شيعه از زمان پيامبر تا عصر غيبت (4)

اينان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصايت و جانشينى امام على (عليه السّلام) از رسول خدا ـ صلی الله عليه و آله ـ تأكيد داشتند.

برخى ديگر نيز پس از آن كه امام على (عليه السّلام) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در كنار امام على (عليه السّلام )ثابت قدم ماندند و بار ديگر با آن حضرت تجديد بيعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان اين بود كه به حضرت خطاب كرده عرض كردند:

« ما دوست هر كسى هستيم كه تو دوست آنى، و دشمن هر كسى هستيم كه تو با آنان دشمنى دارى .»[1]

عده اى ديگر با نوشتن نامه به معاويه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولايت و خلافت به حق امير المؤمنين (عليه السّلام )را به او گوشزد مى كردند.

محمد بن ابى بكر در نامه اى كه به معويه مى نويسد، مى گويد: « … و اى برتو! چگونه خودت را در كنار على (عليه السّلام )قرار مى دهى، كسى كه وارث رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ و وصيّ او و پدر فرزندان اوست. كسى كه قبل از ديگران به او گرويد و آخرين كسى بود كه عهد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را شيند. او را از اسرارش آگاه و در امرش شريك ساخت. »[2]

دارميه حجونيه از زنان شيعه امام على (عليه السّلام )در برابر معاويه در بيان علل دوستى على (عليه السّلام )گفت: « من او را دوست دارم زيرا مساكين را دوست مى داشت و به واماندگان كمك مى كرد. او فقيه در دين بود و از بيان حق كوتاهى نمى نمود. او از جانب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ولايت داشت …».[3]

جنايات معويه بر شيعه در اواخر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ

از سال 39 هجرى، معاويه هجوم همگانى و گسترده اى را بر عليه شيعيان امير المؤمنين آغاز نمود و با فرستادن افرادى خشن و بى دين براى سركوب شيعيان ، حيطه حكومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:

1. نعمان بن بشير را با هزار نفر براى سركوب مردم عين التمر فرستاد.

2. سفيان بن عوف را با شش هزار نفر براى سركوب مردم هيت و از آن جا به انبار و مدائن فرستاد .

3. عبد الله بن مسعده بن حكمه فزارى كه از دشمنان امير المؤمنين (عليه السّلام ) بود با هزار و هفت صد نفر به تيماء فرستاد.

4. ضحاك بن قيس را با سه هزار نفر به واقعه براى غارت هر كس كه در طاعت امام على (عليه السّلام )است فرستاد. و در مقابل ، حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام )حجر بن عدى را با چهار هزار نفر براى مقابله با او فرستاد.

5. عبد الرحمن بن قباث بن اشيم را با جماعتى به بلاد جزيره فرستاد، كه حضرت كميل رابراى مقابله با او فرستاد.

6. حرث بن نمر تنوخى را نيز به جزيره فرستاد تا با هر كس كه در اطاعت امام على (عليه السّلام )است مقابله كند كه در آن واقعه افراد زيادى كشته شدند.[4]

7. در سال 40، بُسر بن أرطاه را با لشكرى به سوى مكه و مدينه و يمن فرستاد او هنگامى كه به مدينه رسيد، عبيد الله بن عباس كه عامل مدينه از طرف امام على (عليه السّلام )بود، ازآن جا فرار كرده و در كوفه به حضرت ملحق شد ولى بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانيد.[5]

يكى ديگر از مناطقى كه سر راه « بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه اى بود كه گروهى از قبيله همدان و شيعيان حضرت على (عليه السّلام )در آنجا سكونت داشتند. بُسر با حركتى غافلگيرانه به آن ها حمله كرد. بسيارى از مردان را كشت، و تعداى از زنان و فرزندان آنان را به اسارت بود. و اين اولين بار بود كه زنان و كودكان مسلمين به اسارت برده مى شدند. [6]

مسعودى در مورد بُسر بن ارطاه مى گويد: « او افرادى از خزاعه و همدان و گروهى را كه معروف به « الانباء » از نژاد ايرانيان مقيم يمن بودند كشت . و هر كسى را كه مشاهده مى كرد ميل به على دارد يا هواى او را در سر دارد، مى كشت.»[7]

ابن ابى الحديد مى گويد: « بُسر به طرف اهل حسبان كه همگى از شيعيان على (عليه السّلام )بودند، آمد و با آنان سخت درگير شد و به طور فجيعى آنان را به قتل رسانيد. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پير مردان را كه اصالتاً از فارس بودند بودند كشت، تنها به جرم اين كه دو فرزند عبيد الله بن عباس در خانه يكى از زنان مخفى شده است. و بُسر در حمله هايش حدود سى هزار نفر را به قتل رساند و عده اى را نيز در آتش سوزاند.[8] او نيز مى نويسد: « معاويه در نامه اى به تمام كارگزارانش نوشت: به هيچ يك از

شيعيان على و اهل بيتش اجازه شهادت ندهيد. و در مقابل ، شيعيانِ عثمان را پناه داده و آنا را اكرام كنيد … . و نيز در نامه اى ديگر به كارگزاران خود نوشت هر كسى كه ثابت شد محب عليّ و اهل بيت اوست اسمش را از ديوان محو كرده و عطا و روزيش را قطع نماييد. و در ضميمه اين نامه نوشت: هر كس كه متّهم به ولاى اهل بيت (عليه السّلام )است او را دستگير كرده و خانه او را خراب كيند. بيشتر مصيبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل كوفه …».[9]

شيعه در عصر امام حسن ـ عليه السّلام ـ

هنگامى كه امام حسن (عليه السّلام )مجبور به مصالحه با معاويه گرديد يكى ازخاطراتى كه امام (عليه السّلام )احساس مى كرد امنيت شيعيان حضرت على (عليه السّلام )بود.از اين رو در قرارداد خود با معاويه تصريح كرد كه بايد امنيت به اصحاب امام على (عليه السّلام )داده شود. معاويه نيز آن را پذيرفت. ولى در همام روز اول معاويه اعالم كرد كه آن تعهدات را نمى پذيرد و زير پا مى گذارد.

ابن ابى الحديد از ابى الحسن مدائنى روايت مى كند: « معاويه در نامه خودبه واليان چنين نوشت: من ذمه خود را از هر كسى كه روايتى در فضيلت ابى تراب و اهل بيتش نقل نمايد، برى كردم. بعد از اين دستور خطبا درهر منطقه بر منبر شروع به لعن على (عليه السّلام )و تبرّى از او و اهل بيتش نمودند. شديد ترين مردم در بلا و مصيبت اهل كوفه بودند. زيرا آن هنگام در كوفه تعداد زيادى از شيعيان وجود داشتند. معاويه، « زياد » را والى بصره و كوفه نمود. او شيعيان را خوب مى شناخت ، بر اساس دستور معاويه هر جا كه شيعيان را مى فات به قتل مى رساند، و يا اينكه آنان را ترسانده دست و پاى آنان را قطع مى نمود و چشمان آنان را از حدقه در آورده و دار آويزان مى كرد. هم چنين عده اى را نيز از عراق تبعيد نمود. لذا هيچ شيعه معروفى در عراق باقى نماند …».[10]

اين أعثم مى نويسد:« زياد، دائماً در پى شيعيان بود و هر كجا آنان را مى يافت به قتل مى رساند، به طورى كه شمار زيادى را كشت. او دست و پاى مردم را قطع و چشمانشان را كور مى كرد. البته خود معاويه نيز جماعتى از شيعيان را به قتل رساند.[11] معاويه خود دستور به دار آويختن گروهى از شيعيان را صادر كرد.[12] زياد شيعيان را در مسجد جمع مى كرد، تا از على (عليه السّلام )اظهار بى زارى جويند.[13] او در بصره نيز در جستجوى شيعيان بود و با يافتن آنها آنان را به قتل مى رساند.[14] عده اى از صحابه و تابعين به دستور معاويه به شهادت رسيدند.

در سال 53 هجرى معاويه حجر بن عدى و اصحابش را به قتل رساند و او اولين كسى بود كه به همراه اصحابش به شيوه قتل صبر در اسلام كشته شد.[15]

عمروبن حمق خزاعى ، صحابى عظيم را كه امام حسين (عليه السّلام )او را سيد الشهدا ناميد، بعد از آنكه معاويه او را امان داد، به قتل رساند.[16] مالك اشتر، يكى از اشراف و بزرگان عرب و يكى از فرماندهان جنگ هاى امام على (عليه السّلام )بود. معاويه او را در مسير مصر به وسيله سمّ، به دست يكى از غلامانش به قتل رسانيد.[17] رشيد هجرى، از شاگردان امام على (عليه السّلام )و خواص وى بود، زياد دستور داد كه از على (عليه السّلام )برائت جسته و او را لعنت كند، او امتناع ورزيد. از اين رو دو دست و دو پا و زبان او را بريده و به دار آويخت.[18]

جويريه بن مهر عبدى؛ را به جرم داشتن ولايت على (عليه السّلام )دستگيرنموده و بعد از جدا كردن دو دست و دو پاى او، بر شاخه درخت خرما به دار آويخت.

شيعه در عصر امام حسين ـ عليه السّلام ـ

ابن ابى الحديد مى گويد: « وضع تا وقتى كه حسن بن على، از دار دنيا رحلت نمود: اين چنين بود. در اين هنگام مصيبت و فتنه بر شيعيان بيشتر شد، كار به جائى رسيد كه شيعيان در بين مردم از جان خويش ترس داشتند و يا از شهر خود فرار كرده و به طور پنهانى زندگى مى كردند.[19]

امام محمد باقر (عليه السّلام )مى فرمايد: « بيشتر مصيبت براى ما و شيعيان، بعد از رحلت امام حسن (عليه السّلام )بود كه در آن زمان در هر شهر ، شيعيان ما را مى كشتند و دستها و پاهاى آنها را به اين گمان كه شيعه هستند از بدن جدا مى كردند. هر كسى كه متّهم به دوستى و ارتباط با ما مى شد، او را زندانى نموده و يا اموالش را غارت مى كردند يا خانه اش را خراب مى نمودند و اين مصيبت و بلا هم چنان شدت يافت تا زمان عبيد الله ابن زياد»[20]

سال شصت هجرى قمرى، معاويه هلاك شد و پسرش يزيد، طبق بيعتى كه پدرش از مردم براى وى گرفته بود، زمام حكومت اسلامى را در دست گرفت . به شهادت تاريخ، يزيد، هيچ گونه شخصيت دينى نداشت . حتى در زمان حيات پدرش، جوانى بود كه به اصول و قوانين اسلام، اعتنا نمى كرد و جز عيّاشى و بى بند و بارى و شهوترانى، كارى نمى دانست.

پى نوشتها:

[1] . تاريخ طبر، ج5، ص 63. انساب الاشراف، ج2، ص 348.
[2] . تاريخ ابن اثير، ج3، ص 108. وقعه صفين، ص 118.
[3] . الوافدات من النساء عل معاويه، ص 41.
[4] . ر. ك. الاغانى، ج15، ص 44. تاريخ ابن عساكر، ج10، ص 152. الاستيعاب، ج 1 / 65. تاريخ طبرى، ج 5، ص 134؛ الكامل، ج2، ص 425.
[5] . تاريخ طبرى، ج5، ص 139. كامل ابن اثير ، ج2، ص 425. تاريخ دمشق، ج10، ص 152. البدايه و النهايه، ج7، ص 356.
[6] . العقد الفريد، ج5، ص 11.
[7] . مروج الذهب، ج3، ص 22.
[8] . شرح ابن ابى الحديد ، ج1، ص 116 ـ 121.
[9] . همان، ج11، ص 44 ـ 45.
[10] . شرح ابن ابى الحديد ، ج11، ص 44.
[11] . الفتوح، ج4، ص 203.
[12] . المحبر، ص 479.
[13] . مختصر تاريخ دمشق، ج9، ص 88.
[14] . همان.
[15] . مروج الذهب، ج3، ص 3، سيد اعلام النبلاء، ج3، ص 642.
[16] . سير اعلام النبلاء، ج4، ص 34.
[17] . شذرات الذهب، ج1، ص 91.
[18] . شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص 294.
[19] . شرح ابن ابى الحديد، ج11، ص 44.
[20] . شرح ابن ابى الحديد ، ج11، ص 44.
منبع : شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، علي اصغر رضواني