فرهنگ و تمدن شیعه » شخصیتها » عالمان دین »

سید جمال الدین اسد آبادى

اشاره:

تولددر شهر اسد آباد همدان در محله با سابقه «امامزاده احمد» مردمانى نجیب از سادات حسینى زندگى می‌گذرانند و پاکمردى از تبار پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ راهبرى آنان را بر عهده دارد. سید صفدر عالمى پرهیزگار و دانشمندى پارساست که ساکنان کوچه سیدان، سالارى آن بزرگوار را پذیرفته و دل به فرمانش سپرده‌اند.[۱]، وی از نوادگان امام سجاد ـ علیه السّلام ـ است و خاندانش از سال ۶۷۳ ق. در محله «سیدان» اسدآباد همدان جاى گرفته‌اند.

اغلب آنان از اهل علم و مقتداى مردم و قاضى دیار خود بودند و از میانشان خوشنویسان معروفى چون «میرزکی» (برادر سید صفدر) برخاسته‌اند. این دودمان در میان مردم اسدآباد به طایفه شیخ الاسلامى معروف بوده و هستند. مردم اسد آباد براى سید صفدر و نیاکان وى احترام خاصى قائل بودند بخصوص اینکه سلسله کرامات و سجایاى برجسته‌اى داشته‌‌اند.[۲] سید صفدر و همسرش (سکینه بیگم) از یک ریشه و اصل بودند. نیاى بزرگوار آن دو، «میر اصیل الدین» فرزند «میرزین الدین حسینی» دو پسر به نام هاى «میر رضى الدین» و «میر شرف الدین» داشت که سکینه بیگم دختر میر شرف الدین بود. او زنى با سواد و آشنا به قرآن بود که هم چون شوى خویش از تربیت خانوادگى و نجابت ذاتى برخوردار گشته، پیوسته در رونق کانون گرم زندگى می‌کوشید. آری، سید جمال الدین در ماه شعبان ۱۲۵۴ ق. (آبان ۱۲۱۷ ش) در چنین فضاى پاک معنوى پا به عرصه وجود نهاد.[۳]

تحصیلات سید

از پنج سالگى در نزد پدر و مادر آموزش قرآن را آغاز کرد و مقدمات عربى را طى سالهاى اول تحصیل بخوبى فرا گرفت. در همین ایام به موجب اختلافات موجود میان قبایل آن دیار و هم چنین تنگ نظرى بعضى و نیز در پی وسعت بخشدن به دانسته‌هاى خود، زادگاه خویش را ترک می‌گوید و در سال ۱۲۶۴ ق. به همراه پدرش «سید صفدر» وارد شهر قزوین می‌شود وچهار سال در آنجا ماندگار می‌گردد.[۴] وی با پشتکار و جدیت در حوزه علمیه این شهر به درس و بحث پرداخت و علوم و فنون مختلف را با اشتیاق یاد گرفت و در ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول سرآمد هم درسان خود شد. با بهره‌جویى از سرعت انتقال و توان استنتاج خارق‌العاده با خواندن یک کتاب در رشته‌اى از علوم، سایر کتب همان رشته را خود می‌خواند یا به دیگران درس می‌داد. او احساس خستگى در تحصیل را با تفکر در آفاق و انفس می‌گذراند و بیهوده اوقاتش را از دست نمی‌داد. روزى پدر براى سرکشى به فرزند به قزوین می‌رود. در آن موقع شمال ایران در چنگال «وبا» گرفتار آمده سید صفدر می‌گوید: دیدم پسرم مشغول مشاهده قلب و اعضا و جوارح مردگانى است که به مرض وبا درگذشته اند. به او گفتم: مردم همه از وبا می‌گریزند، تو چگونه خود را به مردگان مشغول می‌داری؟ جواب داد: می‌خواهم بدانم که این مرض در اعضا و جوارح انسان چه تأثیر دارد![۵]

ورود به تهران سید جمال الدین در سال ۱۲۶۶ ق. در معیت پدر وارد تهران شد. در این هنگام امیرکبیر در سمت صدرات عظمى هم چنان قدرت را در دست داشت. سید جوان در آغاز ورود به این شهر، پس از استراحتى کوتاه، اقدام به شناسایى پایتخت و اوضاع و احوال حکومتى آن می‌کند و آنگاه سراغ بزرگترین مجتهد وقت (آقاسید محمد صادق طباطبایی همدانی) را می‌گیرد و در پاى درسش می‌نشیند، تا ضمن افزودن به معلومات خود، محیط درس و دایره نفوذ حکم آن سرور را از نزدیک ببیند. او بی‌درنگ مباحثه علمى را با استاد آغاز می‌کند به طورى که آقا سید محمد صادق را خیلی زود شیفته خود می‌گرداند و استاد نیزوقتى از فضل و کمال سید آگاه می‌شود براى اولین بار عمامه بر سر شاگردش می‌گذارد.[۶]

نبوغ علمى و فضل و کمالِ سید بسرعت فضاى شهر تهران را فرا می‌گیرد و بیشتر علما، فیض حضورش را غنیمت شمرده، به خدمتش می‌رسند. آنان سپس چند روزى هم به دعوت حاج میرزا محمود طباطبایی، در منزل وى پذیرایى می‌شوند و هم چنان علما و طلاب به دیدارشان می‌شتابند.[۷]

هجرت به نجف سید صفدر در مدت اقامت خود در تهران، به اسرار پیچیده‌اى که در روح و روان فرزند دلبندش نهفته بود، بیش از پیش پى برد. او جوان خود را در برخورد با عالمان بزرگ و مجتهدان بلند پایه، همانند دانشمندى زبردست و مطلع از رموز علوم یافت که زبانى گویا و سخنى نافذ داشت. بر این اساس مصمم شد وى را به مرکز حوزه علوم و معارف اسلامى (نجف اشرف) ببرد و به دریاى پر تلاطم علم شیخ انصارى (استاد بزرگوار خود او) وصل سازد.
سید در سال ۱۲۶۶ ق. همراه پدر به قصد نجف اشرف از تهران حرکت می‌کند و بعد از سه ماه توقف در بروجرد و مباحثه علمى با عالمان آن شهر، به عتبات عالیات مشرف شده، به خدمت شیخ مرتضى انصارى ـ طاب ثراه ـ می‌رسد. وی چهار سال در خدمت آن عالم فرزانه مشغول تحصیل علوم اسلامى می‌شود و در علوم تفسیری، حدیث، فقه، اصول، کلام، منطق، فلسفه، ریاضی، طب، تشریح، هیئت و نجوم به تحقیق می‌پردازد و در تمام این مدت مخارج سید جمال الدین را شیخ انصارى به عهده می‌گیرد و در نهایت درجات علمى او را تصدیق و به فتوا دادن در امور شرعى اجازه‌اش می‌فرماید. این در حالى بود که آوازه فراست و نبوغ سید جمال، عالمان نجف، کربلا و سامرّا را به حیرت وا داشته بود، تا این که مورد حسد و کینه برخى نااهلان قرار گرفت و به توصیه استاد بزرگش، در سال ۱۲۷۰ ق روانه شهر بمبئى در هندوستان شد.[۸]

حضور در مصر او در سال ۱۲۸۵ ق. از راه دریا وارد مصر شد و در مدرسه جامع الازهر با علماى بزرگ آن کشور ملاقات کرد و در اقامتگاه خود براى جوانان عرب کرسى درس برپا نمود و با سخنرانی هاى پرشور آنان را مجذوب خویش ساخت. ولى این سفر چهل روز دوان نیاورد زیرا حکم اخراج وى از سوى «خدیو مصر» صادر شد و سید به ناچار روانه اسلامبول شد. وقتى ترکان عثمانى خبر آمدن سید را شنیدند بسیار خوشحال شدند و دو شخصیت علمى و سیاسى امپراتور عثمانى «عالى پاشا» صدر اعظم و «فؤاد پاشا» به پیشواز سید شتافتند و او را در دربار مورد تکریم و مشاور خویش قرار دادند. ولى چندى نگذشت که در اثر کج اندیشى و ترسِ درباریان و حسادت «شیخ الاسلام»، سلطان عثمانى دستور داد تا سید مدتى را به خارج از اسلامبول سفر کند. از این رو، وى در سال  ۲۸۷ ق. به بهانه سفر سیاحتى و مشاهده آثار باستانى بار دیگر وارد کشور مصر شد. در این سفر، پس از دیدارى که میان سید و ریاض پاشا (رئیس دولت مصر) انجام پذیرفت، ریاض پاشا سخت شفته کمالات روحى و معنوى سیّد شد و از او خواست تا در مصر اقامت گزیند. سید جمال الدین از این فرصت طلایى استفاده جست و نخست در منزل جلسه درس و بحث براى جوانان دانشگاهى و طلاب پرشور تشکیل داد و سپس آن را به دانشگاه الازهر انتقال داد و شاگردان بسیارى را مشتاق خویش ساخت. او علاوه بر اساتید و دانشمندان بزرگ مصر با روشن فکران و مردم  ارتباط برقرار می‌کرد. حتى در قهوه خانه‌هاى مصر حاضر می‌شد و افکار و اندیشه‌هاى خود را براى مردم بیان می‌داشت، به طورى که در طول چند سال اقامت در آن کشور توانست تحولات بزرگی را از نظر فرهنگی، سیاسى و اجتماعى در اذهان مردم ایجاد کند. او با نوشتن مقالات گوناگون در روزنامه‌هاى کثیرالانتشار مانند، مصر و التجاره (که با پیشنهاد وى از سوى ادیب اسحق راه ‌اندازى شده بودند)، ادبیات مصر را از ریشه دگرگون ساخت و ضمن رشد و آگاهى دادن به مردم، توطئه‌های پشت پرده دشمنان را برایشان معرفى کرد تا اینکه ریاض پاشا این دو روزنامه را توقیف کرد ولى سید هم چنان به راه خود ادامه داد و مبارزه سختى را بر ضد دولتهاى خارجى و استبداد داخلى آغاز کرد و در نهایت شب  ۱۷رمضان ۱۲۹۶ ه‍ .توقیف و به «سوئز» فرستاده شد تا وى را از آنجا به کشور ایران گسیل کنند.[۹]

دارایی سید در مصر، منحصر به یک کتابخانه بود که هنگام توقیفش، کتابهاى آن را «رچرس» مستشار انگلیس مالیه مصر، به تصرف خود درآورد ولى بعدها ناگزیر شد آنها را در چند صندوق نهاده به دنبال صاحبش به بندر بوشهر بفرستد.[۱۰] طلوع دیگر در هند سرانجام سید با شاگردش «ابو تراب عارف افندی» یکسره با کشتى وارد جدّه شد. مدتى در آنجا ماند. سپس به مکه عزیمت کرد و با شخصیت هاى مهم اسلامى تماس برقرار ساخت. آنگاه به سوى کشور هند روانه گشت[۱۱] و این بار علاوه بر مبارزه با استعمار غرب در هند، جبهه دیگرى نیز بر ضد افکار روشن فکرى در آن کشور بنا نهاد و با اندیشه‌هاى تجدد خواهی «سید احمد خان هندی» که طرفدار همکارى و سازش با انگلیس ها بود، به ستیز جانانه برخاست و رهبرى هر دو جبهه را بخوبى اداره نمود.[۱۲] سیدجمال الدین در پى این اقدام به «حیدر آباد دکن» تبعید شد و شرکت در مجامع عمومى از وى سلب گردید. ولى او از پاى ننشست و کتاب معروف خود را در رد طبیعیون وافکار متجددانه آنان تألیف کرد. او این کتاب را به زبان فارسى نوشت و سپس به زبان اردو و نیز به وسیله شیخ محمد عبدو وعارف ابو تراب به عربى ترجمه شد.[۱۳]علاوه یک جمعیت سرّ ى به نام «عُروه» را در حیدر آباد تشکیل داد.[۱۴] وجوانان شجاع و بزرگى را در آن تربیت نمود که بعدها شخصیّت‌هایى چون: محمد اقبال، شوکت على و محمد على جناح ازشاگردان و تربیت یافتگان این جمعیت به شمار می‌آمدند.

امّا همه این تلاش ها در نهایت سبب شد تا سید براى چندمین بار از هند اخراج گردد.[۱۵] ستیزدر قلب اروپا او در سال ۱۳۰۰ ق. از هندخارج شد. نخست قصد کشور آمریکا را داشت ولى از این سفر منصرف گشت و در ماه جمادى الآخر یا رجب همین سال وارد لندن شد. مدتى به فعالیت و شرکت در محافل علمى مشغول بود که یکباره پایتخت انگلستان را به سوى کشور فرانسه ترک گفت و در شهر پاریس برای خود مسکن گزید.[۱۶] دراین حال او مرد جهانى شده  بود. زیرا وى به تنهایى قدرتمندترین کشورهاى موجود را به هراس و نگرانى وا داشته بود. مجامع سیاسى و علمى اروپا از تلاش هاى همه جانبه وى در مشرق زمین براى زدودن جهل و نادانی، مقالات و سخنرانی ها ارائه داده بودند. بنابراین همگان مایل بودند این مرد افسانه‌اى را از نزدیک ببینند. مردم فرانسه و سایر مردان دانشمند و آزادی خواه که از کشورهاى دیگر در آنجا به سر می‌بردند بسان پروانه به دور شمع وجودش گرد آمدند. از مهمترین فعالیتهاى سید در قلب اروپا، می‌توان به شرح زیر نام برد: ۱. راه اندازى مجله معروف «عروه الوثقی» که با مقاله‌هاى پرشور و مستدل آن، دست پلید استعمار انگلیس را براى مردم، سیاستمداران روشن فکران غافل باز نمود و دشمنان جهان اسلام را بشدت به محاکمه کشید و سرانجام دولت فرانسه به فشار و اصرار انگلیس حکم به تعطیل این مجله داد.[۱۷] ۲. دیدار وى با «ارنست رنان» حکیم و مورخ مشهور فرانسوی. در این ملاقات بحث هاى فلسفى درباره «علم و اسلام و حقیقت قرآن» انجام پذیرفت که رنان به درستى فرهنگ اسلامى آگاه شد و از بسیارى از عقاید خود درباره اسلام و قرآن که بر خلاف
تمدن و عمران می‌دانست دست برداشت.[۱۸] ۳. گفتگوهاى سید با رجال انگلیس که در صدد بودند تا با هیأت تحریریه روزنامه «عروه الوثقی» تفاهم پیدا کنند و او نیز نماینده‌اش (شیخ محمد عبده) را در این خصوص به لندن فرستاد.[۱۹] و همچنین دیدارهاى وى با «چرچیل»، «سردروندولف» و «لرد سالیسبری» در مورد حل مسأله سودان. در این دیدار رهبران سیاسی انگلستان پس از تعریف و تمجید ازوی، پادشاهى کشور سودان را به سید پیشنهاد کردند. او بر آشفت و گفت: «این تکلیف بسى شگفت انگیز است و این کارها دلیل نادانى در امور سیاسى شماست. حضرت لرد اجازه دهید که از شما سؤالی نمایم. آیا سودان را مالک شده‌اید که می‌خواهید مرا پادشاه آن کنید؟! مصر از آن مصریان و سودان هم جزء جدا نشدنى آن است».[۲۰]

بازگشت به وطن پس از سه ماه، مذاکرات سران انگلیس با سید جمال الدین به شکست انجامید. وى با هدف ایجاد مرکز خلافت اسلامى در جزیره العرب از پاریس به سوى قطیف رهسپار گشت. در این ایام سید توسط اعتماد السلطنه و حاج سیاح محلاتى از طرف ناصرالدین شاه به تهران دعوت شده بود. تلگرافها پى در پی رسید و محافل براى حضورش در تهران آماده گردید.[۲۱] از این رو سید، از سفر به جزیره العرب منصرف و به قصد تهران عازم شیراز شد و در روز ۲۳ ربیع الاول ۱۳۰۴ ق وارد پایتخت شد و در منزل حاج امین الضرب براى خود مسکن گزید،[۲۲] ولى دیری نپایید که مورد ترس و وحشت و کینه شاه و اطرافیان قرار گرفت. شاه به طور محرمانه از حاجى امین الضرب خواست تا عذر مهمان خود را بخواهد! از طرفى سید نیز که بنا به درخواست سیاستمدار و روزنامه نگار روسى (کاتکوف) به مسکو دعوت شده بود، در نهم شعبان ۱۳۰۴ ق به آن کشور هجرت کرد. وى در آنجا دو سال اقامت گزید و با رجال سیاسی، نظامى و مذهبى روسیه دیدار و مذاکره نمود. یک روز تزار روسیه از وی خواست تا «شیخ الاسلامیِ» مسلمانان آن کشور را به عهده گیرد ولى سید در جواب گفت: من خود را مدافع منافع تمام مسلمانان جهان می‌دانم. علاوه سید از تیرگى میان دولت روس و انگلیس استفاده مناسب کرد و افشاگری هاى وسیعی را بر ضد دولت بریتانیا در نشریات روسته انجام داد که تا آن روز نظیر نداشت. در این هنگام ناصرالدین شاه که براى شرکت در جشن جمهوریت پاریس عازم اروپا بود راهش از طریقِ روسیه افتاد. وى در این کشور پنهاور، سید را چون یاقوت درخشان یافت. سپس در اروپا نیز به هر جا قدم گذاشت، آثار و شهرت سید را در آنجا به روشنی مشاهده کرد. لذا از کار قبلى خود پشیمان شد و در دیدارى که با سید در مونیخ داشت سعى کرد گذشته‌ها را جبران سازد. و او را برایآمدن به ایران و اصلاح وضع سیاسى و اقتصادى کشور تشویق نماید. سید این تقاضا را به خاطر دفاع از وطن و مصلحت مردم پذیرفت. نخست در محرم ۱۳۰۷ ق. وارد مذاکره با رجال سیاسى روسیه شد و آنها را راضى کرد تا از امتیازاتى که در آن زمان می‌خواستند از ایران بگیرند، دست بردارند. سپس در هفتم ربیع الثانی همان سال به ایران بازگشت تا کار اصلاحات را به طور جدى آغاز کند. ولی در اثر توطئه‌هاى پشت پرده استعمار پیر (انگلستان)، زمینه بدبینى درباریان و شاه فراهم شد. هنوز شش ماه از حضور سید در تهران نگذشته بود که ناگهان نامه شاه در منزلِ حاجى امین الضرب به دست وى رسید. وقتى سید جمال الدین از حکم اخراج خود آگاه گردید به عنوان اعتراض به شهر رى (حرم حضرت عبدالعظیم حسنی) عزیمت کرد و در آنجا اعلان تحصن نمود و با سخنرانی هاى پرشور، حرم را به دژى استوار مبدّل ساخت. چندی بعد فشار سفارت بریتانیا فزونى یافت و ناصرالدین شاه حکم توقیف و اخراج وى را صادر کرد. وقتى دستخط شاه به دست «مختارخان» حاکم شهر رى رسید، بی‌درنگ بیست نفر فرّاش فرستاد و سید را از بَست حرم حضرت عبدالعظیم بیرون آورده، در ۲۸ جمادى الاولی ۱۳۰۸ ق. روانه غرب کشور کرد. آثار ماندگار با اینکه سید جمال الدین اسد آبادى از ده سالگى همواره در سفر به سر برده و مشغول مبارزه بوده است، در هر زمان که فرصتى به دست می‌آورد در امر تألیف و تصنیف تلاش کرده است. از این رو آثار مکتوب این مرد بزرگ را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: الف: آثارى در موضوعات مختلف که نام برخى از آنها به شرح زیر است.

۱. تتمه البیان فى تاریخ الافغان.

۲. القضا و القدر.
۳. اسلام و علم.
۴. نیجریه یا ناتورالیسم.
۵. الوحده الاسلامیه.
۶.الواردات
فى سرالتجلیات. ب:نامه‌ها، سخنرانی ها، مقالات، مذاکرات و مصاحبه‌ها. که تعدادى از اینها با عناوین «مقالات جمالیه»، «نامه هاى سید جمال الدین»، «شرح حال و آثار سید جمال الدین» یا در کتابهایى که پیرامون زندگى و آرمان سید نوشته شده به چاپ رسیده است. شهادت وی در نیمه اول شعبان همان سال وارد بصره شد. از آنجا نامه‌اى بسیار مهم و سرنوشت ساز به آیت الله میرزاى شیرازى نوشت. آنگاه از عراق به سوى لندن حرکت کرد و در آنجا با شدت بیشترى اوضاع ناهنجار دربار ایران را در روزنامه‌هاى اروپایى افشا نمود و خطر استبداد داخلى و استعمار خارجی را بر ملل مشرق زمین توضیح داد. هم چنین نامه‌هایى به سران قبایل و علماى برجسته عالم اسلام، از جمله نامه‌اى به علماى بزرگ ایران تحت عنوان «حَمَله القرآن» ارسال داشت و از خیانتها و بی‌لیاقتى ناصرالدین شاه در اداره کشور پرده برداشت. او با ایجاد نشریه‌اى موسوم به «ضیاء الخافقین»، که اولین شماره آن در ماه رجب ۱۳۰۹ ق انتشار یافت، به فعالتی هاى افشاگرانه خود شعاع بیشترى بخشید تا اینکه دولت بریتانیا حساس خطر کرد و مانع از ادامه انتشار آن شد و خود سیّد را نیز بشدت در تنگنا قرار داد.[۲۳]

دراین هنگام نامه «سلطان عبدالحمید» توسط «رستم پاشا» سفیر عثمانى در لندن مبنى بر دعوت سید جمال الدین به «آستانه» به منظور اصلاحات سیاسى در کشور و حکومت عثمانى به دست وى رسید. از طرفى هم چون سید از مدتها پیش به فکر ایجاد تقویت «جبهه متحد اسلامی» درمقابل استعمار غرب بریتانیا بود، به این دعوت پاسخ مساعد داد. او با آرمانى بزرگ در سال ۱۳۱۰ ق وارد مرکز خلافت اسلامى شد تا با تأسیس جبهه واحد اسلامی، عزت و شوکت از دست رفته مسلمانان جهان را به آنان بازگرداند. حدود چهارسال براى تحقیق این هدف مقدس سرمایه‌گذاری کرد و نامه‌هاى بسیارى به شخصیت‌هاى سیاسی، مذهبى و فرهنگى جهان اسلام نوشت و آنها نیزاستقبال خوبى از این حرکت انقلابى به عمل آوردند.  از این سوی، سلطان عبدالحمید هم به خیال اینکه فردا خلیفه مقتدر عالم اسلام خواهد شد با سید جمال الدین همکارى می‌کرد. ولى هنگامى که احساس کرد تخت و تاج وى نیز باید فداى این آرمان بزرگ بشود به بهانه‌هاى گوناگون مخالفت و کارشکنی ها را شروع کرد. او راه چاره را در آن دید که باید کار سید را یکسره کند و با یک ترفند شیطانى (مسمومیت) آن دانشمند سلحشور را به شهادت برساند. سرانجام این نقشه شوم در مورد سید‌جمال‌الدین عملى گردید و او در سال ۱۳۱۴ق. به دیدار محبوب خویش شتافت. پیکرپاک سید با شور و احترام مردم در قبرستان «شیخ لرمزرای» در شهر بندرى استانبول به خاک سپرده شد.محمد باقر مقدم

پی نوشت:
[۱] . اقتباس از: شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی،لطف الله جمالی.
[۲]. همان.
[۳]. اسنادو مدارک درباره سید جمال الدین، صفات الله جمالی.
[۴]. اسنادو مدارک درباره سید جمال الدین اسدآبادی.
[۵]. سید جمال الدین پایه گذار نهضت هاى اسلامی، ص ۲۴.
[۶]. شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی، ص ۲۹ و ۳۰.
[۷]. همان،ص ۳۱؛ سید جمال الدین حسینى پایه گذارنهضت هاى اسلامی، ص ۲۵.
[۸]. شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی، ص ۳۱ و ۳۲.
[۹]. نقش سید جمال الدین در بیدارى مشرق زمین،ص ۶۱.
[۱۰] . همان،ص ۶۲.
[۱۱]. سیدجمال الدین حسینى پایه گذارنهضت هاى اسلامی، ص ۹۲.
[۱۲]. نهضت های اسلامى در صد ساله اخیر، مرتضى مطهری، ص ۲۰.
[۱۳]. مفخر شرق، غلامرضا سعیدی، ص ۶۲.
[۱۴]. سیدجمال الدین حسینى پایه گذارنهضت هاى اسلامی، ص ۹۳.
[۱۵] . نقش سید حمال الدین در بیدارى مشرق زمین، ص۷۲، ۷۳. سیرى در اندیشه سیاسى غرب، ص ۹۸.
[۱۶]. سیدجمال الدین حسینى پایه گذار نهضت هایاسلامی،ص ۹۶.
[۱۷]. شرح حال و آثار سید جمالالدین، ص ۳۷ و ۳۸.
[۱۸]. زندگانی و فلسفه اجتماعى و سیاسى سید جمال الدین، ص ۳۸.
[۱۹]. مفخر شرق، ص ۷۶ و ۸۶.
[۲۰]. زندگانی و فلسفه اجتماعى و سیاسى سید جمال الدین، ص ۴۰ و شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی، ص ۳۷ و ۳۸.
[۲۱]. نقش سید جمال الدین در بیدارى مشرقزمین، ص ۲۲.
[۲۲]. مجموعهمقالات سواد و بیاض، ایرج افشار، جلد دوم، ص ۲۲۶، ۲۳۲.
[۲۳]. سیدجمال الدین حسینى پایه گذار نهضت هایاسلامی، ص ۲۳۱.