شیعه شناسی » تاریخ و جغرافیای شیعه » شیعه در گذر تاریخ »

سیاست و چگونگى حکومت عبد اللّه‏ بن طاهر در خراسان

 

اشاره:

در سرزمین خراسان قیامهای متعددی علیه امویان به وقوع پیوسته است. امویان با خودگامگی بی حساب علیه شیعیان از هیچ ظلمی و تجاوزی دست بردارد نبود. در این مقاله سیاست و چگونگی حکومت عبدالله بن طاهر درخراسان بازگو گردیده است. 

 

 

با وجود پیروزیها و فتوحات مسلمانان در خراسان هنوز بسیارى از شهرها تن به مصالحه کامل و اطاعت از اعراب نداده بودند که شورشهاى ضد عربى چون قیام قارن، بعضى از شهرهاى خراسان و نواحى مختلف را فرا گرفت. سرکوب این قیام توسط عبد اللّه بن حازم و سپس مهاجرت گسترده طوایف عرب در آغاز خلافت اموى به خراسان و همچنین رقابتهاى آنان در این ناحیه سبب گشت تا حاکمان اموى در خراسان چون وکیع بن اسود سیاستى جز شمشیر به کار نبرند(۱) و یا به گفته عمر بن جراح بن عبد اللّه حکمى حاکم خراسان در سال ۹۹ق / ۷۱۷م «اصلاح اهل خراسان جز به شمشیر نشاید»(۲). این گونه اداره خراسان در دوران بنى امیه زمینه اى مناسب براى قیام خراسانیان بر ضد امویان را فراهم آورد. با روى کار آمدن عباسیان آرامشى که انتظار مى رفت، در خراسان برقرار نگشت، چرا که با توطئه قتل ابومسلم، دوباره خراسان صحنه جنبشها و قیامهاى متعدد گردید. به دنبال سرکوبى این قیامها و در نتیجه این نابسامانیهاى طولانى در خراسان و سیستان، افکار و عقاید خوارج رونق گرفت تا آنجا که به عنوان بزرگ ترین بحران خراسان در آستانه حکومت طاهریان مبدّل گشته بود. به همین سبب یکى از دلایل واگذارى خراسان به طاهربن حسین، سرکوبى حمزه خارجى و برقرارى امنیتى بود که خراسان طى دهها سال از آن محروم مانده بود.

طاهربن حسین مدت زیادى حکومت نکرد که خراسان را آرامش بخشد. فرزند وى طلحه نیز دوران حکومت خویش را از سال ۲۰۷ تا ۲۱۳ق / ۸۲۲ تا ۸۲۸م صرف سرکوبى خوارج و نبرد با حمزه خارجى کرد. على بن طاهر که از سوى برادرش عبد اللّه بن طاهر حکومت خراسان را به دست آورده بود، خود در نبرد با خوارج کشته شد. بدین شکل آشفتگى اوضاع خراسان و ناامنى در بسیارى از شهرهاى آن تا زمان آمدن عبد اللّه هم چنان برقرار بود.

عبد اللّه بن طاهر برجسته ترین شخصیت خاندان طاهرى به شمار مى رود. نزدیکى و صمیمیت وى با مأمون سبب شده بود تا وى به عنوان حاجب مخصوص مأمون در بغداد اختیارات فراوانى داشته باشد(۳). تلاش عبداللّه در سرکوبى شورش ده ساله نصر بن شبث عقیلى که به خونخواهى امین بر ضد خلیفه در شام برخاسته بود و فتح قلعه کیسوم در سال ۲۰۹ق / ۸۲۴م(۴) و نیز سرکوبى شورش محمّد بن سرى در مصر(۵) و بازگرداندن آرامش در اسکندریه او را به عنوان بزرگ ترین سردار مأمون عباسى بلندآوازه ساخته و علاقه مندى خلیفه را به وى بسیار کرده بود(۶).

در سال ۲۱۴ق / ۸۲۹م خلافت مأمون با دو بحران بزرگ همراه بود. یکى شورش بابک خرم دین در آذربایجان و دیگرى آشفتگى و نابسامانى در خراسان. به همین جهت مأمون عبد اللّه بن طاهر را از مأموریت مهم دیگرش یعنى نبرد با بابک خرم دین، بازداشت و به گفته شابشتى وى را قسم داد تا براى آرام ساختن خراسان نوک شمشیرش را متوجه آنجا کند(۷)؛ زیرا خراسان از تمام مملکت بعد از دارالخلافه براى مأمون مهم تر بوده است(۸).

به دنبال تصمیم عبد اللّه براى عزیمت به خراسان، وى به سرعت به جانب نیشابور حرکت کرد. او حتّى جلوتر از خویش عبد اللّه بن عزیز بن نوح را براى آرام کردن فتنه خوارج به نیشابور فرستاد و سپس خود مدتى در آنجا اقامت کرد(۹). وى در رجب سال ۲۱۵ق / ۸۳۰م وارد مرو شد(۱۰). اقامت وى در مرو شاه جهان چندان به طول نینجامید؛ زیرا نیشابور را به عنوان مرکز حکومت خویش قرار داد. ویژگیهاى نیشابور از جمله آب و هواى آن را از جمله دلایلى مى دانند که عبد اللّه را بر آن داشت تا حکومتش را در این شهر بنا کند. به نظر ابن حوقل، در سراسر خراسان شهرى در سلامت هوا و پهناورى و پر عمارتى به نیشابور نمى رسید(۱۱). به همین جهت اقدامات عبد اللّه در نیشابور سبب شد تا از این زمان به بعد این شهر آباد و بزرگ گردد، تا آنجا که ادیبان و دانشمندان بسیارى به سبب محاسن آنجا و موقعیت ممتاز این شهر به آنجا آمده اند(۱۲). این شهر «دوباره (اعمر بلاد اللّه ) گردید و پرثروت ترین و پر جمعیت ترین بلاد شد»(۱۳).

علاوه بر آب و هواى مطلوب و آبادانى شهر نیشابور، دلایلى دیگر را براى انتخاب این شهر توسط عبد اللّه بن ظاهر مى توان در نظر گرفت. شاید انگیزه هاى سیاسى، نظامى بیش از هر عامل دیگرى در این انتخاب مؤثر بوده است، آن هم بیشتر به مسئله خوارج مربوط مى شد؛ آنها در طول دوران تاخت و تاز خود همه شهرهاى خراسان را دستخوش آشوب قرار مى دادند، ولى نیشابور در میان این شهرها بیشتر مورد توجه خوارج بود و در آستانه ورود عبد اللّه به خراسان کانون این بحران به شمار مى آمد. به همین سبب عبد اللّه بن طاهر زمانى در نیشابور فرود آمد که «خراسان اندر فتنه خوارج بود»(۱۴). آنان در سراسر منطقه پراکنده شده و نیشابور و اطراف آن را فرا گرفته بودند. بنابراین او با انتقال مقر حکومت از مرو به نیشابور توانست از نزدیک، نبردهاى مداومى را بر ضد خوارج به راه اندازد. او با کشتن بسیارى از خوارج موفق شد نظم و آرامش را به خراسان باز گرداند. به روایت یعقوبى: «عبد اللّه بن طاهر خراسان را چنان منظم و آرام کرده بود که هیچ کس چنان توفیق نیافته بود و همه بلاد (خراسان) به فرمان وى درآمده و بى اختلاف حکم او را گردن نهادند»(۱۵).

تلاشهاى عبد اللّه بن طاهر براى جنگ با خوارج در سیستان موجبات نابودى آنها را به وسیله عیاران و مطوعه در آینده اى نه چندان دور فراهم ساخت. عبد اللّه اگر چه در سیستان مدام درگیر با خوارج بود، امّا وى در خراسان به موفقیتهاى چشمگیرترى نائل شده بود. به راستى در زمان او از حرکتهاى خوارج در خراسان اثرى نمى بینیم. تلاشهاى او در انجام اصلاحات به سود روستاییان باعث شد تا زمینه هاى اصلى پذیرش دعوت خوارج از میان روستاها برداشته شود. رکود کشاورزى و افزایش ناامنى که از موجبات اصلى هراس روستاییان از خوارج به شمار مى آمد، سبب شد تا بر اثر اقدامات عبد اللّه و رونق کشاورزى، فعالیتهاى خوارج در بسیارى از روستاها از میان برود. این روند به مناطق اطراف و از جمله به سیستان گسترش نیافت و همین امر گرفتاریهاى بسیارى را براى طاهریان در سالهاى پس از عبد اللّه از ناحیه سیستان به همراه آورد.

مرگ مأمون در سال ۲۱۸ق / ۸۳۳م و روى کار آمدن معتصم تا حدى حکومت عبد اللّه را در خراسان تهدید کرد. مأمون که در طول دوران حکومتش هواخواه او بود و دلجوییهاى فراوان از او کرده بود تلاش خود را در تقویت موقعیت او در خراسان به کار مى بست، چنان که عبد اللّه در نامه اى به مأمون از دورى خانه اش و غم دیدار خلیفه سخن رانده بود. امّا خلیفه به وجود او بر حکومت خراسان پشتگرمى و آرامش بیشترى داشت، چندان که به او نوشت هرگاه دلها از یکدیگر دور باشند نزدیک بودن خانه سودى نمى رساند(۱۶).

مأمون در هنگام مرگ، معتصم را به جانشینى خود برگزید. وى قبل از مرگ وصیت خویش را در سه نسخه تهیه کرده و یکى از آنها را براى عبد اللّه به خراسان فرستاده بود(۱۷)؛ زیرا آگاهى عبد اللّه براى پذیرش خلافت معتصم از نظر مأمون لازم و با اهمیت بوده است. با روى کار آمدن معتصم، عبد اللّه که از دوراندیشى قابل توجهى برخوردار بود، تشریفات لازم را در پذیرش خلافت معتصم به جاى آورد و به رغم خشم و ناراحتى معتصم از او، بهانه اى براى گسترش کدورت در اختیار خلیفه قرار نداد. موقعیت عبد اللّه در خراسان آن چنان قوى شده بود که معتصم به رغم کدورت قبلى از عبد اللّه سرانجام به پذیرش حضور وى در خراسان اعتراف کرد و در نامه اى به عبد اللّه چنین نوشت: «خداوند ما و تو را ببخشد. در قلب من از تو رنجشهایى بود که با به قدرت رسیدن بخشیده شد»(۱۸).

وى به عنوان ضرورت احساس کرد که قدرت کامل و قوى طاهریان را در مشرق مى باید بپذیرد(۱۹). تلاش عبد اللّه بن طاهر در دفع مخالفان خلیفه سبب جلب اعتماد معتصم و بهبود روابط آنها شد، اقدام وى در سرکوبى قیام مازیار و دستگیرى یکى از علویان به نام قاسم بن على بیش از عوامل دیگر در تحکیم روابط آنها مؤثر بوده است.

بنابر نقل برخى از منابع، عبد اللّه توجهى خاص به رعایت حال مردم و برقرارى نظم و آرامش در میان آنها داشت. از همان هنگام که به مأموریتهاى مختلف اعزام مى شد، از سیرت نیکو و رفتار او با مردم بسیار سخن گفته اند؛ به عنوان مثال قبل از حکومت یافتن خراسان، در شام چون عده فراوانى از مردمان را در جوار خود، نیازمند دید دستور داد تا اسامى همه آن ساکنان را یادداشت کرده، براى آنها علاوه بر مستمرى ماهانه، خوراک و پوشاک نیز در نظر بگیرند(۲۰). عملکرد او نشانگر عطا و احسانش نسبت به مردم بود(۲۱). اقدامات عبد اللّه در خراسان بیشتر در راستاى برقرارى آرامش و تلاش براى بهبود وضعیت مردم انجام مى گرفت. وى بناهاى زیادى ایجاد کرد و آنها را وقف مردم نمود. رباط فراوه در نزدیکى خوارزم(۲۲)، بناى شهرکى در نزدیکى نسا، قریه اسدآباد در نزدیکى نیشابور(۲۳)، شهرى به نام دهستان در نزدیکى مازندران و بناى شهر کوچکى در نزدیکى ابیورد(۲۴) همه از جمله مکانهایى بوده که ساخت و وقف آنها را به عبد اللّه بن طاهر نسبت داده اند.

در زمان او سیستان دچار قحطى و خشکسالى گردید، به گونه اى که سال ۲۲۰ق / ۸۳۵م و ۲۲۷ق / ۸۴۱م مصیبت اجتماعى بزرگى متوجه این مردم شد. خشک شدن هیرمند و وجود خشکسالى نه تنها ضعفا، بلکه گروه بسیارى از تجار و بزرگان و خداوندان نعمت را نیز به کام مرگ فرستاد. عبد اللّه بن طاهر براى کمک به قحطی زدگان سیصد هزار درهم فرستاد که آن مبلغ را در اختیار دو تن از فقها قرار دهند تا در میان مردم تقسیم کنند(۲۵). عدالت پى‌شگى عبد اللّه در اداره امور خراسان بعد از مشکلات مهم زمان حکومت على بن عیسى حاکم ستمگر خراسان در فاصله سالهاى ۱۸۰ تا ۱۹۲، سبب شد تا روزگار او را در عدل، یگانه بدانند(۲۶). منابع از همان آغاز ورود او به نیشابور از عدل و دادگسترى عبد اللّه سخن رانده اند. آمدن او به نیشابور با خوشحالى مردم همراه بود؛ زیرا کمبود باران، شهر را دچار خشکسالى کرده بود، ولى هم زمان با ورود عبد اللّه باران شدیدى در شهر باریدن گرفت. بزّازى در استقبال از عبد اللّه و سپاهیانش گفته بود:

مردم در زمان خود گرفتار قحطى شدند / تا اینکه تو قدم بدینجا گذاشتى و با خود دانه هاى مروارید آوردى / در این ساعت دو باران با هم آمدند / و درود خدا بر هر دوى آنها هم برامیر و هم باران(۲۷)

تلاش عبد اللّه در اجراى عدالت و رسیدگى به ستم مردم در همان آغاز ورود به نیشابور با عزل محمّد بن حمید طاهرى توأم بود. او که به عنوان نایب عبد اللّه در نیشابور رفتار خوشایندى نداشت پى‌ش از همه مورد خشم عبد اللّه واقع گردید(۲۸). وى گاه بار عام مى داد و به شکایت مردم رسیدگى مى کرد، چرا که بساط عدل را عامل اصلى دوام حکومت خود مى دانست(۲۹). ظاهرا خویشاوندان وى که حکومت شهرهاى مختلف را داشتند بر مردم ستم مى کردند. به همین سبب اشاره اى بر ظلم آنها و تلاش عبد اللّه در رعایت حق مردم شده است(۳۰). او در آغاز ورود به نیشابور، شاذیاخ را براى استقرار سپاهیان و بناى پایگاه حکومتى خود انتخاب کرد(۳۱). حافظ ابرو علت بناى آن را در نتیجه ظلم و ستم سپاهیان وى بر مردم نیشابور دانسته است(۳۲). عبد اللّه چون از این امر آگاه شد، تمام سپاهیان خود را از شهر به این محل فرا خواند. وى به سپاهیانش اعلام کرد هر کس در نیشابور بماند خون و مالش حلال است(۳۳).

سیاست عبد اللّه براى رفاه حال مردم بیشتر در راستاى اصلاحات وى در زمینه کشاورزى انجام گرفت. او که به مشکلات و مصائب روستائیان و ستمهایى که بر آنها وارد شده بود به نحوى آگاهى داشت بر آن شد تا به شکلى موجبات استمالت و بهبود وضع روستائیان را فراهم آورد. وصیت پدرش به او نیز چنین بود که «از کار رعیت و امور مردم هرگز غفلت مکن؛ زیرا دوام ملک بسته به وجود و آسایش آنها مى باشد»(۳۴).

حضور خوارج در طى سالهاى مختلف و حملات مداوم آنها بر روستاهاى بی دفاع خراسان، آرامش را از این مناطق گرفته بود. به همین دلیل عبد اللّه بعد از برقرارى امنیت، در رونق و توسعه اقتصادى خراسان به مسئله روستاها توجهى خاص نشان داد. دستور وى به همه کاردارانش در ولایات مختلف، براى رعایت حال کشاورزان به راستى گواه بر سعى و تلاش او در این زمینه است. گردیزى متن دستور وى را این چنین آورده است:

«حجت برگرفتم شما را از خواب بیدار شوید! و از خیرگى بیرون آیید و صلاح خویش بجویید و با برزگران ولایت مدارا کنید! و کشاورزى که ضعیف گردد، او را قوّت دهید! و به جاى خویش باز آرید! که خداى عز و جل از دستهاى ایشان طعام کرده است، و از زبانهاى ایشان سلام کرده است، و بیداد کردن بر ایشان را حرام کرده است»(۳۵).

متن دستور او نشان از تلاش عبد اللّه براى رونق کشاورزى دارد. او خود به این امر علاقه اى تمام داشت و در ترویج فلاحت کوشش فراوان مى نمود(۳۶). در دوران اقامت کوتاه خود در مصر، کاشت نوعى خربزه را در آن سرزمین به او نسبت مى دهند. ابن خلکان مى نویسد: «ان البطیخ العبدلاوّى الموجود بالدیار المصریه منسوب الى عبد اللّه »(۳۷).

عبد اللّه بن طاهر اساس کشاورزى را در توجّه به آبیارى مى دانست. به همین منظور چند طرح آبیارى را در ماوراءالنهر انجام داد. او همچنین از خلیفه در ساختمان آبراهه بزرگ استان چاچ (تاشکند کنونى) دو میلیون درهم کمک مالى گرفت(۳۸). این کمک که ظاهرا بر خلاف میل باطنى معتصم انجام گرفته بود آنچنان در آبادانى منطقه مؤثر افتاد که به گفته عوفى تا قرن هفتم این نهر پابرجا بود(۳۹). در باره کیفیت تقسیم آب و طرز استفاده از قنوات در زمان وى همچنین مشکلاتى وجود داشت، چنان که گاه موجب نزاع و خصومت میان کشاورزان مى شد. گردیزى در این باره مى نویسد:

«پى‌وسته اهل نیشابور و خراسان نزد عبد اللّه همى آمدندى و خصومت کاریزهاى همى رفتى و اندر کتب فقه و اخبار رسول صلی الله علیه و آله اندر معناى کاریز و احکام آن چیزى نیامده بود. سپس عبد اللّه همه فقهاى خراسان، و بعضى از عراق را جمع کرد، تا کتابى ساختند (در) احکام کاریزها، و آن را «کتاب قنى» نام کردند تا احکام که اندران معنى کنند، بر حسب آن کنند، و آن کتاب تا بدین غایت برجاست، و احکام قنى و قنیات که در آن معنى رود، بر موجب آن کتاب رود»(۴۰).

گزارش گردیزى مبنى بر اینکه این کتاب تا قرن پنجم مورد استفاده بوده است نشان مى دهد که اعمال مربوط به قنوات تا این زمان بر اساس نسبتهاى قدیمى بوده، و تا عصر مغول معیارى براى تقسیم آب بوده است(۴۱). به همین علت قناتهاى کهن در خراسان را «قنات طاهرى» مى نامند(۴۲). این امر اهتمام طاهریان در حفر قنات و تدوین احکام راجع به قناتها را در خراسان از سوى آنان نشان مى دهد. وجود کاریزهاى بسیار در نیشابور(۴۳)، سبب شده بود تا عبد اللّه خود نیز به حفر قنات اهمیت دهد، تا آنجا که وى ظاهرا براى حفر یک قنات یک میلیون درهم خرج کرد(۴۴).

تلاش عبد اللّه براى بهبود وضعیت کشاورزى در راستاى تعدیل و تنظیم مالیات و جلوگیرى از سوء استفاده مأموران مالیاتى انجام مى گرفت، چنان که او اعلام کرد: «اى مردم خراسان! تا از شما حمایت نکنم، جبایه نخواهم ستاند»(۴۵).

در این راستا سفارش طاهر به عبد اللّه بسیار روشن و واضح بود چنان که او گفته بود:

«به کار مهم خراج نیک عنایت کن؛ چه بدان کار رعیت راست مى شود و بهبود مى پذیرد… پس در تقسیم خراج میان خراجگزاران روش حق و برابرى و دادگرى پى‌ش گیر… پس باید خراج آن چنان گرفته شود که آن را از مازاد مخارج خویش بی هیچ عسرت اعطا کنند و باید آن خراج را در راه استوارى و بهبود زندگانى و اصلاح نابسامانیها و «هموار ساختن ناهمواریهاى» امور مردم صرف کنى»(۴۶).

بدین گونه عبد اللّه به توصیه پدر عمل مى نمود و «همیشه عمل به پارسایان و زاهدان وکسانى فرمودى که ایشان را به مال دنیا حاجت نبودى»(۴۷). او خود مى گفت: «پر کردن کیسه و به دست آوردن نام نیک هرگز با هم جمع نمى شوند(۴۸). با وجود این، تلاش عبد اللّه در رونق و آبادانى روستاها یکى از عوامل مهم ایجاد آرامش و جلوگیرى از حمایت مردمان بعضى روستاها از خوارج شده بود.

عبد اللّه در راستاى اصلاحات خود به مسئله گسترش علم و دانش و تعلیمات عمومى نیز توجهى خاص مبذول داشت. او معتقد بود «که علم به ارزانى و ناارزانى بباید داد، که علم خویشتندارتر از آن است که با ناارزانیان قرار کند»(۴۹). گزارشهایى حاکى از آن است که در زمان او حتّى کودکان فقیرترین روستائیان نیز به شهرها روى مى آوردند تا تحصیل دانش کنند(۵۰). این تلاش، توجّه او را به اهمیت تربیت عمومى نشان مى دهد که دیگران را نیز از فراگیرى علم و دانش منع نمى کرد(۵۱). به همین دلیل او را مى توان از بنیانگذاران نهضتى که به تجدید حیات فرهنگ ایرانى در عهد سامانیان منجر شد به شمار آورد(۵۲).

علاقه مندى عبد اللّه به علم و دانش را از شیوه رفتار او با علما مى توان دریافت. اقدام او در توجّه و شتافتن به دیدار علما بیشتر براى حرمت گذاشتن به دانش آنها بود، چنان که براى دیدن محمّد بن اسلم طوسى، بر در سرایش آن قدر منتظر ماند و گفت: «آخر به وقت نماز بیرون آید»(۵۳)، و چون وى را بدید از اسب پى‌اده شده در مقابل او فروتنى کرد(۵۴). همچنین در دیدار با ابو زکریا نیز از وى خواست تا حاجت خود را بخواهد و او عبد اللّه را نصیحت کرد که زیبایى صورتش را به خاطر گناه با آتش جهنم نسوزاند. این سخن آن چنان عبد اللّه را منقلب کرد که تا هنگام بلند شدن گریه مى کرد(۵۵). او کتاب البهى را براى عبداللّه بن طاهر تألیف کرد(۵۶). دیگر علما نیز که با عبد اللّه بن طاهر ارتباط داشتند، به خاطر اشتیاق خود و علاقه عبد اللّه بن طاهر به علما، کتابى را به نام وى نوشتند. یوحنا بن ماسویه کتاب فى الصداع و علله و اوجاع و جمیع ادویته و السدر و العلل المولده را در شرح سردرد و جمیع داروهاى مربوط به آن براى عبد اللّه نوشت(۵۷).

ابو عثمان یحیى بن مرزوق نیز تذکره اى از آوازها به نام اغانى تألیف کرد و آن را تقدیم عبد اللّه بن طاهر نمود(۵۸) و عبد اللّه آن را در خزانه کتب خود بایگانى کرد(۵۹). آوازه حمایت و توجّه عبد اللّه به علما سبب شد تا کسانى دیگر چون ابوتمام رنج سفر طولانى را براى دیدار عبد اللّه بن طاهر و آمدن به نیشابور تحمل کنند. ابوتمام حبیب بن اوس طائى در سال ۱۹۰ق / ۸۰۵م هجرى در دمشق به دنیا آمد و در فاصله سالهاى ۲۱۷ تا ۲۲۰ق / ۸۳۲ تا ۸۳۵م به خراسان آمد. وى در دامغان از این سفر طولانى آن قدر خسته شده بود که یارانش به او گفتند: آیا مى خواهى ما را به جایى که خورشید برمى آید ببری؟ امّا ابوتمام گفت: نه، بلکه شما را به جایى مى برم که جایگاه برآمدن بخشش و کرم است(۶۰).

کیفیت ملاقات ابوتمام با عبد اللّه بن طاهر آن چنان مهم بوده است که بسیارى از منابع آن را نقل کرده اند(۶۱).

شعراى دیگرى نیز در دربار عبد اللّه بودند که از انعامهاى بی کران وى بهره مند مى شدند. هنگامى که دعبل بن على نزد وى آمده بود، ماهانه یکصد و پنجاه هزار درهم به او مى داد و او از این هدایاى زیاد بهره مند شد، چنان که یکبار شش هزار درهم به دعبل بخشید و به او گفت مثل کسى باش که هیچ چیز از ما نگرفته است(۶۲). این بخششها سبب شد تا دعبل خود را پنهان سازد و به عبد اللّه بنویسد:

«از تو به خاطر ناسپاسى در نعمت دورى نگزیدم… [ولى چون] در نیکى به من زیاده روى کردى و من از سپاسگزارى ناتوان شدم اکنون نزد تو نمى آیم»(۶۳).

بخششهاى عبد اللّه سبب شده بود تا نام وى به عنوان یکى از بخشنده ترین افراد نسبت به شاعران در تمامى سرزمین خلافت عباسى بر سر زبانها افتد و شوق حرکت به سمت خراسان را در دل آنان ایجاد کند(۶۴). علاوه بر رونق فرهنگى دربار عبد اللّه در خراسان اشعار زیادى نیز منسوب به خود وى وجود دارد که توانایى و مهارت او را در ادبیات نشان مى دهد(۶۵). وى بر زبان عربى نیز تسلطى کامل داشت. مجموع رسائلى که از وى بر جاى مانده است حکایت از تبحر و اشراف او بر ادبیات آن عصر داشت، تا آنجا که ابن ندیم اشعار او را پنجاه ورق دانسته است(۶۶). او در اشعار خود هرگز زبان به طعن و دشنام نمى گشود، همچنان که دیگران را نیز از این کار بر حذر مى داشت(۶۷). آفت شاعرى از نظر وى بخل و حسادت بود(۶۸). دربار عبد اللّه به رغم شکوه و جلالش(۶۹) از بعضى معایب نیز بر کنار بود. او در منزلش هیچ کنیزى را راه نمى داد و مى گفت: «آنها بین زنان مرد و بین مردان زن هستند»(۷۰). شاید به همین علت بود که هیچ کنیز و غلامى از اسرار خانه او اطلاعى نداشت(۷۱).

در مجموع حکومت پانزده ساله عبد اللّه در خراسان با چنان اقتدارى همراه بود که به روایت یعقوبى، هیچ کس پى‌ش تر از او به چنین توفیقى دست نیافته بود(۷۲). او همه بلاد خراسان را به اطاعت خود در آورد و فرزندش طاهربن عبد اللّه را براى فتح بلاد غز و ترکمانان به ماوراء النهر فرستاد. طاهر موفق شد شهرهایى را فتح کند که پى‌ش از او کسى پاى بدانجا ننهاده بود(۷۳). فتح بلاد غز علاوه بر گسترش قلمرو طاهریان موجب قدرتمند شدن سامانیان نیز شد. شاید در نتیجه همین فتوحات طاهربن عبد اللّه بود که کابل شاه ناچار شد خراج سالانه را که عبادت از دو هزار برده غز بود به عبد اللّه بن طاهر بپردازد(۷۴). تداوم روند ارسال برده بر رونق تجارت میان ماوراءالنهر و بغداد دامن زد تا آنجا که تجارت برده هم به رونق اقتصادى ماوراءالنهر و خراسان کمک مى کرد و هم موجب افزون شدن ثروت خصوصى طاهریان مى شد(۷۵). نحوه حکومت و سیاست مقتدرانه عبد اللّه در خراسان سبب شد تا حکومت وى را «عصر استبداد مطلقه منوره»(۷۶) بدانند. این سخن بارتولد در شعر ابوتمام نیز به خوبى نمایان شده است:

فقد بثّ عبد اللّه خوف انتقامه  على اللیل حتّى ما تدبّ عقاربه

عبد اللّه بن طاهر ترس انتقام خود را بر (همه چیز حتّى حشرات) شب چنان پراکنده کرد که عقربهاى آن نیز نمى جنبند(۷۷).

شابشتى نیز روایتى از قاطعیت عبد اللّه و داورى سخت او آورده است که در آن به مجازات بسیارى از خطاکارن پرداخته و سپس وجود حاکم را براى یک قوم بسیار لازم دانسته بود(۷۸). اقدامات عبد اللّه در خراسان موجب تحسین خلیفه و نزدیکان وى نیز شده بود، به گونه اى که روایات متنوع اشاره بر آن دارد که عبد اللّه نزد مأمون بسیار عزیز و ارجمند بوده است، تا آنجا که مأمون در جمع دیگران آن چنان عبد اللّه را وصف مى کرد که حاضران مى گفتند کسى را جز عمر بن خطاب با این خصوصیات به یاد نداریم، ولى مأمون مى گفت: منظورش عبد اللّه بن طاهر به عنوان شخصى بردبار، باتقوا و پرهیزگار است(۷۹). اسحاق بن ابراهیم نیز به معتصم گفته بود: «عبد اللّه بن طاهر مردى است که همانندش دیده نشده»(۸۰). او در عصر خود سرآمد همگان و مورد ستایش دیگران بود. ابن خلکان وى را آقایى بانجابت و بلندمرتبه و زیرک دانسته و ذهبى نیز او را از بزرگ ترین امیران عصر خود به حساب آورده به گونه اى که یاری دهنده مأمون بوده است(۸۱). وى حکومت قوى و تثبیت شده اى را براى جانشینانش باقى گذاشت.

سرانجام عبد اللّه بن طاهر در روز چهارشنبه دهم ربیع الآخر سال ۲۳۰ق / ۲۶ دسامبر ۸۴۴م(۸۲) بعد از چهل و هشت سال به علت بیمارى، زندگانى را به پایان رساند، و در مقبره خانوادگى خود در نیشابور دفن شد(۸۳).

ابن عساکر مى نویسد: او در اواخر عمر توبه کرده، همه آلات لهو و لعب را شکست. همچنین مبلغ زیادى را براى حرمین شریفین فرستاد(۸۴) و در دادن صدقه هیچ کوتاهى نکرد.

خراسان در طول دوران حکومت اموى و عباسى تا زمان وى حاکمى عادل و محبوب چون عبد اللّه را به خود ندیده بود. سیاستهاى او در اداره این سرزمین بزرگِ بحران زده، تماما در رعایت حال مردم و برقرارى امنیت سپرى شد. معلى طائى در وصف بخشش و خصوصیات عبد اللّه آورده است: «اى بخشنده ترین مردم در وقت قدرت… کسى که به آسانى گره هاى سختى زمانه را هنگامى که کمبودها و فشارها بر قومى به طول مى انجامد باز مى کند. دست تو از بخشش به شخص خطاکار و قاتل خالى نمى شود»(۸۵).

عدالت و سیرت نیکوى عبد اللّه در خراسان آن چنان یاد و خاطره او را در دلها باقى گذاشت که قبر وى تا زمان خواجه نظام الملک طوسى زیارتگاه بود. به گفته او «پى‌وسته مردم آنجا مى باشند و حاجتها مى خواهند و خداى تعالى حاجتهاى ایشان روا مى کند»(۸۶). ابن عساکر مى نویسد که زکریا بن دلویه هر روز جمعه به زیارت قبر عبد اللّه مى رفت، در حالى که حتّى به زیارت قبر استاد خود نمى رفت وچون از او علت را پرسیدند گفت؛ زیرا «آثار عبد اللّه بن طاهر باقى است تا وقتى زمین و آسمان باقى است»(۸۷). به همین علت در ماتم مرگ او، محمّد بن عبد اللّه بن منصور این چنین گفت:

هیهات الایأتى الزمان بمثله

ان الزمان بمثله لبخیل(۸۸)

پى نوشت:

۱ ـ ابو سعید عبدالحى بن ضحاک بن محمود گردیزى، تاریخ گردیزى، تصحیح عبدالحى حبیبى، تهران، دنیاى کتاب، ۱۳۶۳ش ص، ۲۵۰.

۲ ـ احمد بن یحیى بلاذرى، فتوح البلدان، بخش مربوط به ایران، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۳۱۶.

۳ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۰.

۴ ـ احمد زکى صفوت، جمهره الرسائل العرب فى عصور العربیه الزاهره، بیروت، المکتبه العلمیه، ۱۳۵۷ق / ۱۹۳۸م، جزء ۳، ص ۴۲۰.

۵ ـ ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، قاهره، المؤسسه المصریه، ۱۳۸۳ق / ۱۹۶۳م، جزء ۲، ص ۱۸۲-۱۸۱.

۶ ـ محمّد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۶۹ش، ج ۱۳، ص ۵۷۳۵؛ ابن جوزى، المنتظم فى التواریخ الملوک و الامم، تحقیق سهیل زکار، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م، جزء ۶، ص ۲۸۹۳.

۷ ـ على بن محمّد شابشتى، الدیارات، تحقیق کورکیس عواد، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۶ق / ۱۹۶۶م، ص ۱۳۷.

۸ ـ ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمّد ابراهیم آیتى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۱ش، ج ۲، ص ۴۷۵.

۹ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹.

۱۰ ـ حمزه اصفهانى، تاریخ پى‌امبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۲۰۷.

۱۱ ـ ابن حوقل، ایران در صوره الارض، ترجمه جعفر شعار، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۶ش، ص ۱۶۸.

۱۲ ـ ابن حوقل، سفرنامه ابن حوقل، ص ۱۶۹.

۱۳ ـ یاقوت حموى به نقل از: و . بارتولد، تذکره جغرافیاى ایران، ترجمه حمزه سردادور، چاپ سوم: تهران، توس، ۱۳۷۲ش، ص ۱۲۷.

۱۴ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹.

۱۵ ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۸.

۱۶ ـ محمّد بن اسماعیل ثعالبى، خاص الخاص، شرح محى الدین جنان، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۴۱۴ق / ۹۹۴م، ص ۱۳۲؛ ابن جوزى، المنتظم، ص ۲۸۴۸.

۱۷ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۳، ص ۵۷۶۹.

۱۸ ـ زکى صفوت، جمهره الرسائل العرب، جزء ۵، ص ۵؛ شابشتى، الدیارات، ص ۱۳۹.

  1. M. Rekaya, (Mazyar), Iranica, Tom2, leiden, 1979, p. 167.

۲۰ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق عبد اللّه سالم، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م، جزء ۲۹، ص ۲۳۴؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۹، ص ۴۸۳.

۲۱ ـ عزالدین على ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه عباس خلیلى، تهران، علمى، ۱۳۵۱، ج ۱۱، ص ۱۸۲؛ محمّد تقى کاشانى، بحرالفوائد، به کوشش محمّد تقى دانش پژوه، تهران، بنگاه و ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵ش، ص ۸۸.

۲۲ ـ ابوالفداء، تقویم البلدان، ترجمه عبد المحمّد آیتى، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۹ش، ص ۵۳۷؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه حسین قره چانلو، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۵ش، ص ۱۹۹.

۲۳ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۵۹-۲۵۸.

۲۴ ـ ابوالفداء، تقویم البلدان، ص ۵۰۷ و ۵۱۳؛ ابن خلکان؛ وفیات الاعیان، ج ۴، ص ۲۷۴.

۲۵ ـ ابوالفداء، تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعراء بهار، تهران، کلاله خاور، ۱۳۶۶ش، ص ۱۸۲.

۲۶ ـ مجد خوافى، روضه خلد، تحقیق محمود فرخ، به کوشش حسین خدیو جم، تهران، کتابفروشى زوار، ۱۳۴۵ش، ص ۲۳۱-۲۳۰.

۲۷ ـ یحیى حسینى یمنى صنعانى، نسمه السحر، تحقیق کامل سلمان الجبورى، بیروت، دارالمورخ العربى، ۱۴۲۰ق / ۱۹۹۹م، ج ۱، ص ۳۰۰، عبد اللّه بن اسعد یافعى، مرآه الجنان، حواشى از خلیل المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م، ج ۲، ص ۷۵-۷۴؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، تحقیق احسان عبّاس، بیروت، دار صادر، ۱۳۹۸ق / ۱۹۷۸م، ج ۳، ص ۸۴.

۲۸ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۲۹۹؛ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۱۸۱.

۲۹ ـ محمّد بن محمّد غزالى، نصیحه الملوک، تصحیح جلال الدین همایى، تهران، نشر هما، ۱۳۶۷ش، ص ۱۶۲.

۳۰ ـ محیى الدین محمّد زمچى اسفزارى، روضات الجنات فى اوصاف مدینه هرات، تصحیح سید محمّد کاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۳۸ش، ص ۲۵۲؛ ابن جوزى، المنتظم، ص ۳۱۴۳.

۳۱ ـ ابو عبد اللّه حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ترجمه خلیفه نیشابورى، به اهتمام شفیعى کدکنى، تهران، آگه، ۱۳۷۵ش، ص ۲۰۱.

۳۲ ـ حافظ ابرو، جغرافیاى تاریخى خراسان، ص ۳۳؛ زکریا بن محمّد قزوینى، ترجمه آثار البلاد و اخبار العباد، تصحیح محمّد شاهروى، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۷۳ش، ج ۲، ص ۱۶۳.

۳۳ ـ ابن واضح یعقوبى، البلدان، ترجمه محمّد ابراهیم آیتى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۳ش، ص ۵۴.

۳۴ ـ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۶۰.

۳۵ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۲.

۳۶ – Reuben leory, the Social Structure of Islam, Cambridge, 1969, p 373.

۳۷ ـ ابن خلکان، وفیات الاعیان ج ۳، ص ۸۸، شابشتى، الدیارات، ص ۱۳۶.

۳۸ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۴، ص ۵۹۵۸.

۳۹ ـ و . بارتولّد، ترکستان نامه، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۲ش، ج ۱، ص ۴۶۱.

۴۰ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۱.

۴۱ ـ برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ترجمه احمد میر احمدى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۷۳ش، ج ۲، ص ۱۹۴.

۴۲ ـ محى الدین محمّد اسفزارى، روضات الجنات فى اوصاف مدینه هرات، تصحیح محمّد کاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۳۸ش، ص ۱۱۶.

۴۳ ـ حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ص ۲۱۴.

۴۴ ـ اسفزارى، روضات الجنات، ص ۲۵۰.

۴۵ ـ مطهر بن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ترجمه و تعلیقات از شفیعى کدکنى، تهران، نشر آگه، ۱۳۷۴ش، ج ۶-۴، ص ۶۰۴.

۴۶ ـ عبد الرحمان ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمّد پروین گنابادى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۶۹ش، ج ۱، ص ۶۰۲-۶۰۱.

۴۷ ـ خواجه نظام الملک، سیاستنامه، به اهتمام هیوبرت دارک، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۵ش، ص ۶۳.

۴۸ ـ ابن اثیر، همان، ص ۱۸۱؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۷.

۴۹ ـ گردیزى، تاریخ گردیزى، ص ۳۰۲.

۵۰ ـ بارتولد، ترکستان نامه، ص ۴۶۳.

۵۱ ـ ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، تحقیق روحیّه النحاس، دمشق، دارالفکر، ۱۴۰۸ق / ۱۹۸۷م، ج ۱۲، ص ۲۷۳.

۵۲ ـ عبد الحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۱ش، ج ۲، ص ۱۰۰.

۵۳ ـ فریدون عطار نیشابورى، تذکره الاولیاء، تصحیح محمّد استعلامى، تهران، نشر زوار، ۱۳۵۶ش، ص ۲۸۸.

۵۴ ـ جلال الدین محمّد خوافى، مجمل فصیحى، تصحیح محمود فرخ، مشهد، چاپ توس، ۱۳۶۱ش، ج ۱، ص ۲۷۸.

۵۵ ـ ابن ندیم، الفهرست، ترجمه و تحقیق محمّد رضا تجدد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۶ش، ص ۱۱۴.

۵۶ ـ ابن ندیم، الفهرست، ص ۱۱۴.

۵۷ ـ ابن ابى اصبیعه، عیون الابناء فى طبقات الاطباء، شرح و تحقیق نزار رضا، بیروت، دارالفکر، بی تا، ص ۴۵۳.

۵۸ ـ ابو الفرج اصفهانى، برگزیده اغانى، ترجمه و تلخیص و شرح محمّد حسین مشایخ فریدونى، تهران، علمى و فرهنگى، ۱۳۶۸ش، ج ۱، ص ۶۷۷.

۵۹ ـ همان، ص ۶۷۹.

۶۰ ـ اصفهانى، الاغانى، تحقیق على النجدى ناصف، بیروت، مؤسسه جمال، ۱۳۹۲ق / ۱۹۷۲م، جزء ۱۶، ص ۴۲۸-۴۲۷؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۴.

۶۱ ـ سید محسن الامین، ابوتمام، ص ۳۲۳-۳۲۲؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۸۵-۸۴؛ على بن یوسف قفطى، ابناه الرواه على ابناه النجاه، تحقیق محمّد ابراهیم، قاهره، دارالکتب، ۱۳۷۴ق، جزء ۳، ص ۳۸۴؛ عبد اللّه بن اسعد یافعى، مرآه الجنان، حواشى از خلیل المنصور، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق / ۱۹۹۷م، ص ۷۵.

۶۲ ـ ابن جوزى، المنتظم، ص ۳۲۲۳.

۶۳ ـ ابن تغرى، النجوم الزاهره، ص ۱۹۸؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ص ۲۲۲.

۶۴ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۳۱۸.

۶۵ ـ ابو منصور ثعالبى، احسن ما سمعت، تصحیح و شرح محمّد افندى، چاپ دوم: مصر، مکتبه المحمودیه، بی تا، ص ۲۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۲۳۸.

۶۶ ـ ابن ندیم، الفهرست، ص ۲۶۸.

۶۷ ـ ابن معتز، طبقات الشعراء، تحقیق عبد الستار احمد فراج، مصر، دارالمعارف، ۱۳۷۵ق / ۱۹۵۶م، ص ۳۰۰؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، شرح احمد امین، قاهره، دارالکتب العلمیه، ۱۳۸۴ق / ۱۹۵۶م، جزء ۲، ص ۱۹۹.

۶۸ ـ محمّد راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، قم، مکتبه الحیدریه، ۱۴۱۶ق، ج ۱، ص ۹۰.

۶۹ ـ ابن طیفور، بغداد فى تاریخ الخلافه العباسیه، بغداد، المکتبه المثنى، ۱۳۸۸ق / ۱۹۶۸م، ص ۸۵.

۷۰ ـ ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ص ۱۹۵.

۷۱ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱۴، ص ۶۲۱۶.

۷۲ ـ یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۸.

۷۳ ـ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ۳۲۱.

۷۴ ـ ادموند کلیفورد باسورث، تاریخ غزنویان، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۲ش، ص ۳۴.

۷۵ ـ ریچارد فراى، تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳ش، ج ۴، ص ۸۸.

۷۶ ـ بارتولد، ترکستان نامه، ص ۴۶۲.

۷۷ ـ ناصح بن ظفر جرفادقانى، تاریخ یمینى، به اهتمام جعفر شعار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵ش، ص ۳۹۹.

۷۸ ـ شابشتى، الدیارات، ص ۳۹۹.

۷۹ ـ همان، ص ۱۳۷-۱۳۶.

۸۰ ـ طبرى، تاریخ طبرى، ص ۵۹۵۹؛ ابن اثیر، تاریخ کامل، ج ۱۱، ص ۱۶۹.

۸۱ ـ ذهبى به نقل از: زرکلى، الاعلام، جزء ۴، ص ۲۲۶۰۷.

۸۲ ـ حمزه بن حسن اصفهانى، تاریخ پى‌امبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶ش، ص ۲۰۷؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ص ۲۴۵.

۸۳ ـ حاکم نیشابورى، تاریخ نیشابور، ص ۲۲۰.

۸۴ ـ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ص ۲۴۱؛ یافعى، مرآه الجنان، ص ۷۴.

۸۵ ـ اصفهانى، الاغانى، جزء ۱۲، ص ۱۲۲.

منبع:فصلنامه مشکوه، شماره ۸۰ .

امیر اکبرى