پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » پیامبر در آئینه شعر »

سلمان ساوجى.

اشاره:

خواجه جمال الدین سلمان ساوجى (متوفاى ۷۷۸ ه.  . ق) از سخنوران نامى و چیره دست سده هشتم هجرى است. پدرش خواجه علاءالدین ساوجى از دانشمندان زمانه خود بود و در امور دیوانى و محاسبات دستى به تمام داشت، و فرزند او . سلمان . نیز در این دو رشته کاملا بصیر بود ولى طبع خدا داده خود را با انجام این امور سازگار ندید و ضمن تحصیل علوم و فنون ادبى به سرودن شعر پرداخت و از بسیارى از شعراى هم عصر خود پیشى گرفت.

سلمان ساوجى در دربار سلطان ابوسعید بهادر (۷۱۶ . ۷۳۶ه.  . ق) و وزیرش خواجه غیاث الدین محمّد از منزلت خاصى برخوردار بود و پس از انقراض سلسله ایلخانیان به دربار جلایریان به ایلکانیان روى آورد و بیشتر عمر خود را در خدمت بزرگان این خاندان: امیرحسن بزرگ (۷۳۶ . ۷۵۷ه.  . ق) و پسرش معزالدین سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶ه.  . ق) به سر برد و به مقام ملک الشعرایى نایل آمد و سرانجام به سال ۷۷۸ه.  . ق در زادگاه خود ساوه بدرود حیات گفت و در همان شهر به خاک سپرده شد.

سلمان ساوجى در انواع قالب هاى شعرى خصوصاً قصیده آثار شیوا و فاخرى دارد و در انواع شعر آیینى داراى آثار متین و سخته اى است.

وى علاوه بر دیوان اشعار، دو منظومه بیدلانه در قالب مثنوى دارد:

۱) جمشید و خورشید، که آن را در سال ۷۶۳ ه.  . ق به پایان برده.

۲) فراق نامه، که در سال ۷۷۰ ه. . ق یعنى هشت سال پیش از مرگ خود از سرودن آن فراغت یافته و سلمان ساوجى این هر دو منظومه عاشقانه را به نام سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶) سروده است.۱

سلمان ساوجى، قصیده اى در ستایش سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶ه.  . ق) سروده و در آن به مناسبت از عنایت حضرت بارى درباره رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)سخن گفته و ممدوح خود را نیز مشمول فیض لایزالى حضرت دانسته و او را از یارى دیگران بى نیاز معرفى کرده است:

آمد از مُلک ملایک، دوش مرغى نامور *** بسته بر بال همایون، نامه فتح و ظفر

هم نشاط قلب ارباب قلوبش، بر جناح *** هم فَراغ بال خلق عالمش، بر بال و پر

نامه اى مُعْرَب۲ به کسر۳ دشمن و فتح عجم *** کسر و فتحَش۴ کرده نام دشمنان، زیر و زِبر

نامه اى از خون بدخواهان مُنقَّط۵، و اندر آن *** شرح عزْم و جزْم و حَزْم۶ پادشاه نامور …

دین پناها! شهرتى دارد که در جنگ اُحد *** کس نبود الاّ اَحد با احمدِ پیغامبر

دادش ایزد عزّتى، بى یارى خیل و حشَر *** تا ندارد منّت الا از خداى دادگر

منّت ایزد را که عالى رایتت بر دشمنان *** همچنان پیروز شد بى منت خیل و حشَر

پیش ازین گر بخت را دور از تو بر سر خاک بود *** بر سرش هست این زمان تاج شهان تا جور۷ …

*     *     *

سلمان ساوجى در قطعهْ شعرى ماجراى خواب دیدن جمال نورانى پیامبر رحمت(صلى الله علیه وآله) را روایت مى کند و از آن حضرت مى پرسد که: پس از شما خلعت خلافت بر اندام کدام یک از اصحاب شما زیبا و آراسته است؟ و حضرت لب به سخن مى گشاید ولى سلمان سخن آن حضرت را نمى شنود و از این جهت جنبه نفسانى خود را مقصر مى شناسد که او را از این توفیق باز داشته است:

دوش چون در تُتُق غیب بخوابانیدم *** این دو هندوى جهاندیده نورانى را

کرکس نفْس فرو مانده زپرواز هوس *** خاست شوق طَیران، بلبل روحانى را

غُرّه صبح ازل، نقطه پرگار وجود *** معنى جان و خرد، صورت رحمانى را

سیّد جمع رسُل، احمد مرسل که شده ست *** حاصل هر دو جهان، زمره انسانى را

مى خرامید خرامان قد خوبش، گویى *** راست سروى است سهى، روضه رضوانى را

صبح رخساره اش از مَطلع دولت، طالع *** در بر صبح فکنده، شب ظلمانى را

من ز شادى: طَلَعَ الْبَدْر عَلَیْنا گویان *** تازه کرده به ثنا، شیوه حَسّانى را

بعد حمد و صلوات، از سر جان مالیدم *** بر خطوط خُطُواتش۸، خط پیشانى را

بر سرم، آستىِ لطف فرا کرد که آن *** دستگاهى است قوى، رحمت یزدانى را

پس بِدان آستىِ رحمتم، از چهره جان *** پاک مى کرد غبار ره شیطانى را

گفتمش: یا نبىّ اللَّه! به یقین مى دانى *** که چه اخلاص بود نیّت «سلمانى» را

گفت: اخلاص تو مى دانم، اِنْ شاءَاللّه *** که نیایى به جز از دولت دوجْهانى۹ را

راست چون ذره که خورشید در آرد به کنار *** در کشیدم به بر، آن رحمت سبحانى را

گفتم: اى جان جهان۱۰! در ره دین بعد از تو *** که سزا بود ز اصحاب، جهانبانى را؟

چون شنید این سخن از من به تبسّم۱۱ بگشاد *** از دَر دُرج دُر آن لعل بدخشانى را

لؤلؤ از لعل همى سفت، ولیکن نشنود *** صدف گوش من آن لؤلؤ عمّانى را

من درین حال، که ناگاه در آورد به حال *** غیرت حاسد من، قوّت نفسانى را

خیمه خواب برون زد ز سرا پرده چشم *** در نَوردید فلک، فرش تن آسانى را

یارب امید چنان است که بر ما زکرم *** آشکارا کند این حالت پنهانى را

فرصتِ آن دهدم تا همگى صرف کنم *** در ره باقى حق، باقى این فانى را۱۲

*     *     *

با نقل این ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله) شرح حال و آثار سلمان ساوجى را حسن ختام مى بخشیم. این ترکیب بند در شمار بهترین آثار منظوم نبوى(صلى الله علیه وآله) در شعر فارسى است:

ترکیب بند نبوى

(۱)

اى ذروِه۱۳ لامکان، مکانت *** معراج ملایک، آستانت

سلطانى و، عرش تکیه گاهت *** خورشیدى و، ابر سایبانت

طاقى است فلک ز بارگاهت *** مرغى است مَلک ز آشیانت

کوثر، عَرقى است از جبینت *** طوبى، ورقى ز بوستانت

فرزندِ نخست فطرتى تو *** طفلى است، طفیل آسمانت

هر چند که پرورید تقدیر *** در دامن آخر الزّمانت

آن قرطه۱۴ مه که چارده شب *** خور۱۵ دوخت، شکافته بنانت۱۶

تو خانه شرع را، چراغى *** عالم، همه روشن از زبانت

تو گنج دو عالمى، از آن رو *** کردند به خاکْ۱۷ در، نهانت

از توست صلات در حق ما *** وز ما صلوات بر روانت

یا قوم! عَلَى النَّبِىِّ صَلُّوا۱۸ *** تُوبوا وَ تَضَرَّعوا وَ ذَلُّوا۱۹

(۲)

باباى شفیق هر دو عام *** فرزند خلف ترینِ آدم

او خاتم انبیاست، زان سنگ *** بر سینه ببست همچو خاتم

اى پیرو تو، کلیم عمران *** وى پیشروَت، مسیح مریم

در ذیل۲۰ محمدى، زد این دست *** در دولت احمدى، زد آن دم

زان شد دم او چنین مبارک *** زان شد کف او چنان مکرّم

از عیسىِ مریمى، مؤخّر *** بر آدم و عالمى، مقدّم

سلطان دو عالمى و، هستت *** ملک ازل و ابد مسلّم

باغى است فضاى کبریایت *** بیرون ز ریاض سبزْ طارَم

از هر ورقش چو طاق خضرا *** آویخته صد هزار شبنم

عقلى تو بلى، ولى مصوّر *** روحى تو بلى، ولى مجسّم

اى نام تو بر زمین: محمّد *** خوانند بر آسمانت: احمد۲۱

(۳)

تو بحرى و، هر دو کَوْن خاشاک *** خاشاک و درون بحر؟ حاشاک۲۲!

زد معجزه ات، شب ولادت *** بر طاق سراى «کسروى»۲۳، چاک

رفت آتش کفر پارس، بر باد *** شد آب سیاه ساوه، در خاک

در دیده همّتت نیاید *** دریاى جهان به نیمْ خاشاک

تو بحر حقیقتى و، زآن رو *** داراى لب خشک و چشم نمناک

با سیر براق تو چو صَخره *** سنگى شده پاى برق چالاک

از طبع تو، زاده است دریا *** وز نسبت توست گوهرش پاک

این دلقِ هزار میخِ نُه تو۲۴ *** پوشیده به خانقاهت، افلاک

مردود تو شد نبیره رز۲۵ *** زین است سرشک دیده تاک

قطب شش و هفت و سیصداخیار۲۶ *** گردونِ دو شِش۲۷، مه ده چهار۲۸

(۴)

اى سِدره، ستون بارگاهت *** کونَین، غبار خاک راهت

کرده نُه و هفت و چار۲۹ را تَرک *** آن روز که فقر شد کلاهت

نُه چرخ، هزار دانه۳۰ گردان *** در حلقه ذکر خانقاهت

مهر و فلک است، از برایت *** مُلک و مَلک است، در پناهت

در چشم محققان، خیالى است *** نقش دو جهان ز کارگاهت

از منزلتت۳۱ سپهر، نازل *** وز مَسکنت۳۲ است اوج جاهت

ترکان سفید روى بلغار *** هندوى دو نرگس سیاهت

ذى اَجْنَحه، لشکر جناحت *** قلب فقرا بود سپاهت

ما مجرم و عاصییم و، داریم *** امّید به لطف عذرْ خواهت

با آن که هزار کوه، کاه است *** با صَرصَر قهرِ کوهْ کاهت۳۳

سلطان رسل، سراج ملّت *** هادىّ سبُل، شفیع امّت۳۴

(۵)

چیزى تو شنیده اى و دیده *** نادیده کسى و، ناشنیده

تا حشر کسى که مثل او نیست *** مثل تو کسى نیافریده

در عین سفیدى و سیاهى *** ذات تو، خرَد چو نور دیده

قهر تو، حجاب عنکبوتى *** بر دیده دشمنان تنیده

گیتى که نیافت سایه ات را *** در سایه توست پروریده

روزى که شرار شرکِ اشراک *** هر دم ز سرِ سنان جهیده

زآن جاکه ز کیشِ ما رَمَیْتَت *** مرغان چهار پر بریده

آن از کرم تو دیده حَیّه۳۵ *** کانگشت ز حیرتت گزیده

با آنکه کنیز کانْت حورند *** از بندگى تو در قصورند۳۶

(۶)

با آنکه تو راست سدره، منزل *** با قدر تو، منزلى است نازل

عالم همه حقّ توست و، هر چیز *** کان حقّ تو نیست، هست باطل

آن جا که بُراق عزم رانده *** افتاده خرِ مسیح در گل

دین تو به قوّت نبوّت *** ذات تو به مُعجز دلایل

برکنده ز جاى، کفر خیبر *** افکند به چاه، سحر بابل

آن بحر حقیقتى، که آن را *** نه غور پدید شد نه ساحل

در ملک تو صد چو مصر، جامع *** در کوى تو صد چو نیل، سایل

در ملک قلوب مشرکان، رمح۳۷ *** از کدِّ یمین توست، عامل

ماهى است رخَت که نیستش نقص *** سروى است قدت که نیستش ظِل

اى بر خرَدت هزار توجیح۳۸ *** در دست تو، سنگ کرده تسبیح۳۹

(۷)

اى خوانده حبیبِ خود، خدایت *** مُلک و مَلک و فلک، برایت

اوّلْ علَمى کز آفرینش *** افراشت، نبود جز ولایت

اى هفتْ فلک به رسم درخواست *** حلقه شده بر درِ سرایت

تو دیده فطرتى، از آن شد *** در پرده عنکبوت جایت

تو نافه مشکى، آفریده *** بى آهو و بىختا۴۰، خدایت

آراسته، سِدره از وجودت *** برخاسته صَخره از هوایت

شد قرص جُوَت خورِش، اگر چه *** قرص مه و خور شده برایت۴۱

ما را چه مجال نطق باشد؟ *** جایى که خدا کند ثنایت

با آن که عطارد است محرم *** از خطّ بَنان بحرْ زایت۴۲

یک خوشه فلک به توشه دادش *** وان نیز ز خرمن عطایت

سُکّانِ سُرادقات۴۳ عزّت *** محتاج شفاعت و دعایت

هندوى تو چون بلال کیوان *** سلمانْت، غلامِ پارسىْ خوان۴۴

(۸)

ادریس که بر سما رسیده *** از رهگذر شما رسیده

در شارع معجزات، عیسى *** جان داده و در تو نارسیده

از ناف زمین، نسیم مُشکت *** برخاسته، تا ختا۴۵ رسیده

مرغى که نرفت از آشیانت *** پیداست که تا کجا رسیده

از تذکره رسالت توست *** یک رُقعه به انبیا رسیده

وز مملکت ولایت توست *** یک بقعه به اولیا رسیده

بر خلق شده حُطام۴۶ دنیا *** مقسوم و، به تو بلا رسیده

در منزل قرب تو، ملایک *** از شاهره۴۷ دعا رسیده

جُسته مَلکت مقام اَدْنى *** از سدره گذشته تا رسیده

رخسار تو و مه ده و چار *** سیبى است دو نیم کرده پندار۴۸

(۹)

عمرى بزدیم دست و پایى *** در بحر هواى آشنایى

چون بر درش آمدیم امروز *** داریم امید مرحبایى

اى گل چه شود که از تو یابد *** این بلبل بینوا، نوایى؟

وز سفره رحمت تو گردد *** خرّم به نواله اى۴۹، گدایى

از کوى نجات، ناامیدى *** از راه فتاده، مبتلایى

بیمار و هوا رسیدگانیم *** بخش از شَفَتَیْنِ۵۰مان شفایى

درمانده شدیم و، هیچ کس نیست *** غیر از تو، رجاء و مُلْتَجایى۵۱

آورده ام این ثنا و، دارم *** در خواه۵۲ ز حضرتت دعایى

هر چند که ما گناهکاریم *** امّید شفاعت تو داریم۵۳

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار وى، مى توانید، به این منابع مراجعه کنید:

مقدمه کلیات سلمان ساوجى نوشته دکتر عباسعلى وفایى، ص ۱ تا ۴۳; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۴۶; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۹۶; از سعدى تا جامى، ص ۳۳۴; بهارستان جامى، ص ۱۱۵; مجالس النفائس، ص ۳۵۳; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۶۵۳; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۲۹۲; ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۵۲; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۳۵; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۵۵۲; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۲۸۶; آتشکده آذر، ص ۲۲۳ و دویست سخنور از نظمى تبریزى، ص ۱۴۸ تا ۱۵۰٫

پی نوشت:

۱ . کلیات سلمان ساوجى، به تصحیح دکتر عباسعلى وفایى، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، چاپ اول، ۱۳۷۶، مقدمه.

۲ . مُعْرَب: داراى اِعراب و نشانه حرکت حروف.

۳ . کسر: شکست.

۴ . کسر و فتحش: کسره و فتحه آن.

۵ . مُنَقَّط: نقطه دار.

۶ . حَزْم: احتیاط، دور اندیشى.

۷ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۱۱۳ و ۱۱۴٫

۸ . خُطُوات:  خیالات، اوهام، گام ها، جمع خُطْوَه.

۹ . باید حرف «ج» را جهت رعایت وزن عروضى شعر به سکون تلفظ کرد.

۱۰ . در متن: جان و جهان.

۱۱ . در متن: از من تبسّم!

۱۲ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۰۱ و ۴۰۲٫

۱۳ . ذروه: اوج هر چیز، فرق، تارک.

۱۴ . قِرطه: آویزگى، آویزه زینتى.

۱۵ . خور: مخفف خورشید.

۱۶ . بنان: انگشتان .

۱۷ . به خاکْ در: در خاک.

۱۸ . یعنى: اى مردم! بر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) صلوات بفرستید.

۱۹ . یعنى: توبه کنید، تضرّع و زارى نمایید، و اظهار فروتنى و خاکسارى کنید.

رک: کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۰٫

۲۰ . ذَیل: دامن.

۲۱ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۰ و ۴۸۱٫

۲۲ . حاشا از تو.

۲۳ . سراى کسروى: کاخ کسرى انوشیروان.

۲۴ . کنایه از نُه آسمان پرستاره.

۲۵ . رَز: درخت تاک، مو.

۲۶ . یعنى: پیشواى روحانى ۳۱۳ انسان که در زمره اخیارند و تعدادشان در همه زمان ها یکى است.

۲۷ . دو شِش: کنایه از دوازده امام معصوم(علیهم السلام).

۲۸ . کنایه از چهارده معصوم(علیهم السلام).

رک: کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۱٫

۲۹ . کنایه از: نُه فلک و هفت طبقه زمین و چهار عنصر آب و باد و خاک و آتش.

۳۰ . هزار دانه: تسبیح هزار دانه.

۳۱ . در متن: منزلت، تصحیح قیاسى شد.

۳۲ . مَسکنت: فقر و بینوایى.

۳۳ . کوهْ کاهت: کوه فرسایت.

۳۴ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۱ و ۴۸۲٫

۳۵ . حَیّه: مار، اژدها.

۳۶ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۲٫

۳۷ . رمح: نیزه.

۳۸ . توجیح: رجحان، مزیّت.

۳۹ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۲ و ۴۸۳٫

۴۰ . در متن: خطا.

۴۱ . یعنى: با آنکه قرص ماه و خورشید براى تو آفریده شده اند، تو جز قرص جَوین نان خورشت و غذاى دیگرى نداشتى.

۴۲ . یعنى: با آنکه ستاره عطارد که منشى سپهرست از خطّ انگشتان دریا آفرین تو محروم است.

۴۳ . سُرادِقات: سرا پرده ها، خیمه ها.

۴۴ . کلیات سلمان ساوجى: ص ۴۸۳٫

۴۵ . در متن: خطا.

۴۶ . حُطام: خس و خاشاک، ریزه خشک گیاه، کنایه از مال دنیا.

۴۷ . شاهره: شاهراه.

۴۸ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۳ و ۴۸۴٫

۴۹ . در متن: نواله.

۵۰ . شَفَتَین: دو لب.

۵۱ . مُلتَجا: پناهگاه، کسى که مردم به او پناه برند.

۵۲ . درخواه: درخواست.

۵۳ . کلیات سلمان ساوجى: ص ۴۸۴ و ۴۸۵٫