شرح دعاى کميل (14)

توجه به اين حقيقت لازم است كه پاك كردن قلب از رذايل، و شست و شوى آن از قبايح، و حاضر كردن مفاهيم و معانى اسمإ حسنى و صفات علياى حضرت حق در آن، و حفظ اين حقايق عظيمه و مراتب كريمه از دستبرد شياطين انسى و جنى و حضور دائمى در محضر مبارك او، و قدم نهادن در هر كارى و حركت به سوى هر برنامه اى و غافل نبودن از او و بى خبر نماندن از حضرتش در آنى از آنات و وقتى از اوقات و انجام هر عبادتى كه انسان نسبت به آن مكلف است، و پرداختن به هر عمل خيرى، و هر گونه خدمت مثبتى به مردم به قصد تحصيل خوشنودى او ذكر است.

گروهى از اهل دل، و جمعى از آزاد شدگان از آب و گل، و فرقه اى از عارفان واصل، آياتى كه مردم را دعوت به ذكر مى كنند، و رواياتى كه تشويق به ذكر مى نمايند، كلمه ذكر را در آن آيات و روايات به معناى همين حقايق باطنى و عملى مى دانند.

و نيز جلوه دادن آيات قرآن، و به طلوع آوردن آثار نبوت و رسالت، و ظهور دادن روايات اهل بيت را از افق زندگى، مصداق كامل ذكر بر شمرده اند.

آرى دسترسى به قرب حق فقط با ذكر حق كه عبارت از اين واقعيات بيان شده به وسيله اهل دل است ميسر است، و راهى به سوى قرب جز با كمك ذكر وجود ندارد.

ياد خدا را بر كشور دل حاكم كنيد، و به آيات قرآن مجيد عمل نمائيد و با همه وجود از نبوت پيامبر و امامت امامان معصوم پيروى كنيد تا به مقام قرب برسيد، و در زمره مقربان قرار گيريد و شيرينى انس با خدا و اجراى دستورات او و همراه بودن با پيامبر و اهل بيت او را بچشيد، و از اين طريق هماى سعادت و خوشبختى را در آغوش بگيريد.

هنگامى كه خانه دل مظهر مفاهيم و معانى اسمإ و صفات حضرت محبوب شود، و آثار اين مفاهيم و معانى در روح و نفس، و اعضإ و جوارح ظاهر گردد، محبتى عطرآگين، و عشقى آتشين كه ميوه شيرين معرفت به مفاهيم اسمإ و صفات است سراسر خانه دل را به تصرف خود درمىآورد، و جلوه «اشد حبا لله»(1) همه وجود انسان را محاصره مى كند، و آدمى را در گروه «رجال لاتلهي هم تجاره و لا بيع عن ذكر الله»(2) كه مقامى جامع و كامل است قرار مى دهد، و بر كرسى خلافت و جانشينى از خدا مى نشاند، و لذت و شيرينى مقام قرب را به انسان مى چشاند.

در اين جايگاه رفيع است كه انسان از دسترس هر شيطان اغواگرى مصون است، و هيچ چيز قدرت منصرف كردن انسان را از خدا ندارد، و آدمى در اين عرصه گاه نورانى جز خدا نمى شناسد، و جز خدا نمى بيند، و جز خدا نمى خواهد، و جز خدا نمى داند، و جز خدا نمى يابد.

سرحلقه عارفان، امام پرهيزكاران، رهبر پاكان، شمع دل واصلان، مقتداى كاملان، اسوه عاشقان با همه وجود مترنم به اين ترانه عاشقانه بود:

«ما رإيت شيئا الا و رإيت الله قبله و معه و بعده» چيزى را نديدم مگر آن كه پيش از آن و همراه آن و بعد از آن خدا را ديدم.

و تربيت شده دامن معرفت و بصيرتش حضرت سيدالشهدإ در اوج تشنگى و گرسنگى، و در حالى كه همه مصائب او را محاصره كرده بود، در ميان گودال در كنار هفتاد و يك بدن قطعه قطعه و با شنيدن ناله جانسوز زنان و دختران اهل بيت، صورت خون آلود بر پيشگاه محبوب بر خاك مى گذارد و مى گويد:

«الهى رضا بقضائك صبرا على بلائك،تسليما لامرك لا معبود لى سواك…»

خدايا به قضاى تو خوشنود و راضيم، برآزمايش و بلايت صابرم، در برابر فرامينت تسليمم، براى من معبودى جز تو وجود ندارد.

دانى چه آرزو ز تو دارم نگار من

خواهم كه يار كس نشوى جز كه يار من

گيرد قرار كار من آن دم كه گوئيم

يار توإم قرار توإم بى قرار من

من جز تو دلبرى نشناسم توئى توئى

دلدار من نگار من اى غمگسار من

خالت نهاد گر چه بسى داغ بر دلم

ياد تو شد انيس دل داغدار من

دوش از زبان بلبل دل مى شنيد گل

كى گل عذار من چمنت مرغزار من

گفت آرى آرى اين چمن حسن از آن تست

نوميد نيست هر كه شد اميدوار من

سيمرغ قاف قدرت عشقم كه هر زمان

شهباز رفعتى شود از نو شكار من

«واستشفع بك الى نفسك»

خدايا تو را براى نجات خويش، از بند گناهان و عقوبت ها به سوى ذات مقدست و نزد حضرتت شفيع قرار مى دهم.

اين بخش از دعا نشان دهنده اين حقيقت است كه اولا دعاكننده به اوج انقطاع از ماسواى محبوب رسيده، و از همه علل و اسباب دل بريده، و روى قلب را به سوى حضرت دوست نموده، و چشم اميد از غير او بسته، و فقط دلگرم به عنايات و الطاف او شده و با توجه به اين كه شفيع بايد كسى باشد كه شفاعتش مقبول افتد، و در شفاعت خدا هيچ ترسى از عدم پذيرش وجود ندارد، پس حضرت حق را نزد ذات خودش شفيع گدا و سائلى چون خود قرار داده است.

و ثانيا خود را در غرق بودن در گناه، و سنگينى بار معصيت، و فراوانى عصيان، و كثرت نافرمانى، و تهيدست بودن از عبادت وبندگى به گونه اى فرض كرده كه شفاعت ديگر شفاعت كنندگان اثرى به حال او ندارد، و از قابليت شفاعت ديگران محروم شده، و تنها خداست كه اگر از او نزد ذات مقدسش شفاعت كند از بند گناه نجات يابد، و از چاه عصيان بيرون آيد، و از سنگينى آثار گناه رها شود، و مورد عفو و آمرزش قرار گيرد، به اين خاطر با دلى سوزان، و اشكى ريزان، و حالى پريشان، دست به دعا برمى دارد و در كمال فروتنى و انكسار مى گويد: «واستشفع بك الى نفسك».

اهل معرفت به اين حقيقت توجه دارند كه شفاعت عبارت از يارى دادن وجودى قوى و نيرومند به موجودى ضعيف و ناتوان است، كه اين موجود ناتوان در حدى از معرفت و ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه برخوردار است، ولى ناتوانى او سبب لغزش و گناه او شده است، البته نه گناهى كه چراغ محبت و معرفت، و ايمان و عملش را خاموش كرده باشد، بلكه گناهى كه قدم او را براى رسيدن به كمال معنوى سست كرده، و او را از رسيدن به بهشت محروم نموده است، و پروردگار از روى لطف و رحمتش مقام شفاعت را قرار داده است تا شفيع قوى و نيرومند از طريق آبرو و معنويتش به گناهكار مومن كمك دهد، تا در دنيا از اسارت گناه نجات يابد، و در راه كمال قرار گيرد و در آخرت از كيفر گناه مصون ماند.

بنابراين شفاعت در قيامت شامل كافران، مشركان، معاندان، منافقان و بريدگان از ايمان و عمل صالح نمى شود، چنان كه در قرآن مجيد به اين حقيقت اشاره شده است:

«كل نفس بما كسبت رهينه # الا اصحاب اليمين # فى جنات يتسإلون # عن المجرمين # ما سلككم فى سقر # قالوا لم نك من المصلين # ولم نك نطعم المسكين # وكنا نخوض مع الخائضين # وكنا نكذب بيوم الدين # حتى اتانا اليقين # فما تنفعهم شفاعه الشافعين»(3)

هر كس گروگان اعمال زشتى است كه مرتكب شده است، مگر سعادتمندان كه در بهشت ها با رو كردن به دوزخ از مجرمان و گناهكاران مى پرسند چه چيز شما را به دوزخ درآورده؟ گويند: ما از نمازگزاران نبوديم، و ناتوانان را طعام نمى داديم، و با فرو روندگان در باطل فرو مى رفتيم، و روز جزا را تكذيب مى كرديم تا مرگ به ما رسيد پس با اين وضع و حالى كه دارند شفاعت شافعان سودى به آنان ندهد.

بر پايه آيات قرآن و روايات اهل بيت، كسى كه اميد به شفاعت دارد بايد در حد لازم از سرمايه ايمان و عمل صالح برخوردار باشد، تا بتواند نقص و عيب كارش را، و كمبود معنويش را در دنيا با شفاعت هدايت الهى جبران كند، و درد ناتوانى و ضعفش را در قيامت براى حركت به بهشت با شفاعت شفيعان درمان نمايد، يا اگر به خاطر سنگينى بار گناه در دوزخ افتاد، با استفاده كردن از قدرت شفاعت شيعيان، خود را از آن مهلكه عظيم نجات دهد.

از آيات قرآن مجيد و روايات استفاده مى شود كه شفيعان دنيا و آخرت كه شفاعتشان سبب هدايت و نجات، و عامل رشد و كمال، و باعث رساندن انسان به رحمت و مغفرت و عفو خداست، در صورتى كه خواهان شفاعت لياقت شفاعت شدن را از دست نداده باشد عبارت اند از ايمان، عمل صالح، توبه، قرآن، انبيإ، امامان، شهيدان، مومنان راستين، عالمان ربانى كه همان گونه كه كافران و مشركان و غافلان در دنيا به شفاعت اينان از كفر و شرك و غفلت نجات پيدا مى كنند، و به مومن و موحد و دارنده معرفت و آگاهى تبديل مى شوند، در قيامت هم از كمبودهايى كه به سبب گناه عارض آنان شده و نتوانستند در دنيا جبران كنند به شفاعت آنان نجات مى يابند، بنابراين شفاعت به اين معنى كه در عرصه گاه تكوين و طبيعت و تشريع داراى سيطره ويژه به خود است اصلى از اصول اسلام است كه منكر آن از دايره اسلام بيرون و در ظلمتكده كفر است.

شفاعت به معناى دستگيرى قوى از ناتوان، كه آثارى از معنويت و شيوه هاى عملى قوى را در حدى در خود دارد، در آخرين مرحله قيامت انجام مى گيرد و پيش گيرى از وارد شدن در آتش مى كند و يا سبب خارج ساختن از آتش مى گردد، و تإثير آن به واسطه رحمت واسعه حق و يا مقام رفيع شخص شفاعت كننده و نيز لياقت شفاعت شونده است.(4)

شفاعت ايمان

«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وآمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته ويجعل لكم نورا تمشون به و يغفر لكم والله غفور رحيم»(5)

اى اهل ايمان تقواى الهى پيشه كنيد، و به پيامبرش ايمان آوريد تا شما را دو بهره از رحمتش دهد، و نورى برايتان قرار دهد كه به وسيله آن راه زندگى سالم را بپيماييد و شما را بيامرزد، كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

شفاعت عمل صالح

«وعد الله الذين آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفره واجر عظيم»(6) خدا به كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند مژده داده كه براى آنان آمرزش و پاداش عظيم است.

شفاعت توبه

معاويه بن وهب مى گويد: از حضرت صادق(ع) شنيدم مى فرمود: هنگامى كه بنده توبه خالص و بى شائبه كند خدا به او محبت ورزد، و در دنيا و آخرت بر او پرده پوشى نمايد، گفتم: چگونه پرده پوشى نمايد؟

فرمود: آن چه از گناهان كه دو فرشته گماشته شده بر او نوشته اند از يادشان محو كند و به اعضاى او وحى فرمايد: آنچه از گناهان بر روى تو انجام داده پنهان دار، پس خدا را ديدار كند در حالى كه هنگام ديدار خدا چيزى كه به زيان وى بر گناهانش گواهى دهد نيست.(7)

شفاعت قرآن

«… اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن، فانه شافع مشفع و ماحل مصدق.»

رسول خدا(ص) فرمود: هنگامى كه فتنه ها چون شب تار شما را فراگرفت به قرآن روى آوريد زيرا قرآن شفيعى است كه شفاعتش پذيرفته مى شود و گزارشگر و شكايت كننده اى است كه گزارش و شكايتش مورد تصديق قرار مى گيرد.

روايات زيادى درباره شفاعت انبيإ و امامان و شهيدان، و مومنان راستين و عالمان ربانى در كتاب با عظمت بحارالانوار، و محجه البيضإ و ساير كتب حديث نقل شده كه خوانندگان عزيز مى توانند به آن منابع نور و هدايت مراجعه كنند.

«و اسئلك بجودك و كرمك ان تدنينى من قربك و ان توزعنى شكرك و ان تلهمنى ذكرك»

خدايا به وسيله بخشش و سخاوتت، و بزرگوارى و كرمت (كه همه ظاهر و باطن هستى را فراگرفته) از تو درخواست مى كنم كه مرا به مقام قرب خود نزديك گردانى، و سپاسگزارى همه نمعت هايت و ياد وجود مقدست را به من الهام كن.

اميرالمومنين عليه السلام در اين جملات عرشى و ملكوتى و در اين فرازهاى نورانى سه مقام از مقامات بسيار با ارزش سالكين را از پروردگار مهربان درخواست مى كند:

1. دست يابى به مقام قرب، 2. وصول به مقام شكر، 3. رسيدن به مقام ذكر.

بدون ترديد تحصيل اين سه مقام جز به سبب جود و كرم حضرت دوست و جز به كمك بخشش و سخاوت و آقايى و بزرگوارى حضرت معشوق ميسر نيست.

اگر او شوق و رغبت و اشتياق و حال، و مايه هاى عملى به سالك نبخشد، و اسباب رسيدن به اين مقامات ملكوتى را به انسان عطا نكند، و آقايى و بزرگوارى اش از راهرو راه دستگيرى ننمايد، و به عبد نيازمندش براى عبور از حجاب هاى ظلمانى و نورانى كمك نكند، و او را منزل به منزل و مقام به مقام پيش نبرد، به اين مقامات معنوى و مراتب عرشى نخواهد رسيد، به اين خاطر است كه دعاكننده جود و كرمش را به عنوان وسيله و سرمايه و مايه اصلى درخواست مى كند تا در پرتو تجلى آثار اين دو صفت در تمام شئون زندگى اش بتواند به هر سه مقام واصل شود.

براى تماشاى اندكى از جود و كرم حضرت حق، و توجه به آثار اين دو صفت، و جلوه اش در زندگى انسان، لازم است به جملاتى از دعاى بى نظير عرفه حضرت سيدالشهدإ(ع) با تإمل و انديشه دقت كنيم، تا به اين حقيقت آگاه شويم كه با اتصال به جود و كرم او، و انفصال از ماسواى حضرتش مى توان به مقامات معنوى نايل شد.

«همه ستايش سپاس ويژه توست، اى كه لغزشم را ناديده گرفت، و اندوهم را زدود، و دعايم را مستجاب كرد، و عيبم را پوشانيد و گناهم را آمرزيد، و مرا به خواسته ام رسانيد، و بر دشمنم پيروز گردانيد، اگر نعمت ها و عطاها و بخشش هاى باارزشت را برشمارم هرگز نمى توانم به شماره آورم، اى سرور و آقاى من، تويى كه عطا كردى، تويى كه نعمت دادى، تويى كه احسان نمودى، تويى كه زيبايى بخشيدى، تويى كه فزونى دادى، تويى كه كامل نمودى، تويى كه روزى عنايت كردى، تويى كه توفيق دادى، تويى كه عطا فرمودى، تويى كه بى نياز نمودى، تويى كه ثروت بخشيدى، تويى كه پناه دادى، تويى كه كفايت كردى، تويى كه راهنمايى نمودى، تويى كه محافظت فرمودى، تويى كه پرده پوشيدى، تويى كه آمرزيدى، تويى كه ناديده گرفتى، تويى كه قدرت دادى، تويى كه عزت بخشيدى، تويى كه يارى دادى، تويى كه مساعدت فرمودى، تويى كه تإييد نمودى، تويى كه پيروزى عطا كردى، تويى كه درمان نمودى، تويى كه سلامت همه جانبه عنايت فرمودى، تويى كه گرامى داشتى.»

و نيز براى آگاهى به گوشه اى از جود و كرم حضرتش، واجب است با چشم دل به مفاهيم عرشى جملاتى از دعاى ابوحمزه ثمالى كه مناجات شب هاى ماه مبارك حضرت زين العابدين است بنگريم:

«آقاى من، منم كودكى و كوچكى كه او را پروريدى، منم نادانى كه دانايش نمودى، منم گمراهى كه هدايتش فرمودى، منم افتاده اى كه بلندى و رفعتش دادى، منم ترسانى كه امانش بخشيدى، و گرسنه اى كه سيرش نمودى، و تشنه اى كه سيرابش كردى، و برهنه اى كه لباس پوشاندى، و تهيدستى كه توانگرش كردى، و ناتوانى كه نيرومندش ساختى، و خوارى كه عزيزش نمودى، و بيمارى كه شفايش دادى، و درخواست كننده اى كه عطايش بخشيدى و گناهكارى كه گناهش را پوشاندى، و خطاكارى كه ناديده اش گرفتى و اندكى كه بسيارش فرمودى، و مستضعفى كه نصرتش دادى، و رانده شده اى كه مإوايش بخشيدى. »

آرى سالك با درخواست اين دو وسيله و با اتصال به اين دو سبب كه جود و كرم بى نهايت حضرت محبوب است، و به گوشه اى از آثار بسيار اندك اين دو صفت دردعاى عرفه ودعاى ابوحمزه اشاره شده مى تواند به مقام قرب و شكر و ذكر برسد و در زمره مقربين و شاكرين و ذاكرين قرار گيرد.

مقام قرب

اين مقام برترين و آخرين مقام و مرتبه سالكين راه محبوب است، كه با جود و كرمش در شئون زندگى سالك و با تخلق راهرو به اخلاق حسنه و اجتناب از محرمات، و دورى از نفوس شريره، و ازدياد ايمان، و مداومت بر عمل صالح، و خلاصه با اطاعت همه جانبه از خدا، و پيروى كامل از پيامبر اسلام و اهل بيت بزرگوارش و هم نشينى با اولياى الهى و رعايت مراقبه و محاسبه و مشارطه و قدم نهادن در وادى تخليه و تحليه و تجليه به دست مى آيد.

يقينا با قدم اطاعت و عبادت، رسيدن به مقام قرب براى هر عاشق شيفته اى ميسر است، و سالك چون به اين مقام برسد حقيقت توحيد در سراسر وجودش جلوه مى كند و ماسوى الله در اعتقاد و ايمان توحيدى اش فانى مى گردد، و بر كرسى خلافت و جانشينى از خدا به اذن خدا تكيه مى زند و به توفيق حق در محدوده وجود خود، كار خدايى مى كند، چنان كه در حديث قدسى آمده است:

«عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى اقول لشىء كن فيكون تقول لشىء كن فيكون»(8)

بنده من از من اطاعت كن تا تو را از نظر اراده و قدرت نمونه اى از خود قرار دهم به چيزى مى گويم باش بى درنگ موجود شود، تو نيز به چيزى بگويى باش بى درنگ موجود شود.

و در حديث ديگرى آمده:

«انا ملك حى لا إموت إبدا، عبدى اطعنى اجعلك ملكا حيا لايموت ابدا»(9)

من پادشاه زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم، بنده من از من اطاعت كن تا تو را پادشاه زنده اى قرار دهم كه هرگز نميرى.

اهل معرفت عقيده دارند، هدف از همه طاعات و عبادات چه طاعات و عبادات بدنيه و قلبيه، و چه طاعات و عبادات ظاهريه و باطنيه رسيدن به مقام قرب است، چون كسى آنها را به قصد قربت، و با رعايت همه شرايط انجام دهد به آن مقام والا و مرتبه بالا خواهد رسيد، و اراده اش در اراده حق فانى خواهد شد و در باطنش جز اراده خدا نخواهد ماند، پس هرگاه بخواهد مى تواند كار خدايى انجام دهد.

سالك هنگامى كه با قدم طاعت و عبادت به سوى حضرت حق حركت كند به هر قدمى كه برمى دارد رحمت خدا و اسمإ حسنى و اوصاف علياى حضرت او با سرعتى غير قابل مقايسه با حركت سالك به مسالك نزديك مى شود چنان كه در حديث قدسى آمده:

«من تقرب الى شبرا تقربت اليه ذراعا و من تقرب الى ذراعا تقربت اليه باعا، من اتانى مشيا اتيته هروله»(10) كسى كه يك وجب به من نزديك شود من به اندازه طول آرنج يا سر انگشت دست به او نزديك مى شوم، و كسى كه به اندازه طول آرنج تا سر انگشت دست به من نزديك شود، من به اندازه طول بين سرانگشتان دو دست راست و چپ كه به طور افقى باز باشد به او نزديك شوم، و هر كس قدم زنان به سوى من آيد من هروله كنان به سوى او آيم!

آرى نتيجه طاعت و عبادت نزديك شدن عبد به مولا و نزديك شدن مولا به عبد است كه در آيات و روايات از اين حقيقت تعبير به مقام قرب شده و رسيدگان به اين مقام را مقربين ناميده اند.

اهل دل همه افعال و صفات مقربين را فانى در افعال و صفات خدا مى دانند و اراده مقربين را اراده خدا مى شمارند، وگفتار مقربين را پرتوى از گفتار خدا به حساب مى آورند، نظر اهل دل نسبت به مقربين برگرفته از روايات قدسى و احاديث بسيار مهمى است كه از رسول خدا و اهل بيت در كتاب هاى با ارزش حديث نقل شده است:

ان الله يقول لايزال عبد يتقرب الى بالنوافل حتى احبه فاكون انا سمعه الذى يسمع به، و بصره الذى يبصر به، و لسانه الذى ينطق به و قلبه الذى يعقل به، فاذا دعانى اجبته، و اذا سإلنى اعطيته;(11) خدا مى فرمايد: همواره سالك به سبب نافله ها به من تقرب مى جويد، تا آنجا كه من به او عشق ورزم، در اين حال است كه من گوش او مى شوم كه با آن گوش مى شنود، و چشم او مى شوم كه با آن چشم مى بيند، و زبان او مى شوم كه با آن زبان سخن مى گويد، و قلب او مى شوم كه با آن قلب تعقل مى كند، پس هنگامى كه مرا بخواند او را پاسخ مى گويم، و زمانى كه از من بخواهد به او عطا مى كنم.

قال النبى(ص): «كلام المتقين بمنزله الوحى من السمإ اذا وجدت كلمه على لسان بعضهم فقيل له من حدثك بهذه فيقول: حدثنى قلبى عن فكرى، عن سرى، عن ربى»(12)

پيامبر فرمود: كلام تقواپيشگان در رتبه وحى آسمانى است، هنگامى كه سخنى بر زبان برخى از آنان ظاهر شود، پس به آنها گويند: چه كسى به اين صورت با تو سخن گفت (كه تو گويا از جانب او مى گويى) مى گويد دلم از فكرم و فكرم از عمق باطنم و عمق باطنم از سوى پروردگارم با من سخن گفت!

برترين مرحله اين مقام براى پيامبر اسلام بود، به اين خاطر مى فرمود:

«من رآنى فقد رإى الحق»(13) كسى كه مرا ببيند، به يقين حق را ديده است.

و نيز فرمود:

«لى مع الله وقت لايسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل»(14) براى من با خدا زمانى است كه هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسلى در آن زمان با من نمى گنجد.

و پس از پيامبر برترين مرحله اين مقام براى مولاى عارفان اميرمومنان بود كه فرمود:

«معرفتى بالنورانيه معرفه الله»(15) شناخت من به سبب نورانيت باطن شناخت خداست.

جلال الدين رومى مقام فنإ فى الله نوح را كه از بندگان مقرب پروردگار بود از قول نوح چنين نقل مى كند:

گفت نوح اى سركشان من، من نيم

من زجان مردم به جانان مى زيم

چون به مردم از حواس بوالبشر

حق مرا شد سمع و ادراك و بصر

چون كه من من نيستم اين دم زهوست

پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست
پى نوشت ها:
1. بقره،165.
2. نور، 37.
3. مدثر، 48 ـ 38.
4. ترجمه الميزان، ج1، ص231، با اندكى تصرف در عبارت.
5. حديد، 28.
6. مائده، 9.
7. اصول كافى، ج4، ص164.
8. انيس الليل، ص152.
9. روح البيان.
10. نفحات الليل، ص66.
11. كنزالعمال، ح1155.
12. بحرالمعارف، ج1، ص40.
13 و 14 و 15. نفحات الليل، ص67 ـ 66.
منبع : پاسدار اسلام شماره253

حسين انصاريان