,

شرق‌شناسي؛ چيستى و چگونگى بهره‌بردارى استعمار از آن براى تبليغ مسيحيت

در يك نگاه غيرتاريخى كه همان نگاه معاصر ماست، مى‌توان گفت؛ مبناى تقسيم‌بندى شرق و غرب، يك مبناى سياسى يا حداكثر جغرافيايي- سياسى است.

اين يك تقسيم‌ بندى پذيرفته شده است و آن‌ چنان محل بحث و ترديد نيست.

ولى در نگاه تاريخى، اين واژه يك تحول معنايى داشته و تلقى افراد از شرق و غرب در گذشته غير از اين بوده است.

قديمى‌ترين تفكيك براى تقسيم شرق و غرب به‌ دوران بسيار كهن برمى‌گردد و دردوره‌ هاى بعد هم نمونه‌هايى را مى‌توان ديد.

درآن گذشته‌ هاى دور به شكلى مبهم هرآن‌ چه كه در جانب طلوع خورشيد بود شرق ناميده مى‌شد و هرآن‌چه در جانب غروب آن، غرب.

البته در گذشته‌ هاى تاريخى، افزون برنگاه جغرافيايى يك نگاه فرهنگى هم قابل جستجوست اما در مصاديق اين نگاه جغرافيايى كه به‌ راستى مرز كجاست، معيار مشخصى وجود نداشته است.

بااين وجود برخى از مورخان كوشيده‌اند معيارى را مشخص كنند؛ مثلاً؛ دربرخى نوشته‌ها رودى به نام رود «دن» به عنوان حدفاصل بين شرق و غرب ناميده شده است.
در نظر ديگر سمت راست درياى مديترانه، شرق و سمت چپ آن غرب خوانده مى‌شد.

ولى اين قاعده عام و كلى نيست. همواره درباره‌ى مسئله‌ى شرق و غرب اختلاف بر سر همان مناطق مرزى بوده كه قرار بوده شرق را از غرب جدا كند.

در عين حال كسى ترديد نداشته كه سرزمين‌هايى مثل هند و چين و ژاپن در شرق قرار دارند و سرزمين‌هاى اروپايى در غرب.

اختلاف بر سر مرز شرق و غرب بوده است.

الآن در حوالى درياى مديترانه را كه نگاه كنيد كشورهايى را مثل مراكش مى‌بينيد كه درجنوب درياى مديترانه و تقريباً در منتهي‌اليه غربى درياى مديترانه قرارگرفته و كشور شرقى به‌ حساب مى‌ آيند و درمقابل، برخى كشورهاى حوزه‌ى «بالكان» را مى‌بينيد كه در شمال درياى مديترانه قرار گرفته و نسبت به كشور «مراكش» خيلى شرقي‌ترند ولى جزء كشورهاى غربى خوانده مى‌شوند.

لذا آن مرزبندى مشخصى كه با دقت رياضى انجام شده باشد هنوز وجود ندارد.
به‌ طور خلاصه در قديم ملاك تقسيم‌بندى، اقليمى و جغرافيايى بوده و الآن عمدتاً سياسى است.

علت اينكه مبناى امروز يك مبناى جغرافيايي- سياسى است اين است كه بشر امروز نيازمند اتخاذ يك مبناى روشن براى خروج ازمشكلاتى است كه بعداً خواهدداشت.

اين ابهام كه بالأخره شرق كجاست؟ و غرب كجا؟ ابهامى است كه مى‌تواند مشكل‌ آفرين باشد، تقسيم‌بندى دولت‌ها و در روابط تجارى و سياسى و مانند آن نيازمند يك تقسيم‌ بندى مشخص است.

با اين همه در همين تقسيم‌ بندى جغرافيايى كنونى كه با رويكرد خروج از مشكلات و اتخاذ يك مبناى روشن براى تنظيم روابط اتخاذ شده، نگاه تاريخى، كاملاً كنار نرفته و ردپاى ديدگاه سنتى تعريف شرق و غرب (حتى در تقسيم‌بندي‌ هاى خودمان) ديده مى‌شود.1

شرق‌شناسى چيست؟ سهل‌ الوصول‌ ترين تبيين و معرفى از شرق‌ شناسى نوعى تبيين آكادميك است و در واقع اين واژه هنوز در بسيارى از محيط‌‌ هاى دانشگاهى به خدمت گرفته مى‌ شود.

هركس درباره‌‌ى شئونات مختلف تحقيق مى‌كند و مى‌ نويسد يا تدريس مى‌ كند، به عنوان يك شرق‌شناس است و كارى كه مى‌كند شرق‌ شناسى است! درست است كه در مقايسه با اصطلاحات مطالعات شرقى و يا مطالعات منطقه‌اى امروز، شرق‌شناسى از ترجيح كمترى برخوردار است! علت اين امر آن است كه اصطلاح شرق‌ شناسى از طرفى زيادى مبهم و كلى است و از طرف ديگر به طور ضمنى اشاره بر روحيه‌ى آمرانه و دست بالاى استعمارگرى قرن‌ نوزدهم و اوايل قرن‌ بيستم اروپا دارد.

شرق‌شناسى عبارتست از نوعى سبك فكر، كه بر مبناى يك تمايز معرف‌شناختى بين شرق و غرب قرار دارد و نوعى سبك غربى در رابطه با ايجاد سلطه تجديد ساختار، داشتن آمريت و اقتدار بر شرق است.

پديده‌ى شرق‌ شناسى، اساساً با سازگارى و توافق درونى مشرق‌ شناسى و عقايدش در مورد مشرق زمين به عنوان يك حرفه سروكار دارد و نه هيچ‌ گونه ارتباط واقعى با يك «شرق» حقيقي.

به عبارت ديگر، در اين‌جا روابط شرق‌شناسى و شرق واقعى مطرح نيست.

شرق‌ شناسى صرفاً يك فانتزى پوچ اروپايى در مورد شرق نيست، بلكه مجموعه‌ى خلق شده‌اى از نظريات و روش‌هاى اجرايى است كه در خلال نسل‌ هاى متمادى روى آن سرمايه‌ گذاري‌ هاى مادى قابل ملاحظه‌اى به عمل آمده است.

شرق‌ شناسى، براى تعيين استراتژى خود همواره به صورت ثابتى بر اين برترى «موقعيت» خويش كه در همه روابط، غربي‌ها را نسبت به شرق در موضع نسبتاً بالاترى قرار مى‌دهد كه هرگز دست بالاى خويش در همه‌ى امور را از دست ندهند، تكيه مى‌ نمايد و چرا بايد غير از اين باشد، به خصوص وقتى استيلاى خارق‌العاده‌ى اروپايي‌ها را از اواخر دوره‌ى رنسانس تا زمان حاضر در پيش روى داريم دانشمندان، متفكرين، ميسيونرهاى مذهبى، تجار و يا سربازان غربى در شرق بودند و يا اينكه در فكر آن بودند كه در شرق باشند.

چون مى‌‌توانستند با كم‌ترين مقاومت از ناحيه‌ى شرق، خودشان در آن‌جا بوده و يا در فكر در آن‌ جا بودن باشند.

تحت عنوان كلى دانش درباره‌ى شرق و در زير چتر سلطه و برترى مغرب‌ زمين بر شرق در خلال دوره‌ى بعد از پايان قرن هجدهم، شرق پيچيده‌اى ظهور نمود كه براى مطالعه در آكادمى‌ها، نمايش در موزه‌ها، تجديد ساختار در ادارات مستعمراتى، عرضه‌ى نظرى در تزهاى بوم‌شناسى، بيولوژى، زبان‌شناختى، نژادشناسى و تاريخى پيرامون انسان و جهان، نشان دادن موارد تحقق نظريه‌هاى اقتصادى و اجتماعى توسعه، انقلاب، شخصيت فرهنگى و سيرت ملى يا دينى افراد بسيار مناسب بود.
بالاتر از همه، مى‌توان گفت كه شرق‌شناسى عبارت است از وعظ و خطابه‌‌اى كه به هيچ روى با قدرت سياسى موجود رابطه‌ى مستقيم و متناسبى ندارد بلكه در يك مبادله‌ى نا برابر با انواع گوناگون از قدرت‌ها به وجود آمده و ادامه‌ى حيات مى‌دهد.

در واقع نكته‌ى اصلى اين است كه شرق‌شناسى يكى از ابعاد قابل ملاحظه‌ى فرهنگ سياسي- فكرى جديد است- و نه اين‌كه تنها مبين آن باشد، بلكه خود آن است و از اين روى، آن قدرى كه با دنياى غربي‌ها سروكار دارد با خود شرق سروكارى ندارد.

از آن‌ جا كه شرق‌شناسى يك واقعيت فرهنگى و سياسى است، پس در خلاء و يا بايگانى حضور ندارد.

بلكه كاملاً برعكس مى‌ توان هر آن‌چه درباره‌ى شرق، گفته، و يا حتى انجام مى‌شود.

به دنبال (و يا در محدوده‌ي) يك رشته خطوط فكرى خاص و متمايز و از نظر عقلانى قابل شناخت است.

شرق‌شناسى، بيش‌تر پاسخى بود به فرهنگى كه آن را به وجود آورد تا به هدف مشهور خود، كه آن نيز البته محصول غرب بود، دست يابد.

بدين‌ترتيب، تاريخ شرق‌شناسى، هم يك سازگارى درونى دارد و هم يك رشته از روابط تفصيلى و مشروح با فرهنگ حاكمى كه آن را احاطه كرده است.2

تعريف استشراق: استشراق در تعبيرى موجز عبارت از آن دسته از پژوهش‌ هاى غربي‌هائى است كه در خصوص ميراث شرق و به ويژه مسائلى مرتبط با تاريخ، زبان، ادبيات، هنر، علوم و عادات آن انجام مى‌پذيرد.

بنابراين خاورشناس فردى است از ديار مغرب زمين كه ميراث شرق و هر آن‌چه را كه به نوعى به تاريخ، زبان، ادبيات، هنر، علوم، عادات و سنن او تعلق دارد را بررسى كرده و مى‌كاود.

يك خاورشناس براى كاوش اين ميراث ناگزير از داشتن ابزارهايى است كه اورا به هدف مورد نظر خود رهنمون مى‌شوند.

يكى از ابزارهايى كه يك مستشرق بايد به آن مجهز گردد فرا گرفتن كامل زبان مشرق زمين و تخصص يافتن در زبانى است كه آثار عمده و برجسته‌اى در زمينه‌هاى تاريخ، هنر، ادب و علوم ازخود برجاى نهاده است.

اين زبان بي‌ترديد «زبان عربي» است.

به همين دليل است كه «آلبرت وتيريش» خاورشناس معاصر آلمانى عقيده دارد كه مستشرق پژوهنده‌اى است كه مى‌ كوشد شرق را بكاود و بفهمد و از اين رو تا زمانى كه زبان شرق را به طور كامل فرانگرفته باشد نمى‌ تواند به نتايج درست دست يابد.

اصطلاح استشراق به دوران قرون وسطى و حتى به دورتر از آن باز مى‌ گردد.

يعني؛ به دورانى كه درياى مديترانه در وسط جهان واقع شده بود و تمام جهات اصلى در ارتباط با آن مشخص مى‌شد.

هنگامى كه مركز ثقل رويدادهاى سياسى از درياى مديترانه به شمال انتقال يافت.

باز هم اصطلاح شرق از بين نرفت تا خود دال به كشورهايى باشد كه در شرق درياى مديترانه قرارگرفته بودند.

به نظر مى‌ رسد كه اصطلاح شرق ازنظر جغرافيايى تنها منحصر به اين نقطه نشده بلكه نقاط غربى جزيره‌العرب و نيز شمال آفريقا را هم دربر مى‌ گرفته است.

اين اصطلاح پس از فتوحات اسلامى رواج يافت.

بنابراين كشورهايى نظير مصر مغرب و شمال آفريقا و مردم ساير كشورهاى شرقى كه عربيت را اختيار كردند، در قلمرو اصطلاح شرق برشمرده شدند چرا كه دين آن‌ ها اسلام و زبانشان عربى بود.

هم‌چنان كه اصطلاح شرق از مرزهاى جغرافيايى پا فراتر نهاد و تا غرب شبه‌ جزيره و شمال آفريقا را فرا گرفت اصطلاح استشراق هم از حوزه‌ى غربي‌ ها خارج شد و به طور كلى بر هر عرب‌ شناس اطلاق گرديد هرچند كه آنان مسلمان نبودند و به زبان عربى هم سخن نمى‌ گفتند.

كار اين دسته از خاورشناسان هم آن بود كه در زبان و ادبيات شرق به كاوش‌ گرى و تحقيق بپردازند هرچند كه خود نيز جزء شرق بودند.

از همين رو اين تعريف و اصطلاح نيز شامل حال آنان شد و آن‌ها هم در جرگه‌ى «خاورشناسان» جاى گرفتند.

در پرتو آن‌چه گفته شد.

اطلاق استشراق روسى بر هر كسى كه با ابزارهاى ياد شده، مسائل فرهنگى مشرق را مى‌ كاود بيراه نخواهد بود. هم‌چنين اطلاق استشراق ژاپنى يا استشراق آمريكايى يا استشراق انگليسي.

اسلام و زبان عربى از نظر استشراق به عنوان موضوعى پُربار جلوه كرد و بر ديگر موضوعات برترى يافت.

براى قرآن كريم تقدير چنين بود كه در يك زمان اسلام و زبان عربى را در آغوش خود بپرورد تا آن‌ جا كه قرآن يكى از غني‌ترين موضوعات در نظر خاورشناسان درآمد.

آنان تمام جزئيات و كليات قرآن را كاويدند و بررسي‌ ها و تحقيقات آكادميك را پيرامون قرآن به شكلى جالب توجه و اعجاب‌ آور مطرح ساختند.

استشراق به عنوان يك شاخه‌ از علوم، مثل ديگر شاخه‌ هاى علمى همواره متأثر از نظام فكرى در هر دوره‌اى است كه در آن دوره زندگى مى‌كند.

همان‌ طور كه در دوره‌هاى تطوّر و تحول شاخه‌هاى مختلف علمى مثل جامعه‌ شناسى، روان‌ شناسى حتى علوم دينى، تفسير، قرآن و بحث‌هايى مثل علم‌ الحديث و مانند اين‌ها دقت كنيم مى‌ بينيم اين‌ها به لحاظ پيوندى كه با محيط اطراف و هنجارها و ارزش‌هاى محيط خودشان دارند درهر دوره متأثر از چيزهايى هستند كه در محيط پيرامونشان وجود دارد.

تا حدى كه آن علم در بعضى از مقاطع، واكنش و پاسخى است به نيازهايى كه جامعه دارد و يا تلاشى به نظر مى‌آيد براى پرچم‌دارى پاره‌اى از افكارى كه در جامعه وجود دارد.

استشراق هم كاملاً متأثر ازنظام فكرى در دوره‌هاى مختلف است.

بنابراين روش كار، برگرفته از محيط اطراف خود به عنوان يك روش معرفتى كاملاً محسوس است و لذا يك روش خاص را براى مستشرقان در ادوار مختلف نمى‌ توان بيان كرد.

اين روش در دوره‌ هاى پيش از رنسانس يك گونه است، پس از رنسانس به گونه‌اى ديگر و در عصر روشن‌ گرى هم روش‌ ديگر و بالأخره درفضاى سال‌ هاى 1960 و 1970 به اين طرف روش‌هاى مختلف ديگرى رفته‌ رفته مطرح مى‌شوند.

اين روش‌ها كاملاً متأثر از روش‌هاى معرفتى محيط پيرامون آن‌هاست، يك عامل اثرگذار بر اين روش‌ ها درواقع رشد شاخه‌هاى علمى جانبى است كه يك علم باشاخه‌ هاى ديگر علمى هم دادوستد و تعاطى و تعامل دارد.

برخى علوم هستند كه به ‌استشراق كمك مى‌كنند و استشراق  كالاهاى توليدى آن‌هاست، علومى مثل سكه‌ شناسى و نسخه‌ شناسى از علوم مددكار تاريخ به حساب مى‌آيند.

البته خود استشراق هم يك توليد كننده مسئله و سفارش‌ دهنده‌ى كالاهاى مشخص با ويژگي‌ هاى مشخص به اين شاخه‌هاى علمى است.

مثلاً اگر يك كتيبه‌ى شرقى پيدا كردند براى خواندن آن كتيبه، گويا، در واقع نياز جديدى را دريك كارخانه‌ توليدى عرضه كرده‌اند و خواسته‌اند روشى براى خواندن و فهم اين كتيبه پيدا كنند.

اگر يك منطقه‌ى حفارى نشده‌اى پيدا كردند از باستان‌ شناسان كمك خواسته‌اند كه به گونه‌اى در آن منطقه حفارى علمى شود تا دستاوردها و دريافت‌ هايش موردبحث قرار بگيرد.

بنابراين روش كار شرق‌شناسان هم روش واحدى نبوده است.

اين روش متأثر از روش‌هاى مختلف در ادوار مختلف و هم‌چنين متأثراز علومى بوده كه به‌‌ گونه‌اى به ‌عنوان يك مصرف‌كننده يا مرتبط با شرق‌شناسى در تعامل با استشراق بوده است.3

انگيزه‌هاى استشراق: به طور كلى استشراق در بررسى و كاوش‌ هاى عربى و اسلامى خود داراى انگيزه‌ هايى بوده است.

اين انگيزه‌ها از نظر شدت و ضعف با يكديگر تفاوت دارند و در كل، مى‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسيم كرد:
1- پژوهش‌ ها و بررسي‌ هايى كه به انگيز‌ه‌ هاى تبشيرى انجام پذيرفته است.
2- پژوهش‌هايى كه در پس آن‌ها اغراض و اهداف استعمارى نهفته است.
3- تحقيقات و پژوهش‌هايى كه صرفاً به انگيزه‌هاى علمى، انجام يافته است.
اينك براى روشن‌تر شدن حقيقت، به تشريح هر يك از موارد سه‌گانه‌ى فوق مى‌پردازيم:
1- انگيزه‌هاى تبشيري:
«رودى بارت» بر اين عقيده است كه هدف اصلى تلاش‌هاى خاورشناس در سال‌هاى آغازين قرن دوازدهم ميلادى و نيز در قرون بعدى، عبارت از همان «تبشير» بوده است.

وى تبشير را چنين تعريف مى‌كند: تبشير يعنى به مسلمانان با زبان خودشان بباورانند كه اسلام دين باطلى است و در عوض زمينه‌ى گرايش و جذب آن‌ها را به دين مسيح فراهم سازند.

مى‌توان همين نكته را از كتاب بزرگى كه به قلم «نورمن دانيل» و با عنوان اسلام در سال 1960 ميلادى نگارش يافته به خوبى استنباط كرد.

اتهامات خاورشناسان تبشيرى درباره‌ى اسلام و قرآن و پيامبر (ص) در كتابى به نام «المبشرون والمستشرقون فى موقفهم من الإسلام» به قلم استاد «محمد البهي» ذكر شده و مؤلف كوشيده است تا آن‌ها را اثبات كند.

اين كتاب از سوى دكتر «محمد يحيى الهاشمي» مورد نقد و بررسى قرار گرفت.

وى ضمن ردّ كل كتاب، بيش‌تر مقاصد حاشيه‌اى خاورشناسان را نيز مورد انتقاد قرار داد و تمام آن‌ها را نفى كرد.
البته ما نمى‌ توانيم اين اتهامات را اجمالاً و يا مفصلاً نفى كنيم.

زيرا برخى از اين اتهامات تا حدودى هم صحيح و درست به نظر مى‌ آيند، از طرفى ما نمى‌ توانيم تمام تحقيقات و تلاش‌هاى خاورشناسان را بي‌فايده بخوانيم و آن‌ها را همه از نوع تلاش‌ هاى تبشيرى بدانيم.

چنين قضاوتى خالى از غلو و تندروى نيست.

بلكه ما مى‌توانيم برخى از تلاش‌هاى خاورشناسان را درست و ثواب قلمداد كنيم و برخى ديگر را مورد اتهام قرار دهيم.

طبيعى است كه خاورشناسان هم انسانند و در ميان انسان‌ها هم افراد سطحي‌ نگر يافت مى‌شوند و هم افراد دقيق و ژرف‌ نگر.

مشاهده مى‌شود كه گروهى ازخاورشناسان چه زمان‌هاى گذشته و چه حتى در زمان ما ادعا مى‌كنند كه قرآن معجونى است ازخرافات و اسلام مجموعه‌اى است ازبدعت‌ ها و مسلمانان، افرادى وحشى و خون‌ ريزند.

كسانى هم‌چون «نيكلا دكيز»، «فيفش»، «فراچي»، «هوتنگر»، «ويلياندر» و«بريدو» در جرگه‌ى همين مستشرقان جاى دارند.

اين گروه از خاورشناسان به انگيزه‌هاى تبشيرى مردم را به چشم‌ پوشى از قرآن و اسلام مى‌‌خوانند و مى‌كوشند اهميت اين دو را اندك جلوه دهند و مردم را از اطراف آن‌ها پراكنده سازند و براى فريب ساده‌لوحان و بدگمانان پرده‌هاى ضخيمى بر تاريخ درخشان اسلامى بيفكنند.

اما اظهارنظرهايى كه تحت اين نقاب‌ها و پوشش‌ ها انجام مى‌پذيرند، به سخنان و اظهارنظرهاى احساسى و عاطفى شبيه‌ تر است و لذا نمى‌ تواند مقبول نظر پژوهندگان واقع شود.

گروهى از خاورشناسان آلمانى و يهودى هم‌چون «ويلژف گلدزيهر» و «بول» به اين باور گراييده‌اند كه قرآن پس از وفات پيامبر(ص) درهمان دوران صدر اسلام تحريف وتبديل شده است.

اينان هم‌چنان درباره‌ى شخص پيامبر(ص) مى‌گويند كه آن حضرت مبتلا به‌ صرع بود! و آن‌چه را كه وى وحى مى‌ناميد همان سخنانى بوده كه در پى نوبه‌هاى صرع بر او فرود مى‌آمد! پيامبر(ص) در حالت صرع تعادل خودرا از دست مى‌داد، عرق مى‌كرد و دچار تشنجات بسيارى مى‌شد و كف ازدهانش بيرون مى‌آمد آن‌گاه چون بهبود مى يافت ادعا مى‌كرد به او وحى شده است و سپس آن‌ چه را كه وحى پروردگارش مى‌ پنداشت، بر مؤمنان مى‌خواند.

گروهى از خاورشناسان منصف و به خصوص «سرويليام موير» در كتاب خود به نام «زندگى محمد» به اين ادعاهاى دروغ پوشالى پاسخ گفته‌اند.

آن‌چه موير دراين كتاب درباره‌ى مقام قرآن و عدم تحريف آن گفته خود بهترين رديه بر اين شرارت‌ها و كينه‌ توزي‌ هاى كوركورانه است.

موير سخنان اين مستشرقان را فرار از بحث استوار علمى تلقى كرده است.
وى در اين كتاب به بحث درباره‌ى پديده‌ى وحى پرداخته و دروغ‌ها و ادعاهاى نادانان حالات صرع آن حضرت را نفى كرده است.

وي‌ مى‌گويد: كسى كه به صرع مبتلاست از آن‌چه كه در اثناى اين حالت بر او واقع مى‌ شود چيزى به ياد نمى‌آورد.

زيرا حركت، شعور و انديشه كاملاً در اين حالت متوقف مى‌ماند.

اين نكته‌اى است كه درحالت بي‌هوشى و اغماء هم آشكارا مشاهده مى‌شود.

پدر«هنرى لامنس» و«ون هامر» نيز عقيده‌ى «موير» را درباره‌ى تفاوت ميان حالت صرع و وحى، تأييد كرده‌اند.

برخى از اين خاورشناسان نيز ادعا مى‌كنند كه پيامبر(ص) جادوگر بوده و از آن‌ جا كه از رسيدن به مقام پاپ ناكام مانده دست به اختراع آيين جديدى زد تا از دوستانش انتقام گيرد.

«اميل درمنگهام» يكى از مستشرقانى است كه به اين ياوه‌گويى رسواخيز پاسخ داده و با حمله‌ به اين دروغ‌گويان اباطيل و اتهامات سخيف و مخالف با واقع ايشان را رد كرده است.

بدين ترتيب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنيدند.

اباطيل و اتهامات سخيف و مخالف با واقع ايشان را رد كرده است.

بدين‌ترتيب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنيدند.
واقعيت آن است كه بسيارى از راه‌هايى كه برخى از مستشرقان پوييده‌اند، فاقد ويژگى يك تحقيق علمى است و به همين خاطر از سوى ديگر مستشرقان مردود شناخته شده‌اند.

چرا كه اين تحقيقات متكى به هيچ دليل دينى يا تاريخى يا واقعيت اجتماعى شناخت شده‌اى نبود و تنها بر هواهاى نفسانى و گرايش به عواطف و احساسات اتكا داشت كه از اين بابت بايد واقعاً اظهار تأسف كرد.

2- انگيزه‌هاى استعماري: گاه انگيزه‌ هاى استعمارى در كشورهاى عربى و اسلامى مستشرقان را بر آن مى‌داشت كه زبان شرق را فرا گيرند و در يكى از فنون مربوط به شرق تخصص حاصل كنند.

وجود همين انگيزه گاه سبب مى‌ شد كه درنزد مستشرق احساسى خاص نسبت به مسائل شرق ايجاد شود، اما اين احساس به گونه‌اى نبود كه بر سرشت استعمارگرى آنان غالب آيد، بلكه اين احساس تابع طرح‌هاى از پيش ترسيم شده‌ى استعمارى بود.

مثلاً در اين راستا كوشش مستشرقان آن بود كه مسلمانان را در اعتقادات خود دچار ترديد و دودلى كنند و يا آرمان‌ هاى آنان را سبك بشمارند و پيشوايان ايشان را مورد انتقاد و نكوهش قرار دهند و از اهميت ميراث آ‌نان بكاهند.
گاه سرشت كار اين نكته را بر مستشرق ديكته نمى‌ كرد اما هدف اول و آخر استعمار از تلاش و كار مستشرق در اين جا و آن جا همين بود.

ازاين رو، گاه شيوه‌ى استعمارى، بابرنامه‌ هايى كه براى كار مستشرق تدارك مى‌ديد، هم‌چون ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان و برجسته كردن وجوه اختلاف و يا تعدد مذاهب كار استشراق را به رسوايى مى‌ كشانيده ملحوظ كردن اين اهداف خاورشناس را به‌ بزرگ كردن اين گرايش‌ها و درگيري‌ها سوق مى‌داد و آن‌گاه بود كه او مى‌توانست از ميان اين شكاف‌ها زهر خود را در ميان مردم بپراكند و چنين وانمود كند كه اسلام دين تفرقه و دشمنى و شكاف است.

در اين گونه موارد خاورشناس اغلب امورى را كه در دين نبود به اصطلاح به صورت «من درآوردي» به دين مى‌افزود و مسائلى را كه اتفاق نيفتاده بود، واقع شده مى‌پنداشت و درآن‌ها به مناقشه مى‌پرداخت.

اين موارد به ويژه در امورى كه به دين، ميراث، تاريخ كشورها يا به تصوير كشيدن جامعه و يا پژوهش‌ هاى روان‌شناختى ملت‌هاى استعمار شده مربوط مى‌شد، رواج بيشترى مى‌يافت.

به‌ عنوان نمونه «كريستين اسنوك هورگرونيه» (1857- 1936م) يكى از مستشرقانى است كه بر آگاهي‌هاى علمى او از شرق بسيار تكيه مى‌شود.

وى مؤلف رساله‌اى است موسوم به «العيد المكي» كه در سال 1880 ميلادى منتشر شده و تاكنون نيز ارزش خود را از دست نداده است.

او در اين رساله به بررسى انتقادى آيات مربوط به ابراهيم در قرآن و اين كه او نخستين نياى اسلام و سازنده‌ى كعبه مى‌باشد پرداخته است.

با اين همه وى در سال 1885 ميلادى شش ماه به طور مخفيانه به منظور خدمت به اهداف استعمارى، در ميان مسلمانان مكه زندگى كرد و در راه انجام مأموريت استعمارى هلندي- هندى خويش كتابى درباره‌ى مكه نوشت.

كشورهاى استعمارگر امكانات و كمك‌ هاى گوناگونى دراختيار مستشرقان قرارمى‌دادند تا آن‌جاكه مى‌توان گفت انگيزه‌ى اقتصادى يا رسيدن به‌دستاوردهاى شخصى يا سياسى به‌ طمع برخوردارى از مقام و پول و ثروت، محرك برخى از مستشرقان در امر شرق‌ شناسى يا يكى از مرجحات و مقتضيات علاقه‌مندى آنان به اين پيشه شد.

استاد «نجيب العقيقي» در اين باره مى‌گويد: هنگامى كه حكومت‌ هاى غربى دست‌ اندركار برقرارى روابط سياسى با حكومت‌هاى شرقى شدند و خواستند مواريث آن‌ها را به يغما ببرند، از ثروت‌ هايشان برخوردار شوند و ملل شرق را تحت استعمار خويش درآورند، مستشرقان را به جمع اطرافيان خويش افزودند و آن‌ها را محرم اسرار خود گرفتند و ايشان را در پوشش نظامى‌ گرى و يا امور ديپلماتيك به كشورهاى شرقى روانه كردند و كرسى زبان‌ هاى شرقى را در دانشگاه‌ هاى بزرگ و يا مدارس مخصوص و كتاب‌ خانه‌ هاى عمومى و چاپ‌خانه‌ هاى دولتى به آنان سپردند و حقوق فراوانى هم براى آنان در نظر گرفتند و به القاب بزرگ و عضويت در مجامع علمى مفتخرشان كردند.

گاه انگيزه‌ى اقتصادى استعمارگران با اهداف علمى پيوند مى‌خورد.

بدين اعتبار كه استشراق مأموريت شغلى و عملى بود كه نخبگان و متخصصان بايد عهده‌دار آن مى‌شدند.

«بنابراين استادان و مترجمان زبان‌ هاى شرقى در قرون وسطى و مستشرقان اوليه و علماى فن جدل و…. به خاطر بنيان نهادن نهضت اروپا بر ميراث عربى به پاداش‌ هاى بسيار بزرگى دست يافتند.»

3- انگيزه‌هاى علمي: جنبش خاورشناسى در حين بررسى ، متوجه اين نكته شد كه كلاً هدف علمى از پژوهش قرآن كريم و ميراث عربى يكى از سالم‌ترين انگيزه‌ها و شريف‌ ترين اهداف بوده است.

بسيارى از اين مستشرقان زبان عربى را به عنوان فرهنگ، ادب و تمدن لمس كرده‌اند و قرآن را نقطه‌ى اوج اين زبان دانسته و با انگيزه‌هاى علمى و تنها به خاطر آگاهى از قرآن و لذت بردن از آن به كاوش و پژوهش در اين كتاب بزرگ پرداخته‌اند و آثار بزرگ و قابل ستايشى در اين راه از خود برجاى نهاده‌اند.

البته اين قضاوت جنبه‌ى عمومى ندارد و موارد نادرى نيز برخلاف ‌آن‌چه گفته شد يافت مى‌شود، اما مى‌توان ادعا كرد كه آن‌چه گفته شد در مورد بيشتر اين مستشرقان، درست مى‌نمايد.

به هر حال انگيزه‌ى علمى، با تمام ضمايم آن، والاترين انگيزه و هدف اين دسته از خاورشناسان قلمداد مى‌شود.

شايان ذكر است؛ همواره جدالى بزرگ ميان دانشمندان و اديبان ما و اين مستشرقان درباره‌ى درستى اين انگيزه و يا نادرستى آن وجود دارد.

استاد نجيب العقيقى ضمن نقل اين جدال‌ها به بررسى آن‌ها پرداخته و مخلصانه جانب مستشرقان را گرفته و گفته است كه استشراق كارى علمى و آزادنه است كه پايه‌هاى آن بر اصول تحقيق و ترجمه و تصنيف قرار دارد.

باوجود آن‌چه گفته شد، ما وظيفه داريم كه در مقابل آثار و تلاش‌هاى مستشرقان در ارتباط با پژوهش‌هاى قرآنى موضع احتياط را رعايت كنيم.

زيرا آنان معمولاً مى‌خواهند قرآن را از طريق راه‌ها و شيوه‌ها و استنتاجات خود كه از فهم اصيل قرآنى هم به دور است، به ويژه در زمينه‌ى تفسير و ترجمه‌ متهور سازند، اما تفسير هر چند كه دقيق باشد، باز نمى‌تواند مقصود قرآن را آن‌چنان كه به زبان عربى قادر است، به زبان ديگر بيان كند و ترجمه نيز هر چقدر هم كه لفظ به لفظ صورت پذيرد بازهم بااصول بلاغى و ساختارهاى زيباشناختي‌اى كه قرآن ارائه كرده است بسيار تفاوت دارد.

هم‌چنان كه ما در برابر تفسير و ترجمه‌ى قرآن توسط مستشرقان، جانب احتياط را نبايد از دست بدهيم اين وظيفه را نيز عهده‌دار هستيم كه دركتاب‌هايى كه آنان درباره‌ى تاريخ قرآن نگاشته‌اند و در آن‌ها مدعى تحريف قرآن شده‌اند به دقت بنگريم تا مبادا به همان لغزش‌ها و غلط‌هايى كه مستشرقان بدان‌ها دچارگشته‌اند، مبتلا شويم.

اين ديدگاه نه بدان معناست كه ما ارزش و اصالت تلاش‌هاى مستشرقان را ناديده مى‌ انگاريم بلكه اين امر ما را به بررسى انتقادى تلاش‌هاى آنان در جهت رسيدن به حقيقت علمى محض، سوق مى‌دهد.4

تفاوت‌هاى فرهنگى شرق و غرب

تفاوت شرق و غرب هم از جمله مباحثى است كه همواره مورد عنايت و توجه بوده است.

«فيثاغورث»در سفرى به شرق سياحت‌نامه‌اى مى‌نويسد كه شرقى است و به فارسى هم ترجمه شده است.

در بخشى از اين سياحت‌نامه مى‌خوانيم: «در آن‌جا كه من گفت‌وگويى با زرتشت داشتم، كه بعد از گفت‌وگو به يك نقطه‌ى روشن و به وفاق با هم نرسيديم.»

اين دو در گفتگوهايى كه با هم داشته‌اند به نقطه‌ى وفاق نمى‌رسند، به همين دليل زرتشت خطاب به فيثاغورث جمله‌اى را بر زبان مى‌آورد كه مى‌‌تواند نشان دهنده‌ى دوگانگى شرق و غرب از دوران قديم به حساب آيد و نشانه‌اى براى اين بحث باشد.

وى مى‌گويد: «تو به آموزش باختر مشغول باش، من تعليم خاور را قبول دارم، ما را آيندگان محاكمه خواهند كرد» و اين نماد يك دوگانگى بين دو فرهنگ، دو تمدن، در حوزه‌ى جغرافيايى و حتى مى‌توان گفت در دو حوزه معرفتى است.

همين بحث تمايز و تفاوت حتى در آثار ارسطو هم ديده مى‌شود.

ارسطو علت اين تمايز و تفاوت را به مسائل محيطى و اقليمى و جغرافيايى پيوند مى‌زند و مى‌گويد چون در مناطق شرقى عمدتاً هوا گرم و آفتاب درخشان است، موجب رشد وسايل زندگى و خود زندگى شده است.

و در عين حال صفات جنگى در شرقي‌ها رشد نكرده است ولى در غرب، چون هوا عمدتاً ابرى است و آفتاب درخشان نيست، زندگى رشد زيادى نكرده است اما خصلت‌هاى جنگ‌ آورى در غربي‌ ها و عمدتاً يوناني‌ ها‌ رشد داشته است.

او عامل تمايز را به تفاوت‌هاى اقليمى برمى‌گرداند و مصاديق اين تمايزها و تفاوت‌ ها را در رسيدن به روحيه‌ى جنگاورى محدود كرده است.
هريك از اين داوري‌ها حتماً نيازمند به تأمل و درنگ است.

اما نكته‌ى قابل توجه جستجوى ريشه‌هاى تاريخى اين تفاوت است. حتى در دوران معاصر هم، دو ديدگاه نسبت به اين موضع وجود دارد؛ برخى معتقدند علت تمايز و ناسازگارى بين شرق و غرب و اختلاف‌هاى آشتي‌ناپذير آن‌ها همان رفتار آدمى و مأموريتى است كه آدمى در اين جهان دارد و كمال مطلوبى كه در زندگى مى‌جويد؛ يعنى اصولاً نگاه انسان به خود، نگاه او به رابطه‌ى خود و خداى و محيط پيرامون خويش موجب مى‌شود چيزى به عنوان شرق شكل گيرد و چيزى به عنوان غرب.

در واقع اختلاف در «جهان‌ بيني»، عامل اصلى بروز اختلاف بين شرق و غرب است.

برخى ديگر اين تمايز و قضاوت را در «شيوه‌‌ى انديشه» مى‌دانند كه شيوه‌ى تفكر در غرب، عقلى و فلسفى است و نظام انديشه در شرق به طور عمده عرفاني. يعني؛ اين تمايل شرقي‌ ها به اشراق و تمايل غربي‌ها به عقل‌گرايى محض منهاى دل صيقل يافته كه بتواند كانون معرفت هم باشد، وجه تمايز بين غرب و شرق است.

اين دو ديدگاه واقعاً وجود دارد. هر چند در تمايز بين شرق و غرب به هيچ روى نمى‌توان عامل جغرافيايى را ناديده گرفت اما عوامل ديگر را هم بايد مورد نظر قرار داد.

يكى ديگر از وجه تمايز شرق و غرب مسئله‌ى بعثت انبياست.

تقريباً بعثت تمام انبياى بزرگ در منطقه شرق بوده و غرب خاستگاه بعثت انبياء نبوده است.

يك موضوع ديگر قابل توجه ديگر، بحث كانون‌هاى تمدنى است.

مى‌توان گفت اين كانون‌ها يك‌ سره شرقى هستند و اقوام تمدن‌ ساز هم يك‌ سره شرقى بوده‌اند.

جز دوران معاصر و دوران رنسانس كه يك تمدن خاص با عنوان «تمدن معاصر غربي» شكل گرفت.

از ديگر تفاوت‌ هاى شرق و غرب، نوعى قدسي‌گرايى شرق است كه در شكل‌ هاى مختلف بروز كرده است و مانند آن در غرب وجود ندارد.

البته تا پيش از رنسانس هم در غرب اين قدسي‌گرى به شكل‌هاى مختلفى حضور داشت ولى باز هم نه به آن انسجام و يكپارچگى و معنادارى و گستردگى كه در منطقه‌ى شرق ديده مى‌شود.

اين‌ها تفاوت‌هايى است كه مى‌توان براى شرق و غرب ذكر كرد ولى در ديباچه‌ى همين بحث اشاره شد كه ديگران هم ازديرباز تاكنون به اين تفاوت‌ها توجه داشته‌اند.5

غرب از شناسايى شرق در پى چيست و چه اغراضى را دنبال مى كند؟

در اين جا باز هم به ناچار بايد از يك ديدگاه تاريخى به موضوع نگاه كرد.

به اين معنا كه اگر درهر دوره يك غرضى را به عنوان غرض حاكم و پارادايم و گفتمان مسلط، در نظر بگيريم يك نوع توالى تاريخى و ترتّب با همديگر دارند.

البته بخشى از پرسش و ‌پاسخ‌ها به تبيين مفهوم شرق‌شناسى و نه «استشراق» برمى‌گردد.

«استشراق»، «الاستشراق»، «شرق‌شناسي» و «Orientalism» نزد خود مستشرقان دو معناى متفاوت دارد، يك مفهوم، مفهوم استشراق به معناى عام آن است يعنى هر آن چه را به شرق برگردد شامل مى‌شود؛ بنابراين چين‌ شناسى، ژاپن‌شناسى، ايران‌ شناسى و تمام اين‌ها در قلمروى شرق‌ شناسى قرار مى‌گيرد.

شرق‌شناسى يك مفهوم اخص هم دارد كه تقريباً مترادف با «اسلام‌شناسي» است.

مثلاً در ويرايش دوم دايره‌المعارف اسلام معروف به ليدن، در آن‌جا مدخل «مستشرقون» يعنى شرق‌شناسان به چشم مى‌خورد.

اين مدخل ظاهراً ربط چندانى با دايره‌المعارف اسلام ندارد ولى آن‌ ها در اولين جمله اين تذكر را مى‌دهند كه «مستشرقون» به معنى اسلام‌شناسان در غرب است.

براى بررسى «استشراق عام» بايد تاريخچه‌ى قابل توجهى را بيان كنيم و براى كنكاش پيرامون «استشراق خاص» پرونده‌ى ديگرى بايد باز شود.

استشراق عام يك دوره‌ى قديم دارد كه حتى در آثار «هرودوت»، وقتى كه درباره‌ى شرق صحبت مى‌كند بحث‌هايى را درباره‌ى شرق قديم ديده مى‌شود.

در آثار «توسيريت» و «گزنفون» هم مى‌توان آن‌ را مشاهده كرد.

حتى آثار «هومر» هم كه درباره‌ى شرق صحبت مى‌شود مى‌ تواند يك نوع شرق‌ شناسى به حساب بيايد.

شرق‌شناسى با ظهور اسلام تحت‌الشعاع قرار گرفت و تقريباً به كنارى رفت تا دوران معاصر كه پس ازجنگ جهانى دوم بار ديگر مفهوم شرق‌شناسى به ميان آمد و جاى خاص خود را پيدا كرد، اين بار شرق‌شناسى اعم از اسلام‌شناسى شد و اسلام‌شناسى يكى از شاخه‌هاى آن. 6

شرق‌شناسى به طور عمده پس از جنگ جهانى دوم شاخه‌هاى مختلفى را دربر ‌گرفت كه عبارتند از ايران‌شناسى، ژاپن‌شناسى، عرب‌شناسى و… . اين مفهوم عام شرق‌شناسى چند دوره دارد:

1. دوره‌ى اوليه
2. دوره‌ى محاق و تأثير از مطالعات اسلامى
3. دوره‌ جنگ

اما شرق‌شناسى به مفهوم عام در دوره‌هاى اوليه چون معطوف به اهداف افراد بود، داراى اغراض سياسى نبود.

شرق‌شناسى بيش‌تر تابع كنجكاوى افراد بود.

البته در آن دوران به واسطه‌ى جنگ‌هاى شرق و غرب يك شيوه نگاه خاص داشت اما اين گونه نبوده كه واقعاً به مفهوم امروزى اراده‌اى براى شناخت شرق و سيطره‌ بر آن وجود داشته باشد، البته اين شناخت يك نوع شناخت ناخواسته و هدايت نشده و بدون طراحى و برنامه‌ريزى بود.

اما شرق‌شناسى به مفهوم دوّم كه دوباره پس از جنگ جهانى دوّم، رونق گرفت يك نوع شرق‌شناسى برنامه‌ريزى شده و سنجيده بود.

شناختى كه ازشرق حاصل مى‌شود اغراض مختلفى دارد، گاهى مطالعات برپايه‌ى كنجكاوى دانشمندان غربى رونق مى‌گيرد، گاهى اغراض سياسى دارد كه به‌ قصد شناخت كشورى براى رخنه در اركان آن كشور و سيطره بر آن سامان‌ دهى مى‌ شوند، گاهى اين مطالعات براى شناخت نرخ بازار آن كشور و توليد محصول متناسب بازار آن كشور صورت گرفته و اغراض تجارى دارد، بنابراين اغراض مختلفى در شرق‌شناسى وجود دارد.

اما اسلام‌ شناسى كه يك تقرير و قرائت ديگر از شرق‌ شناسى به‌ حساب مى‌ آيد و شرق‌ شناسى به‌ معنى اخص است، واقعاً يك تاريخ پُرفراز و نشيب را طى كرده است، اجمالاً شرق‌ شناسى در نخستين مراحل خود تابع اغراض دينى بود و متأثر از انديشه‌ى مسيحيت افراطى كاتوليكى كه نگاه ناهم‌دلانه‌اى نسبت به ‌‌مسلمانان داشت، يعنى نگاه سخت آميخته با جهل و خرافه.

اين انگيزه‌ى شرق‌ شناسى، انگيزه‌اى دينى بود، به قصد ضربه‌ زدن به اسلام و به سخره گرفتن پيامبر(ص)، كاهش مدح و منزلت اسلام و مسلمانان، اما جلوتر كه مى‌ آييم انگيزه‌هاى ديگر رفته‌ رفته در كنار اين انگيزه رخ مى‌نماياند.

باز هم در اين‌جا انگيزه‌ى علمى به منظور كشف حقيقت را نمى‌توان انكار كرد.

گاه استشراق به‌مفهوم اسلام‌شناسى تابع اين انگيزه صورت گرفته‌ است و گاه تحت ‌تأثير انگيزه‌ى سياسى بوده است.

یعنى با مديريت و هدايت وزارت خارجه كشورهاى غربى يا نهادهاى دولتى آن‌ها به قصد افزايش اطلاعات پايه ومورد نياز طراحان و شخصيت‌هاى سياسى انجام مى‌شد، در اين‌جا اغراض استعمارى را هم بايد براغراض سياسى اضافه نمود؛ يعنى آن‌ها فراتر از منافع ملى كشورهاى خود، به فكر سيطره بر كشورهاى ديگر افتادند، به بيان ديگر گستره‌اى را برخى از كشورها براى منافع ملي‌ شان قائل بودند كه از طريق سيطره بر كشورهاى ديگر تحقق پيدا مى‌كرد و بهترين تعبير براى آن «استعمار» است.

بنابراين انگيزه‌هاى خصمانه‌ى دينى در مرحله‌ى اول و در مرحله‌ى بعد انگيزه‌ هاى سياسى و استعمارى و در نهايت انگيزه‌ هاى علمى از جمله انگيزه‌ هايى هستند كه در شرق‌‌ شناسى، به معنى اخص قابل جستجو هستند.

6 اين كليات در لايه‌هاى ريز و جزئي‌ خود به مجموعه‌‌اى از بحث‌هاى تفصيلى نياز دارد كه مجالى جداگانه را مى‌طلبد.

ارزيابى و نقد فعاليت شرق‌‌شناسان

در هر امرى بايد جنبه‌ هاى مثبت و منفى آن را در نظر گرفت.

آموزه‌هاى ديني‌ مسلمانان هشدار مى‌دهند كه افراد مجاز نيستند به فرآورده‌ هاى ديگر تمدن‌ ها نگاهى يك سره و از قبل تعيين شده و سلبى داشته باشند.

درباره‌ى جنبه‌ هاى سلبى شرق‌شناسى كه از اين پس در اين بحث با معنى اخص آن و اسلام‌شناسى به كار مى‌رود بايد گفت يكى از كاستي‌هاى اين نوع نگاه‌ها اين است كه چون مستشرقين، درك درست و درونى از مفهوم اسلام، انديشه‌ هاى اسلامى، باورهاى اصلى مسلمان‌ ها، گرايش‌ هاى فكرى متفاوت مسلمان‌ ها با هم‌ديگر و مرز دقيق آن‌ ها با هم ندارند گاهى دچار اشتباهات فاحشى مى‌شوند؛ به طور مثال مى‌توان به بي‌توجهى آن‌ها به عصمت پيامبر(ص) اشاره كرد.

آن‌ها در تحقيق و تبيين اسلام مباحثى را طرح مى‌كنند كه با مبانى اعتقادى اسلامى سازگار نيست.

يا برخى تصميم‌هاى پيامبر اكرم(ص) را به خلاف اعتقادات مسلمانان تحليل مى‌كنند و مى‌گويند اگر ايشان اين تصميم را نمى‌گرفتند و مصمم به مورد ديگر مى‌شدند بهتر بود، اين اصلاً با مبانى اعتقادى اسلامى سازگارى ندارد. يا با توجه به اينكه رسالت الهى پيامبر(ص) را قبول ندارند در تبيين زندگى پيامبر(ص) و آموزه‌هاى نبوى به دنبال سرچشمه‌هاى زمينى مى‌گردند و آن‌ را در قالب محيط اطراف پيامبر(ص) و مكان‌هايى كه ايشان مراوده داشته‌اند جستجو مى‌كنند.

لذا ديده مى‌شود براى ملاقاتى كه حضرت در خردسالى با «بحيراى نصراني» داشته و آن‌چه كه از ايشان به يك عالم مسيحى منتقل مى‌شود، جايگاه بلندى را قائل مى‌ شوند و به همين ترتيب ملاقات‌هايى كه پيامبر(ص) با يهود مدينه و اطراف آن داشتند به عنوان سرچشمه‌هاى وحى پيامبر(ص) تلقى مى‌شود.

اين نگاه با نگاهى كه يك مسلمان به آن باور دارد بسيار متفاوت است.

البته منظور اين نيست كه كسى كه مسلمان نيست، حق تحقيق كردن در مورد پيامبر(ص) را ندارد ولى در مقام داورى اين سخن بايد گفت آن‌ها را در اين راه به خطا رفته‌ اند منبع و منشأ اين بحث، نبود درك درونى آن‌ ها نسبت به اسلام است.

كاستي‌ دومى كه در مطالعات غربى مى‌توان جستجو كرد، موضوع خالى نماندن برخى از اين مطالعات از آن ‌انگيزه‌ هايى است كه در مبحث قبل به آن اشاره شد، مواردى كه در يك نگاه تنگ و كوتاه (به اصطلاح دقيق‌تر) با انديشه‌ هاى اسلامى و وجوه مختلف جامعه‌ى اسلامى و تمدن اسلامى وجود دارد.

كاستى سومى كه در مطالعات شرق‌شناسى قابل جستجوست نوعى نگاه محدود به پديده‌ها يا به اصطلاح نگاه پديدارشناسانه‌ى آن‌هاست كه از سطح عبور نمى‌كند و به لايه‌هاى زيرين راه نمى‌يابد.

اين آفت بزرگى است.

به عنوان نمونه در تحليل تمدن اسلامى به دليل نگاه پديدارشناسانه، مظاهر تمدن و دستاوردهاى مادى تمدن اسلامى، يعنى ساختمان‌ها و بناها را تحليل مى‌كنند.

شايد اگر در خصوص مظاهر اسلامى از شما سؤال شود، ذهنتان متوجه همين امور شود.

اين‌ها از دستاوردهاى تمدن اسلامى است ولى اسلام را نمى‌توان به اين امور، محدود كرد.

اين نگاهى سطحى است كه ما را روى لايه‌ى سطحى و بيرونى نگاه مى‌دارد.

كاستى ديگر نوعى تلاش هر چند ناخواسته براى القاى غرب محورى در همه‌ى جنبه‌هاست هر چند برخى از مستشرقان را نمى‌توان به اين امر متهم كرد كه با يك برنامه‌ريزى قبلى اين رويكرد را مبناى كار خود قرار داده‌اند ولى چون اين مطالعات در دوران استعمارى غرب رونق بيش‌ترى گرفت و شاخ و برگ پيدا كرد و نگاه آن دوره، يك نگاه استعمارگرانه به كشور تحت استعمار بود، نوعى خود بزرگ‌بينى و غرب‌محورى در آن مطالعات ديده مى‌شود كه لازمه‌اش تحقير و كوچك شمردن ديگران است.

نكته‌ى ديگر اين كه تلاش برخى از مستشرقان در بعضى جاها مديريت شده است ولى در برخى موارد خود مستشرقان نمى‌ دانند در چه فضايى بحث كرده‌اند.

در آن‌جا اين تلاش براى يافتن و بررسى مسائل و جريانات درونى جامعه‌ى اسلامى، برجسته ساختن و بزرگ‌نمايى آن و حتي‌ گاهى اين تلاش براى بررسى عوامل دورنى جامعه‌ى اسلامى، دچار آسيب‌ پذيرى ديگرى شده است.

ارزيابى كلى و كشف جنبه‌هاى مثبت فعاليت‌هاى مستشرقان

به درستى بايد گفت بحث و تتبع افرادى كه حركت و مشى آن‌ ها برخلاف تفكر و زندگى ماست، و نگاه آن‌ها به اسلام و جنبه‌هاى مختلف آن ذاتاً ارزشمند است.

صرف‌نظر ازهمه‌ى جنبه‌ هاى سلبى، همين‌كه مسلمانان بدانند ديگران درباره‌ى آن‌ها چگونه مى‌ انديشند موضوعى در خور اهميت و شايسته‌ى عنايت و توجه است.

چندين جنبه‌ى مثبت ديگر هم وجود دارد.

گاهى نگاه درونى آفت‌زاست و موجب نوعى كژتابى در فهم مى‌شود.

نگاه بيرونى به يك پديده‌ ابعادى را براى انسان روشن مى‌سازد و كسى كه تنها و تنها خود را در نگاه درونى محصور كرده، آن‌ها را نمى‌تواند پيدا كند، باز بايد تأكيد نمود در آن‌ جنبه‌هاى درونى و در واقع جنبه‌هاى سلبى كه در ابتدا گفته شد به جهت نداشتن نگاه درونى و عدم درك صحيح از مبانى اعتقادى اسلام، نگاهشان كامل نخواهد بود.

مسلمان‌ ها فقط و فقط نگاه درونى به اسلام دارند در اين‌جا هم نوع نگاه مى‌تواند آفت‌ هايى داشته باشد چون مانع از يك درك همه‌جانبه و كل‌گرا مى‌شود.

يكى از جنبه‌ هاى مثبت نگاه مستشرقان ترويج نگاه بيرونى به اسلام و دستاوردهاى مختلف اسلامى است.

ساختمانى را در ذهن مجسم سازيد.

افرادى كه درون آن ساختمان زندگى مى‌كنند، اطلاعات درست و دقيقى در مورد اجزاى درونى ساختمان دارند.

مانند اينكه اتاق‌ها و راه‌روها چگونه است؟ انتقال از يك اتاق به اتاق ديگر چگونه صورت مى‌گيرد؟ و قسمت‌هاى مختلف ساختمان هر كدام كجا قرار گرفته‌اند؟ اما كسى كه از بيرون نگاه مى‌كند، نماى كلى ساختمان و جايگاه كلى ساختمان در بافت محلى را مى‌تواند پيدا كند.

اين قسم دوم از مواريث مستشرقان است كه به مسلمانان آموزش مى‌دهد نگاه بيرونى هم به دين خود داشته باشند.

اين امر امروزه موجى از اطلاعات را براى مسلمانان ايجاد كرده است و يكى ديگر از جنبه‌هاى مثبت روش كار آن‌ها است.

برخى از شاخه‌هاى علمى و هم‌چنين برخى از فنون و روش‌هايى به واسطه‌ى شرقي‌ها ابداع شد، قابل انكار نيست و اكنون نيز در بين مسلمانان در يك گستره‌ى وسيعى رواج يافته است؛ مثلاً تصحيح نسخ خطى كه امروزه رونق يافته و به عنوان يك رشته‌ى عملى شناخته شده و پُررونق و بسيار ارزشمند است تا پيش از مطالعات مستشرقان در حوزه‌ى علوم مسلمانان وجود نداشت.

البته منظور اين نيست كه اصلاً چنين كارى تا پيش از آن صورت نگرفته بود و شايد همان استنساخى كه از نسخه‌هاى مختلف مى‌‌كردند (و گاه مستنسخان، عالمانى بزرگ بودند و دقت مى‌كردند كه آن اصول را درست به كار ببرند) نوعى تصحيح متن به شمار مى‌آمد، اما به صورت گسترده‌ى امروزى قطعاً از مواريث مستشرقان است كه شاخه‌هاى علمى جديدى را ابداع نمودند.

از نظر فنون و روش‌ها هم مثلاً استفاده از نمايه‌ براى تأليف كتاب‌ ها يا شيوه‌ى ارجاعات و مانند آن امورى هستند كه از ابتكارات مستشرقان است.

مثلاً نخستين فهرست قرآن را «فلوگل آلماني» عرضه كرد و بعداً افرادى در بين مسلمان‌ ها اين فهرست را تهيه كردند.

در واقع اين كارهايى كه تقويت‌ كننده‌ى فضاى پژوهشى است و شايد در اصل كار پژوهشى به حساب نيايد (اما پژوهش را آسان مى‌كند) همه از تبعات مثبت كار مستشرقان است.

رويكرد ويژه‌‌ى خاورشناسان به شرق و اسلام در دهه‌هاى اخير

در دو سه دهه‌ى اخير، ميان گرايش‌هاى مثبت و منفى در شرق‌ شناسى تفكيك به وجود آمده است، بر خلاف يك‌پارچگى مستشرقين در دهه‌ هاى پيشين و حاكميت روحيه‌ى جدايى و برتري‌ جويى نسبت به مسلمين، در دو سه دهه‌ى اخير در اين يكپارچگى رخنه ايجاد شده و پيدايش نوعى دودستگى در مطالعات شرق‌ شناسانه به وضح به چشم مى‌خورد.

البته در مطالعات قبلى هم كه روحيه‌ى حاكم، روحيه‌ى سلبى منفى بوده نمونه‌هاى قابل توجهى براى كسانى كه روحيه‌ى هم‌دلانه داشتند ديده مى‌شود.

اكنون جريان به گونه‌اى شده كه شايد بتوان گفت از دو نوع شرق‌شناسى بايد صحبت كرد.

يك شرق‌شناسى عالمانه در غرب ديده مى‌شود كه شرق‌شناسى هم‌دلانه نسبت به اسلام و مسلمان‌هاست.

و يك نوع شرق‌شناسى سياسى كه ميراث تاريخى خصومت نسبت به مسلمان‌ ها را تماماً در خود جمع كرده است و همان مسير را ادامه مى‌دهد.

شرق‌شناسى هم‌دلانه‌ى علمى كه اغلب هم در دانشگاه‌هاست حتى در برخى از نهاد‌هاى دينى و در برخى از كليساها هم قابل جستجوست و به دلايلى چند شكل‌گرفته است.

عامل اول اين‌كه حمايت نهادهاى سياسى از مطالعات شرق‌شناسى به نحو سالبه جزئيه برداشته شده است و همه‌ى كانون‌هاى شرق‌شناسى تحت حمايت دولت‌ها نيستند.

برخى از آن‌ها مورد حمايت هستند و براى انجام پژوهش‌ها سفارش قبول مى‌كنند.

همين ‌كه عامل سياست برداشته شده موجب مى‌ شود تا انگيزه‌هاى علمى، جاى انگيزه‌هاى سياسى را بگيرد.

عامل دوم اين‌كه خصومت كليسا نسبت به شرق و شرق اسلامى كمتر از قبل شده است.

پس از به رسميت شناخته شدن اسلام به عنوان يك دين در شوراى دوم واتيكان در محدوده‌ى سال‌هاى 1962 تا 1965 كه حادثه‌ى مهمى به حساب مى‌آيد، اين نگاه خصمانه هم كنار رفت و باعث شد يك نگاه مثبت، جايگزين و تقويت شود. عامل سوم و بسيار مهم حضور گسترده‌ى مسلمانان در كشورهاى غربى و در كانون‌هاى مطالعات شرقى و مطالعات اسلامى است.

بر خلاف دوره‌هاى قبلى كه همه‌ى محققان نامسلمان بودند، اكنون پژوهشگران مسلمان در اين مراكز تحقيقاتى حضور دارند و اين خود به شدت در كاهش روحيه‌ى خصمانه مؤثر بوده است.

عامل چهارم فضايى است كه اصطلاحاً به آن فضاى پُست‌ مدرن گفته مى‌شود، در واقع خود پُست مدرنيسم در اين‌جا مورد بحث نيست.

هر تفسير كه نسبت به پُست مدرنيسم داشته باشيم و آن را در ادامه‌ى مدرنيته، واكنش به مدرنيته يا ادامه‌ى يك هرج و مرج و منطق بي‌ضابطه بدانيم هر چه باشد بالأخره فرصتى براى خروج از آن چارچوب‌ هاى تنگى است كه در دوره‌ى حاكميت مدرنيسم ايجاد شده بود.

اين امر هم عامل ديگرى است تا ناهنجاري‌ هاى دوران مدرنيته شكسته و واقع‌گرايى و حقيقت‌گرايى تقويت شود.

پس تحت چند عاملى كه گفته شد يك روي‌كرد نسبتاً مثبت نسبت به اسلام به وجود آمد.

اين همه گرايش به اسلام كه در غرب به صورتى محسوس قابل تعقيب است و نيروهايى كه در غرب روز به روز بيش‌تر مى‌شود در نتيجه‌ى تبليغ درست از ناحيه‌ى مسلمانان نيست به‌ خصوص كه اكنون بسيارى از دعوت‌ گران اسلامى در اروپا دعوت‌گرانى هستند كه با يك روحيه‌ى سلفى تند وهّابى، اسلام را تبليغ مى‌كنند.

بايد اين نوع اسلام‌‌‌گرايى را متأثر ازعواملى ازجمله استشراق همدل و گسسته ازنهادهاى سياسى دانست.

ولى ازطرف ديگر گفته‌ اند استشراق حكومتى و سياسى كه ترجمه‌ى درست آن استشراق رسانه‌اى است، نيز هم‌چنان باقى است.

به اين معنا كه اين سبك كه خوراك دستگاه‌هاى تبليغاتى را درست مى‌كند بيش‌تر در رسانه‌ها منعكس است نه در كانون‌هاى علمى و اين همان چيزى است كه وقتى يك خبرنگار غربى به كشورهاى شرقى براى مصاحبه مى‌ آيد به‌ دنبال آن دسته از نكاتى در فعاليت‌هاى شرق‌ شناسانه‌اش مى‌گردد كه به كار بنگاه‌هاى سخن‌ پراكنى بيايد.

آنان به دنبال نكاتى ‌ريز مى‌گردند و همين نكات كانون پرسش آن‌ ها مى‌شود.

معلوم است كه خود خبرنگار نمى‌داند چه مى‌پرسد، اما در يك نگاه كلى در واقع يك نوع گرد‌ آورى اطلاعات و اسلام‌ شناسى در يك پارادايم مخصوص است. خلاصه اين‌كه بايد هر دو جريان در تحليل‌ ها مد نظر باشند.

پى نوشت ها:
1- شرق‌شناسى و شرق‌شناسان، گفتگو با دكتر محسن الويرى، اينترنت، 16/5/86
2- شرق‌شناسي؛ ادوارد سعيد، ترجمه عبدالرحيم گواهي.
ص 15 و 16
3 – خاورشناسان و پژوهش‌هاى قرآنى، محمدحسن علي‌الصغير، ترجمه محمدصادق شريعت
4 – همان منبع ، ص 22
5- شرق‌شناسى و شرق‌شناسان، گفتگو با دكتر محسن الويرى، اينترنت، 16/5/86
6- همان منبع، ص 24
داود ميرزايى مقدم
منبع: سايت پژوهه