شيعه از زمان پيامبر تا عصر غيبت (3)

مروان بن حكم را مشاور خويش قرار داد و يك پنجم زكات شمال آفريقا را كه مبلغ دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار بود به وى بخشيد و او را به دامادى خويش برگيزد.

وى از بيت المال بصره مبلغ ششصد هزار دهم به داماد ديگر خويش، عبدالله بن خالد بن اسيد، حواله كرد. عبد الله بن عامر، پسر دائى خويش را كه نوجوانى بود به حكومت بصره انتخاب كرد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، برادر رضاعى خود ـ كه پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ در فتح مكه به سبب ارتداد وى دستور قتلش را صادر كرده بود، به حكومت مصر و خراج آن سرزمين برگزيد . وليد بن عقبه بن ابى معيط برادر مادرى خود را به كوفه فرستاد و پس از فساد و تباهى و شراب خوارى او سعيد بن عاص، فاميل ديگر خود، را به آن شهر گماشت . سعيد با اعمال سياست اشرافيِ اموى و بيان اين كه سواد عراق از براى قريش است، موجب اعتراض و شورش مردم كوفه گرديد.[1]

در اين دوران على ـ عليه السّلام ـ و شيعيان در مقابل بدعت هاى عثمان و واليانش ساكت نمى نشستند.

ابن ابى الحديد مى نويسد:

« بيشتر تاريخ نويسان و عالمان اخبار بر آن اند كه عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعيد كرد و بعد از آن كه معاويه از او به عثمان شكايت كرد او را به مدينه خواست و از مدينه، به خاطر مخالفت با خليفه، به ربذه تبعيد نمود.»[2] زمانى كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند و على ـ عليه السّلام ـ و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهى به امام ـ عليه السّلام ـ كرد و گفت وقتى شما و فرزندانت را مى بينم به ياد سخن رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ در مورد شما مى افتم و گريه مى كنم.[3]

و نيز از پيامبر اكرم ـ صل الله عليه و آله ـ نقل مى كرد كه فرمود: « زود است كه شما را فتنه فرا رسد، اگر گرفتار آن شديد بر شما باد عمل به كتاب خدا و اقتدا به على بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ.»[4]

در زمان خلافت عثمان بر درب مسجد رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ايساد و در خطبه اى كه ايراد كرد فرمود: « اى مردم ! محمد وارث علم آدم و فضائل انبياست، وعلى بن ابى طالب وصى محمد و وارث علم اوست ….»[5]

بلاذرى مى نويسد: « مقداد بن عمرو، عمار بن ياسر، طلحه و زبير با تعداد ديگرى از اصحاب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ به عثمان نامه نوشتند و او را به نكاتى چند تذكر دادند و او را از خدا ترساندند . و در ضمن تهديد كردند كه اگر به تذكرات آنان گوش فرا ندهد بر ضدّ او اقدام خواهند كرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد به مجرد اين كه صدر نامه را براى او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آيا تو از بين دوستانت جرأت خواندن نامه تهديد آميز را براى من داري؟ عمار در جواب گفت دليلش اين است كه ناصح ترين قوم خود به تو هستم عثمان در جواب گفت: دروغ مى گوئى اى فرزند سميّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سميه و فرزند ياسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد كه دست و پاى او را بشكنند. آن گاه با دو پايش در حالى كه در كفش بود شروع به لگد زدن به عمار كرد كه بر اثر آن « فتق » بر او عارض شد.»[6]

شيعه در ايام امامت اميرالمؤمنين  على (عليه السّلام)

خلافت امام على ـ عليه السّلام ـ در اواخر سال سى و پنج ه.ق شروع شد و تقريباً چهرا سال و نُه ماه ادامه يافت. شيعيان امير المؤمينين ـ عليه السّلام ـ هنگام بيعت عمومى با آن حضرت وقت مناسب ديدند تا يادى از ولايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ كرده مردم را به آن مقام شامخ تذكر دهند تا خواستند با آن حضرت بيعت كنند با انگيزه اى حقيقى باشد از اين رو هنگام بيعت مردم با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مالك بن حارث اشتر خطاب به مردم كرده فرمود: « اى مردم! اين على ـ عليه السّلام ـ وصى اوصياء و وارث علم انبياست، او كسى است كه بلاهاى بزرگ را به جان خريده و زحمت هاى فراوانى در راه اسلام تحمل كرده است. او كسى است كه كتاب خدا به ايمان او شهادت داده و پيامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده. كسى كه تمام فضائل در او جمع شده، واحدى از گذشتگان و اهل اين زمان در سابقه و علم و فضلش شك نكرده است …»[7]

خزيمه بن ثابت نيز پس از بيعت با امام على ـ عليه السّلام ـ مى گفت: « ما كسى را برگزيديم كه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ او را براى ما برگزيد.»[8]

امام على ـ عليه السّلام ـ به كوفه آمد و آن شهر را محل اقامت خود ، به عنوان پايتخت، انتخاب نمود؛ تا آنكه بتواند تشيع را در عراق گسترش داده و خود را نيز به اهل عراق معرفى نمايد. از طر فى كوفه منطقه اى سوق الجيشى بود، و چون كل عراق نيز به شام نزديك بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نيز تحت نظر قرار دهد.

بعد از ورود امام ـ عليه السّلام ـ به عراق ، مردم با ملاحظه امام على ـ عليه السّلام ـ به عنوان قهرمان سياست، در مقابل استيلاى شاميان از او حمايت كردند و مدتها از حاميان مذهبى امام على ـ عليه السّلام ـ بودند.

پس از جنگ جمل، اصطلاح شيعه على ـ عليه السّلام ـ شامل همه كسانى مى شد كه از على ـ عليه السّلام ـ مقابل عائشه حمايت مى كردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه هاى غير مذهبى كه به دلائل سياسى از على ـ عليه السّلام ـ حمايت مى كردند، لفظ شيعه اطلاق مى گرديد.

در اين مفهوم وسيع بود كه كلمه شيعه در سند حكميت در صفين به كار رفت. ده سال بعد، زمانى كه شيعيان شروع به تثبيت موقعيت اسمى خود كردند، كوشش هايى براى جدايى حاميان على ـ عليه السّلام ـ صورت گرفت و بين حاميان مذهبى و غير مذهبى وى تمايزى حاصل شد.

امام على ـ عليه السّلام ـ در طول چهار سال ونه ماه حكومت خويش ، اگر چه نتوانست جامعه اسلامى را به صورت اوّل خويش بازگرداند، اما به موفقيت هاى مهمّى دست يافت كه عبارتند از:

1. معرفى كردن شخصيت واقعى رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ براى مردم.

2. تبيين احكام فراموش شده اسلام.

3. جلوگيرى از بدعتها و تحريف هاى دينى درحدّ امكان .

4. تصحيح و اصلاح احكامى كه به اشتباه براى مردم تبيين شده بود.

5. تبين مقدار زيادى از معارف دينى.

6. تربيت شاگردانى جليل القدر مانند: اويس قرنى، كميل بن زياد، ميثم تمار، رشيد هجرى و … .

در عصر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ اگر چه فشار ها و حصر هاى سياسى از شيعه بر طرف شد، ولى در عوض مبتلا به جنگ هاى داخلى متعدد شدند و در اين جنگ ها نيز با گفتار و عمل دست از دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.

شيعيان با وجود شكست در جنگ ها براى دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و مقابله با مخالفين آن حضرت، دست از دفاع عقيدتى از آن حضرت ‎ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.

أ ـ جنگ جمل

شيعيان عقيدتى در جنگ جمل به جهت آگاهى دادن مخالف و موافق به حقانيت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در خطبه ها و رجزهاى حماسى خود، آن حضرت را به ديگران معرفى مى كردند

ابوالهثيم بن تيهان كه بدرى است مى گويد:

قل للزبير و قل لطلحه إنّنا نـحن الذين شعارنا الأنصار

إنّ الوصيّ إمامنـا و وليّنـا برح الخفاء وباحت الأسرار

مردى از قبيله ازد به ميدان آمده مى گويد:

هذا عليّ و هو الوصيّ أخاه يـوم النجوه النبيّ

و قال هذا بعدى الوليّ وعاه واع و نسى الشقيّ

حجر بن عدى كند، صحابى جليل القدر، مى گويد:

يا ربّنا سلّم لنا عليّاً سلّم لنا المبارك المضيّا

المؤمن الموحّد التقيّا لا خَطِل الرأى و لا غويّا

بل هادياً موفّقاً مهديّاً واحفظه ربيّ واحفظ النبيّا

فيه فقد كان له وليّاً ثمّ ارتضاه بعده وصيّاً

زحر بن قيس جعفى مى گويد:

أضربكم حتى تقرّوا لعليّ خير قريش كلّها بعد النبيّ

من زانه الله و سمّاه الوصى انّ الوليّ حافظاً ظهر الولى

ب ـ جنگ صفين

در جنگ صفين نيز شيعيان به طرق مختلف به دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و حريم ولايت بر آمدند.

عده اى با بيان خطبه ها، به دفاع از مقام او بر آمدند. ابن ابى الحديد مى گويد: « بعد از آن كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مردم را در كوفه براى حركت به طرف صفين به جهت جنگ با معاويه جمع كرد، عمر و بن حمق خزاعى ايستاد و امام على ‎ـ عليه السّلام ـ را مورد خطاب قرار داده عرض كرد: « اى امير مؤمنان ! من تو را به جهت خويشاوند يا طلب مال، يا سلطنت و جاه، دوست ندارم بلكه دوستى من نسبت به تو از آن جهت است كه پنج خصلت در تو يافتم كه در ديگرى نبوده است: تو پسر عموى رسول خدا و جانشين و وصيّ او هستى، و پدر ذريه پيامبرى كه در ميان ما به وديعت گذارده شده است. تو اول كسى هستى كه اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بيشتر است ….»[9]

امّ خير نيز در روز صفين در تحريك سپاهيان امام على ـ عليه السّلام ـ مى فرمود: « عجله كنيد ـ خداوند شما را رحمت كند ـ به يارى امام عادل و با تقواى باوفا و راستگو كه وصى رسول خداست.»[10]

برخى ديگر نيز با اشعار خود به دفاع از مقام ولايت بر آمدند:

قيس بن سعد، صحابى عظيم و سيد خزرج مى گويد:

و عـلـيّ إمـامـنـا و إمـام لسوانـا أتى بــه الـتنزيل

يوم قال النبيّ من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل

إنّ مـا قـاله النبى على الأمّه حتــم مـا فيه قال و قيل.

و نعمان بن عجلان انصارى نيز مى گويد:

كيف التفرق و الوصيّ إمامنا لاكيف إلّا حيره و تخاذلاً

لا تغبنُنّ عقولكم، لا خير فى من لم يكن عند البلابل عاقلا

و ذوو معاويه الغويّ و تابعوا دين الوصيّ لتحمدوه آجلاً.

[1] . الاخبار الطوال، ص 175؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص 164؛ مروج الذهب، ج 1، ص 435 … .
[2] . شرح ابن ابى الحديد، ج2، ص 316.
[3] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 173.
[4] . انساب الاشراف، ج2، ص 118.
[5] . همان، ج2، ص 170 .
[6] . انساب الاشراف، ج5، ص 49؛ شرح ابن ابى الحديد، ج1، ص 239.
[7] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 178.
[8] . المعيار و الموازنه ، ص 51.
[9] . شرحا بن ابى الحديد ، ج1، ص 281.
[10] . بلاغات النساء ، ص 67.
منبع :علي اصغر رضواني- شيعه شناسي و پاسخ به شبهات