پذیرفتنش سهل است و معنای این سخن آنان این نیست که خدا جسم است زیرا مراد شان این است که خدا شیئ و ذاتی است منتهی نه مثل اشیا و ذوات دیگر.[۱۷] یعنی کار برد این نوع کلام در مورد خدا درست نیست نه اینکه علمای شیعه قایل به جسم بودن خدا باشد.

آری آنچه به هشام بن حکم نسبت داده شده سخنی است که در مقام مناظره(نه در مقام اظهار عقیده خودش ) با ابی الهذیل علاف معتزلی گفته است. او خطاب به هذیل می گوید: «شما معتزلی ها می گوئید خدا شئ است اما نه مثل اشیاء دیگر، پس چرا نمی گوئید خدا جسم است نه مثل اجسام دیگر؟»[۱۸] حال بر فرض که نسبت این سخن به هشام صحیح باشد آیا معنای این سخن ، این است که هشام خدا را جسم می دانسته است؟! یا این سخن عبارت دیگری است از کلام خود معتزله؟ اشعری از علمای اهل سنت  نیز بعد از آنکه هشام را به تجسیم متهم می کند نقل می کند که هشام بن حکم گفته مرادش از جمله « انه تعالی جسم» این است که خدا موجودی است قایم به ذات خود.[۱۹]

پس معلوم می شود این دسته از علمای شیعه قائل به تجسیم نبوده اند و  نهایت دلالت این کلام که منسوب به هشام بن حکم می باشد، با توجه به این نکته که هشام مورد تأیید ائمه بوده ، این است که او در استعمال کلمه «جسم» در مورد خدا اشتباه کرده ( نه این که به ضلالت « تجسیم» گرفتار بوده و به آن اعتقاد داشته باشد) و دلیل اشتباهش نیز این امر است که بر اساس برخی از روایات ضعیفه راوی می گوید به موسی بن جعفر(ع) عرض کردم «هشام گمان می کند که خدا جسمی است که چیزی مانند او نیست»[۲۰] این نفی مماثلت می رساند که مرادش جسم به معنای متعارف آن نبوده زیرا جسم بودن با نفی مماثلت نمی سازد. پس بر فرضی که نسبت جمله فوق به هشام ثابت باشد ،اثبات نمی کند که او دارای عقیده خرافی در مورد خدا بوده است.

ثانیا کسانی مثل هشام بن حکم، یونس و …که اهل سنت از آنان به عنوان بزرگان و متکلمین و افراد مورد اعتماد شیعه و شاگردان ائمه-ع- یاد می کنند، سوال این است که اعتراف به شیعه بودن آن ها، با این نسبت های ناروا چگونه می سازد؛ زیرا شیعیان به ویژه علمای آنان که با معارف اهل بیت آشنا هستند عقایدی دیگری غیر از آنچه ائمه شان به آن معتقدند، ندارند پس معنای این سخن شهرستانی چیست که از یک سو به علم ، حکمت و زهد امام صادق (ع) و این که آن حضرت  غرق در معرفت الهی بود لذا با هیچ کس در امر خلافت نزاع نکرد؛ اقرار می کند و از سوی دیگر صریحا شیعه را متهم به تناسخ، حلول  و تشبیه نموده و می گوید: هشام بن حکم و هشام بن سالم جوالیقی از متکلمین شیعه قایل به تجسیم بوده اند؟ و این ادعای او که: « شیعیان این اعتقادات شان را به جعفربن محمد الصادق نسبت داده و ایشان از این عقاید تبری جسته است »،[۲۱] چه مفهومی دارد؟ این امر نشان می ­دهد که اهل سنت شیعه را درست نشناخته تا عقاید شان را بشناسد به علاوه که این نوع تمجید و ثنا گفتن از امامان شیعیان و متهم نمودن رهروان و اصحاب خاص آن حضرا ت متهم نمودن خود ائمه هدی –ع –  است. خوب وقتی امام شیعیان از این اوهام تبری جسته یقینا شیعیان و به ویژه اصحاب خاص آن حضرات که نسبت به دیگران آشنا تر به عقاید مذهبی شان هستند ، نیز از این خرافات که جزء عقاید اهل سنت است و در ادامه اشاره خواهد شد ، مبرا خواهند بود. افزون بر اینها این سخن که آئمه (ع) از این افراد تبری جسته است در روایت یا منبع معتبری ثابت نشده اما توصیف ائمه –ع- از این بزرگان ثابت می باشد چنانکه به عنوان نمونه به برخی از این مدایح اشاره شد.

ثالثا تمجید و مدح ائمه معصومین از امثال هشام بن حکم با قول ایشان به تجسیم ، تنافی دارد و معقول نیست امام صادق(ع) که مثل شهرستانی از علمای اهل سنت، به عظمت آن اعتراف می نماید و می گوید : ایشان به دلیل  غرق بودن در معرفت الهی در امر خلافت با کسی نزاع نکرد ؛ نوجوانی را در مجلس خویش بالا دست دیگران بنشاند و گرامی بدارد و از ایشان به عنوان مهم ترین یاور خویش یاد کند ، در حالی که او  به تجسیم این عقیده خلاف قرآن و سنت معتقد ا ست. و از همین احترام خاص امام صادق نسبت به هشام بن حکم در سن نو جوانی می توان کشف کرد که ایشان از نوجوانی مورد تأیید امام –ع – و از شیعیان مخلص و دارای عقیده منطقی بوده و لذا برای دفع شبهه مورد بحث این سخن که برخی گفته است:« شاید سبب نسبت دادن  تجسیم به هشام بن حکم این بوده باشد که ایشان در بدو امر قائل به تجسیم بوده ولی بعد از مراجعه به امام صادق ، هرگز قایل به تجسیم نبوده» [۲۲] قابل قبول نمی باشد.

بنا بر این به قطع  باید گفت انگیزه متهم نمودن علمای شیعه به مجسمه و اندیشه های باطل، جز عدم اطلاع از عقاید شیعیان و یا حسادت و نیز غلبه علمای شیعه به سبب مهارت شان در مسایل اعتقادی و غیره برصاحب نظران از اشاعره و معتزله ، امری دیگری نبوده است، صاحب نظرانی که برخی از نظریه های شان صد در صد مخالف قرآن بوده و متکلمین شیعه به ویژه امثال هشام بن سالم ، مؤمن الطاق و …با منطق قوی یاوه گویی آن ها را برای همه و همیشه بر  ملا می نموده و مخالفان مذهب شیعه خواسته اند با این گونه اتهام ها و ترفند ها آبروی مؤمن الطاق ، هشام ، و ..را نزد عموم مردم لکه دار نمایند تا خود نفسی راحتی بکشند. روی همین جهت این گونه اتهام ها فقط در منابع اهل سنت که در ابتدای این نوشتار به برخی از آن ها اشاره شد ،مطرح شده و دیگران نیز بدون مراجعه به کتب شیعه از اسلاف شان پیروی کرده و از این ها گرفته اند.

ممکن است همانگونه که اشاره شد برخی ها مضمون روایات غیر معتبره در کتب شیعه را عقیده شیعیان بپندارد چنان که قطع نظر از اتهام ، مدرک بسیاری از شبهات علیه شیعه همین روایات می باشد و به آن استناد می شده و می شود. روایاتی که نوعا در سوال سائل مسأله تجسیم به هشام بن حکم و… نسبت داده شده و اهل سنت آن را مستند خود قرار داده که هشام قائل به تجسیم بوده ، در حالی که بین عقیده شیعه و بین روایات غیر معتبره فرسنگ ها فاصله است و صرف وجود روایتی در منبعی از منابع شیعه دلیل آن نیست که شیعه معتقد به مضمون آن است و شیعه هیچ گاه ادعا نداشته که تمام روایات موجود در کتب معتبره شیعه ( تا چه رسد به غیر معتبره) مورد تصدیق آن ها است.و این امری است روشن و بر کسی که اندک اهل اطلاع باشد پوشیده نیست.

نمونه این روایات ضعیف و غیر معتبر عبارتند از: روایتی که راوی به امام صادق –ع – عرض می کند از هشام  بن حکم شنیدم و از شما روایت می­کرد که خدا جسم نوری صمدی است.[۲۳] در حالی که در سند این روایت علی بن ابی حمزه بطائنی است که متهم به کذب بوده و امام هشتم بعد از مرگ او ، از معذب بودنش خبر داده است[۲۴] و نیز روایتی که راوی می گوید هشام بن حکم قائل به تجسیم بوده است.[۲۵] در سند این روایت یونس بن ظبیان از غلاه و جاعلین حدیث است که امام هشتم او را لعن نموده است[۲۶]

و همین طور برخی روایات دیگر که اهل سنت آنها را مستند خود قرار داده، در سند آن عمرو بن عبید و ابراهیم  النظام معتزلی(ابن سیار) است که کشی در مورد نظام گفته است ایشان منکر بقای همیشگی اهل بهشت در آن بوده ( رجال کشی ص ۲۷۴) که این سخن مخالف صریح قرآن است.

و نیز از همین گونه روایات غیر معتبره روایتی است که سائل به هشام بن حکم نسبت تجسیم را داده و امام هفتم موسی بن جعفر(ع) هشام را نفرین کرده. [۲۷] در حالی که یکی از  کسانی که در سلسله سند روایت قرار گرفته «علی بن عباس جرا ذینی» است که از نظر اهل تخصص و علماء راوی شناس، ضعیف و متهم به غلو بوده و روایاتش معتبر نمی باشد.[۲۸]

و همین طور روایتی که راوی می­ گوید به امام هفتم نظریه هشام بن سالم و هشام بن حکم را مبنی بر جسم بودن خدا حکایت کردم و امام –علیه السلام- (بدون اشاره به منسوب بودن نظریه تجسیم به هردو هشام) فرمود: « همانا هیچ چیزی شبیه خدا نیست …». [۲۹] در سند این روایت نیز «علی بن عباس جراذینی» است که ضعیف بوده و به دلیل متهم بودنش به غلو مورد اعتماد نیست.[۳۰] در نتیجه چنانکه برخی از متخصصین علم رجال گفته است تمام این گونه روایات غیر معتر بوده و قابل اعتماد نمی باشند[۳۱] و هیچ منصفی نباید به خود اجازه بدهد که با استناد به این گونه روایات، شیعه را متهم به تجسیم و تشبیه نماید به ویژه که در اکثر این گونه روایات نسبت تجسیم به علمای شیعه توسط راوی مطر ح شده و راوی می گوید من شنیده ام که هشام بن حکم قائل به تجسیم است و امام شیعیان روی مصلحت تقیه یا مصلحت دیگری، اشاره ای به صحت و سقم اصل نسبت نکرده و شاید برای حفظ جان هشام از او دفاع نکرده است.

ثالثا بر فرض اگر در یک منبع معتبر و روایت معتبری ثابت شود که بر خی از علمای شیعه قائل به تجسیم بوده و امام معصوم و خلیفه رسول خدا از او  به دلیل همین عقیده خرافی تبری جسته در حالی که مورد مورد تقیه و یا رعایت مصلحت دیگری نبوده است، شیعیان به تبعیت از امام خود از چنین عالمی تبری خواهد جست اما روشن شد که نسبت دادن تجسیم به علمای شیعه و از جمله کسانی که از آنان در این نوشتار اسمی به میان آمد ه و از سوی علمای اهل سنت بدون ذکر سندی متهم به تجسیم شده اند، در هیچ منبع معتبری رأی آنان مبنی بر تجسیم ثابت نشده است. و چگونه این رأی سست و  بی پایه را می توان به علما و شاگردان ائمه نسبت داد در حالی که از یک سو مذهب شیعه امامیه مذ هبی است که به تبعیت از ائمه خود در زمینه  بهره گیری از قرآن و سنت ، همواره از چراغ عقل و تفکر استفاده کرده و تاریخ این مذهب شاهد این مدعا است و از سوی دیگر به وجود آمدن عقیده تجسیم محصول سطحی نگری و عدم تفکیک میان ظهور تصوری و ظهور تصدیقی برخی از آیات و روایات می باشد.

شکی نیست که قرآن و سنت معتبره حجت و تبعیت از آن بر همه لازم و مخالفت با آن برای احدی مجاز نیست ولی در بهره گیری از این دو منبع ، ظهور نا پایدار و ظهور مستقر را از هم جدا باید کرد  چرا که جمود بر ظواهر ابتدایی آیات و روایات جز پایین آوردن مقام قرآن و سنت نتیجه دیگری ندارد. فرقه های مجسمه ، خوارج و اهل حدیث هر کدام کتاب و سنت را پشتوانه افکار خود شمرده و مخالفان خود را به مخالفت کتاب الله و سنت پیامبر – ص-  متهم کرده اند. گروه مجسمه به برخی از آیات و روایاتی که در آن ها واژه های «عین» ،« ید» « وجه» وارد شده استناد جسته اند و در مقام تفسیر، به ظهور ابتدایی این کلمات اکتفا کرده و از ظهور تصدیقی آن که بعد از ملاحظه همه قرائن، به دست می­اید غفلت نموده اند.

به عنوان نمونه قرآن در مقام انتقاد از یهود که خدا را به بخل وعجز متهم کرده و گفتند« ید الله مغلوله ، دست خدا بسته است» ،می فرماید : بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء[۳۲] سطحی نگرها و اصحاب جمود، فورا برای خدا دو دست ثابت کرده اند که با آنها انفاق می­کند و در این باره برخی از علمای اهل سنت نظیر اشعری تصریح می کند که: « اهل حدیث و اهل سنت به خدا ، فرشتگان و … اعتقاد دارد و نیز اعتقاد دارد که خدا دو دست دارد چنان که  فرموده« خلقت بیدی» و خدا صورت دارد چنانکه فرموده:« و یبقی وجه ربک…» ، دو چشم دارد چنانکه فرموده «تجری بأعییننا» و بر کرسی خود نشسته است چنانکه فرموده  «الرحمن علی العرش استوی » منتهی کیفیت اعضا و جوارح خدا و کیفیت نشستنش بر عرش مجهول است. در ادامه می گوید خدا در روز قیامت به وسیله چشم دیده می شود چنانکه ماه در شب چهارده دیده می شود و این که حضرت موسی نتوانست خدا را ببیند ، معلوم می شود که در دنیا قابل رؤیت نیست.[۳۳]

 و نیز در منابع مهم و معتبر اهل سنت این روایت را از رسول خدا در مورد جهنم نقل کرده اند که نشان می دهد خدا همانند یک انسان دارای پا وقدم می باشد. بر حسب این روایت روز قیامت جهنمی ها به جهم انداخته می شود و ندای جهنم به «هل مزید» بلند است تا این که خدا پای خود را به جهنم می گذارد و جهنم می گوید خدا یا به عزت و کرمت دیگر بس است.[۳۴]

روایات از این دست در منابع معتبر اهل سنت فراوان به چشم می خورد و بر اهل بصیرت است که در رابطه با عقاید اهل سنت که پشتوانه آن این گونه روایات می باشد و در باره عقاید شیعه که مستدل به آیات قرآن و روایات معتبر ه است ، و نیز در این رابطه که چه کسی معتقد به «تجسیم » می باشد با چشم خرد و بصیرت قضاوت نمایند.

پی نوشت ها:

[۱] شیخ عباس قمی ، منتهی الآمال ج ۲ ص ۴۴۴، قم ،انتشارات هجرت.

[۲]  شهرستانی اشعری ملل و نحل ج ۱ ص ۱۸۵، بیروت ، دار المعرفه ، بی تا

[۳] السید الامین،محسن، أعیان الشیعه ج ۱ ص۴۲ ،بیروت،دارالتعارف ، بی تا.

[۴] سید مرتضی ، الشافی  ج ۱ ص ۱۲-۳۳ قم  ، اسماعلیان ، دوم  ۱۴۱۰

[۵] هاشم معروف ،الشیعه بین الاشاعره و المعتزله ، ص ۱۷۳ بیروت ، دار النشر، للجامعیین، اول ۱۹۶۴و الشافی ج۱ ص ۸۴

[۶] الشیخ الطوسی ،محمد ،اختیار معرفه الرجال ج ۲ ص ۵۴۹، مؤسسه آل البیت ،۱۴۰۴

[۷]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه ج۳ ص۲۲۸،، قم اسماعلیان

[۸] العلامه الحلی ، خلاصه الاقوال ص ۲۹۶ ، مؤسسه النشر الفقاهه ، اول ۱۴۱۷

[۹] .النجاشی ،رجال النجاشی ، ص ۴۴۷ ، جامعه مدرسین، ۱۴۱۶

[۱۰] .السید ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث ، ج ۱۸ ص ۳۴،بی نا ،پنجم ۱۴۱۳

[۱۱] الشیخ الطوسی ،محمد ، اختیار معرفه الرجال ج ۲ ص ۴۲۹ ، مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۴

[۱۲] الشیخ الطوسی ،محمد ، اختیار معرفه الرجال ج۲ ص ۵۵۷( تحقیق :السید مهدی الرجائی ،مؤسسه آل البیت، بی تا

[۱۳] در حالی که قرآن می فرماید: ..ولا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق ،.و لقب بد بر یکدیگر نگذارید که این بد رقم یادآورى از یکدیگر است.(حجرات /۱۱)

[۱۴] شهرستانی، ملل و نحل ج۱ ص ۱۸۷ پیشین

[۱۵] . شهرستانی ، ملل و نحل  ج ص ۱۸۷پیشین

[۱۶]شهرستانی اشعری، محمدبن عبد الکریم، الملل و ا لنحل ج ۱ ص ۱۶۶و ص۱۸۸ ،بیروت ، دار المعرفه ، بی تا واشعری ،علی بن اسما عیل ، مقالات الاسلامیین ج۱ ص۱۰۲ به بعد قاهره ،مکتبه النهضه المصریه ، ۱۳۶۹ ه

[۱۷]  ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه ، ج ۳ ص ۲۲۸، قم اسماعلیان،

[۱۸] . سید مرتضی، الشافی  فی الامامه ج ۱ ص۸۴،قم،اسماعلیان، ۱۴۱۰ و هاشم معروف، الشیعه بین الاشاعره و المعتزله ص ۱۷۲

[۱۹] اشعری ،اسماعیل ،مقالات الاسلامیین ج ۲ ص ۶ به نقل از: سید ابوالقاسم الموسوی الخویی ،معجم رجال الحدیث ج ۲۰ ص ۳۲۱ ،بی نا شر پنجم ۱۴۱۳

[۲۰] کلینی ،محمدبن یعقوب ،اصول کافی ج ۱ ص ۳۰۶ ، باب النهی عن الجسم والصوره، اسوه ، سوم ۱۳۷۵

[۲۱] شهرستانی اشعری، محمدبن عبد الکریم، الملل و ا لنحل ج ۱ ص ۱۶۶ ،بیروت ، دار المعرفه ، بی تا. اشعری ،علی بن اسما عیل ، مقالات الاسلامیین ج۱ ص۱۰۲ به بعد قاهره ،مکتبه النهضه المصریه ، ۱۳۶۹ ه

[۲۲] الکراجکی ،محمدبن علی(متوفا ۴۴۹) ،کنزالفوائد ص ۱۹۸، مکتبه مصطفوی، دوم ۱۴۱۰

[۲۳] کلینی ، محمد بن یعقوب ،اصول کافی ، ج ۱ ص۳۰۰ (باب النهی عن التجسیم والصوره) انتشارات اسوه، سوم ۱۳۷۵ ش

[۲۴] الشیخ الطوسی ،محمد ، اختیارمعرفه الرجال ج۲ ص ۷۰۵ و۷۴۲، (تحقیق :السید مهدی الرجایی )مؤسسه آل البیت (ع) بی تا

[۲۵] کلینی ، محمد بن یعقوب ،اصول کافی ، ج ۱ ص ۳۰۴ (باب النهی عن التجسیم والصوره) انتشارات اسوه، سوم ۱۳۷۵ ش

[۲۶] الشیخ الطوسی ،محمد ، اختیارمعرفه الرجال ج۲ ص ۶۵۷، (تحقیق :السید مهدی الرجایی )مؤسسه آل البیت (ع) بی تا و نجاشی ، رجال نجاشی  ص ۴۴۸

[۲۷] کلینی ، محمد بن یعقوب ،اصول کافی ، ج ۱ ص۳۰۶ (باب النهی عن التجسیم والصوره) انتشارات اسوه، سوم ۱۳۷۵ ش

[۲۸] السید الخویی، معجم رجال ا لحدیث ج ۱۳ ص ۷۲،بی ناشر، پنجم  ۱۴۱۳

[۲۹] . کلینی ، محمد بن یعقوب ،اصول کافی ، ج ۱ ص۳۰۶ (باب النهی عن التجسیم والصوره) انتشارات اسوه، سوم ۱۳۷۵ ش

[۳۰] السید الخویی، معجم رجال ا لحدیث ج ۱۳ ص ۷۲،بی ناشر، پنجم  ۱۴۱۳

[۳۱] السید الخویی، معجم رجال الحدیث ج۲۰ ص ۳۲۱، بی نا ، پنجم ۱۴۱۳

[۳۲] .مایده/ ۶۴

[۳۳] الاشعری ، علی بن اسما عیل ، مقالات الاسلامیین ،ج ۱ص ۳۲۰  به بعد ، قاهره ،مکتبه النهضه المصریه ، ۱۳۶۹ ه

[۳۴] متقی هندی ،کنرالعمال ج ۱۴ص ۵۲۱ ، بیروت ، مؤسسه الرساله ۱۴۰۹

منبع: نویسنده: محمد ظاهر نصیری.