شیخیه

فرقه شيخيه، براساس تعاليم عالم شيعى، شيخ احمد احسائى، در نيمه اول قرن سيزدهم به وجود آمد .

پيروان اين فرقه مجموعا از مردم بصره، حله، كربلا، قطيف، بحرين و بعضى از شهرهاى ايران بودند . (1)

اساس اين مذهب، مبتنى بر تركيب «تعبيرات فلسفى قديم‏» متاثر از آثار سهروردى با اخبار آل محمد صلى الله عليه و آله است .

(2) آموزه‏هاى ويژه بنيان‏گذار اين فرقه، غير از آن كه مايه انشعاب داخلى فرقه شد; زمينه ساز پيدايش دو فرقه منحرف «بابيت‏» و «بهائيت‏» نيز گرديد .

نام ديگر اين گروه «كشفيه‏» است .

كشفيه، كنايه از كشف و الهامى است كه رهبران اين فرقه، براى خود قائل بودند .

مدعى جانشينى شيخ، فردى به نام «سيدكاظم رشتى‏» بود .

وى در خصوص نام‏گذارى شيخيه به «كشفيه‏» مى ‏نويسد: «خداوند سبحان، حجاب جهل و كورى دين را از بصيرت‏ها و چشم‏هاى ايشان برداشته و ظلمت‏ شك و ريب را از قلوب و ضماير آن‏ها برطرف كرده است‏» . (3)

اين فرقه به «پايين سرى‏» – در مقابل «بالاسرى‏» – نيز ناميده شده است .

علت نام‏گذارى آن ممنوع دانستن زيارت و اقامه نماز در بالا سر قبر امام معصوم عليه السلام است كه مخالفان، آنان را «پايين سرى‏» مى ‏خواندند .

شيخ احمد احسايى

شناخت‏ شيخيه، با شناسايى «شيخ احمد» گره خورده است; چه اين كه شيخيه، به او منسوب‏ اند و اساس تعاليم خود را، از او گرفته ‏اند .

مشرب و سيره شيخ احمد، دامنه تاثير او را به پس از حياتش رسانده، و تحولاتى را در تاريخ اماميه – از قرن سيزده به بعد – به بار آورده است .

از اين رو، دانستن شرح حال او (4) و ذكر ويژگى‏هاى علمى و عملى وى، ضرورت دارد .

شيخ احمد، مشهور به «احسايى‏» ; فرزند زين الدين بن ابراهيم است كه در رجب 1166 به دنيا آمد و در ذيقعده سال 1241 به ديار باقى شتافت .

وى را «عالم‏» ، «حكيم‏» و «فقيه‏» نام‏دارى خوانده‏ اند كه با اظهار بعضى از عقايد و برداشت‏هاى فلسفى – عرفانى، مخالفت عده‏اى از فقيهان و متكلمان را برانگيخت تا جايى كه برخى به «كفر» او شهادت دادند .

زادگاه شيخ احمد احسايى، روستاى «مطيرفى‏» واقع در منطقه «احساء» در شرق عربستان است .

به گفته احسايى، سابقه تشيع در نياكان وى، به جد چهارم او «داغر» باز مى ‏گردد .

«داغر» ، نخستين كس از خاندان او بود كه باديه‏ نشينى را رها كرد و در «مطيرفى‏» اقامت گزيد .

(5) وى پس از مهاجرت، به تشيع گرويد و نسل او همگى بر اين مذهب بودند .

دوران كودكى

شيخ احمد احسايى، در ذكر وقايع دوران كودكى‏ خود، از چند حادثه طبيعى و سياسى ياد مى ‏كند كه در سرزمينشان رخ داده و او را سخت‏به انديشه درناپايدارى دنيا، وا داشته بود . (6)

خاندان او، مانند ديگر مردم ديارشان، به سب دورى از شهر و نداشتن فردى عالم در ميان خود، از معرفت احكام دين بى ‏بهره بودند .

او خود مى‏ گويد: «اهل منطقه ما به غفلت گرد هم مى ‏آمدند و به لهو و طرب سرگرم مى ‏شدند و من در عين خردسالى، به سيره آنان دلبستگى زيادى داشتم; تا آن كه خداوند خواست كه مرا از آن حالات رهايى بخشد» . (7)

دوران تحصيل و رؤياهاى احسايى

روزى يكى از خويشاوندان شيخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت:

كسى كه «نحو» نداند، به معرفت‏ شعر راه نمى ‏يابد .

اين سخن، شوق آموختن را در وى برانگيخت .

پدرش از عزم او آگاه شده، وى را به روستاى «قرين‏» در (يك فرسنگى زادگاهش) نزد يكى از خويشاوندان (به نام شيخ محمد بن شيخ محسن) فرستاد و احسايى، مقدمات ادبيات عرب را، از او فرا گرفت .

شيخ احمد، از رؤيايى در ايام تحصيل خود ياد مى ‏كند كه در آن، شخصى تفسير عميقى از دو آيه قرآن به او ارائه كرده بود:

«اين رؤيا، مرا از دنيا و آن درسى كه مى ‏خواندم، روى ‏گردان ساخت .

از زبان هيچ ‏بزرگى كه به مجلس او مى ‏رفتم، نظير سخنان آن مرد را نشنيده بودم و از آن پس تنها تنم، در ميان مردم بود» . (8)

اين حالت، سرآغاز تحولى معنوى، در زندگى احسايى بود كه رؤياهاى الهام بخش ديگرى را در پى آورد! او يك سلسله از اين رؤياها را براى فرزندش، بازگو كرده است:

«پس از آن كه به دلالت‏ يكى از رؤياها، به عبادت و انديشه بسيار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهار عليهم السلام دريافت مى ‏داشته و در بيدارى به درستى و مطابقت آن پاسخ‏ها با احاديث پى مى ‏برده است‏» . (9)

گزارش احسايى، جنبه‏ هاى بارزى از مشرب او را نشان مى‏ دهد كه نوعى گرايش به «باطن شريعت‏» و تاكيد بر مرتبه «قدسى امام‏» است .

همين گرايش، موجب برداشت ويژه او، نسبت‏به بعضى از مفاهيم دينى گرديده، وى حتى پاى استدلال را بست و بدون اقامه دليل، ادعاهاى خويش را نشر داد; چنان كه در هنگام مباحث علمى، هرگاه بر آراى وى ايرادى وارد مى ‏شد، مى ‏گفت: «در طريق من مكاشفه و شهود است نه برهان و استدلال . . .» . (10)

بديهى است كه چنين طرز تلقى، خطرناك بوده و جايگاهى در ارائه نظريات علمى نخواهد داشت و چه بسا سر از شرك و كفر درآورد .

به عنوان مثال، حكيم متاله حاجى سبزوارى در حواشى بحث «اصالت وجود» مى ‏نويسد: «از معاصران ما، برخى قواعد حكمت را قبول ندارند و به «اصالت وجود و ماهيت‏» قائل شدند و در بعضى از تاليفات آورده ‏اند:

«وجود» ، منشا كارهاى خير و «ماهيت‏» ، منشا كارهاى شر است و همه اين آثار، اصيل‏اند .

پس منشا صدور آن‏ها، به طريق اولى اصيل خواهد بود: در حالى كه شر، عدم ملكه است و علة العدم، عدم و ماهيت اعتبارى را توليد مى ‏كند» .

علامه حسن زاده آملى در تعليقه بر اين سخن، آورده است:

«شيخ احمد احسايى كه قائل به اصالت وجود و ماهيت است و قواعد فلسفى را معتبر نمى ‏داند، بدون آن كه متوجه باشد، در گرداب ثنويت افتاده است كه قائل به يزدان و اهريمن هستند و سهمى از توحيد ندارند . . .» . (11)

سفرهاى گوناگون و پى‏ درپى

احسايى، در پى شيوع بيمارى طاعون، در عراق، به وطنش (احساء) بازگشت و پس از اقامتى چهار ساله، در سال 1212 ه . ق رهسپار عتبات شد .

در بازگشت، بعد از مدتى اقامت در بصره، به «ذورق‏» در نزديكى بصره رفت و تا سال 1216 ه . ق در آن جا ماند .

پس از آن نيز تا 1221 ه . ق چندين بار به طور موقت در بصره و روستاهاى اطراف آن اقامت داشت .

در اين سال به عتبات رفت و از آن‏جا عازم زيارت مشهد رضوى شد و بين راه، در يزد توقفى كرد .

اهل يزد، از او استقبال گرمى به عمل آوردند و وى به اصرار ايشان، پس از بازگشت از مشهد، در يزد مقيم شد . (12)

در اين زمان كه آوازه احسايى در ايران پيچيده بود، فتحعلى شاه قاجار، (13) باب نامه نگارى را با او گشود و از وى براى ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد .

(14) احسايى براى آن كه دعوت شاه را نپذيرد، بهانه مى ‏آورد تا آن كه شاه در نامه‏اى ديگر، بدو نوشت كه آمدنش به يزد با قشون بسيار، تهديدى براى ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار ديگر خواستار آمدن احسايى به تهران شد .

وى بالاخره به تهران رفت ولى اصرار شاه را مبنى بر مقيم شدن در تهران نپذيرفت و در سال 1223 ه . ق به همراه خانواده‏اش به يزد بازگشت .

احسايى در سال 1229 ه . ق در راه زيارت عتبات، به كرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد على ميرزاى دولت ‏شاه (حاكم كرمانشاه) روبه‏ رو گشت .

حاكم اصرار به ملاقات وى، در كرمانشاه داشت و با تعهدى كه در مورد تدارك سفر هر ساله او به عتبات داد، وى را به اقامت راضى كرد .

اين اقامت در كرمانشاه – به جز سفرى دو ساله به حج و عتبات – حدود ده سال به طول كشيد .

سپس به مشهد، يزد، اصفهان و كرمانشاه رفت و پس از يك سال اقامت در كرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندى بعد آن جا را نيز به عزم مكه ترك كرد; اما در دو منزلى مدينه، درگذشت و در قبرستان بقيع، دفن گرديد . (15)

مقام علمى و اجازه روايت

شيخ احمد تا بيست ‏سالگى در «احساء» علوم دينى متداول را فرا گرفت; اما جز درس آغازين او، از زندگى تحصيلى وى چيزى در دسترس نيست، لذا برخى بر اين عقيده‏ اند:

وى در مراحل بعد، استاد خاصى نداشت و استفاده ‏هاى او، از مجالس درس عالمان، تحصيل به معناى متعارف نبود .

به ويژه آن كه او در جايى از آثارش، به كسى به عنوان استاد، استناد نكرده است . (16)

البته مهاجرت او به كربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و كسب اجازه روايت، نشان‏گر حضور تحصيلى او است; گرچه مدت آن كم بوده است .

احسايى در سال 1186 ه . ق ، مقارن با آشوب‏ هاى ناشى از حملات عبد العزيز حاكم سعودى به «احساء» ، به كربلا و نجف مهاجرت كرد و در درس عالمانى چون سيد مهدى بحرالعلوم و آقا محمد باقر وحيد بهبهانى، حضور يافت و مورد توجه آنان قرار گرفت .

وى در مدمت اقامت در عتبات، اجازه ‏هاى متعدد روايى، از مشاهير عالمان دريافت كرد .

حسين على محفوظ مجموعه‏اى از اين اجازه‏ها را – كه حاوى آگاهى ‏هاى سودمند رجالى است – جداگانه انتشار داده است .

يكى از كسانى كه به احسايى، اجازه روايت داده است، شيخ‏ جعفر كاشف ‏الغطا است .

او براساس دو اثرى كه از احسايى، در فقه وعقايد ديده بود، مقام علمى وى را در اجازه‏ اش ستوده است . (17)

ديگر مشايخ اجازه احسايى عبارت اند از: سيد مهدى بحرالعلوم، ميرزا محمد مهدى شهرستانى، آقا سيد على طباطبايى (معروف به صاحب رياض)، شيخ احمد بحرانى ‏دهستانى، شيخ موسى فرزند شيخ جعفر كاشف الغطاء، شيخ حسين آل عصفور و برادر او شيخ احمد .

(18) از آثار به جاى مانده احسايى، برمى ‏آيد كه وى علاوه بر فقه و ديگر علوم دينى متداول، در فلسفه تبحر داشته و به دانش‏هاى گوناگون، مانند رياضيات، طبيعيات قديم و علوم غريبه، (علم حروف، اعداد و طلسمات) نيز آگاه بوده است . تعابيرى كه مشايخ اجازه ‏اش، درباره او به كار برده‏ اند، از دانش گسترده وى در فقه و حديث، حكايت مى ‏كند .

شاگردان و دريافت كنندگان اجازه از احسايى

براى شناخت فرقه شيخيه و انشعاب‏ هاى به وجود آمده در آن، آشنايى با شاگردان احسايى ضرورى است .

البته ما در اين جا در صدد برشمردن همه شاگردان وى نيستيم; چنان كه در صدد بيان همه اساتيد وى نبوديم .

احسايى، شاگردان بسيار داشت كه از ميان ايشان، سيدكاظم رشتى (1212- 1259 ه . ق)، پس از وفات احسايى در بسط و ترويج افكار او، كوشيد و در حكم جانشين وى بود . (19)

ديگر شاگرد او، ميرزاحسن گوهر، نيز مشرب وى را داشت و احسايى، پاسخ برخى از نامه‏ ها را بدو واگذار مى ‏كرد .

(20) برخى ديگر از افرادى كه از احسايى، اجازه دريافت داشته ‏اند، عبارت بودند از:

شيخ محمد حسن نجفى معروف به صاحب جواهر; (21)

حاج محمد ابراهيم كلباسى; (22)

ميرزا محمد تقى نورى; (23)

شيخ اسد الله كاظمى شوشترى;

ملا على برغانى; (24)

آقا رجب على يزدى; (25)

ملا على بن آقا عبدالله سمنانى;

على بن درويش كاظمى (26) ;

محمد تقى فرزند احسايى;

على نقى فرزند احسايى; (27)

و ديگران . (28)

انتقاد و تكفير احسايى

شيخ احمد احسايى، هر چند به وارستگى و تلاش در عبادات و رياضت‏هاى شرعى، ستوده شده و به برخوردارى از علوم مختلف و تربيت‏ شاگردانى چند شهرت يافته بود; ليكن آراء و نظرياتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهى برخى از عالمان و انديشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدى از انديشه ‏ها و لغزش‏هاى وى، او را «غالى‏» ، «منحرف‏» و حتى «كافر» مى‏ خواندند .

احسايى خود مى ‏گويد: «محمد بن حسين آل عصفور بحرانى – كه پدرش از مشايخ اجازه او بوده است – در بحثى رويارو، بر وى انكار آورد» . (29)

نخستين مخالف آشكار با احسايى، از جانب محمد تقى برغانى، از عالمان با نفوذ قزوين صورت گرفت .

زمان اين رويداد به سال‏هاى آخر زندگى احسايى باز مى ‏گردد، وى در زمانى كه از كرمانشاه عازم مشهد بود، (سال 1237 ه . ق)، گويا در ميانه راه، چندى در قزوين توقف داشت .

مفصل‏ ترين گزارش در اين باره در قصص العلماء تنكابنى نگارش يافته است: «برغانى در آغاز، مانند ديگر بزرگان قزوين، حرمت احسايى را نگاه مى ‏داشت; اما در مجلسى كه احسايى به بازديد او رفته بود، از روى آگاهى، عقيده خاص وى را در باب «معاد جسمانى‏» جويا شد .

پس از شنيدن پاسخ به وى اعتراض كرد و آن مجلس با جدال اطرافيان، به پايان رسيد .

اين رويارويى، به ميان مردم كشيده شد و جمعى از عالمان، از احسايى كناره جستند .

ركن الدولة، علي نقى ميرزا، حاكم قزوين، محفلى براى آشتى عالمان، با حضور آن دو ترتيب داد; اما اين بار گفت ‏و گو، به تكفير احسايى از جانب برغانى انجاميد و انتشار اين تكفير، توقف بيشتر احسايى را در شهر، دشوار ساخت‏» . (30)

احسايى پس از ترك قزوين، در سفرهايش به مشهد، يزد و اصفهان – با همه معارضه‏ هايى كه عليه او شد – كمابيش از پايگاه مردمى برخوردار بود .

اما تلاش برغانى در تاكيد بر تكفير او و نامه ‏هايى كه در اين‏باره نوشت، از عواملى بود كه عرصه را بر احسايى، در واپسين سفرش به كربلا تنگ كرد و او را از نيت ماندگار شدن در آن جا، منصرف ساخت . خاصه آن كه در اين ميان گروهى نيز عقايد غلوآميزى، به وى نسبت دادند و در تحريك عالمان كربلا و سران دولت عثمانى كوشيدند .

حكم تكفير شيخ، در ميان عوام و خواص، در شهرهاى مختلف ايران، عراق و عربستان، نشر يافت .

عده‏اى به دفاع برخاستند; گروهى سكوت كردند و برخى ديگر با مطالعه آثار وى، حكم تكفير را تاييد و اعلام نمودند .

عده‏اى از عالمان و فقيهان كه شيخ و پيروان عقايد او را تكفير كردند، عبارت‏ اند از:

حلاج ملا محمد تقى قزوينى، معروف به شهيد سوم;

آقا سيدمهدى فرزند صاحب رياض;

حاج ملا محمد جعفراستر آبادى;

آخوند ملا آقا دربندى، مؤلف كتاب اسرار الشهادة;

شريف العلماء مازندرانى، استاد شيخ انصارى;

آقا سيد ابراهيم قزوينى، مؤلف كتاب ضوابط الاصول;

شيخ محمد حسن، صاحب جواهر الكلام;

شيخ محمد حسين، صاحب فصول . (31)

البته گروهى، دشمنى با شيخ را روا نمى ‏شمردند; از آن جمله فقيه نامدار حاج ابراهيم كلباسى بود .

وى آسان فهم نبودن پاره‏اى از آراء و تعبيرات احسايى را، باعث ‏سوء تفاهمات و تكفيرها مى ‏دانست و آراى احسايى را، در چارچوب عقايد اماميه، تلقى كرده، او را از علماى اماميه مى ‏دانست .

برخى نيز جانب احتياط را در پيش گرفتند .

صاحب اعيان ‏الشيعه معتقد است: «شيخ و پيروانش، شطحياتى (نظير شطحيات برخى از صوفيه) و سخنان معما گونه و خرافاتى دارند .

كتاب شرح جامعه كبيره (كه وى خود آن را ديده بود و خوانده بود) يكى از همين قبيل آثار است .

مسلك اينان مايه ضلالت‏ بسيارى از عوام‏ الناس شده است .

به ويژه آن كه بيشتر فساد و گمراهى از ناحيه شاگردش سيدكاظم رشتى است .

سخنان و مطالبى كه وى آورده است، بعيد دانسته شد كه خود شيخ قائل به آن باشد . (32)

انحرافات عقيدتى شيخيه

تبيين و نقد و بررسى تمامى عقايد و آراى كلامى شيخ احمد احسايى و شاگردان و پيروان او، در اين مختصر نمى ‏گنجد .

پيش از بيان يكى از آراى «غلوآميز» وى، متذكر مى ‏گردد وصف كلى انديشه احسايى را مى ‏توان در اين خلاصه كرد:

«وى علوم و حقايق را به تمامى، نزد پيامبر و امامان مى ‏دانست و از ديدگاه او، حكمت – كه علم به حقايق اشياست – با باطن شريعت و نيز با ظاهر آن، از هر جهت‏ سازگارى دارد» .

او معتقد است: «عقل آن گاه مى ‏تواند به ادراك امور نايل شود كه از انوار اهل بيت عليهم السلام روشنى گيرد و اين شرط در شناخت‏هاى نظرى وعملى يكسان وجود دارد .

درست است كه انديشه دراصول ومعارف دين واجب است، اما از آن جا كه حقيقت‏ با اهل‏بيت عليهم السلام همراهى دارد، صدق احكام عقل، در گرو نورى است كه از ايشان مى ‏گيرد» . (33)

گرايش وى به امور باطنى شريعت، به گونه‏اى است كه موضع اهل ظاهر را در اكتفا به ظاهر شريعت، نمى ‏پذيرد و معتقد است: «تمسكش به اهل بيت عليهم السلام، در دريافت ‏حقايق، سبب شده است كه در بعضى از مسايل، با بسيارى از حكيمان و متكلمان، مخالفت كند» .

از اين رو، عقايد وى و پيروانش درباره «معاد و اطوار جسم‏» ، در «معراج پيامبر اسلام‏» ، «وجود امام عصر (عج)» ، «مقام ائمه اطهار عليهم السلام‏» ، «نيابت ‏خاصه‏» ، و «اعتقاد به ركن رابع‏» مورد اعتراض، و انكار و نقد انديشمندان و فقيهان بزرگ قرار گرفت .

اينك، ضمن اشاره به عقايد احسايى در باب «جايگاه امام در آفرينش‏» ، نوشته‏ هاى غلوآميز وى را در اين باره نقد خواهيم كرد .

جايگاه امام در آفرينش

احسايى در آثار خود، توجه زيادى به مباحث امامت داشته است كه نمونه آن را در شرح مبسوط وى بر زيارت جامعه كبيره مى ‏توان ديد .

شاخص انديشه او در اين زمينه، توجه خاصى است كه به جنبه ‏هاى تكوينى مقام امام نشان مى ‏دهد;

از جمله در بازگو كردن اين عقيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان، برترين مخلوقات خداوند و واسطه فيض او هستند .

وى آنان را علل اربعه كائنات (علت‏هاى فاعلى، مادى، صورى و غايى) معرفى مى ‏كند .

در فلسفه ارسطويى و حكمت اسلامى، هر يك از اين اقسام چهارگانه، گوياى جنبه ‏اى از نيازمندى پديده به علت است .

احسايى به استناد مضامين حديثى، كمال هر يك از چهارجنبه عليت را در وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام نشان مى ‏دهد و نتيجه مى‏ گيرد كه آنان «علل اربعه كاينات‏» اند . (34)

به اعتقاد وى پيشوايان معصوم عليهم السلام واسطه فيض خدا هستند; يعنى، پس از آن كه خداوند آنان را خلق كرد، ايشان به اذن و مشيت الهى، موجودات ديگر را آفريدند .

معصومان عليهم السلام محل مشيت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است .

از اين رو، آنان علت‏هاى فاعلى موجودات جهان اند . (35)

تنكابنى مى نويسد: «بدان كه شيخ احمد «رساله‏» اى نوشته است در باب اين كه مصلى، بايد در «اياك نعبد» حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را قصد كند، زيرا كه خداوند مجهول الكنه است و آن‏چه در ذهن درآيد، مخلوق ذهن است; چنان كه حضرت صادق عليه السلام مى ‏فرمايد: «كلما ميزتموه باوهامكم بادق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم‏» .

پس بايد «وجه الله‏» را اراده نمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام است‏» . (36)

همو آورده است: «شيخ [احمد] مى‏ گويد:خلق كردن خداوند، عالم را و خلق كردن امام، عالم را مانند اين آيه خواهد بود: «فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم‏»

و ائمه عليهم السلام، يد الله مى ‏باشند . . . چرا استبعاد در خالقيت ائمه مى ‏نمايند و حال اين كه

«تبارك الله احسن الخالقين‏» گواه بر آن است كه به جز خداوند، خالق ديگر هست و قول خداى تعالى در باب حضرت عيسى روح الله (و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير)، شاهد اين معنا است و قول اميرالمؤمنين عليه السلام (انا خالق السموات و الارض) دليل بر اين مطلب است و اين كه اگر خداوند كسى را خلق كند كه او آسمان و زمين را به اذن او خلق نمايد و قدرت آن داشته باشد، اين دخل در لطف و ادل بر كمال قدرت خدا است و مردم بيشتر اذعان به اين معنا مى ‏كنند .

همين تقرير را اين فقير (تنكابنى) مؤلف كتاب «قصص العلماء» از حاج سيد كاظم رشتى [از شاگردان شيخ احسايى و جانشين او ] شفاها شنيدم; چون مدتى به مجلس درس او حاضر مى ‏شدم . . .» . (37)

تنكابنى، سپس نقدى بر اين اعتقادات نگاشته است . (38)

غير از اين دو مورد، مسايل ديگرى شبيه اين، در كتاب «شرح العرشيه‏» از سوى شيخ احمد احسايى مطرح گرديده است .

(39) البته اعتقاد به «خالقيت‏» ، «رازقيت‏» و «حقيقت مشية الله‏» بودن معصومان عليهم السلام، به قدرى مشهور است كه بارها ميان شيخيه و مخالفانشان، مناظره و نزاع درگرفت و موجب تكفير آنان گرديد .

به عنوان نمونه، گفت‏وگويى ميان شيخ عبدالرحيم بروجردى، با حاج محمد كريم خان (پيشواى شيخيه كرمان) انجام گرفت .

در اين گفت‏وگو و مناظره، كريم خان گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالاى منبر فرمود: «انا خالق السموات و الارض‏» ، شيخ عبدالرحيم به او گفت:

«درآن عهد برخى حضرت على را كافر مى ‏دانستند، مانند اهل شام .

عده‏اى نيز او را خليفه چهارم و گروهى او را خليفه بلافصل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏ دانستند .

در چنين عصرى چگونه ممكن است على عليه السلام چنين ادعايى كرده باشد و مردم هيچ گونه عكس العملى نشان نداده باشند» ؟ و كريم خان سكوت كرد . (40)

نقد و بررسى

در تاريخ فرقه ها و مذاهب كلامى از فرقه‏اى به نام «مفوضه‏» نام برده شده است .

عقايد آنان، خلاف تعاليم دينى و نصوص كتاب و سنت اتفاق عام مسلمانان است .

از آن جا كه عقايد شيخيه در اين بخش، همان عقايد «مفوضه‏» است، جهت تحليل و بررسى، از تفويض ومعانى مختلف آن و سپس تاريخچه اجمالى فرقه «مفوضه‏» و بالاخره برخورد ائمه عليهم السلام با «مفوضه‏» سخن خواهيم گفت .

تفويض و معانى مختلف آن

«تفويض‏» در لغت، به معناى واگذار كردن كارى به ديگرى و حاكم گردانيدن او در آن كار است . (41)

در اصطلاح علم كلام، عبارت است از: «اعتقاد به اين كه خداوند متعال، پس از آفرينش بندگان، آنان را به خود واگذاشت تا هر كارى كه مى ‏خواهند بكنند;

بدون اين كه در اعمال آنان، نقشى داشته باشد» .

البته آن چه مورد بحث ما است، تفويض در معناى ديگرى، غير از نزاع معروف معتزله و اشاعره در باب جبر و اختيار است .

هم‏چنين غير از اصطلاح «مفوضه‏» درباب «صفات خبرى‏» است كه معتقداند: «صفاتى مانند «يد» براى خدا ثابت است;

ليكن براى گرفتار نشدن در دام «تجسيم و تعطيل‏» و «تاويل‏» بايد معناى آن را به خود خداوند واگذار (تفويض) كرد .

از اين رو، تفويض در احاديث‏شيعه، در معانى مختلفى وارد شده كه مرحوم علامه مجلسى، آن‏ها را در شش معنا، جمع بندى كرده است كه فهرست آن چنين است:

1 . تفويض در امر دين: اين نوع از تفويض، مى‏ تواند دو معنا داشته باشد: الف) خداوند، كليه امور دين را به پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام واگذار كرده است، تا هر چه بخواهند، حلال كنند و هر چه بخواهند، حرام نمايند، بدون اين كه اين احكام را از وحى بگيرند .

مسلما اين معنا، با آموزه‏ هاى صريح قرآن، مخالف است; چه اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از روى هوا و هوس، سخن نمى ‏گويد و هرچه مى‏ گويد، وحى است:

«و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى‏» (42)

ب) خداوند، چون پيامبرش را به كمال رساند و آن حضرت صلى الله عليه و آله به مقامى رسيد كه جز حق و صواب را انتخاب نمى‏ كرد;

پس اختيار بعضى از امور (مثل تعيين مستحبات در نماز و روزه و) . . . را به او واگذار كرد و سپس آن حضرت را با وحى تاييد كرد .

اين معنا نادرست نيست و رواياتى در تاييد، آن وارد شده است . (43)

2 . تفويض اداره جامعه: به اين معنا كه امور اجتماعى مردم (مانند امور سياسى، تعليم و تربيت و امثال آن) از سوى خداوند متعال، به پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام واگذار شد و بندگان، به اطاعت از آنان مامور شدند .

اين معنا با نصوص كتاب وسنت، سازگارى دارد; چنان كه خداوند مى‏ فرمايد: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» ; «آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله براى شما آورده [و به آن فرمان داده ] در آن چه از آن نهى كرده، بازايستيد» .

3 . تفويض بيان علوم و احكام

به اين معنا كه هر گاه، صلاح دانستند احكام را براى بندگان، بيان كنند و هرگاه مصلحت ندانستند، بيان نكنند تا وقت آن فرا رسد .

بديهى است‏يكى از ليست‏هاى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله، تبيين و تشريح دين است كه بنابر اعتقاد شيعه، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، اين مهم بر عهده امام معصوم عليه السلام است تا ضمن بيان علوم دينى، از هر گونه تفسير به راى و تحريف جلوگيرى گردد .

4 . تفويض در كيفيت ‏حكم

يعنى اين اختيار، به آنان وگذار شده كه در مسائل مختلف، طبق ظاهر شرع حكم كنند، يا از علم خدادادى خود استفاده كرده، آن را در كيفيت‏ حكم لحاظ نمايند .

5 . تفويض در بخشش

سرپرستى امر خمس، انفال و بعضى ديگر ا ز امور مالى حكومتى، به آنان واگذار شده و اين اختيار نيز به آنان داده شده است كه در موارد مختلف، هرچه را صلاح ديدند به ديگران ببخشند، يا اين كه آنان را از بخشش محروم كنند . (44)

6 . تفويض در آفرينش

خداوند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام را آفريد و خلقت، روزى رساندن، تربيت، ميراندن و زنده كردن بندگان را به آنان واگذار كرد .

اين مساله ممكن است، به يكى از دو معنا باشد; الف) پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام، همه اين كارها را با قدرت و اراده خودشان – بدون هيچ دخالتى از سوى خداوند – انجام مى‏ دهند .

اين ديدگاه، كفرى است صريح و ادله عقلى و نقلى، بر بطلان آن گواهى مى ‏دهند

ب) خداوند، اين كارها را، مقارن با اراده ايشان، انجام مى‏ دهد (ماند اين كه موسى اراده مى ‏كند و مقارن آن، خداوند عصا را تبديل به مار مى‏ كند)، تا بدين وسيله، صدق و راست گويى آنان را به اثبات رساند .

اين‏ معنا اگرچه عقلا محال نيست; اما روايات رد «تفويض‏» ، آن را مردود مى ‏شمارد; مگر در هنگام ظهور معجزات .

(45) البته در همين موارد نيز استناد حقيقى فعل، به خداوند متعال است و آورندگان معجزه، به اذن و فرمان او كارى را انجام مى ‏دهند و در اين گونه امور، خودشان را به جاى «خالق‏» نمى ‏گذارند .

«تفويض‏» مورد نزاع، قسمت اول از معناى ششم است .

گروهى از غلات، تفويض به اين معنا را مطرح مى ‏كردند كه به نام «مفوضه‏» شهرت يافتند .

آنان همواره مورد انكار و اعتراض ائمه عليهم السلام و اصحاب آنان بوده‏ اند .

عالمان، فقيهان و متكلمان اسلام نيز آنان را طرد نموده، در زمره مشركان و كافران قلمداد مى ‏كردند .

فرقه‏ شناسى «مفوضه‏»

چنان كه گذشت، «مفوضه‏» به كسانى اطلاق مى ‏شد كه خلق، رزق، زنده كردن و ميراندن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام نسبت داده، معتقد بودند:

خداوند همه امور عالم را به آنان واگذار كرده است .

اين كه «مفوضه‏» گروهى از «غلات‏» اند يا جداى از آن‏ها; چند ديدگاه مطرح است .

در بخشى از روايات، مفوضه به عنوان گروهى جداى از غاليان قلمداد شده ‏اند .

در زمان ائمه عليهم السلام – به ويژه در زمان امام رضا عليه السلام – نوعا از اين گروه فراوان نام برده شده است . (46)

در ميان متكلمان و نويسندگان فرق و مذاهب، مفوضه – چه به شكل يك گروه مستقل يا گروهى از غلات – حكم يكسانى با غاليان دارند و بر آنان، حكم شرك و كفر جارى شده است .

چه بسا بى ‏اشكال باشد كه گفته شود: «غلات مفوضه‏» به صورت مضاف و مضاف اليه، وصفى در زبان فارسى و وصف تبيينى در زبان عربى است .

گواه اين مدعا بخشى از زيارت حضرت حجت (عج) است كه در آن آمده است: «الحمد لله الذى هدانا لهذا . . . و لم يجعلنا من المعاندين الناصبين و لا من الغلاة المفوضين . . .» . (47)

شيخ مفيد (ره)، مفوضه را جزء غاليان مى ‏داند: اما فرقى بين آنان وغلات ديگر قائل مى ‏شود; به اين كه مفوضه، اعتراف دارند كه ائمه عليهم السلام حادث و مخلوق ‏اند نه قديم، اما با اين حال آنان را خالق موجودات و رازق آنان مى ‏دانند و مدعى ‏اند كه خداوند، فقط آنان را خلق كرد .

سپس كار خلقت جهان و همه كارهاى آن را، به آنان واگذار كرد . (48)

شيخ صدوق (ره) بدون آن كه فرقى ميان مخالفان مفوضه قائل شود، هر دو گروه را ذكر كرده و آنان را كافر و بدتر از يهود، نصارا و مجوس دانسته است . (49)

نويسندگان فرق و مذاهب هم آورده‏ اند: «مفوضه، اعتقاد دارند كه خداوند واحد ازلى، شخص كاملى كه بدون كم و زياد بود، به جاى خود گذاشت و تدبير و خلقت عالم را به او واگذار كرد .

اين شخص، همان محمد، على، فاطمه، حسن و حسين و بقيه ائمه هستند كه در معنا يكى مى ‏باشند .

آنان گمان مى ‏كنند كه معرفت‏ خداى قديم ازلى، لازم نيست و بايد محمد صلى الله عليه و آله را شناخت كه خالقى است كه امر خلق به او واگذار شده است و او خالق آسمان‏ها و زمين، و كوه‏ها، انسان‏ها، جن و هر آن چه در عالم هست، مى ‏باشد» . (50)

يادآورى اين نكته نيز لازم است كه مفوضه، مخالفان عقايد خود را به نام «مقصره‏» : يعنى، كوتاهى كنندگان در معرفت پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام مى ‏شناختند و مى ‏گفتند:

«چون آنان به اين نكته نرسيدند كه محمد خالق است و امر به او واگذار شده است، بايد مراقب حلال و حرام باشند و اعمال مقرر در فقه اسلامى را انجام دهند كه درحقيقت اين اعمال، غل هايى است‏براى آنان، به منظور عقوبت آن‏ها در كوتاهى در معرفت‏» . (51)

نتيجه

«شيخيه‏» ادعاهايى را مطرح كرده‏ اند كه پيش از آن‏ها، گروه‏هاى ديگر از زمان ائمه عليهم السلام به بعد آن را مطرح كرده بودند و مورد تكفير قرار گرفتند .

چنين ديدگاه غلوآميزى، علاوه بر آن كه خود گناه بزرگى است، زمينه پيدايش افكار ديگرى (مثل ادعاى الوهيت، تجلى ذات حق، و حلول حق تعالى در افراد و) … شده است .

مفوضه از ديدگاه پيشوايان معصوم عليهم السلام

در پايان اين گفتار، جهت تبيين علت صدور حكم تكفير شيخ احمد احسايى و پيروان وى، از سوى عالمان بزرگ آن عصر و نيز نتيجه ‏گيرى از مطالب گذشته بايسته است كه موضع پيشوايان معصوم عليهم السلام را مطرح كنيم تا اتمام حجت و تذكارى براى گروندگان به تفويض باشد و نيز با حفظ مقام و شان پيشوايان دين، آنان را از هر گونه مقام الوهيتى منزه داريم:

1 . امام صادق عليه السلام در رد كسانى كه مى ‏گفتند: «ائمه رزق و روزى بندگان را اندازه ‏گيرى مى‏ كنند»

فرمود: «به خداوند سوگند! ارزاق ما را جز خداوند، تقدير و اندازه ‏گيرى نمى‏ كند .

من خود، به غدايى كه براى خانواده ‏ام احتياج داشتم، سينه ‏ام تنگ و فكرم مشغول شد، تا اين كه رزق آنان را، تامين كردم و نفسى به راحتى كشيدم‏» . (52)

2 . امام رضا عليه السلام وقتى كه شنيد برخى، صفات خداوند رب العالمين را به حضرت على عليه السلام نسبت مى ‏دهند، بدنش لرزيد و عرق از سر و رويش جريان پيدا كرد و فرمود:

«منزه است‏ خداوند! منزه است‏ خداوند از آن چه ظالمان و كافران درباره او مى ‏گويند! آيا على عليه السلام خورنده ‏اى در ميان خورندگان، نوشنده ‏اى در ميان نوشندگان، ازدواج كننده‏اى در ميان ازدواج كنندگان و گوينده‏اى در ميان گويندگان نبود!؟

آيا او نبود كه در مقابل پروردگار خود، در حالى كه خاضع و ذليل بود، به نماز مى ‏ايستاد و به سوى او، راز و نياز مى ‏كرد؟ آيا كسى كه اين صفاترا دارد، خدا است؟ اگر چنين است پس بايد همه شما خدا باشيد;

چون در اين صفات، با على عليه السلام مشترك مى ‏باشيد; صفاتى كه همه آن‏ها، دلالت ‏بر حدوث موصوف آن‏ها دارد» .

آن گاه در جواب پرسش راوى – كه معجزات آن حضرت عليه السلام رادليل غاليان براى الوهيت او ذكر كرده بود – فرمود:

«اما معجزاتى كه از او به ظهور رسيده، فعل خودش نبوده; بلكه فعل قادرى بود كه شباهت ‏به مخلوق‏ها نداشت . . .» . (53)

3 . از امام رضا عليه السلام درباره غاليان و مفوضه سؤال شد; آن حضرت در جواب فرمود: «غلات، كافراند و مفوضه، مشرك‏» .

سپس هرگونه ارتباطى با آن‏ها – حتى كمك كردن به وسيله يك كلمه – را موجب خروج از ولايت‏ خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام دانستند . (54)

4 . امام رضا عليه السلام، در حديثى فرمود: «كسى كه گمان كند، خداوند عزوجل كار آفرينش و روزى را، به حجت‏هاى خود (پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام) واگذار كرده است، قائل به تفويض شده و مشرك گرديده است‏» . (55)

5 . و نيز از آن حضرت درباره تفويض سؤال شد، امام در پاسخ فرمود: «خداوند متعال، امر دينش را به پيامر صلى الله عليه و آله واگذار كرد و فرمود:

«ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»

(56) «هر آن چه را رسول به شما فرمان مى ‏دهد، برگيريد و از آن چه شما را باز دارد، باز ايستيد» ; اما امر خلق و رزق را به او واگذار نكرد» .

سپس با تصريح به آفريدگارى خداوند، آيه 40 سوره «روم‏» را يادآور شد، و بدين وسيله به شرك مفوضه اشاره فرمود . (57)

مقام والاى پيامبر و پيشوايان معصوم عليهم السلام، در عبوديت ذات حق تجلى پيدا كرده است .

 اشرف مخلوقات و افضل پيامبران، با وصف «عبده و رسوله‏» ستوده شده است .

ما نيز بايد آنان را به گونه‏اى بستاييم كه خودشان راضى باشند و از هرگونه غلو و زياده‏روى پرهيز كنيم .

گروه‏هاى زيادى در تاريخ اسلام، به «غلو» كشيده شده و از اين طريق، به بيراهه رفته‏ اند .

شيخيه و شيخي گرى، از اين گونه بيراهه‏ ها است كه جمعى، در گرداب آن فرو رفته‏ اند و به جاى «توحيد» ، به «شرك‏» و «كفر» گراييده ‏اند . افكار شرك آلود آنان، زمينه ساز پيدايش مدعيان دروغين نيابت‏ خاصه حضرت ولى عصر (عج) گشته است .

(چنان كه سيدكاظم رشتى مدعى آن بود .)

و برخى نيز در ادامه راه، ادعاى «بابيت‏» و سپس «مهدويت‏» و «رسالت‏» را سردادند (مانند سيد على محمد باب .)

بر همه ماست كه با مراقبت، دو رانديشى و مطالعه مباحث غلو و غاليان (58) مواظب باشيم به نام دفاع از اولياى الهى و خودسازى و تصفيه باطن، به چنين دام هايى گرفتار نياييم .

پی نوشتها
1. ر . ك: معجم الفرق الاسلاميه، شريف يحيى الامين، ص 149 .
2. فرهنگ فرقه‏هاى اسلامى، دكتر محمد جواد مشكور، با مقدمه و توضيحات، كاظم مديرشانه‏چى، ص 266 .
3. دليل المتحيرين، سيدكاظم رشتى، ص 10- 11 .
4. منابع عمده شرح حال شيخ احمد احسايى عبارت است از:
الف) رساله‏اى كوتاه كه وى به درخواست فرزند بزرگش محمد تقى نگاشته و در آن از سال‏هاى نخست زندگى و احوال درونى خود گفته است.
ب) اثرى است از فرزندش شيخ عبدالله.
بخش‏هايى از كتاب «دليل المتحيرين‏» شاگرد و مدعى جانشينى او سيد كاظم رشتى كه حاوى مطالبى است افزون بر دو ماخذ پيشين.
در اين گفتار، بخش‏هايى از مقاله آقاى زين‏العابدين ابراهيمى كه در دائرة المعارف بزرگ اسلامى ذيل احسايى با استناد به مدارك و منابع مذكور آمده، استفاده شده است، چنان كه مصادر ديگر هم مورد توجه قرار گرفت.
5. ميان «داغر» و پدرش رمضان، نزاعى درگرفت و «داغر» منطقه زندگى پدر را ترك گفت و در مطيرفى (يكى از روستاهاى احساء) سكونت گزيد. اجداد شيخ احمد، تا داغر چنين است: احمد بن زين الدين بن ابراهيم بن صقر بن ابراهيم بن داغر . ر. ك: شيخى‏گرى بابى‏گرى از نظر فلسفه، تاريخ و اجتماع، مرتضى مدرس چهاردهى، ص 7.
6. ر. ك: شرح احوال شيخ احمد احسايى، عبدالله احسايى، ترجمه محمد طاهر كرمانى، كرمان، سال 1387 ه ق، ص 133- 134.
7. همان، ص 134.
8. همان، ص 134- 136.
9. همان، ص 139- 141.
10. ر. ك: قصص العلماء، تنكابنى، ص 35.
11. ر. ك: شرح منظومه سبزوارى، ج 2، ص 65.
12. شرح احوال شيخ احمد احسايى، همان، ص 19- 23.
13. وى از سال 1212 تا 1250 ه ق سلطنت كرد.
14. براى متن يكى از نامه‏ها ر. ك: فهرست كتاب مشايخ عظام، همان، ص 166.
15. شرح احوال شيخ احمد احسايى، همان، ص 26- 40.
16. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، ص 662.
17. همان، ص 663 به نقل از: اجازات الشيخ احمد الاحسايى، حسين على محفوظ، صص 37- 40، نجف، 1390 ق/1971 م.
18. همان، به نقل از: انوار البدرين، على بحرانى، به كوشش محمد على طبسى، نجف، 1377 ه ق، ص 406- 407; «چند اجازه‏» ، احمد احسايى، ص 1 و 2، 7; دليل المتحيرين، سيد كاظم رشتى، صص 51- 55.
19. ر. ك: فهرست كتب مشايخ عظام، ابوالقاسم ابراهيمى، كرمان، چاپخانه سعادت، ص 115 و….
20. ر. ك: «اللمعات‏» ، حسن گوهر، صص 39- 40.
21. انوار البدرين، همان، ص 407.
22. لباب الالقاب، حبيب الله شريف كاشانى، ص 54، تهران، 1378 ه ق.
23. ر. ك: الذريعة، ج 11، ص 18.
24. فهرست تصانيف شيخ احمد الاحسايى، رياض طاهر، ج 1، ص 29، كربلا، مكتبة الحائرى العامة.
25. مقدمه بر شرح الزيارة، عبدالرضا ابراهيمى، ص 24.
26. چند اجازه، همان، ص 1 و 6.
27. الذريعه، ج 1، ص 141; كشف الحجب و الاستار، اعجاز حسين كنتورى، ص 20، كلكته، 1330 ه ق.
28. ر. ك: رسالة فى ترجمة الشيخ على نقى الاحسائى، على حائرى اسكويى، (همراه عقيدة الشيعه)، صص 95- 96، كربلا، 1384 ه ق.
29. ر. ك: فهرست كتب مشايخ عظام، همان، ص 141.
30. قصص العلماء، صص 30- 66.
31. همان، ص 44.
32. اعيان الشيعه، ج 2، ص 590.
33. ر. ك: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 217- 219.
34. ر. ك: شرح الزيارة الجامعة الكبيرة، ج 3، صص 65، 296- 298; ج 4، ص 47 و 48، 78- 80; مجموعة الرسائل، ص 323.
35. همان.
36. قصص العلماء، ص 55.
37. همان، ص 48.
38. همان، صص 48- 50.
39. شرح العرشية، ص 324.
40. براى توضيح بيشتر اين قصه ر. ك: قصص العلماء، ص 50.
41. تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى زبيدى، ج 5، ص 71.
42. نجم (53)، آيه 3 و 4.
43. ر. ك: بحارالانوار، ج 25، ص 312; ج 3، ص 344; ج 101، ص‏342.
44. ر. ك: همان، صص 326- 350.
45. ر. ك: همان، صص 347- 350.
46. ر. ك: همان، ص 273، 228، 337; ج 44، ص 271.
47. همان، ج 102، ص 103.
48. مصفنات الشيخ المفيد، تصحيح الاعتقاد، ج 5، صص 133- 134.
49. الاعتقادات، ص 97.
50. ر. ك: المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعرى قمى، صص 60- 61; مقالات الاسلاميين، ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى، ص 14.
51. ر. ك: المقالات و الفرق، همان، ص 92; فرق الشيعه، نوبختى، ص 93; و نيز كاربرد «مقصر» و «تقصير» نسبت‏به عده‏اى از محدثان، ر. ك: بحارالانوار، ج 25، صص 345- 346.
52. بحارالانوار، ج 25، ص 301.
53. همان، صص 276- 277.
54. همان، ص 328.
55. همان، ص 329.
56. حشر (59)، آيه 7.
57. همان، ص 328.
58. خوانندگان گرامى را به مطالعه كتاب تحقيقى «غاليان يا كاوشى در جريان‏ها و برآيندها» نوشته نعمت الله صفرى فروشانى، توصيه مى‏كنيم. چنان كه ما در برخى مباحث از فصل دوم و سوم آن بهره گرفتيم.