شرح دعاى کميل (11)

در شماره قبل تعدادى از صفات پنهانى زشت و خطرناكى كه علاوه بر آثار شوم دنيايى و عذاب آخرتى مانع از استجابت دعا مى شدند از قبيل نفاق، سوءظن، كينه، عجب، ريا و كبر مورد بحث قرار گرفت و اينك ادامه بحث تقديم مى شود.

غرور

فريفته شدن به امور مادى و امور معنوى،كه ريشه در غفلت انسان نسبت به حقايق دارد،امرى بسيار زشت و حالتى فوق العاده خطرناك است.

آنان كه به بيمارى انكار حقايق گرفتارند،فريفته دنيا و زرو زيور آن مى شوند و از اين حقيقت غفلت دارند كه دنيا سرايى زودگذر و از دست رفتنى است و روزى بايد در خاك گور قدم نهند و خوراك ماران و موران شوند و روحشان در عرصه برزخ در گرو اعمال ناپسندشان رود و در قيامت اسير عذاب دردناك جهنم شوند.اينان به خيال باطل خود دنيا را نقد و آخرت را نسيه مى پندارند و با همه وجود،به دنيا مىآويزند و آخرت را از ياد مى برند و لذت هاى دنياى از دست رفتنى را يقين مى دانند و به لذات آخرت شك مى ورزند و حاضر نيستند وعده خدا و 124000 پيامبر و امامان را نسبت به آخرت بپذيرند و بر اساس ايمان و اعتقاد قدم بردارند و از معاصى بپرهيزند و به حسنات اخلاقى آراسته شوند.آنان توجه به اين معنا ندارند،كه بر اساس آيات قرآن،آخرت ميوه و محصول همه حركت هاى باطنى و ظاهرى انسان در دنيا مى باشد وبه فرموده رسول خدا دنيا مزرعه آخرت و بلكه خود آخرت است و دنيا و آخرت دو ماهيت جداى از يكديگر نيست،آخرت به صورتى ديگر همان دنيا مى باشد.

اين ها به دليل جهل به اين حقيقت، چنين پنداشته اند كه دنيا نقد و آخرت نسيه و لذت هاى دنيا يقينى و لذت هاى آخرت آميخته با شك و ترديد است.

جاهلان از اهل ايمان و بى خبران از آيات قرآن، بر اساس اعتقادشان به كرم حق و رحمت واسعه خدا فريفته مى شوند ومى

گويند: چون نعمت هاى خدا به انسان گسترده و رحمتش فراگير و لطفش شامل همه موجودات مى باشد،نيازى نيست كه در بندگى و عبادت بكوشيم و در كسب ورع و تقوا خود را به زحمت اندازيم و تلخى دورى از گناهان را بچشيم، گناهان مانسبت به رحمت خدا چون ذره در برابر اقيانوس بى كران است و ما به سبب ايمان به او و محبت به انبيا و امامان اميد نجات داريم و گناهانمان را موجب دورى از حق و دچار شدن به عذاب نمى دانيم.

اين ها توجه به اين حقيقت ندارند كه شيطان و هواى نفس انسان را با سخنان و عناوينى كه ظاهرش پسنديده و باطنش مردود است،فريب مى دهد.

رسول خدا فرمود:

«الكيس من دان نفسه،و عمل لما بعد الموت،و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله؛

هشيار و زيرك كسى است كه با نفسش مخالفت ورزد و براى پس از مرگ عمل كند و نادان كسى است كه نفسش از هواها پيروى كند و بر خدا آرزوى باطل و بى جاورزد.»

اينان به اين معنا دقت نمى كنند كه همان خداى كريم،همان كه داراى رحمت واسعه،عفو فراگير و آمرزش و غفران است؛در بسيارى از آيات قرآن به گناهكاران حرفه اى،تهيدستان از عمل خير،خطاكاران مغرور وعده عذاب قطعى داده و رحمتش را براى اهل تقوا و عمل كنندگان به دستورهاى قرآن،و صالحان و كوشندگان در راه ايمان و اسلام قرار داده است و فقط آنان را مجاز دانسته كه به رحمت خدااميدوار باشند.

«ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمه الله»(1)

قطعا اهل ايمان و آنان كه به خاطر خدا از ديار خود هجرت كردند و در راه خدا به جهاد برخاستند،اينان به رحمت خدا اميد مى ورزند.

اميد به رحمت خدا با پيوسته بودن معصيت و ترك واجبات الهى،در حقيقت فريفته شدن به رحمت خدا و اميدى باطل و نابجااست.

به امام صادق گفته شد:قومى به انواع گناهان آلوده اند و مى گويند اميدواريم و پيوسته در گناهند تا آنان را مرگ فرا رسد،فرمود:اينان گروهى اند كه در اميدها دچار نوسان و اضطرابند،نسبت به اميدشان دروغ مى گويند،اينان اميدوارنيستند،كسى كه اميد به چيزى دارد آن را دنبال مى كند و هر كس ترسان از چيزى است،از آن مى گريزد.(2)

على عليه السلام فرمود:

«سكر الغفله والغرور ابعد افاقه من سكرالخمور؛(3) بهوش آمدن از مستى غفلت و غرور،سخت تراز به هوش آمدن از مستى شراب است.»

و نيز فرمود:

«ان من الغره بالله ان يصر العبد على المعصيه و يتمنى على الله المغفره؛همانا از فريفته شدن به خدا،اين است كه انسان بر ارتكاب گناه پافشارى كند و آمرزش را بر خدا آرزو كند.»

رسول خدا به ابن مسعود فرمود:

«لاتغترن بالله و لا تغترن بصلاحك و علمك و عملك و برك و عبادتك؛(4) پسر مسعود!به خدا مغرور مشو و به آراستگى،دانش،عمل،نيكى و بندگى ات فريفته مباش.»

بخل

چه قبيح و زشت است كه انسان از مواهب و نعمت هاى مادى و معنوى حضرت حق برخوردار باشد،ولى از انفاق در راه خدا و صدقه و زكات بخل ورزد.

ثروت و مالى كه از طريق در آمد مشروع در اختيار انسان مى باشد،امانتى الهى است كه انسان اجازه دارد برابر با شن و شخصيتش از آن استفاده كند و مازاد آن را به دستور حضرت حق در اختيار محتاجان و نيازمندان،فقيران و مسكينان،دردمندان و از پا افتادگان قرار دهد.

انسان و آن چه در اختيار او مى باشد،مملوك خدااست و تصرف مملوك در دارايى مالك،بايد هماهنگ با خواسته مالك باشد. مملوك اگر بر اساس هوا و هوس و شهوت ها و خواسته هاى خود در دارايى مالك تصرف كند،بايد به انتظار عتاب و عذاب مالك باشد.

انباشتن ثروت كه خلاف خواسته خدا است و جز از راه بخل ورزى و پيمودن راه شيطان ميسر نمى شود،گناهى بزرگ و سبب شقاوت و تيره روزى،عامل تاريكى باطن،باعث عذاب قيامت و دورماندن از رحمت خداوند است.

بخل حالتى شيطانى،صفتى حيوانى و رذيلتى از رذايل اخلاقى است كه در قرآن مجيد و روايات مذمت شده و دارنده آن انسانى ناسپاس و سزاوار عذاب معرفى شده است.

«الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل و يكتمون ما آتاهم الله من فضله و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا؛(5) كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را وادار به بخل مى كنند و آن چه را خدااز احسانش به آن ها عطاكرده،پنهان مى دارند(كيفرش را خواهند ديد)و خدا براى كافران عذابى خوار كننده مهياكرده است.»

رسول خدا فرمود:

«حرمت الجنه على المنان و البخيل و القتات؛(6) بهشت بر منت گذار و بخيل و سخن چين حرام شده است.»

على عليه السلام شنيد كه مردى مى گويد:بخيل معذورتر از ستمگر است،فرمود:دروغ گفتى،ستمگر تو به مى كند و از خدا مغفرت مى طلبد و حقوق مالى مردم را بر مى گرداند و بخيل هنگامى كه بخل مى ورزد،از زكات و صدقه،صله رحم،پذيرايى ميهمان،هزينه كردن در راه خدا و امور خير خوددارى مى كند و بر بهشت حرام است كه بخيل در آن وارد شود.(7)

رسول خدا فرمود:

«خصلتان لا تجتمعان فى مسلم:البخل و سوء الخلق(8) ؛دو خصلت در مسلمان قرار نمى گيرد: بخل و اخلاق بد.»

امام صادق عليه السلام فرمود:

«ان كان الخلف من الله عز و جل حقا فالبخل لماذا؟(9) ؛اگر جاىگزينى مالى كه در راه خدا مصرف شده،از جانب خداى عزو جل حق است،پس بخل ورزيدن براى چيست؟»

حضرت موسى بن جعفر فرمود:

«البخيل من بخل بما افترض الله عليه؛بخيل كسى است كه از انجام آن چه خدا بر او واجب كرده،بخل ورزد.»

رسول خدا فرمود:سخى،نزديك به خدا،نزديك به مردم و نزديك به بهشت است و بخيل دور از خدا،دور از مردم و دور از بهشت است.

حرص

رغبت شديد و ميل فراوان به ثروت و مال و به آنچه بيش از نياز و احتياج است،انسان را دچار اختلال فكرى و روانى مى كند و سبب مى شود كه از حدود و احكام الهى چشم بپوشد و از مرز بندىهاى اخلاقى دست بر دارد و از نظام انسانيت خارج گردد و چون آتش سر كش به اموال و حقوق مردم افتد و به گناه حرام خورى،غارت مال مردم و شهوات افسار گسيخته دچار شود.

ياد خدا فكر قيامت،ترس از عذاب الهى،رعايت مسائل اخلاقى و مهرورزى به مردم و توجه به حق و حقوق ديگران انسان را از آلوده شدن به حرص و رغبت بيش از اندازه به امور مادى حفظ مى كند.

در حالى كه خداى مهربان سفره اى كامل از انواع نعمت هابراى انسان مهيا كرده و براى به دست آوردن آنچه كه مورد نياز او مى باشد،كانال هايى از كار و فعاليت برايش مقرر فرموده و از اين راه رزق و روزىاش را ضامن شده است و اگر تا آخرين لقمه روزىاش را نخورد از دنيا نمى رود،حرص ورزى چرا؟!

رسول خدا فرمود:

«اغنى الناس من لم يكن للحرص اسيرا(10) ؛بى نازترين مردم كسى است كه اسير حرص نباشد.»

پيامبر اسلام در وصيتش به على عليه السلام فرمود:«يا على انهاك عن ثلاث خصال عظام:الالحسد الحرص و الكذب(11) ؛تو را از سه خصلت كه در زشتى بزرگ است،نهى مى كنم:حسد،حرص و دروغ.»

امام صادق عليه السلام فرمود:هنگامى كه نوح از كشتى پياده شد،ابليس نزد او آمد و گفت:در روى زمين انسانى،بر من منتى بزرگتر از تو وجود ندارد.از خدا بر ضداين بدكاران عذاب خواستى؛در نتيجه سبب راحتى من شدى،آيا تو را به دو خصلت آگاه نكنم؟ :از«حسد»بپرهيز كه بر سر من آورد،آنچه را آورد و از «حرص» دورى كن كه بر سر آدم آورد،آنچه را آورد!(12) .

رسول خدا فرمود:حريص ميان هفت بلاى دشوار گرفتار است1:.فكرى كه به بدنش زيان مى رساند و وى را سودى نمى دهد2؛.غصه و اندوهى كه پايان ندارد3؛.رنجى كه جز با مرگ از آن راحت نمى شود و هنگام راحتى دچار رنجى سخت است4؛.ترسى كه عاقبت در آن افتد5؛.حزنى كه خوشى را بر او تلخ مى كند6؛.حسابى كه به دليل آن از عذاب خدا رهايى نيابد،مگر اين كه خدا او را عفو كند7؛.عذابى كه از آن گريزگاه و چاره اى نيابد(13) .

طمع

علاقه و محبت به آن چه در دست مردم است و آرزوى رسيدن به آن و اظهار آن علاقه به گونه اى كه ديگران را وادار به پرداخت كند و در خواست و سئوال از مردم،به نظر اهل تحقيق طمع ورزى است.

امام چهارم فرمود:«ريت الخير كله قد اجتمع فى قطع الطمع عما فى ايدى الناس(14) ؛همه خير را در بريدن طمع از ثروت و مال و مقامى ديدم كه در دست مردم است.»

سعدان به امام صادق عليه السلام گفت:«ما الذى يثبت الايمان فى العبد؟ قال: والذى يخرجه منه؟قال الطمع؛ چيزى كه ايمان را در بنده پابرجا مى كند،چيست؟فرمود پاكدامنى و پارسائى و چيزى كه ايمان را از او بيرون مىآورد،كدام است؟فرمود:طمع. »

امام هادى عليه السلام فرمود:«الطمع سجيه سيئه(15) ؛ طمع،صفت زشتى است.»

امام صادق عليه السلام فرمود:«ان اردت ان تقر عينك و تنال خير الدنيا والآخره فاقطع الطمع عما فى ايدى الناس(16) ؛ اگر مى خواهى شاد و خوشحال باشى و به خير دنيا و آخرت برسى،از آنچه در دست مردم است،قطع طمع كن.»

على عليه السلام فرمود:«من اراد ان يعيش حرا ايام حياته فلا يسكن الطمع قبله(17) ؛ كسى كه مى خواهد همه دوران حياتش آزاد زندگى كند،طمع را در قلبش جاى ندهد.»

حسد

يكى از صفات بسيار زشت و خصلت هاى بسيار بد حسد است.اهل تحقيق مى گويند: حسد اين است كه نعمتى را در دست كسى مشاهده كنى و آرزوى از بين رفتنش را داشته باشى.

حسد در حقيقت ناخوشنودى از قضاى حكيمانه حق نسبت به نعمتى است كه به ديگران عنايت شده است.كبرو خودخواهى،عشق به رياست،برترىجويى،ناپاكى درون و بخل از عوامل پديد آمدن حسد در قلب انسان است.

امام صادق عليه السلام فرمودند:

«ان الحسد يكل الايمان كما تكل النار الحطب(18) ؛

مسلما حسد ايمان را مى خورد،چنان كه آتش هيزم را مى خورد.»

و نيز آن حضرت فرمودند:«آفه الدين الحسد و العجب و الفخر(19) ؛آفت دين حسد،خودبينى و فخر فروشى است.»

امام صادق عليه السلام فرمود:پيامبر خدا هر روز از شش چيز به خدا پناه مى برد:

1.شك؛

2.شرك؛

3.نخوت؛

4.خشم؛

5.تجاوز و ستمگرى؛

6.حسد!(20) .

امام صادق عليه السلام فرمود:در حالى كه موسى با پروردگارش مناجات مى كرد و سخن مى گفت،ناگهان مردى را در سايه عرش خدا ديد،گفت:پروردگارا!اين مردى ك عرش بر سرش سايه انداخته،كيست؟فرمود:اين از كسانى است كه بر مردمى كه خدا از احسانش به آن ها عطاكرده حسد نورزيد(21) .

محبت به دشمنان خدا

دوست داشتن دشمنان خدا، ناشى از بيمارى قلب است. انسان بايد خوبى ها و خوبان را دوست داشته باشد و به بدىها و بدكاران دشمنى ورزد. اگر حالت قلب جز اين نشانه گيرد، دليل بر بيمارى او است و اين بيمارى بايد با آيات قرآن و روايات درمان شود وگرنه عواقب خطرناكى در دنيا و آخرت به دنبال خواهد داشت. قرآن پيامبر و پيروانش را سخت گير به كافران و در حوزه ايمان نسبت به يك ديگر رحيم و مهربان مى داند. «محمد رسول الله والذين معه اشد على الكفار رحم بينهم»(22) ! قرآن خطاب به مومنان مى گويد: «لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولي تلقون اليهم بالموده و قد كفروا بما جكم من الحق(23) ؛ دشمنان من و دشمنان خود را به ولايت و سرپرستى مگيريد، كه با آنان طرح محبت دراندازيد؛ آنان به قرآنى كه به سوى شما آمده، كفر مى ورزند.»

قرآن در سوره مجادله مى فرمايد:

گروهى كه به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشند، نمى يابى كه با مخالفان خدا و رسولش دوستى كنند،گرچه مخالفان پدران يا پسران يا برادران يا خويشاوندانشان باشند.(24)

3. دوروئى نفاق با برادران دينى: زشتى نفاق، ناپاكى منافق، پستى انسانى كه نسبت به برادران دينى دورو و منافق است: با يك رو در برابر اهل ايمان اظهار ايمان مى كند و با روى ديگر بر ضد آنان دشمنى مى ورزد، به حدى مى باشد كه خداى قهار در قرآن مجيد بدترين و شديدترين عذاب و پست ترين جاى دوزخ را سزاوار آنان دانسته است.

منافق كسى است كه پيوسته با دشمنان در ارتباط است و بدين وسيله براى مومنان مشكل ساز مى شود، و اسرار اهل ايمان را به شيطان صفتان خائن و فرعون مسلكان ظالم منتقل مى كند.

منافق بيمارى است كه درمانش بسيار سخت و علاجش گاهى غير ممكن است.

منافق ايمانش بر زبان، كفرش پابرجا در قلب، روحش آلوده، اخلاقش فاسد، كردارش ناپسند، انديشه اش شيطانى و حالاتش ابليسى، كارش حيله گرى، انسانى پست و آلوده و موجودى خطرناك و فاسد است. گذشته از آيات قرآن كه در سوره هاى متعدد،نشانه هاى اين خائنان به دين و ملت را بيان مى كند، روايات مهمى در كتاب هاى حديث آمده كه به چند روايت ـ كه بيانگر وضع اين نابكاران است ـ اشاره مى كنيم: حضرت رضا عليه السلام در جواب نامه محمد بن فضيل كه از حضرت درباره منافقان سوال كرده بود، چنين نوشتند: «ليسوا من عتره رسول الله،و ليسوا من المومنين، و ليسوا من المسلمين، يظهرون الايمان، و يسرون الكفر و التكذيب لعنهم الله(25) ؛ منافق ها كه نسبت به خدا و آيين اسلام و پيامبر و در خصوص مسلمانان نيرنگ مى زنند، از عترت رسول خدا و از گروه اهل ايمان و از زمره مسلمانان نيستند، ايمان آشكار مى كنند و به ظاهر خود را مومن جلوه مى دهند و كفر و تكذيب خود را پنهان مى دارند، خدا همه آنان را لعنت كند.»

امام صادق عليه السلام فرمود:

«من علامات النفاق: قساوه القلب، و جمود العين و الاصرار على الذنب، و الحرص على الدنيا(26) ؛

از نشانه هاى نفاق: سنگدلى، خشكى چشم از اشك، اصرار بر گناه، و رغبت بيش از اندازه به دنيا است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: كسى كه باطنش با ظاهرش يكى نباشد،منافق است؛ هر كه باشد، هرگونه باشد، در هر سرزمينى باشد و در هر رتبه و مقامى باشد(27) .

4. باور نداشتن اجابت دعا: اين قسمت در مقالات گذشته در باب سوءظن و بدگمانى توضيح داده شد.

5. به تخير انداختن نمازها: نماز عبادتى كامل و از زيباترين مراسم بندگى و اظهار تواضع و خشوع نسبت به پروردگار جهانيان است. آيات قرآن و روايات در مورد نماز، حقايق بسيار مهمى را مطرح كرده اند، كه فهرست وار به گوشه اى از آن حقايق اشاره مى كنيم. نماز انسان را از فحشا و منكرات باز مى دارد. اقامه نماز از نشانه هاى مردم مومن است. همه انبيا بر پادارنده نماز بودند. انبيا خانواده خود را به اقامه نماز دعوت مى كردند.محافظت بر همه نمازها از وظايف واجب است.بى نماز از رحمت خدا محروم و شفاعت شفيعان شامل او نمى شود. نماز از قوانين دين، جلوه گاه خشنودى رب و راه روشن انبيا است. نماز پس از اقرار به دين، در رس اسلام است. براى هر چيزى شرف و قدرى است و شرف و قدر دين، نماز است. نماز حصارى استوار در برابر حمله هاى شيطان است. نماز سبب نزول رحمت است. محبوب ترين عمل به سوى خدا، نماز است.نماز آخرين وصيت و سفارش پيامبران است. نماز نور چشم رسول خدا است. نماز نزديك كننده هر انسان با تقوا به خدا است. نماز پس از معرفت، بالاترين عمل است. نماز ستون دين است. خواندن نماز با رعايت شرايط آن، سبب آمرزش است. اول چيزى كه در قيامت از مردم پرسيده مى شود، نماز است. اول عملى كه خدا در قيامت از اعمال بنده اش مى نگرد، نماز است. اول عملى كه در قيامت محاسبه مى شود، نماز است. نماز سبب پاك شدن انسان از كبر است. قبولى نماز در گرو تقوا و پاكدامنى و پارسايى و دورى گزيدن از محرمات است. برترى نماز اول وقت چون برترى آخرت نسبت به دنيا است. برترى نماز اول وقت در برابر آخر وقت، براى مومن از مال و فرزندش بهتر است. بى نماز كافر است. بى نماز پس از مرگ در صف يهود يا نصارى يا مجوس است. سبك شمارنده نماز مردود خدا و رسول است. ترك نماز، ضايع كردن نماز، سبك شمردن نماز و تخير انداختن نماز از اول وقت به پايان وقت، باعث بازداشتن دعا از اجابت است.

6. ترك نيكى و صدقه: احسان به مردم و صدقه دادن به نيازمند، سبب جلب خشنودى و رضايت خدا و عامل نزول رحمت و اجابت دعاست.

رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «الصدقه تمنع سبعين نوعا من انواع البل اهونها الجذام و البرص(28) ؛ صدقه هفتاد نوع از انواع بلا را از انسان باز مى دارد، سبك ترينش جذام و پيسى است.»

و نيز آن حضرت فرمود: صدقه بپردازيد و بيمارانتان را با صدقه مداوا كنيد؛ مسلما صدقه ناراحتى هاى زايل شدنى و بيمارىها را دفع مى كند و عمر شما و خوبى هايتان را مى افزايد

داستانى شگفت از صدقه

مردى به نام «عابد» از نيكان قوم موسى سى سال از حضرت حق درخواست فرزند داشت، ولى دعايش به اجابت نرسيد. به صومعه يكى از انبياى بنى اسرائيل رفت و گفت: اى پيامبر خدا! براى من دعا كن تا خدا فرزندى به من عط كند، من سى سال است از خدا درخواست فرزند دارم، ولى دعايم به اجابت نمى رسد.آن پيامبر دعا كرد و گفت: اى عابد! دعايم براى تو به اجابت رسيد، به زودى فرزندى به تو عطا مى شود، ولى قضاى الهى بر اين قرار گرفته كه آن فرزند شب عروسى خواهد مرد. عابد به خانه آمد و داستان را براى همسرش گفت. همسرش در جواب عابد گفت: ما به سبب دعاى پيامبر از خدا فرزند خواسيتم تا در كنار او در دنيا راحتى ببينيم، چون به حد بلوغ رسيد، به جاى آن آسايش، ما را محنت مى رسد. در هر صورت بايد به قضاى حق راضى بود، شوهر گفت: ما هر دو پير و ناتوان شده ايم، چه بسا كه وقت بلوغ او عمر ما به پايان رسد و ما از محنت فراق او آسوده باشيم. پس از نه ماه پسرى نيكو منظر و زيبا طلعت به آنان عطا شد، براى رشد و تربيت او رنج فراوان بردند، تا به حد رشد و كمال رسيد. از پدر و مادر درخواست همسرى لايق و شايسته كرد، پدر و مادر نسبت به ازدواج او سستى روا مى داشتند، تا از ديدار او بهره بيشترى برند؛ به ناچار كار به جايى رسيد كه لازم آمد برايش شب زفاف بر پا كنند. شب عروسى به انتظار بودند كه چه وقت سپاه قضا در آيد و فرزندشان را از كنار آنان بربايد، عروس و داماد شب را به سلامت به صبح رساندند و هم چنان به سلامت بودند تا يك هفته بر آنان گذشت. پدر و مادر شادى كنان به نزد پيامبر زمان آمدند و گفتند: با دعايت از خدا براى ما فرزندى خواستى و گفتى كه شب زفاف او با شب مرگ او يكى است. اكنون يك هفته گذشته و فرزند ما در كمال سلامت است! پيامبر گفت: شگفتا! آن چه من گفتم، از نزد خود نگفتم، بلكه به الهام حق بود، بايد ديد فرزند شما چه كارى انجام داد كه خداى بزرگ قضايش را از او دفع كرد. در آن لحظه جبرائيل امين آمد و گفت: خدايت سلام مى رساند و مى گويد: به پدر و مادر آن جوان بگو: قضا همان بود كه بر زبان تو راندم، ولى از آن جوان خيرى صادر شد كه من حكم مرگ را از پرونده اش محو كردم و حكم ديگر به ثبت رساندم و آن اين بود كه آن جوان در شب عروسى مشغول غذا خوردن شد. پيرى محتاج و نيازمند در خانه آمد و غذا خواست. آن جوان غذاى مخصوص خود را نزد او نهاد. آن پير محتاج غذا را كه در ذائقه اش خوش آمده بود، خورد و دست به جانب من برداشت و گفت: پروردگارا بر عمرش بيفزا! من كه آفريننده جهانم به بركت دعاى آن نيازمند هشتاد سال بر عمر آن جوان افزودم، تا جهانيان بدانند كه هيچ كس در معامله با من از درگاه من زيان كار برنگردد و اجر كسى به دربار من ضايع و تناه نشود.(29)

7. فحش و كلمات ركيك: زبان در عين اين كه مى تواند با گفتن سخن حق و كلام مثبت و هدايت كردن مردم به سوى حق و گره گشايى از كار مردم به بهره اى عظيم و ثوابى سنگين از سوى خدا نايل شود، زمينه اين را نيز دارد كه با سخنانى دور از منطق، كلماتى بى اصل و اساس، مطالبى دور از حقيقت، غيبت و تهمت، شايعه و باطل گويى و فحش و كلمات ركيك بارى خطرناك از گناه و معصيت و عذابى جاويد و ابدى به دوش خود بردارد. بزرگان دين گفته اند: زبان جرمش صغير و جرمش عظيم است.

پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «ان اكثر خطايا ابن آدم فى لسانه(30) ؛ به راستى بيش تر خطاهاى انسان در زبان او است.»

امام صادق عليه السلام: فرمود: از نشانه هاى شركت شيطان در كار انسان، اين است كه فحاش باشد، باك نكند كه چه مى گويد و درباره او چه مى گويند(31) .

امام صادق عليه السلام فرمود: «البذ من الجف و الجف فى النار(32) ؛ فحش از باطل است و باطل در آتش است.»

در پاره اى از روايات آمده: كسى كه به برادر مسلمانش فحش دهد، خدا بركت را از رزقش بر مى كند و او را به خود وا مى گذارد و ابزار و وسايل زندگيش را نابود مى كند(33) .

پى نوشتها

1. بقره (2) آيه 216.
2. سفينه البحار، ج3، ص319.
3و4و5. ميزان الحكمه، ج3، ص2234 ـ 2235.
6. نس (4) آيه 37.
7و8 . بحارالانوار، ج70، ص303.
9. همان، ص300.
10. امالى صدوق، ص14.
11. بحارالانوار، ج70، ص162.
12. بحارالانوار، ج70، ص163.
13. مصباح الشريعه، ص22.
14و15. بحارالانوار، ج70، ص171.
16. ميزان الحكمه، ج2، ص1740.
17. همان، ص1740.
18. همان، ص1741.
19. كافى، ج2، ص231.
20. همان، ص232.
21. بحارالانوار، ج70، ص252.
22. بحارالانوار، ج70، ص255.
23. فتح (48) آيه 29.
24. ممتحنه (60) آيه 1.
25. مجادله (58) آيه 22.
26. بحارالانوار، ج72، ص175.
27. اختصاص مفيد، ص228.
28. مصباح الشريعه، ص25.
29. ميزان الحكمه، ج2، ص1595.
30. الستين الجامع، ص44.
31. كنزالعمال، ج3، ص549.
32. كافى، ج2، ص243.
33. همان ،ص245.
34. همان.
 منبع :حسين انصاريان؛پاسدار اسلام شماره 250