شيعه  ساخته عبد اللّه بن سبا

افسانه سبا

سيف بن عمر ریشه این فتنه است ابن حبّان گفته است : «سيف بن عمر» راوى مجعولات است. گفته اند خودش نيز جعل حديث مى كرد و به كفر متّهم شدو سخنان ديگرى كه نشان دهنده بد سرشتى وفساد عقيده و بى پروايى او نسبت به جعل و دروغ است.

عبد اللّه بن سبا – سيف بن عمر- عبدالرحمن بن عديس – طلحه -شيعه  ساخته عبد اللّه بن سبا
شيعه  ساخته عبد اللّه بن سباطبرى مى نويسد:«يك يهودى به نام عبدالله بن سبا (ابن سوداء) در صنعا، در زمان عثمان اظهار مسلمانى كرد و در بين مسلمانان نفوذ نمود و شروع به رفت و آمد در شهرها و مراكز مسلماناهمچون شام، كوفه، بصره ومصر كرده و بشارت مى داد كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) هم مانند عيسى بن مريم باز خواهد گشت و على(عليه السلام) وصىّ محمد(صلى الله عليه وآله) است، آنگونه كه هر پيامبر را جانشينى است.

و على خاتم اوصياست، آن سان كه حضرت محمد خاتم پيامبران است و عثمان حق اين وصىّ را غصب كرده و در حق او ستمنموده است، پس بايد با او مبارزه كرد تا حق به حقدار برسد.
عبدالله بن سبا دعوتگران خود را در مناطق اسلامى پخش كرد و به آنان گفت كه امر به معروف و نهى از منكر كنند و از فرمان روايان انتقاد كنند.
گروه هايى از مسلمانان به او گرويدند كه از صحابه بزرگوار يا تابعين شايسته بودند، مثل ابوذر، عمار ياسر، محمد بن حذيفه، عبدالرحمن بن عديس، محمد بن ابى بكر، صعصعة بن صوحان، مالك اشتر و مسلمانان نيكو وشايسته ديگر. پيروان او در اجراى نقشه پيشواى خود، مردم را بر ضدّحاكمان مى شوراندند ونامه هايى در نكوهش از فرمانروايان نوشته به شهرهاى ديگر مى فرستادند. در نتيجه، عده اى از مسلمانان با تحريك آنان قيام كردند و به مدينه آمدند و عثمان را در خانه اش محاصره كرده و كشتند. همه اين ها با رهبرى و اقدام پيروان عبدالله بن سبا بود.

مسلمانان

با على(عليه السلام) بيعت كردند، طلحه و زبير بيعت را شكسته به بصره رفتند. پيروانابن سبا چون ديدند سران دو سپاه در حال تفاهمند و اگر تفاهمى صورت گيرد، آنان رابه خاطر خون عثمان پيگيرى خواهند كرد، شبانه گرد آمدند و تصميم گرفتند كه ميان دوسپاه نفوذ كنند و بى آنكه كسى بفهمد، جنگ را بر افروزند. آنان در اجراى اين نقشه موفق شدند و پيش از آنكه دو لشكر متخاصم بفهمند، سياست مداران دو جبهه را نسبت به يكديگر بد بين كرده و به جان هم انداختند. جنگ بصره اينگونه رخ داد بى آنكه سراندو سپاه، نظر يا علمى داشته باشند».(1)
داستان پيروان عبدالله بن سبا، بر اساس آنچه طبرى در حوادث سال 30 ـ 36 هجرى در كتاب خود نوشته، تا اينجا به پايان مى رسد. تاريخ نگاران و مقاله نويسان بعدى آن را به عنوان يك حقيقت پذيرفته و نقل كرده اند و همه افكار و نظريه ها را بر اين پايه
نهاده اند و در طول قرن ها و نسل ها در گمان اينان، شيعه زاييده پيروان عبدالله بن سبا به شمار آمده است. نيازى نيست نام كسانى را كه داستان طبرى را مبناى ادعاى خود قرار داده اند ذكر كنيم. اين وضع مسلمانانى است كه درباره شيعه نوشته اند. امّا خاورشناسانى كه طفيلى سر سفره مسلمانان اند در بررسى هاى خود همين فرضيه نادرست را پيروى كرده اند.

نظر محقّقان درباره اين فرضيه

1. داستانى را كه طبرى آورده است، با چشم پوشى از ناشناخته هايى كه در سند آن است،به افسانه و خرافات شبيه تر است; زيرا باور كردنى نيست كه يك يهودى در زمان خلافت عثمان از صنعاء بيايد و مسلمان شود و بزرگان صحابه و تابعين را بفريبد و همه جا بگردد و هسته هاى ضدّ عثمان تشكيل دهد و آنان را به مدينه آورده و بر ضدّ خلافت اسلامى بشوراند، آنگاه در برابر ديدگان صحابه و تابعين به خانه خليفه يورش آورند و او را به قتل برسانند. عقل اين را نمى پذيرد، هرچند آماده پذيرفتن پديده هاى عجيب و غريب باشد!
اين قصّه كرامت مسلمانان و صحابه و تابعين را نيز زير سؤال مى برد و آنان را به صورت گروهى ساده ترسيم مى كند كه فريب يك يهودى نيرنگ باز را كه تظاهر به مسلمانى مى كند بخورند، بى آنكه او را بشناسند، در حالى كه ميان مسلمانان، بزرگان و آگاهان و انديشمندان حضور داشتند.
2. بررسى سيره عثمان و معاويه نشان مى دهد كه آنان هرگز اجازه نمى دادند كه مخالفانشان در مناطق اسلامى بگردند و تبليغات عليه آنان انجام دهند. گواه اين نكته اين است كه : أ: چون ابوذر با عثمان مخالفت كرد، او را از مدينه به ربذه تبعيد نمود، زيرا كه در مورد تقسيم غنايم و بيت المال ميان عمو زادگانش، به عثمان اعتراض كرد.
ب: عثمان، عمار ياسر را چنان زد كه فتق او پاره شد و عوامل عثمان يكى از دنده هاى او را شكستند.(2) و حوادث ديگرى كه عليه مخالفان خلافت و معترضان پيش آمد و از وطنخود تبعيد شدند. چرابا عبدالله بن سبا مثل ديگران برخورد نشد؟

علامه امينى مى گويد : اگر فتنه انگيزى و تفرقه افكنى «ابن سبا» به اين حدّ رسيده بود و زمامداران از او و فسادهايش خبر داشتند و گزارش آن به خليفه رسيده بود چرا او را دستگير و مؤاخذه نكرده مورد توهين و ضرب و زندان قرار ندادند يا با اعدام او امّت را از شرش آسوده نساختند، آنگونه كه در مورد انسان هاى صالحى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كردند عمل مىشد؟ در حالى كه اين پيام قرآن در گوش ها طنين انداز بود كه: (إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِى اْلأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اْلأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي
الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ)(3)
«كيفرآنان كه با خدا و پيامبرش مى جنگند و در روى زمين اقدام به فساد مى كنند، آن است كه اعدام شوند، يا به دار آويخته شوند، يا دست ها و پاهاى آنان به عكس يكديگربريده شود، يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنان در دنياست. و در آخرت عذاب عظيمى دارند.»چراخليفه با كشتن او ريشه اين فتنه ها را نخشكاند؟ آيا خشونت و سخت گيرى او فقط مخصوص نيكان از امت محمد(صلى الله عليه وآله) بود كه هر چه مى خواست بر سر آنان آورد؟(4)

3. روايت طبرى از كسانى نقل شده كه استناد به آنان درست نيست. از جمله:أ. «سرى»، شخصى به نام «سرى» كه طبرى از او نقل مى كند، بين دو نفر مردّد است، يكى«سرى بن اسماعيل همدانى» كه «يحيى بن سعيد» او را دروغگو مى داند و تنى چند نيزاو را تضعيف كرده اند،(5) ديگرى سرى بن عاصم بن سهل همدانى كه طبرى در بخشى ازحيات او بوده است. او را نيز گروهى از علما درغگو و اهل جعل شمرده اند.(6)ب. «شعيب»، مقصود از او «شعيب بن ابراهيم كوفى» است كه مجهول است. ابن عدى گفته است:شناخته شده نيست. ذهبى گفته است : روايت گرى كتاب هاى سيف از اوست و ناشناخته است.(7)

ج. «سيف بن عمر»، اين ريشه فتنه است. ابن حبّان گفته است : «سيف بن عمر» راوى مجعولات است. گفته اند خودش نيزجعل حديث مى كرد و به كفر متّهم شد(8) و سخنان ديگرى كه نشان دهنده بد سرشتى وفساد عقيده و بى پروايى او نسبت به جعل و دروغ است.وقتى سند اين نقل چنين است، چگونه مى توان در تحليل پيدايش جمعيت عظيمى از مسلمانان كه يك پنجم يا يك چهارم آنان را تشكيل مى دهند، به چنين داستانى تكيه كرد؟ پس اعتمادبه اين نقل، فريب و گمراهى است.(9)

1 . تاريخ طبرى : ج3،ص378.
2 . استيعاب : ج2، ص422.
3 . مائده : 33.
4 . الغدير : ج9، ص219 ـ220.
5. ميزان الاعتدال :ج2، ص117.
6 . ميزان الاعتدال :ج2، ص117، لسان الميزان : ج3، ص12.
7 . همان: ج2، ص275،همان: ج2، ص145.
8 . همان: ج1، ص438،تهذيب التهذيب : ج4، ص255.
9-سيماى عقايد شيعه،ص38.