سلوک بَلا ‏

اشاره:

نوشتار پيش رو، گزيده اي از مباحث پيرامون اركان و مراحل سير و سلوك به بلاي امام حسين(ع) است كه در شرح و تفسير زيارت عاشورا، طيّ دوازده جلسه ارائه شده است. در آستانه ماه محرم الحرام، آن را تقديم خوانندگان گرامي موعود مي كنيم.

مراحل سير و سلوك به وسيلة بلاي اولياي الهي در زيارت عاشور

يكه و تنها شدن وليّ الهي

در زيارت عاشورا به امام حسين(ع) اين گونه خطاب مي كنيم: «و الوتر الموتور». وتر به معناي «تنها و يكتا»، موتور يعني «تنها شده» است. يك احتمال دربارة اين معنا، يگانگي، منحصر به فرد بودن و بي بديل بودن حضرت است. احتمال ديگر اين است كه، حضرت تنهاست و در اين تنهايي موتور است؛ يعني حضرت با نقشه و برنامه ريزي تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشيم كه سيّدالشّهدا(ع) يك درگيري مخفيانه نداشتند كه مسلمانان از آن بي خبر باشند.

يزيد بعد از مرگ معاويه به استاندار مدينه نامه نوشت كه بايد از حسين بيعت بگيري و الاّ او را بكش و سرش را بفرست. حضرت با تدبيري از مدينه خارج شدند و بيعت نكردند؛ در مكه براي مسلمانان نامة دعوت نوشتند و آنها را مطلّع كردند، علاوه بر اينكه مكه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر مي شد. بعد هم يزيد به عنوان اميرالحاج، عده اي را فرستاد تا حضرت را در مكه ترور كنند و توصيه كرد كه، حتّي اگر دست حضرت به پردة كعبه بود او را بكشيد، لذا حضرت در 8 ذي الحجّه در حالي كه همه مُحرِم مي شدند كاملاً با سر و صدا و با حالتي كه همه متوجه باشند از مكه خارج شدند و صريحاً اعلام كردند:

كسي كه حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهيّاي لقاي خدا كرده است، همراه ما كوچ كرده، همسفر شود.[1]

از آن طرف مردم كوفه از خروج امام از مدينه و حركت به سوي مكه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت كردند. حضرت نيز سفير فرستادند. لذا طوري نبود كه مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدينه، بصره و هم مردم كوفه مطّلع بودند. تقريباً تمام مناطق اسلامي مطّلع شده بودند كه چنين حادثه اي در شرف اتّفاق است و امام با يزيد بيعت نكرده، به مكه رفته و از مكه هم بي وقت خارج شده و مردم را به همكاري دعوت كرده اند.

1 – شرايط تنها شدن امام حسين(ع)

الف ـ شرايط جبهة مقابل: اگر طرف درگيري حضرت، يكي از صحابي رسول الله يا فردي كه امثال اين عناوين را يدك مي كشيد، بود، جاي توجيه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولي طرف مقابل سيّدالشّهدا(ع)، يزيد و ابن زياد است كه حسب و نسبشان هر دو معلوم و هيچ نقطه قوتي در آنها نيست. يزيد شخصيتي است كه طرفداران او نيز نتوانسته اند برايش مدحي بگويند، حتي خيلي از اهل سنت، يزيد را واجب اللعن مي دانند. علاوه بر اينكه يك امتياز دورغين نيز نداشته، بلكه معروف به قماربازي و عيّاشي بوده است.

يكي از اشكالاتي كه برخي به حضرت امير(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا ـ مي كردند اين بود كه، تو جوان هستي و مردم زير بار خلافت شما نمي روند.[2] غافل از اينكه اساس ديانت تولّي به وليّ خدا و تسليم بودن در مقابل اوست. لذا يكي از كمالاتي كه در تاريخ شيعه به واسطة زحمات معصومين(ع) ايجاد شده اين است كه، شيعه به نقطه اي از كمال رسيده كه براي او امام، كوچك و بزرگ و حاضر و غايب ندارد.

بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داريم كه در سنّ كودكي به امامت رسيده اند؛ امام جواد، امام هادي و امام زمان(ع) و شيعه نيز قبول كرده و هيچ انشعاب عمده اي اتفاق نيفتاده است.

اين بدين خاطر بوده كه، فرهنگ شيعه يك فرهنگ رشد يافته اي شده و قبول كرده كه، امامت يك منصب صوري نيست؛ لذا مثل علي بن جعفر(ع)[3] كه وقتي امام جواد(ع) در نوجواني به امامت رسيد, پيرمرد بود و علاوه بر اينكه سه امام را قبلاً درك كرده بود (امام صادق, امام كاظم و امام رضا(ع) محدّث جليل القدري نيز محسوب مي شد و روايات بسياري از وي نقل شده؛ وقتي امام جواد(ع) در حلقة درسي او وارد مي شدند, درس را تعطيل مي كرد به دنبال امام مي رفت و دست ايشان را مي بوسيد.

اگر هم اعتراض مي شد كه شما عموي پدر ايشان هستيد, مي گفت: «خداي متعال اين ريش سفيد را قابل امامت ندانسته ولي اين نوجوان را قابل دانسته است».

اساس كار دين معرفت است، ولي گروهي پس از رسول خدا(ص) يك توجيه باطلي مي كردند. جالب اينكه, در خصوص سيّدالشّهدا(ع) اين توجيه نيست؛ بلكه كاملاً مسئله بر عكس است؛ چون سيّدالشّهدا(ع) حدود 60 سال داشتند و يزيد، جوان تازه به دوران رسيده بود؛ لذا ابن زياد و يزيد هيچ امتيازي ـ حتي صوري ـ نداشتند كه انسان بگويد جايگاهي داشتند. خير, نه اسمي داشتند, نه صحابه بودند, نه سابقة خوشي داشتند.

ابن زياد پسر زياد است, زياد هم اولاد نامشروع بود كه معاويه او را ملحق به ابوسفيان كرد و به خاطر اين كار مورد طعن بسياري قرار گرفت. يزيد هم مجهول الهويه است؛ چون مادر يزيد قبل از اينكه زن معاويه بشود باردار به يزيد بوده ولي به اسم معاويه تمام شد. اين نسب, آن اخلاق و آن هم ساير اوصافي كه هيچ نقطة مثبتي در آن نيست.

ب ـ شرايط جبهة امام حسين(ع): طرف ديگر درگيري، سيّدالشّهدا(ع) است كه از هر نظر صاحب كمال هستند. قلم دست دشمن بوده و يك نقطة منفي براي سيّدالشّهدا(ع) نتوانسته اند در تاريخ بنويسند؛ نوة پيامبر، فرزند اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه زهرا ـ عليهم السلام ـ غير از اينها, همه نوع كمالات را دارند به طوري كه, در روز عاشورا وقتي فرمودند: به چه عذري مرا مي خواهيد بكشيد؟ يك نفر نگفت شما فلان جرم را داريد. وقتي كه فرمودند: مگر شما از پيامبر نشنيديد كه؛ «حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنيده ايد, اصحاب هستند, از آنها بپرسيد كه نه تنها اهل بهشت, بلكه سرور اهل بهشتند.

هيچ كسي انكار نكرد, چطور شده, سيّدالشّهدا(ع) با اين همه كمالات و اعلان علني كه در طول چند ماه كرده اند, حالا به كربلا آمده اند ولي در آخر كار براي حضرت حداكثر كمتر از 200 نفر ياور جمع شده است؟! (نظر مشهور 72 نفر است) ولي آن طرف, فقط از كوفه و شايد مقداري از نزديكي هاي كوفه لشكر سي هزار نفري جمع شد, بيشتر از اين نيز نقل كرده اند!! چرا و چگونه وليّ خدا تنها شد؟ واقعاً اين طور نيست كه حضرت يك دفعه تنها شده باشند؛ بلكه يك حركت و نقشة تاريخي است كه سيّدالشّهدا(ع) را تنها و منزوي كرده است.

2 – عوامل تنهايي وليّ خدا

عواملي كه موجب تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شده چيست؟ مرحوم علامه طباطبائي فرموده بودند: «همة كتاب وسايل الشيعه را از اول تا آخر مطالعه كردم تا ببينم چند روايت فقهي از سيّدالشّهدا(ع) نقل شده است, سه روايت بيشتر پيدا نكردم»!! معناي اين حرف اين است كه مردم, سيّدالشّهدا(ع) را در حدّ يك مسئله گو هم قبول نداشته اند؛ در حالي كه ابوهريره ها به اسم صحابي, مراجع صاحب فتوا, شده بودند؛ همة اينها نشان مي دهد كه وليّ خدا با سازمان دهي قبلي تنها شده است و اين سازماندهي امروز نيز وجود دارد.

در اينجا عوامل تنهايي وليّ خدا را بر مي شماريم با توجه به اين نكته كه, با حركت سيّدالشّهدا(ع), جريان معكوس و توجه به اهل بيت شديداً شروع شد تا جايي كه در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسيد, اهل بيت از انزوا خارج شده, مكتب فرهنگي عظيمي بنيان گذاري شد. حتي ائمة اربعه اهل سنت نيز به نحوي شاگرد امام صادق(ع) بودند, اگرچه شاگردي براي آنها افتخار نيست.

الف ـ شبهه ها و فتنه ها: عواملي كه باعث تنهايي وليّ خدا مي شوند, يك دسته شبهه ها هستند و يك دسته فتنه ها. وقتي اين دو با هم تركيب شوند به شدت كارگرند؛ زيرا شبهات فضا را تاريك كرده و در فضاي تاريك، فتنه ها تأثيرگذار مي شوند. گاهي فتنه اي مثل فتنة ابن زياد رخ مي دهد كه وارد كوفه مي شود, مردم را تهديد به لشكر شام و قطع حقوق مي كند, اما اين شبهات است كه زمينة باروري فتنه ها را فراهم مي كند و الّا در فضاي روشن, فتنه ها كارساز نيستند.

اعلان بي نيازي نسبت به وليّ خدا و طرح «حسبنا كتاب الله» اولين و اساسي ترين شبهه اي است كه از زمان حيات خود پيامبر اكرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبري و ديگران نوشته اند: در آخرين روزهاي حيات پيامبر(ص) در حالي كه مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بياوريد تا چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. كسي گفت: «إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» به فارسي يعني هذيان مي گويد!! از قرائن تاريخي كاملاً پيداست كه گويندة اين سخن كيست، شيعه و سني تقريباً متّفقند كه اين شخص خليفة دوم است.

البته؛ متأسفانه عدّه اي از علماي اهل سنت اين جريان را توجيه كرده, گفته اند: اين حرف بدي نيست. در دورة خلافتش نيز مي گفت: «آن روزي كه پيامبر آن جمله را فرمود، مي خواست مسئلة خلافت را مطرح كند، ولي من صلاح مسلمانان ندانستم».

جريان از اينجا شروع شد كه, اسلام نياز به «وليّ» ندارد؛ بلكه كتاب براي ما كافي است, در حالي كه شيعه و سني متواتراً نقل كرده اند كه حضرت صريحاً فرمودند: «إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي» بعضي از سنّي ها اين روايت را نيز تحريف كرده, گفته اند: كتاب الله و سنتي!

شبهه از اينجا شروع شد كه گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانيد, مي خوانيم, روزه مي گيريم, حج مي رويم و … به جايي رسيد كه تدريجاً گفتند: كتابت حديث معنا ندارد بايد كتاب خدا را حفظ كنيم؛ چون اگر بخواهيم حديث بنويسيم كتاب خدا از بين مي رود؛ لذا نوشتن حديث پيامبر را در زمان خليفة اول منع كردند, تنها به اين علّت كه احاديث پيامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضايل اهل بيت(ع) داشت.

اين شبهه ظاهر فريبنده اي هم داشت؛ چون مي گفتند روايت به اندازة قرآن اهميت ندارد؛ لذا نگذاريد قرآن از بين برود, در حالي كه مفسّر قرآن, كلام رسول خدا(ص) است. «لتبيـّن للنّاس ما نزّل إليهم»[4] روشن است كه اگر براي قرآن تبيين كننده اي نباشد, متشابهات آن به دلخواه افراد, معنا مي شود.

ب ـ جعل شخصيت در مقابل اهل بيت(ع): بعد از اينكه جلوي نشر فضايل اهل بيت را گرفتند, كم كم شروع به جعل شخصيت و شخصيت علي البدل كردند, كه در دنياي سياست كار رايجي است؛ لذا در مقابل اميرالمؤمنين(ع) كه صاحب فضايل است, براي ديگران جعل فضيلت كردند. معاويه دو كار انجام داد: اول، اينكه احدي حق ندارد نقل حديث در فضايل علي و اهل بيت كند, اگر كرد او را بكشيد, دوم، به استاندارانش دستور داد براي عثمان و شيخين فضيلت نقل كنيد. كار جعل فضايل به حدي رايج شد كه خود معاويه گفت: بس است.

جعلياتي مثل: مَثَل اصحاب من, مَثَل ستارگان آسمان است, به هر كدام اقتدا كنيد, هدايت مي شويد. حال آنكه, خوب بودن همة صحابه، خلاف صريح قرآن است, چون قرآن مي گويد: داخل صحابه منافقان زيادي وجود داشت. يا اينكه علي جوان است، علي خشن است, ديگران اهل عطوفت هستند. فضايلي كه همه اش دروغ است.

براي اينكه معلوم شود واقعاً اهل عطوفت نبودند, جريان رده را مطالعه كنيد؛ هر كس، با خليفة اول مخالفت كرد به اسم مرتد كشته شد؛ بله عده اي سر به ارتداد برداشتند؛ چون عده اي «يدخلون في دين الله أفواجاً» بودند و دين در قلب آنها نرفته بود؛ لذا عده اي از اينها مرتد شدند, ولي خود اهل سنت نوشته اند كه هر كس سر بر مي داشت و با خليفه مخالفت مي كرد به اسم ارتداد, او را مي كشتند به طوري كه فضاحت بعضي از اين لشكركشي ها مثل جريان مالك بن نميره آشكار شد.

اين جريانات و امثال آن نشان مي دهد كه اينها هيچ عطوفتي نداشتند, با همة اين جريانات حضرت امير(ع) را متهم به خشونت مي كردند, به هر حال از اين دست شبهات در تاريخ فراوان است، وليّ خداي متعال خواسته همة اين فضيلت هاي جعلي براي اهل بصيرت روشن شود. يكي از لطايف كار اين است كه جعلي بودن اين فضايل با قرائن متعددي معلوم است. يكي از قرائن اين است, دقيقاً مانند فضايلي كه براي اهل بيت حقيقت دارد براي ديگران جعل كرده اند. هر چه دربارة اميرالمؤمنين(ع) است، عين همان را نقل كردند, لااقل يك فضيلت ديگر مي گفتند.

ج ـ تحريف در معناي دين و مسلمان بودن: اين شبهات در حقيقت, تحريف در معني دين و مسلمان بودن است, غافل از اينكه حقيقت دين چيزي جز تسليم بودن در مقابل خداي متعال نيست « إن الدّين عندالله الإسلام»[5] و اين تسليم بودن زماني ثبوت پيدا مي كند كه در مقابل وليّ خدا تسليم باشيم.

قل إن كنتم تحبون الله فاتّبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفورٌ رحيمٌ.[6]

تولّي به ولي خدا گوهر دين و باقي مسائل, آداب ظاهري دين است. اينها در معناي دين داري تحريف كردند, تحريف هايي كه تاكنون ادامه دارد.

يك نگاه اين است كه, دين همين آداب است هر كس بيشتر نماز بخواند مقدس تر است. نگاه ديگر كه تدريجاً شكل گرفت و هم اكنون وجود دارد اين است كه, دين يك مشت تجارب باطني و به قول امروزي ها تجارب قدسي, تأملات, رازداني, رمزداني, رياضيت كشي, حالات و مقامات باطني است و رسيدن به اينها هم يك آداب و فرمول هايي دارد, اگر به آن عمل كني به نتيجه مي رسي, لذا اهل سنت كتاب هايي دارند به نام منازل الفلان, خيال مي كنند پلكان است اگر رفتي به خدا مي رسي. البته همة اين حرف ها مطلقاً باطل نيست, ولي اين تحريفي است كه پيدا شده كم كم به جايي رسيده كه رسيدن به خدا, فرمول پيدا كرده است.

در اين وسط وليّ خدا چه مي شود؟ اين همان ظهور «حسبنا كتاب الله» است. دربارة امور اجتماعي نيز برخي مي گويند: اولاً امور ظاهري است خيلي اعتبار ندارد, ثانياً ربط به دين ندارد, بايد خود مردم آن را سامان دهند.

اين تفكّرات كه از صدر اسلام شروع گرديد, باعث كارگر شدن فتنه ها و تنها شدن وليّ خدا شد. از زماني كه دين داري, فقط رمزداني و نماز و روزه شد و همة صحابه عادل و محترم شدند, كم كم اميرالمؤمنين(ع) يك طرف واقع شد و طلحه و زبير در طرف ديگر, چون هر دو طرف صحابي هستند؛ لذا فتنه اثر خودش را گذاشت, وقتي كه طلحه و زبير پرچم بلند كردند مردم زير آن جمع شدند و معاويه هم خال المؤمنين[7] شد و الّا حضرت علي كجا و معاويه كجا.

از حضرت امير(ع) نقل شده است كه فرمودند: «مرا روزگار اين قدر پايين آورد كه كنار معاويه گذاشت، تا جايي كه گفتند: علي و معاويه». معاويه كسي است كه تا فتح مكه هم خودش و هم پدرش بت پرست بودند, بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، يعني در حقيقت برده بودند, اما حضرت علي(ع) اوّل مؤمن است, كسي است كه در بدو تولد قرآن خوانده است. مجاهدات و بت شكني و ساير فضايل نامتناهي حضرت, كه ديگر جاي خود دارد.

بايد تذكر داد كه ما نگران فتنه هاي دشمن نيستيم, فتنه هايي مانند ماهواره, فيلم, ويدئو, رمان و … اين فتنه ها نمي توانند در فضاي روشن, كاري بكنند. در سال 1357 از اين فتنه ها بسيار داشتيم ولي امام خميني(ره) باذن الله ـ تبارك و تعالي ـ در دل فتنه ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه ها هستند, شبهاتي مثل اينكه؛ اصلاً دين, حكومت و سياست ندارد (دين حداقل), براي تفسير دين, روحانيت لازم نيست, دين طبقة مفسّر ندارد, هر كس هر طوري فهميد, بالنسبه حق است (تكثّرگرايي), و …

اگر اين شبهه ها گرفت, فتنه به راحتي كارگر شده, هر كس صدا بلند كرد دورش جمع مي شوند؛ لذا اين دو در كنار هم كار مي كنند. اگر در تاريخ جريان فتنه ها و شبهه ها را تأمل كنيم به همين نتايج خواهيم رسيد.

سيّدالشّهدا(ع) نيز به همين شكل تنها شدند. مردم طوري پراكنده شدند كه احكام فقهي خود را نيز از سيّد الشّهدا(ع) نمي پرسيدند با اينكه, حضرت سبط پيامبر, صحابي و … بودند (حالا فضايلي كه شيعه نقل مي كند, بماند) بنابراين, شبهه ها و فتنه ها يكي از عوامل مهم تنهايي حضرت بود و اين دو در يك شب درست نمي شوند؛ بلكه يك برنامه ريزي تاريخي پشتيبان قضيه بود, لذا همين كه حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام مي دهيد, بلافاصله يك امت را لعن مي كنيد. « فلعن الله امّةً أسّست أساس الظّلم و الجور عليكم أهل البيت» بدين معني كه حضرت با يك امت تاريخي روبه رو هستند، نه فقط با ابن زياد و يزيد.

د ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولياي الهي: يكي ديگر از عوامل تنهايي وليّ خدا اين است كه در كار اولياي خدا هدف, خيلي بالاتر از آن است كه اهل دنيا تعقيب مي كنند. هدفي را كه سيّدالشّهدا(ع) تعقيب مي كنند اين نيست كه انسان ها را به رفاه و عيش دنيا يا حتّي به آن چيزي كه توسعه مادي و تكامل مادي ناميده مي شود, برساند؛ اگر هدف اينها بود خيلي زود انسان ها همراه مي شدند؛ تأمين شهوات و ارضاي غرايز مردم، هدف اصلي نيست, اگرچه نياز مادي مردم در حكومت ديني و در جامعه اي كه بر محور اولياي خدا شكل مي گيرد به بهترين وجه و در شكل معقول تأمين مي شود ولي هدف برتر از رفاه و امنيت مادي و حتي برتر از آزادي مطلوب تمدن هاي مادي و بالاتر از توسعه اي كه آنها تعقيب مي كنند, است. لذا هيچ كدام از اولياي الهي در آغاز دعوتشان به رفاه دنيا دعوت نكردند, با اينكه نوعاً بعثت شان در جوامعي بود كه وضعيت مادي بسياري از آنها, وضعيت مناسبي نبوده است.

نمونه اش جامعة نبي مكرم اسلام(ص) كه از نظر امنيت و رفاه خيلي عقب افتاده بودند. ولي حضرت در بدو بعثت نفرمودند: اي مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شويد, زندگي تان را سامان دهيد, امنيّت اجتماعي براي خودتان ايجاد كنيد, بلكه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد كردند, دعوتي كه براي انبيا بسيار سنگين تمام مي شد، لذا در جوامعي كه ادراكشان ضعيف و تعلّقشان به دنيا شديد بود, به علت دعوت به معاد و اينكه بعد از مردن, زنده شدني هست, متّهم به جنون مي شدند. اين جريان در آيات متعددي از قرآن آمده است. با همة اين زحمات, شروع دعوتشان از اينجا بود؛ چرا؟ به دليل اينكه مي خواهند انسان را به مقام توحيد، زهد, يقين و رضا برسانند. اين هدف بدون يقين به آخرت, بدون ايمان به الله ممكن نيست.

وقتي هدف رفيع شد طبيعي است كه همراهان واقعي ديرتر و كمتر پيدا مي شوند, چون همه براي آن هدف هاي رفيع آماده نيستند و همت ندارند.

ه‍ ـ نبود فريب و تزوير در منطق اولياي الهي و تلاش براي آگاه كردن بندگان خدا: از جمله عوامل تنهايي اولياي خدا اين است كه نمي خواهند با هر قيمتي شده ـ ولو با حيله و تزوير ـ مردم را به طرف خود بكشانند و به هدف برسانند, مي خواهند اگر مردم واقعاً مي آيند, از سر بصيرت و آگاهي و فهم باشد, چون فقط اين نوع آمدن به طرف خداي متعال درست است « و هديناه النّجدين»[8] طوري مديريت و رهبري مي كنند كه حق و باطل روشن شده، مردم وقتي مي خواهند تصميم بگيرند با بصيرت و آگاهي تصميم بگيرند. لذا اگر موارد زيادي در حكومت اميرالمؤمنين(ع) يا در كلّ بر خورد اولياي الهي مي بينيد كه ظاهراً چرا اميرالمؤمنين(ع) به طلحه و زبير اجازه دادند از مدينه خارج شوند؟ گفتند: مي خواهيم عمره برويم, حضرت فرمودند: مي خواهند بروند مكر بكنند, دنبال فتنه هستند.

حضرت با اينكه مي دانست, جلوي آنها را نگرفت. يا مي دانستند امشب بنا است ابن ملجم حضرت را ترور كند ولي مانع نشدند؟ مسلم بن عقيل(ع) مي دانست ابن زياد داخل خانه آمده ولي ترورش نكرد! و داستان هاي متعدد ديگر، معلوم مي شود ترور و فريب, مشكلي را حل نمي كند, اگر بنا است مردم به بصيرت برسند بايد طوري عمل كرد كه حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب كرده, قدرت اختيار حق و باطل معلوم شود تا تكليف و رشد معني دار شود.

لذا سيّدالشّهدا(ع) طبق بعضي از نقل هايي كه شده در بين راه مكرر خطبه خواندند و هشدار دادند, عده اي هم پراكنده شدند, هر چه مخاطرات شديدتر مي شد عدة بيشتري مي رفتند, حتي حضرت در شب آخر نيز فرمودند: برويد. البته مورخان نوشته اند در آن شب با اينكه حضرت بيعت را از آنها برداشتند، كسي نرفت همگي التماس كردند و ماندند.

در حكومت ديني هدف اين نيست كه به هر قيمتي شده ـ ولو با دروغ و تزوير ـ مردم را نگه داريم؛ بلكه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوري كه حجّت تمام شود و بر سر ايمان انسان ها مانعي وجود نداشته باشد, براي رسيدن به اين هدف شياطين و فتنه ها لازمند؛ لذا خداوند متعال در قرآن به پيامبرش مي فرمايند: وكذلك جعلنا لكلّ نبيٍّ عدوّاً شياطين الإنس و الجنّ.

براي هر پيامبري دشمن قرار داديم، اعم از شياطين انسي و جني, كه الهاماتي نيز در بين خود دارند؛ يوحي بعضهم إلي بعضٍ زخرف القول غروراً.[9]

حرف هايي كه زخرف القول يعني با ظاهر فريب و خوش ظاهر است, بين خودشان رد و بدل مي كنند. بعد خداوند متعال به پيامبرش مي فرمايد: «ولو شاء ربّك ما فعلوه» اگر خداوند متعال مي خواست, نمي توانستند چنين كارهايي انجام دهند؛ يعني خداوند متعال محكوم آنها نبوده, در مقابل فتنة آنها، دست خدا بسته نيست.

بنابراين؛ با توجه به اين هدف, بنا نيست مردم با تبليغات دروغ و به هر قيمتي كه شده, جمع شوند. لذا خود اين مسئله موجب پراكندگي عدة زيادي شد. حضرت در اين مسافرت با هر وعده و وعيدي، مثل رسيدن به قدرت و غنايم و… مردم را جمع نكردند, بر عكس در ميان راه, مكرّر هشدار دادند كه پايان اين راه مخاطره انگيز؛ حكومت و قدرت نيست، بلكه پايانش شهادت است و هر كس مي خواهد برگردد. اين يكي از علل تنهايي سيّدالشّهدا(ع) بود و اصولاً يكي از مشكلاتي كه بر سر راه حكومت ديني وجود دارد, همين است.

و ـ رنگين تر بودن سفرة جبهة مقابل: ديگر اينكه؛ وسوسه ها خيلي زياد است, زيرا معمولاً پول, قدرت, ثروت و مظاهر دنيا در آن طرف است, سفرة معاويه رنگين تر است, در حالي كه سفرة اميرالمؤمنين(ع) هيچ وقت مثل سفرة معاويه نيست. آنها به هر قيمتي كه شده مي خواهند مردم را جمع كنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعيد بر اساس انگيزه هاي مادي جمع مي كردند.

ولي حضرت نمي خواست لشكرش بر اساس انگيزه هاي مادي پر شود؛ بلكه مي خواست آنهايي كه در ركابش شمشير مي زنند, اين جنگ عامل بلوغ و رشد آنها شود؛ لذا حضرت امير(ع) در جنگ صفين حكميت را تا آخرين لحظه نپذيرفتند, بعد هم كه قرآن بر سر نيزه رفت, قبول نكردند تا اينكه حكميت تحميل شد, به حسب ظاهر اگر يك سياست مدار بود, يك قدم به جلو مي گذاشت و حكميت را مي پذيرفت تا لااقل حكم را خودش تعيين كند, تا ابوموسي اشعري حَكم نشود, ولي حضرت اين كار را نكرد؛ زيرا بناست صفوف از هم جدا شوند و تقدير وليّ خدا در اين جريان نقش دارد.

3 – علت باز ماندن افراد از ياري وليّ خدا

مسئلة اساسي و عبرت آموز ديگر اينكه؛ اگر قبلاً انسان خودش را براي همراهي با وليّ خدا آماده نكرده باشد, عقب خواهد ماند. سيّدالشّهدا(ع) از ماه ها قبل اعلام موضع كردند, يك نمونة آن طرمّاح بود كه در راه با چند نفر ديگر, به حضرت برخورد كردند (يكي دو منزل با كوفه بيشتر فاصله نداشت) حضرت پرسيدند: «وضع كوفه چگونه است؟» گزارشي داد كه وضع كوفه خوب نيست, قلوب مردم با شما, اما شمشيرهايشان عليه شماست, ما كه از كوفه بيرون مي آمديم, در مخليه, لشكر انبوهي براي جنگ با شما جمع شده بود كه تاكنون لشكري به اين عظمت و وسعت نديده بوديم, از آن طرف, طرمّاح براي خانواده اش آذوقه مي برد؛ لذا به حضرت عرض كرد: اجازه بدهيد آذوقه ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعي كن زود بيايي». رفت, زود هم برگشت ولي وقتي به همين منزل رسيد، خبر شهادت سيّدالشّهدا(ع) را شنيد.

از ماه ها قبل سيّدالشّهدا(ع) از مدينه خارج شده و اعلام موضع كرده اند, بعد از 6 ماه كه حضرت در محاصرة دشمن قرار گرفته, تازه ايشان براي زن و بچه اش آذوقه مي برد. نقطة ضعف بالاتر اينكه, به حضرت نصيحت مي كند ـ به اين خيال كه حضرت محتاج نصيحت اوست ـ گفت: بياييد به يمن برويم, كوفيان وفادار نيستند من براي شما در كوهستان هاي يمن 20 هزار شمشير زن آماده مي كنم تا جنگ را از آنجا شروع كنيد. غافل از اينكه 20 هزار شمشيرزن كه مثل شما بخواهند آذوقة زن و بچه را بر سيّدالشّهدا(ع) مقدم بدارند, به درد سيّدالشّهدا(ع) نمي خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، مشغول آذوقة زن و بچه و نام و نشان باشيم, مسلّم است كه وليّ خدا تنها مي ماند.

آنهايي كه به حضرت كمك نكردند, چند دسته بودند؛ يك دسته كساني هستند كه در صف دشمن رودرروي سيّدالشّهدا(ع) ايستادند و تا حدّ ريختن خون ايشان مقاومت كردند. دستة ديگر كساني بودند كه, بي تفاوت نشسته, فقط نصيحت كردند كه, به كوفه نرويد اگر برويد كشته مي شويد, و با كشته شدن شما زمين خالي از حجّت مي شود.[10] بعضي هم مثل عبيدالله جعفي, از كوفه خارج شده بود تا در جريان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد كردند و فرمودند: «عبيدالله، وضع تو به خاطر عثماني بودن خوب نيست اگر به ما ملحق شوي همة گذشته ات جبران مي شود».

در جواب گفت: من از كوفه خارج شدم تا خيالم راحت باشد, حالا دوباره خودم را گرفتار كنم. نه با شما هستم نه با ابن زياد, ولي اسب تندرويي دارم كه هر كه سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگيرد, آن را به شما مي دهم كه فرار كنيد. تلقي اين آدم را ببينيد در مقابل دعوت حضرت حاضر شد؛ مثلاً ماشين آخرين سيستم يا هواپيماي شخصي خود را بدهد كه حضرت سوار شوند و از محاصرة ابن زياد بيرون روند غافل از اينكه, حضرت آمده اند تا ابن زياد را محاصرة تاريخي كرده, شكست دهند.

عدّه اي نيز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده , از سيّدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنكه وقتي سيّدالشّهدا(ع) راه افتادند, در كعبه ايستادن, مشكلي را حل نمي كند. مسئلة اساسي كمبود معرفت است. اينكه انسان نفهمد تنها راه، راه «وليّ خدا» است, اينكه انسان خيرخواهي خود را براي وليّ خدا از حدّ پيشكش كردن اسب و مانند اينها, جلوتر نبرد, اينكه؛ خودش را به اصطلاح فهميم تر از وليّ خدا بداند و خيال كند اين حق را دارد كه وليّ خدا را موعظه كند, عوامل تنهايي وليّ خدا و جدايي حساب ما از اوست.

در مقابل, حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همة كساني بودند كه از روي بصيرت و درايت به حضرت پيوستند, اگر همة مقاتل را بگرديد، يك جا نمي يابيد كه موّرخان نقل كرده اند كه حضرت پيشنهادي به امام داده باشند كه مثلاً برويد يا نرويد, جنگ كنيد يا نكنيد, زن و بچه با خودتان ببريد يا نبريد, كاملاً مي دانند كه سيّدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان مي خواهد بهره ببرد, بايد همراه حضرت شود.

عدّه اي هم كساني بودند كه دير آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتي نامة حضرت به دستشان رسيد با سخنراني هاي تند ديگران را تحريك كرده, راه افتادند ولي وقتي رسيدند كه ديگر دير شد و ماجراي كربلا تمام شده بود؛ چون از قبل آمادگي نداشتند.

الف ـ علاقه به دنيا: اگر در دل انسان هوسي باشد اين هوس در جايي راهش را از اولياي خدا جدا مي كند ولو ممكن است قدم هايي همراه با اولياي خدا برود اما آنجايي كه اين هوس سر بر مي دارد راه انسان را از وليّ خدا جدا مي كند. تأخيرها, سستي ها, كم معرفتي ها و… از همه مهم تر, تعلق به دنياست كه موجب مي شود انسان تا مرز ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) پيش برود.

همان كساني كه براي سيّدالشّهدا نامه نوشته بودند, براي حفظ دنيا و غنيمت بردن از يكديگر سبقت مي گرفتند تا پيش ابن زياد, عزيز شوند. كار آنها در اثر حبّ دنيا به جايي رسيد كه صفشان را از سيّدالشّهدا(ع) جدا كردند. عمر سعد كسي است كه در لشكر صفين, اگر فرمانده نبوده لااقل شركت داشته است اما حالا فرماندهي لشكر ابن زياد را قبول كرده! طمع در گندم ري, ريشة اين تغيير موضع بود. وقتي به او پيشنهاد فرماندهي لشكر را دادند يك شب مهلت خواست.

در واقع ابن زياد نوعي تزوير كرد, اول تجهيز كرد و فرماندهي آن را همراه با حكومت ري, به عمر سعدداد چون ري, آن روز بخش عظيمي از منطقة حكومت اسلامي بود, بعد كه براي حركت آماده شد به او گفتند: شورش خوابيده و سركوب شده بايد به كربلا بروي. گفت: نمي روم, گفتند مهم نيست. حكومت ري را برگردان. گفت: اجازه دهيد فكر كنم, تا صبح قدم مي زد و تأمل مي كرد و مي گفت: «مي گويند» يك آخرتي هست يعني از لفظ «يقولون» استفاده مي كرد و بالاخره به جنگ سيّدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بين دو لشكر با او صحبت كردند و فرمودند: چرا در اين كار شركت كردي؟! گفت: دنيايم چنين و چنان است. حضرت فرمودند: من, تأمين مي كنم. بهانه هاي زيادي آورد, آخر هم زير بار نرفت؟

تعلّق خاطر به دنيا درجايي انسان را رودرروي اولياي خدا قرار مي دهد و اين خطر براي همه ما جدي است. بعضي از بزرگان تعبير خيلي زيبايي داشته, مي گفتند: يكي از اقسام گريه در مراسم سيّدالشّهدا(ع) گرية خوف است كه انسان واقعاً خائف باشد, نكند روزي پيش بيايد مثل مدعياني كه نامه نوشته بودند كه, باغ هاي ما آماده, نهرهاي ما جاري و مزارع ما خرم و آباد است, منتظر قدوم شما هستيم اما وقتي كه وليّ خدا آمد تيغ روي او بكشيم, بعد از دعوت, او را محاصره كنيم.

ب ـ جمع بين دنيا و آخرت: عامل ديگري كه موجب جدايي از سيّدالشّهدا(ع) و حتي موجب قرار گرفتن در صف ابن زياد شد, اين بود كه عدّه اي مي خواستند بين دنيا و آخرت جمع كنند. با خود تصفية حساب نكرده بودند تا بتوانند يكي از اين دو را انتخاب كنند؛ لذا خداوند متعال فتنه ها را پيش مي آورد تا انسان يكي را انتخاب كند.

عده اي گفتند: سري كه درد نمي كند دستمال نمي بندند, نه با سيّدالشّهدا(ع) مي جنگيم و نه با ابن زياد درگير مي شويم, چون سهم ما از بيت المال قطع مي شود. ابن زياد با 20 الي 30 نفر سرباز به اضافة 10 يا 20 نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زياد اول چند نفر از اين سران را بالاي دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه كنيد و بگوييد لشكر شام در راه است مقاومت بي فايده است. چرا مي خواهيد بجنگيد؟ شما كه در مقابل لشكر شام نمي توانيد مقاومت كنيد. بعد هم گفت: به مردم بگوييد هر كس تا شب در اينجا باقي بماند سهمش از بيت المال قطع مي شود, بعد هم به يكي از همين سران دستور داد تا يك پرچم سفيد به دست بگيرد و بگويد: هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است مردم هم گروه گروه زير پرچم مي آمدند, لذا آن چند نفر, چهار هزار نيرو را با نيرنگ جمع كردند.

اينكه آدم بخواهد جمع بين دنيا و آخرت كند؛ يعني هم نماز بخواند, هم دين داشته باشد, نه با يزيد بجنگد نه با سيّدالشّهدا(ع), ارادة جمع بين اينها موجب شد قدم به قدم آمدند به لشكر نخيله, آمدند با اين نيّت كه انشاءالله صلح مي شود, بعد هم گفتند: برويم كربلا انشاءالله اتفاقي نمي افتد, كم كم كار به جايي رسيد كه از همديگر سبقت مي گرفتند مبادا از غنيمت عقب بمانند و مبادا پيش ابن زياد بگويند: اين افراد كوتاهي كردند. غافل از اينكه؛ تنها ماندن سيّدالشّهدا(ع) بزرگ ترين جرم است, لازم نيست با ايشان بجنگيم.

همين كه دو صف ايجاد شد (صف سيّدالشّهدا(ع) و صف يزيد), بايد به هر قيمتي شده در صف سيّدالشّهدا(ع) باشيم نه در صف ابن زياد, ولو آخر كار صلح شود. اينكه انسان خيال كند اگر كار به كشتار و ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) نرسد, در لشكر ابن زياد بودن جرم نيست, از نقطه ضعف هاي اساسي است.

عده اي بر اين فكر بودند كه مي شود مسلمان بود ولو زير چتر ابن زياد!! حالا ابن زياد حاكم باشد يا امام حسين(ع) چه فرقي مي كند. مثل كساني كه الآن در آمريكا هستند و خيال مي كنند دينشان را هم حفظ مي كنند, زيرا آمريكا نمي گويد نماز نخوانيد, اصلاً كاري به دين ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلماني بهتر و بيشتر است!! غافل از اينكه نبودن در صف سيّدالشّهدا(ع) گناه كبيره و اعظم كبائر است.

حر(ره) يك شخصيت بسيار بسيار محترم و فوق العاده است, و با توجه خود, معجزه كرده است و يكي از نمونه هاي توبه است. وقتي براي عذرخواهي خدمت سيّدالشّهدا(ع) آمد, به آقا عرض كرد؛ گمان نمي كردم كار ابن زياد با شما به اينجا برسد!! اين فكر, خودش عين جرم است, بر فرض كار ابن زياد با سيّدالشّهدا(ع) به اينجا نمي رسيد, مگر بايد كار به جنگ برسد تا شما در صف سيّدالشّهدا(ع) قرار بگيريد؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زياد باشد و سيّدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

ج ـ احساس عدم احتياج به وليّ خدا: اينكه جرم را تا به آخر نرسيده, جرم ندانستن و به دنبال جمع دنيا و آخرت بودن, تأخير داشتن, خود را محتاج وليّ خدا نديدن, اينكه مي شود جز ء اولياي خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سيّدالشّهدا(ع) نباشيم, جرم هايي است كه وجود داشته و علت تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شده است. خيال مي كردند براي اصلاح شدن نيازي به سيّدالشّهدا(ع) نيست؛ لذا طواف كرده, نماز مي خواندند, چله نشيني مي كردند تا تهذيب حاصل شود.

به ما دستور داده اند مهيّاي ظهور باشيد؛ چون ظهور دفعتاً واقع مي شود, اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگي, به محض شنيدن نداي حضرت، همگي در مكّه جمع مي شوند. خوب اينها كه بيكار نيستند ولي طوري آماده اند كه اگر آب دستشان باشد, زمين گذاشته, مي روند. حبيب بن مظاهر در ميان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد كرد و گفت: كجا مي روي؟ گفت: مي روم تنظيف , گفت: وقت اين كارها نيست از سيّدالشّهدا(ع) نامه رسيده, بايد رفت. از وسط راه, خانه نرفته برگشتند و به طرف كربلا رفتند. اين آمادگي خيلي فرق مي كند با آن كسي كه در زمان رسيدن سيّدالشّهدا(ع) به كربلا, تازه براي زن و بچه اش آذوقه مي برد. خيلي هم دوست دارد به حضرت كمك كند ولي از قبل فرصت ها را تخمين نزده, خودش را مهيّا نكرده, اهل سرعت و سبقت نبوده, پيدا است چنين آدمي عقب مي افتد.

اشتغال انسان به كار خويش و اينكه دل مشغولي انسان، كار وليّ خدا نباشد, يا اينكه صبح كه بلند مي شود فكرش اين نباشد كه, امروز كجاي كار امام زمان(عج) زمين است تا من بردارم، مشكل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمي دارد، نه اينكه ما ايشان را ياري كنيم. در صلواتي كه از امام حسن عسكري(ع) براي امام عصر(ع) نقل شده, آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدينك و انصر به اوليائك و اوليائه و شيعته و أنصاره»[11] خدايا او را ياري كن و به وسيلة او, دوستان خود را و دوستان او را و شيعيان و ياران او را, ياري كن.

به هر حال بايد ديد كجاي اردوگاه سيّدالشّهدا(ع) خالي است، همانجا را پر كرد. دنبال كار خودمان نباشيم، اگر ما به دنبال آيت الله شدن باشيم و آن يكي, به دنبال خانه خريدن باشد, حتماً اين تعلقات، ما را از وليّ خدا دور مي كند. مؤمن بايد اول صبح كه بر مي خيزد همّت و فكرش اين باشد

كه كجاي اردوگاه وليّ خدا خالي است, خودش را در آنجا حاضر كند. اگر اين آمادگي و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت وليّ خدا موفق مي شود, همين كه حضرت پرچم برداشت چنين شخصي آماده است. همة كارهايش را كرده, نه اينكه وقتي جنگ شروع شد تازه به فكر نماز و روزه هاي قضا و به فكر قرض هايش باشد. حالا كه سيّدالشّهدا(ع) به ميدان آمده, وقت نماز قضا خواندن نيست اينها را بايد قبلاً مي خواند بايد خود را به هر قيمتي شده به سيّدالشّهدا(ع) برساني ولو اينكه اين دو ركعت نماز را نخواني ولو همة قرض عالم روي دوش تو باشد, تا بروي قرضت را بدهي كار تمام شده است.

در هر صورت, اين آماده نبودن ها و غفلت ها, سلسله عواملي است كه موجب جدا شدن افراد مختلف, از سيّدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

سيد محمدمهدي ميرباقري‏‏

منبع:ماهنامه موعود شماره 83

پى‏نوشت‏ها:

[1] . ابن طاووس، لهوف، ص 88، ترجمة رجالي تهراني.

[2] . نقل شده كه پدر ابوبكر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پيرتر هستم.

[3] . عموي امام رضا(ع) و احتمالاً همان كسي هستند كه در گلزار قم مدفونند.

[4] . سورة نحل (16), آية 44.

[5] . سورة آل عمران (3), آية 19.

[6] . سورة آل عمران (3), آية 31.

[7] . چون خواهرش يكي از همسران پيامبر بود. ازدواج با كساني كه اگر دنيا را قباله اش كنيد, و به يكي از محببين حضرت بدهيد قبول نمي كند, ولي حضرت به علت مصالح سياسي اسلام هم دختر به آنها داده اند و هم گرفته اند.

[8] . سورة بلد (90) آيه 10؛ انسان را به راه خير و شر هدايت كرديم.

[9] . سورة انعام (6), آية 112.

[10] . خود اين سخنان، حجت عليه آنها است. شما كه مي دانيد سيّدالشّهدا(ع) كسي است كه اگر برود زمين از حجت خالي مي شود چرا او را تنها گذاشتيد؟

[11] . محدّث قمي، مفاتيح الجنان, ص 1015.