پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » معجزات و کرامات » امام علی(ع) »

سلمان و تقاضای معجزه

اشاره:

سلمان فارسی،صحابی مشهور پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و از یاران امام علی(علیه‌السلام) بود. حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله)، در وصف او گفته است: سلمان از ماست. او در غزوه‌های پیامبر، حضور داشت و ماجرای پیشنهاد وی برای کندن خندق در نبرد احزاب که به شکست مشرکان انجامید، مشهور است. سلمان پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، در شمار یاران علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) قرار گرفت. در این مقاله یکی از معجزات امام علی (علیه‌السلام) از زبان سلمان فارسی نقل شده است.

سلمان گفت: ما همراه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودیم که به آن حضرت عرض کردم: ای سرور من، دوست دارم چیزی از معجزات شما را ببینم.

فرمود: چه می خواهی؟

سلمان گفت: می خواهم ناقه ثمود و معجزات دیگری را به من نشان دهید.

فرمود: چنین خواهم کرد. سپس به سرعت برخاسته، داخل منزل شد و در حالی که بر اسب سیاهی سوار و بر دوشش قبایی سفید و بر سرش کلاه سفیدی بود و به جانب من بیرون آمد و بانگ زد: ای قنبر، آن اسب را برای من بیاور. قنبر اسب سیاه دیگری را بیرون آورد. پس فرمود: ای اباعبدالله سوار شو. سلمان گفت: بر آن سوار شدم؛ دو بال به پهلویش چسبیده بود. پس امام (علیه‌السلام) بر آن فریاد زد و در هوا اوج گرفت. به خدا سوگند، من صدای بال های ملایک و تسبیحشان را از زیر عرش می شنیدم. سپس از ساحل دریایی خروشان و مواج عبور کردیم. امام (علیه‌السلام) با گوشه چشم، نگاه غضب آلودی به آن کرد و دریا آرام شد.

گفتم: ای سرور من، دریا با نظر شما از غلیان افتاد.

فرمود: ای سلمان ترسید که در مورد آن فرمانی صادر نمایم. سپس دست مرا گرفت و بر روی آب حرکت کرد و هر دو اسب به دنبال ما می آمدند، بدون آنکه کسی زمام آنها را گرفته باشد. به خدا قسم قدم های ما و سم اسب هاتر نشد. پس، از آن دریا گذشتیم و به جزیره ای رسیدیم که دارای درختها و میوه ها و پرندگان و رودخانه های فراوانی بود. در آن جا درخت بزرگی را دیدم که میوه و گل و شکوفه نداشت. حضرت علی(علیه‌السلام) آن را با چوبی که در دست داشت لرزاند. درخت شکافته شد و از آن ناقه ای بیرون آمد که طولش هشتاد ذراع بود و به دنبالش بچه شتری بود. به من فرمود: به آن نزدیک شو و از شیر آن بنوش.

سلمان گفت: نزدیک رفتم و از شیرش نوشیدم به اندازه ای که سیراب شدم. شیرین تر از شهد و نرم تر از کره بود و من (به همان مقدار) کفایت کردم. فرمود: این خوب است؟ گفتم: ای سرور من خوب است. فرمود: از این بهتر را می خواهی به تو نشان دهم؟ گفتم: بلی ای سرور. فرمود: فریاد کن ای حسناء بیرون بیا. پس بانک زدم؛ ناقه ای بیرون آمد که طولش صد و بیست و عرضش شصت ذراع بود، سرش از یاقوت سرخ و سینه اش از عنبر معطر و پاهایش از زمرد سبز و زمامش از یاقوت زرد و پهلوی راستش از طلا و پهلوی چپش از نقره و پستانش از مروارید تازه بود. فرمود: ای سلمان از شیرش بنوش. پستانش را به دهان نهادم؛ ناگاه دیدم عسل دوشیده می شود، عسلی صاف و خالص. گفتم: ای سرور من، این برای کیست؟ فرمود: این برای تو و برای سایر مؤمنین از دوستان من است. سپس امام (علیه‌السلام) به آن شتر فرمود: به سوی همان درخت بازگرد. فوراً بازگشت و حضرت مرا در آن جزیره سیر داد تا این که به درختی بزرگ رسیدیم که در زیر آن درخت، سفره ای گسترده شده و غذایی در میان آن بود که بوی مشک می داد. ناگاه پرنده ای مانند کرکس بزرگ دیدم. سلمان گفت: آن پرنده جهید و بر حضرت سلام کرد و به جای خودش برگشت. گفتم: ای سرور من، این مائده چیست؟

فرمود: این برای شیعیان و دوستان من تا روز قیامت در این جا بر پا شده است. گفتم: این پرنده چیست؟ فرمود: ملک موکل بر آن است تا روز قیامت. گفتم: ای سرور من به تنهائی؟ فرمود: خضر (علیه‌السلام) هر روز یک بار از کنار آن می گذرد.

سپس دست مرا گرفته و به دریای دیگری برد. ما از آن عبور کردیم و من جزیره بزرگی را دیدم که در آن قصری بود که یک خشت آن از طلا و یکی از نقره سفید و کنگره های آن از عقیق زردرنگ بود و بر هر رکنی از قصر، هفتاد صف از ملایکه بودند. پس امام (علیه‌السلام) بر یکی از ارکان نشست و ملایکه به آن حضرت روی آوردند و سلام کردند. سپس به آنها اجازه داد و به جای خودشان برگشتند. سلمان گفت: علی(علیه‌السلام) داخل قصر شد که در آن، درختان و میوه ها و نهرها و پرندگان و گیاهان رنگارنگ بود. امام (علیه‌السلام) شروع به راه رفتن در آن قصر کرد تا این که به آخر آن رسید و بر کنار برکه ای که در بستان بود ایستاد سپس بر بالای قصر آمد. در آن جا تختی از طلای سرخ بود که بر آن نشست و از آن جا بر قصر اشراف پیدا کردیم.

ناگاه دریای سیاهی که موج های بلندی مانند کوه های مرتفع داشت (هویدا گشت) و امام (علیه‌السلام) با گوشه چشم، نگاهی غضب آلود به آن انداخت؛ و دریا از غلیان ایستاد گویی همانند کسی بود که گناه کرده است، گفتم: ای سرور من، وقتی به دریا نگاه کردی، از غلیان باز ایستاد. فرمود: ترسید مبادا در مورد آن فرمانی صادر نمایم. ای سلمان، آیا می دانی این کدام دریا است؟ گفتم: نه ای سرور من. فرمود: این دریایی است که فرعون و قومش در آن غرق شدند. همان شهری که (مورد عذاب الهی واقع شد) بر بال جبرییل حمل شد سپس جبرییل آن را به دریا انداخت و به قعر آن فرو رفت که تا روز قیامت به انتهای آن نخواهد رسید. گفتم: ای سرور من، آیا ما دو فرسخ سیر کرده ایم؟ فرمود: ای سلمان، همانا من پنجاه هزار فرسخ سیر کرده ام و دور دنیا را بیست مرتبه گشته ام.

گفتم: ای سرور من، چگونه چنین (چیزی ممکن) است؟

فرمود: ای سلمان، وقتی که ذوالقرنین شرق و غرب عالم را گردید و به سد یأجوج و مأجوج رسید، پس چگونه این کار را بر من سخت و دشوار است، در حالی که من امیرالمؤمنین و خلیفه رسول خدا هستم. ای سلمان آیا قول خدای عزوجل را نخوانده ای آن جا که می فرماید:دانای بر پنهانی که بر غیبش احدی را آگاه نمی کند، مگر آن کس را که از فرستاده خود برگزیده باشد.

گفتم: بله ای سرور من. فرمود: من مرتضای از رسولم که خداوند عزوجل او (محمد (صلی‌الله علیه و آله)) را بر غیبش آگاه ساخت، من عالم ربانی هستم، من کسی هستم که خداوند، شداید را برایم آسان ساخت و فاصله های دور را برایم در هم پیچید (نزدیک ساخت).

سلمان گفت: شنیدم صیحه زننده ای در آسمان فریاد می کرد – در حالی که صدا را می شنیدم ولی شخص صدا کننده را نمی دیدم – و می گفت: درود خدا بر تو؛ راست گفتی، راست گفتی، تو راستگوی تصدیق شده ای. سپس (علی(علیه‌السلام)) به سرعت برخاست و بر اسبش سوار شد و من نیز همراه او سوار شدم و حضرت بر آن دو اسب صیحه ای زد که در هوا اوج گرفتند و بی درنگ به دروازه کوفه رسیدیم در حالی که از شب حدود سه ساعت گذشته بود. حضرت به من فرمود: ای سلمان، وای و تمام وای بر کسی که آن طور که حق معرفت ما است، ما را نشناسد، و ولایت ما را انکار نماید.

ای سلمان، کدام یکی افضلند، محمد(صلی‌الله علیه و آله) یا سلیمان بن داوود؟ گفتم: البته محمد(صلی‌الله علیه و آله). فرمود: ای سلمان، آصف بن برخیا توانست تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن (از یمن به بیت المقدس) نزد سلیمان بیاورد و حال آنکه در نزد او پاره ای از علم کتاب بود؛ پس چگونه من نتوانم! در حالی که نزد من علم صد و بیست و چهار هزار کتاب است و خداوند بر شیث بن آدم(علیه‌السلام) پنجاه صحیفه نازل کرد، و بر ادریس سی صحیفه، بر ابراهیم بیست صحیفه و تورات و انجیل و زبور (را نازل فرمود)؟

گفتم راست می گویی ای سرور من؛ امام این گونه است.

حضرت (علیه‌السلام) فرمود: ای سلمان، بدان همانا شک کننده در امور و علوم ما، همانند شک کننده در معرفت و حقوق ما است و همانا خداوند عزوجل ولایت ما را در جای جای کتابش واجب فرموده و در آن (قرآن) عمل به آن چه واجب است را بیان کرده ولی این امر بر مردم مکشوف نیست.[۱]

پی نوشت:

[۱] . علی(علیه‌السلام) والمناقب، ص ۱۷۷ – ۱۷۲.

منبع: سایت الغدیر