پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

شیخ محمّد فضولى بغدادى

شیخ محمّد فضولى بغدادى (متوفاى ۹۶۳ هـ  . ق) از شعراى پرآوازه سده دهم هجرى است که به سه زبان آذرى و فارسى و عربى شعر مى سروده و تخلص شعرى اش (فضولى) بوده است.

مؤلف ریحانه الأدب درباره وى مى نگارد:

محمّد بن سلیمان فضولى، زادگاهش شهر حلّه، نشو و نماى او در بغداد بوده و از اکابر شعراى قرن دهم هجریى به شمار مى رفته است. وى داراى طبع شعرى روان و وقّاد بوده و غالب اشعار پرشور و حال او به زبان ترکى سروده شده است و گاهى نیز به عربى و فارسى نظم سخن مى کرده است۱[ .

فضولى، شیعه مذهب بوده و در ستایش آل اللّه(علیهم السلام) آثار فاخرى دارد، و از اشعار مناقبى و ماتمى او مى توان به میزان ارادت قلبى اش به ساحت مقدس حضرات معصومین(علیهم السلام) پى برد.

براى نمونه، به این رباعى توجه کنید:

«رباعى»

آسوده کربلا به هر حال که هست *** گر خاک شود، نمى شود قدرش پست

برمى دارند و، سُبحه اش مى سازند *** مى گردانندش از شرف دست به دست۲

اشعار فارسى فضولى از روانى و حلاوت خاصى برخوردار است. به این قطعه شعر عنایت کنید:

«قطعه»

اى ظریفان شهر! شکر کنید *** که فلک داده است کام شما

با شما نیست نسبتى ما را *** هست برتر زما، مقام شما

ما غلامان ماه رویانیم *** ماه رویان همه غلام شما۳

فضولى در اواخر عمر که عراق به دست عثمانى ها افتاده بود، تابعیّت کشور عثمانى را پذیرفت. آثارى که از وى بر جاى مانده عبارت اند از:

۱ . دیوان فارسى فضولى.

۲ . رند و زاهد به زبان فارسى.

۳ . صحت و مرض به زبان فارسى.

۴ . دیوان عربى فضولى.

۵ . دیوان ترکى فضولى.

۶ . مَطلع الاعتقاد به زبان عربى که در مقام اثبات حقانیّت مذهب امامیه برآمده و مؤلّف کشف الظّنون بر این نکته پاى فشرده است.

۷ . شاه و گدا به زبان ترکى.

۸ . مثنوى بنگ و باده به زبان ترکى.

۹ . حدیقه السُّعداء به ترکى که ترجمه اى است از روضه الشهداء تألیف ملاحسین واعظ کاشفى.

۱۰ . مثنوى لیلى و مجنون به ترکى که در شمار بهترین منظومه هایى است که در این موضوع به زبان آذرى سروده شده.

۱۱ . انیس القلب، قصیده اى است به زبان فارسى با قافیه حرف «ش» و حاوى ۱۰۴ بیت.

۱۲ . ساقى نامه۴ به زبان فارسى و حاوى هفت نشأه.

وى سرانجام در شهر حلّه ـ زادگاه خود ـ بدرود حیات گفت و در کربلا به خاک سپرده شد. در سال تاریخ در گذشت او در میان تذکره نگاران اختلاف است و به تفاوت از سال هاى ۹۳۶، ۹۷۰، ۹۷۱ و ۹۷۶هـ  . ق به عنوان سال فوت او یاد کرده اند، ولى ظاهراً سال ۹۳۶ هـ  . ق به صواب نزدیک تر باشد۵.

از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) اوست:

«رباعى»

یا ربّ به رسالت رسول عربى *** یا رب به حریم روضه پاک نبىّ

عفوى کن و درگذر ز هر جرم که کرد *** بیچاره (فضولى) از ره بى ادبى۶

«مثنوى»

بیا ساقى آن آب کوثر سرشت *** که لبْ تشنه اوست حور بهشت

به من دِهْ که مدّاح پیغمبرم *** نصیب است البته از کوثرم۷

«قصیده»

ماییم دردْپرور دنیاى بىوفا *** با درد کرده خو، شده مستغنى از دوا …

اوّل به سیر عالم علْوى نهاده روى *** آخر به طبع سِفلى خود کرده اقتدا …

لیکن امید هست که همچون فروغ صبح *** بگشاید این گره، اثر مهر مرتضى

شاهى کزو نزند دم، نمى شود *** آسان گشودن گره غنچه بر صبا

شاهنشه سریر ولایت، ولىّ حق *** سلطان دین، امام مبین، شاه اولیا

اصل تمیز شرع نبىّ از طریق کفر *** وجه تَفوُّق۸ نبىّ ما بر انبیا

از ذات پاک او، صدف کعبه پر گهر *** وز فیض خاک او، شرف ارض بر سما

از نسخه کرامت عامش، سیاهه اى است *** شرح شب مبارک معراج مصطفى

یا مرتضى! (فضولىِ) بیچاره بیکس است *** قطع نظر نموده ز اَقران۹ و اَقربا۱۰

تا در ریاض حسن و فصاحت۱۱ به کام دل *** باشد زبان طوطى طبعم سخن سُرا

روزى مباد این که براى توقّعى *** از من به غیر آل علىّ سر زند ثنا

در عمر خویش غیر ثناى علىّ و آل *** از هر چه کرده ایم بیان، توبه رَبَّنا۱۲!

در دیوان فارسى فضولى، چکامه هاى مناقبى رسا و شیوایى درباره فضایل امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام) وجود دارد که غالباً به رایحه دل انگیز مصطفوى معطّر است، به ابیاتى از این نوع قصاید قبلا مرورى داشتیم و اینک نمونه هاى دیگرى را ارایه مى کنیم:

منم افتاده چو پرگار به سرگردانى *** متّصل۱۳ از حرکات فلک چوگانى …

در عراق عرب امروز منم سلمان۱۴ را *** به صفاى سخن و حسن فصاحت، ثانى

گر چه در لطف ادا، رتبه سلمانم نیست *** قطره اى را نبوَد حوصله عمّانى

لیک سلمان همه عمر تلف کرد حیات *** در ثناى نسب فرقه چنگیز خانى۱۵

به همین مَحرمى، ارباب فراست دانند *** که کرا مى رسد ار دَم زند از سلمانى؟

دارم امید که تا هست به گلزار سخن *** بلبل ناطقه را فرصت خوش الحانى

فضل مدّاحى اولاد نبىّ را، دایم *** دارد ایزد به (فضولىِّ) حزین ارزانى۱۶

* * *

دلى دارم پر از خون چو صراحى از غم عالم *** حریفى کو که پیش او، دلى خالى کنم یک دم …

دلى مجروح دارم، لیک با کى نیست چون دارد *** جراحت هاى دل از ذکر شاه اولیا مرهم …

امیر المؤمنین حیدر، علىّ بن ابى طالب *** ز هر فاضل به فضل افضل، ز هر عالم به علم اعلم …

اگر سر رشته مهرت نبودى در کف دوران *** فرو مى ریخت نظم هستى این سلسله از هم

تو بودى صاحب معراج را مونس، چه غم دارد *** کسى کاو را چراغ ره تو باشى در شب مُظَلم؟۱۷

تویى بر اِنس و جن از یُمن قرب مصطفى، حاکم *** تو را زیبد سلیمانى که دارى آن چنان خاتم

پیمبر، پایه معراج فضل وحى و قرب حق *** همه دارد، چنان نبوَد که دارد چون تویى بِنْ عم۱۸

خدا را، از ظهور خلقت اشیا تویى مقصد *** نبىّ را در حریم قرب «اَوْ اَدْنىْ» تویى مَحرم

به میدان ولایت چون به جولان آورى دُلدل۱۹ *** به گَردت کى۲۰ رسد همچو ابراهیم را ادهم؟

تو را مدّاحم و، کافى است بر من التفات از تو *** ثناى کس نمى گویم، عطاى کس نمى جویم۲۱

این قطعه شعر، در قسمت «مقطَّعات» دیوان فارسى فضولى آمده است:

«قطعه»

حضرت مصطفى به سعى تمام *** خانه شرع را نهاد بنا

در کمال ثبات و استحکام *** تا قیامت برى ز بیم فنا

حفظ آن فرض۲۲، بر وضیع و شریف۲۳ *** ضبط۲۴ آن حتم۲۵، بر غنىّ و گدا

دور ساز و نگاه دار مدام *** از فساد دو فرقه سُفَها۲۶:

اوّل از قول فعل طایفه اى *** که ندارند شمّه اى ز حیا۲۷

در دل سختِ شان نکرده گذر *** اثر علم و طاعت و تقوا

خویش را کرده اند داخلِ آل *** با وجود هزار خَبْط۲۸ و خطا

رخنه ها مى زنند بر اسلام *** ز خدا۲۹ و ز خلق بى سر و پا

دوم آن جاهلان بى معنى *** که نشینند بر سریر قضا۳۰

خلق را مرجع امور شوند *** حکم رانند مقتضاى هوى

حکم هاى خلاف شرع کنند *** در هواى زَخارف۳۱ دنیا

روز محشر که حق شود قاضى۳۲ *** هر کسى حقّ خود کند دعوا۳۳

این دو قوم سفیه بد افعال *** که به اسلام کرده اند جفا

تا چه خواهند دید در دوزخ *** به فعالى۳۴ که کرده اند جزا۳۵؟

رباعیات نبوى(صلى الله علیه وآله)

کام دل زار ما، روا کن یا رب! *** توفیق سخن، نصیب ما کن یا رب!

ما را بِهْ ازین سخنسُرا کن یا رب! *** گویا به ثناى مصطفى کن یا رب۳۶!

* * *

سادات که نور دیده و تاج سرند *** با فضل و نسَب، زبده نوع بشرند

باید که ز راه راست بیرون نروند *** چون امت جَدّ خویش را راهبرند۳۷

* * *

سیّد باید چنان که باید، باشد *** در سیرت و صورتِ اَب و جَد باشد

هر بدْ فعلى که فعل او بد باشد *** حاشا که ز اولاد محمّد باشد۳۸!

* * *

براى آشنایى بشتر با زندگى نامه و آثار فضولى بغدادى مى توان به این منابع مراجعه کرد:

تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۹۴; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ج ۴، ص ۲۱۶; طرایق الحقایق، ج ۳، ص ۱۹۴; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۲۱۴; آثار عجم، ص ۳۵۴; مجمع الفصحا، ج ۵، ص ۸۰۷; دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۲۹۶ تا ۲۹۹; در محفل روحانیان، محمّدعلى مجاهدى (پروانه)، ص ۲۰۸، ۲۱۰، ۲۶۷ و ۲۶۸; دیوان فارسى فضولى، به تصحیح و اهتمام حسیبه مازى اوغلى، بى تا و بى جا.

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ ریحانه الأدب، ج ۴، ص ۳۴۳ تا ۳۴۵٫

۲ ـ در محفل روحانیان، محمدعلى مجاهدى (پروانه)، قم، انتشارات هجرت، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۲۶۷٫

۳ ـ همان، ص ۲۱۰٫

۴ ـ ریحانه الأدب، ج ۴، ص ۳۴۳ تا ۳۴۵; دویست شاعر، ص ۲۹۶ تا ۲۹۹٫

۵ ـ همان.

۶ ـ دیوان فارسى فضولى، به تصحیح و تحشیه حسیبه مازى اوغلى، ص ۶۷۳٫

۷ ـ ابیات برگزیده اى از «نشأه جام پنجم» ساقى نامه فضولى بغدادى، دیوان فارسى وى، ص ۶۹۵٫

۸ ـ تَفوُّق: برترى.

۹ ـ اَقران: هم گنان، هم رُتبگان.

۱۰ ـ اَقربا: نزدیکان.

۱۱ ـ در متن: حسن فصاحت، بدوان واو عاطفه آمده.

۱۲ ـ دیوان فارسى فضولى، ص ۱۱۵ تا ۱۲۲; ابیاتى از یک چکامه شیوایى علوى.

۱۳ ـ متّصل: دایم، پیوسته.

۱۴ ـ مراد شاعر، خواجه مسعود سعد سلمانى (۴۴۰ ـ ۵۱۵هـ . ق) از شعراى تواناى سده پنجم و آغاز سده ششم هجرى است که به دستور سیف الدوله محمود حدود ۱۹ سال از بهترین ایام زندگانى خود را در قلعه هاى «سو» «دهک» و «ناى» به سر برد و قصیده شکوه آمیزى که در «حصار ناى» سروده در شمار بهترین آثار اوست.

۱۵ ـ در متن: جنگزخانى آمده.

۱۶ ـ دیوان فارسى فضولى بغدادى، ص ۱۳۷ و ۱۴۱٫

۱۷ ـ مُظْلَم: ظلمانى، تیره و تار.

۱۸ ـ یعنى: هیچ یک از فضایل رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به این فضیلت نمى رسد که پسر عمویى چون تو دارد.

۱۹ ـ دُلدُل: نام مَرکب مخصوص امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام).

۲۰ ـ در متن اشتباهاً «بگردد»آمده بود، که اصلاح شد.

۲۱ ـ دیوان فارسى فضولى، ص ۱۴۷ تا ۱۵۰، برگزیده از قصیده شیوایى علوى.

۲۲ ـ فرض: واجب.

۲۳ ـ وَضیع و شریف: کنایه از مردم تهى مایه و بلند مقدار.

۲۴ ـ ضبط: حفظ، نگهدارى.

۲۵ ـ حَتم: لازم، واجب.

۲۶ ـ بنیه: اساس، بنا.

۲۷ ـ سُفَها: جمعِ سفیه، جاهلان، کم خِردان.

۲۸ ـ یعنى: بویى از حیا نبرده اند، از حیا بهره اى ندارند.

۲۹ ـ خَبطْ: اشتباه، لغزش.

۳۰ ـ زخدا: به نام خدا.

۳۱ ـ سریر قضا: تخت داد خواهى، مسند قضاوت.

۳۲ ـ زَخارِف: جمع زخرف، زخارف دنیوى، اموال بى ارزش دنیا.

۳۳ ـ یعنى: در روز قیامت که سر رشته قضاوت به دست خدا است.

۳۴ ـ یعنى: هر کسى حقّ تلف شده خود را از قاضیان طلب مى کند.

۳۵ ـ فِعال: کردار.

۳۶ ـ یعنى این دو گروه نادان (مردم بیحیا و بدکردار ولى متظاهر و ریاکار، و قاضیان) در ازاى کردار ناپسندى که داشته اند، در دوزخ عذاب الهى چه کیفرى را تحمل کنند.

رک: دیوان فارسى فضولى، ص ۶۱۴ و ۶۱۵٫

۳۷ ـ همان، ص ۶۴۶٫

۳۸ ـ همان، ص ۶۵۵٫