بخشهای ویژه » محرم و عاشورا »

سرنوشت ستم‌پیشگان حادثه کربلا

اشاره:

در حادثه غمبار کربلا جنایتکاران زیادی در کشتن فرزند پیامبر خدا (ص) شرکت ورزیدند. آنان با انگیزه های مختلف دست به خون پاکترین و مقدس ترین شخص آلودند که نه تنها از دنیا نصبیبی نبردند بلکه آخرت خود را برای اهداف شیطانی دیگران از دست دادند. سرنوشت این افراد به گونه های مختلفی رقم خورده و هرکدام به نحوی زندگی شان به پایان رسیده  که در مقاله به سرنوش برخی از آنان اشاره شده است.

۱. ابن کعب

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجراى کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکى بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود.

عاشورا عجیب ترین و سیاه ترین روز تاریخ حیات بشرى به پایان رسید. جمعى محدود و انگشت شمار از بهترین فرزندان آدم هر آنچه زیبایى را توانستند به تصویر کشیدند. در برابر آنان نیز جمعى از قابیلیان به هواى نام و نان و اوهام خویش هر آن قدر سیاهى و تباهى و سنگدلى را از دستهاى ناپاکشان برآمد به نمایش گذاشتند. به خیال خام آنان این ماجرا پایان یافت و شیرینی‌هاى ناشى از آن آغاز گشت. این جمعیت به قدرى کثیف و پلید و خون خوار بودند و در نوشیدن جام زهر دنیا عجله داشتند که براى بردن انگشتری، انگشت را نیز به همراه آن می‌بردند. براى برداشتن گوشواره به هیچ گوشی رحم نکردند. اینان حیا نکرده و از سر پیر و جوان خاندان رسول خدا صلى الله علیه و آله حجاب برداشتند و تمام لباسهاى جگرگوشه‌اش را پس از شهادت از تنش درآوردند. عجیب بود این همه قساوت و سنگدلى و حماقت؛ واقعا جادارد از آنان بپرسیم مگر لباس کهنه و پاره قیمتى داشت یا قابل استفاده بود که چنین نمودید؟ اگر در آن شرایط شیعیان قدر و وقت ناشناسى کردند و با کوتاهی‌هاى خود زمینه ساز بروز و ظهور این فاجعه بی‌مانند شدند لیک اندک زمانى بعد که آتش شرم تمام وجودشان را در برگرفت سعی در تسکین جان خویش با انتقام از عملان و مسببان این ماجرا شدند. سرافکندگان و شرمندگان چنان انتقامى از آنان گرفتند که کم از رفتار آنان نداشت اما چه سود؟ آنچه نباید اتفاق می‌افتاد اتفاق افتاده بود و حرمت خندان رسول خدا به بدترین و شدیدترین حالت شکسته بود و تا قیامت قابل جبران نبود؛ آتشى برپا شده بود که هیچ گاه از شعله‌اش کاسته نشد و الآن پس از گذشت قریب به چهارده قرن آتش حزن و حسرت تا سادقات عرش بالا می‌رود شاید با ظهور قائم آل محمد صلى الله علیه و آله این درد اندکى تسکین یابد.

نام او را در منابع به شکل ابحر، بحر و ابجر می‌توان یافت. علت این اختلاف ظاهرا ناشی از آن است که دستانش به مرضى مبتلا شده و در عربى دستان بحر و ابحر چنین نوشته می‌شود: یدا بحر و یدا ابحر و احتمال حذف یا افزودن الف در هنگام توالى دو الف پشت سر هم وجود دارد.

وی همان کسى است که لباس از تن سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از شهادت ایشان برون آورد.لازم به ذکر است آن حضرت لباسى را به عنوان لباس رو بر تن داشتند و لباسى را نیز زیر آن پوشیده بودند. امام علیه السلام پیش از آنکه به میدان قدم نهند لباسی از جنس برد یمانی(اللهوف،ص۱۷۴) طلب کرده و پوشیدند. گفته شده این به خصوص هنگام شهادت حضرتش لباس زیبا و چشم نواز بوده است(مقتل خوارزمی،ج۲،ص۳۸؛مثیر الاحزان،ص۱۷۴).

ابن کعب لباس زیرین را که امام علیه السلام پیش از پوشیدن آن را پاره پاره کرده بودند شاید که مانع از بیرون آوردنش شود از تن ایشان درآورده و پیکر مقدس ایشان را عریان بر زمین رها می‌کند.

بنا بر نقل شیخ مفید رحمه الله علیه ابن کعب در لحظات پایانى حیات امام حسین علیه السلام عبدالله بن الحسن المجتبى علیهماالسلام را نیز در حالى که تلاش می‌کرد با قرار دادن دستانش در برابر شمشیر ابن کعب از جان عموى خویش محافظت کند به شهادت رساند(الارشاد،ج۲،ص۱۱۰-۱۱۱).

جنایات او محدود به آنچه گفتیم نمی‌شود. در برخى گزارش‌ها آمده وقتى سپاهیان ابراهیم بن مالک اشتر براى خونخواهى شهداى کربلا قیام کردند از جمعى از یزیدیان کربلا انتقام گرفتند که ابن کعب یکى از آنان بود. ابراهیم پس از دستگیرى ابن کعب شرح تباه‌کاری‌هایش در کربلا را از خود او پرسید.آن ملعون می‌گوید که حجاب از سر (حضرت) زینب(سلام الله علیها) برداشتم و گوشواره‌هاى ایشان را چنان کشیدم که گوش‌هایشان زخمى شد.این گونه بود که توانستم آن گوشواره‌ها را بردارم. ابراهیم در حالى که می‌گریست به او گفت: «واى بر تو ایشان به تو چه فرمودند؟» گفتند:

خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند.

ابراهیم او را عتاب کرد که آیا از خداوند شرم نکردی؟ از جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نترسیدی؟ و هیچ احساس رأفت و ترحمى در دلت حس نکردی؟

سپس ابراهیم به یارانش دستور داد ابتدا دستانش را باز نموده و آنها را قطع کنند و پس از آن پاهایش را بریدند.چشمانش را درآوردند و او را با روش‌هاى مختلف عذاب دادند (حکایه المختار فى اخذ الثار، ص۴۶).

بنا بر برخى نقل‌ها او پیش از درگیری‌ها فلج شده و تا مدت‌ها زمین‌گیر بود(اللهوف، ص۱۷۸). ظاهرا این گزارش مربوط به بحیر بن عمرو است که لباس رویى سیدالشهدا ارواحنا فداه را برداشته بود؛ زیرا همان طور که دیدیم ابن کعب با خون‌خواهان سیدالشهدا علیه السلام جنگیده و دستگیر شده بود و به طور طبیعى کسى که زمین‌گیر شده باشد نمی‌تواند در میدان نبرد حاضر شود. علاوه بر آن سرنوشت زمین‌گیرى براى بحیر بن عمرو به صراحت در منابع آمده است (مناقب، ج۴، ص۵۷). البته براى جمع کردن میان گزارش‌ها و با توجه به آن که مطلب فوق را ابن طاوس نقل کرده می‌توان این فرض را در نظر گرفت که سپاهیان ابن زیاد او را به همره خود آورده بودند و او را در محملى حمل می‌نموده‌اند.قبول این فرض با توجه به دو دلیل فوق چندان بعید به نظر نمی‌رسد و بالاخره در برخی گزارش‌ها نیز گفته شده در نهایت مختار او را سوزاند(مناقب، ج۴، ص۱۱۱).

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجراى کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکى بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود( اعلام الوری،ج۱،ص۴۶۸؛ الارشاد، ج۲، ص۱۱۱؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۳۸؛ مثیر الاحزان،ص۱۷۴)

سدی نقل می‌‌کند مدتى کوتاه پس از واقعه عاشورا شبى را با مهمانى مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست می‌‌داشتم و او را بسیار احترام و اکرام می‌‌نمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لاى مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهى کشیده و اظهار تأسف شدیدى نمودم.

۲. ابانی/دارمى

وی فرزند ابان بن دارم و یا از قبیله بنى دارم بوده و در قتل عباس بن على علیهما السلام شرکت داشته (بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۰۶)و پس از اتمام جنگ نیز با شادى و سرور (ثواب الاعمال،ص۲۵۹و۲۶۰) سر مبارک ایشان و یا سید الشهدا علیه السلام را بر سر نیزه حمل می‌‌کرده است(احقاق الحق، ج۱۱،ص۵۳۲).

به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجراى کربلا او را دیده بودند همگى اذعان نموده‌‌اند که او صورتى زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتى شاهدانى که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در کوفه مشاهده کرده‌‌اند مانند همین را درباره او گزارش کرده‌‌اند. سفیدى چهره دارمى پس از مدتى به سیاهى مشمئز کننده‌‌ای بدل می‌‌شود.علاوه بر آن، وى تا پایان عمر هرگز خواب خوشى نداشت و هر شب خواب می‌‌دید یک یا دو نفر می‌‌آیند و او را تا جهنم ‌‌کشانده و به درون آتش می‌‌افکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه می‌‌نماید(احقاق الحق، ج۱۱، ص۵۳۲). داد و فریاد دارمى در خواب همه اطرافیانش را درمانده و مستأصل کرده بود(المناقب،ج۴،ص۵۸). بی‌‌خوابى و سیاه‌‌رویى او در تمام منابع فوق آمده است.

نقل شده روزى در جمعى صحبت او به میان آمد و شخصى منکر این امر شد. اندکى بعد آن شخص در آتش سوخت(احقاق الحق، ج۱۱، ص۵۳۲).مانند این عذاب براى حرمله بن کاهل اسدی(تذکره الخواص سبط ابن جوزی، ص۲۸۱و ۲۸۱) و نیز گاه بی‌‌نام نقل شده است(ینابیع الموده، ص۳۸۸).

۳. ابن ابى جویره/جویرویه/مزنى

سیدالشهدا ارواحنا فداه در روز عاشورا در اطراف سپاه خود چاله‌‌اى حفر نموده و آتشى برپا کردند تا جنگ جناح سپاه ادامه یابد و از دیگر جهت‌‌ها آسوده خاطر باشند.

ابن ابى جویریه مزنى که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت کف زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:« اى حسین و اى یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوى آن شتافتید.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند:

خدایا او را در آتش دنیا بسوزان.

در پى این دعا ناگهان اسب او رم کرد و جویریه را در همان آتش انداخت. وى در آن آتش سوخت(امالى شیخ صدوق، ص۲۲۱؛ روضه الواعظین،ص۱۸۵).

۴. ابن حوشب

وی که از مشاهیر و خواص سپاه عبیدالله بن زیاد بود در نبردى که میان لشکر ابراهیم بن اشتر با سپاه ابن زیاد به خون‌‌خواهى عاشورا در ساحل نهر خازر و حوالى موصل کشته شد و سرش را براى مختار فرستادند(امالى شیخ طوسی،ص۲۴۱؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۸۲).

۵. ابن ضبعان

او نیز در نبرد فوق به دست احوص بن شداد همدانى با ضربه‌‌اى کشته شد (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۸۰ و ۳۸۱).

۶. ابوالاشرس

وی از جمله مشاهیر سپاه عبیدالله بن زیاد بود. ابوالاشرس همانند ابن حوشب در نبرد با سپاه ابراهیم کشته شد و سرش را براى مختار فرستادند(امالى شیخ طوسی،ص۲۴۱؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۸۴).

۷و۸- ابو اسماء بسر بن ابى سمط/بشر بن سوط/حوط و عثمان بن خالد

این دو که ظاهرا دوست و همراه همیشگى هم بوده‌‌اند با همکارى هم عبدالرحمن بن عقیل بن ابی‌‌طالب را به شهادت رسانده و در عصر عاشورا او را عریان نمودند (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۷۴؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی،ص۳۷۳ و ۳۷۴).

روزی مختار عبدالله بن کامل را به سوى آن دو روانه کرد. عبدالله به مسجد بنى دهمان رسید. او مردمان را در مسجد گرد آورده و خطاب به آنها گفت:« گناه تمام بنى دهمان از ابتدا تا قیامت بر عهده‌‌ام باشد اگر شما این دو را نیابید و من گردن یک یک شما را نزنم.» آنان از او مهلت خواستند و همگى به جست و جو به دنبال ایشان راه افتادند.

بنی دهمان آن دو را در حالى در جبانه یافتند که قصد داشتند با هم به جزیره(بین النهرین) بروند. ایشان آنها را دستگیر کرده و به عبدالله بن کامل تحویل دادند.عبدالله از اینکه هر دو با هم دستگیر شده‌‌اند خداى را سپاس گفت و پس از آن هر دو را گردن زد و به نزد مختار بازگشت.

مختار که گزارش ماجرا از عبدالله شنید او را بازگرداند و به او دستور داد که هر دو را بسوزاند و هرگز آنها را دفن نکند(تجارب الامم،ج۲،ص۱۵۱؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی،ص۳۷۳ و ۳۷۴؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۴؛ حاشیه وقعه الطف، ص ۲۴۷).

۹. اخنس بن زید

سدی نقل می‌‌کند مدتى کوتاه پس از واقعه عاشورا شبى را با مهمانى مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست می‌‌داشتم و او را بسیار احترام و اکرام می‌‌نمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لاى مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهى کشیده و اظهار تأسف شدیدى نمودم.

اخنس با تعجب از من پرسید:« تو را چه می‌‌شود؟»

گفتم:«مصیبتی را یاد کردى که از همه مصائب بزرگتر است.»

پرسید:«آیا تو در کربلا حاضر بودی؟»

گفتم:«الحمدلله نه!»

پرسید:«چرا خدا را شکر می‌‌کنی؟»

گفتم:«برای آنکه خون سید الشهدا علیه السلام دامنم را نگرفت؛ همانا جدشان رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:هرکس خون فرزندم حسین را بریزد در روز قیامت کفه اعمالش سبک خواهد بود.»

گفت:«آیا چنین فرمود؟»

گفتم:«آرى. باز ایشان فرمودند: فرزندم حسین به ظلم و ستم کشته خواهد شد.آگاه باشید هرکه او را شهید کند در تابوتى از آتش گذاشته خواهد شد و به اندازه نیمى از عذاب تمام جهنمیان عذاب می‌‌شود. دستان و پاهایش بسته و چنان بویى متعفنى دارد که اهل جهنم از آن بو در عذابند. این عذاب از آن او و پیروان و همراهان و هرآن کسى است که به عمل ناشایست او راضى باشد. هر گاه پوست تنشان بپزد پوستى دیگرشان دهیم، تا عذاب خدا را بچشند(سوره نساء(۴)،آیه ۵۶) لحظه‌‌اى عذاب ایشان کاهش نمی‌‌یابد و از حمیم جهنم به آنان خورانده می‌‌شود. چه بیچاره‌‌اند با عذاب جهنم.»

گفت:«برادر این حرف‌‌ها را بشنو و باور نکن.»

گفتم:«چطور می‌‌توانم باور نکنم در حالى که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: نه دروغ گفته‌‌ام و نه به من دروغ گفته شده است.»

گفت:«از قول رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل نمی‌‌کنند که قاتل فرزندم حسین عمرش کوتاه می‌‌شود؟ من الآن عمرم از نود سال گذشته است. مگر تو مرا نمى شناسی؟»

گفتم:نه.

گفت:«من اخنس بن زیدم.»

پرسیدم:«در کربلا چه می‌‌کردی؟»

گفت:«من یکى از آنهایم که عمر سعد آنان را مأمور کرد با نعل اسبانشان بدن(پاک و مطهر) حسین(علیه السلام) را پامال کنند و استخوان‌‌هایش را درهم‌‌شکنند.علاوه بر آن، علی بن الحسین (علیهما السلام ) آن زمان بیمار و بر زیراندازى بود. آن زیر انداز را چنان از زیر بدنش کشیدم که به رو بر زمین افتاد. گوش‌‌هاى صفیه بنت الحسین(علیه السلام) را براى درآوردن گوش‌‌واره‌‌هایش زخمى کردم.»

سدی نقل می‌‌کند چشمانم خونبار شد و قلبم آتش گرفت. دنبال راهى بودم که بتوانم او را به هلاکت برسانم. ناگهان سوى چراغ کم و خاموش شد. برخاستم که آن را روشن کنم.اخنس در حالى که همچنان به سلامتى و اوضاعش غره بود به من گفت: بنشین و انگشتش را دراز کرد تا آن را روشن کند.به ناگاه انگشتش آتش گرفت. آن را در خاک فرو کرد ولى آتشش خاموش نشد.

فریاد زد:« برادر کمکم کن.»

بر خلاف تمایل قلبی‌‌ام روى انگشتش آب ریختم. ولى همین که آب به آتش رسید آن را شعله‌‌ورتر ساخت. باز فریاد زد:«این چه آتشى است؟ چرا خاموش نمی‌‌شود؟»

گفتم:«خودت را به درون نهر بینداز.»

او هم خود را به درون آب انداخت. آب به هر قسمت از بدنش که می‌‌رسید آتش آن را دربرمی‌‌گرفت. با چشمان خود شاهد آن بودم که تمام بدنش بسان چوبى خشک در حال سوختن است. قسم به خدا این آتش تا آنجا ادامه یافت که بدنش ذغال شد و به روى آب آمد (بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۲۱ و ۳۲۲؛ مدینه المعاجز، ج۴،ص ۹۲- ۹۵؛ فخرى منتخب طریحی،ج۱، ص۱۷۵).

۱۰. اسحاق بن حوبه/حویه/حوی/حنوه/حیوه حضرمى

پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه، عمر سعد از سپاهیانش پرسید که چند نفر حاضرند سواره بر پیکر آن حضرت بتازند؛ ده نفر که همگى زنازاده بودند(لهوف،ص۱۸۲و۱۸۳؛مثیر الاحزان، ص۷۹) براى این رفتار وحشیانه داوطلب شدند. یکى از آنان اسحاق بن حوبه حضرمى بود(فخرى منتخب طریحی،ج۲ ص۴۵۶؛حاشیه وقعه الطف،ص۲۵۸؛مقتل الحسین علیه السلام، ص۲۰۲؛ المناقب، ج۴، ص۱۱۱).وى که در برابر ابن ابن زیاد ماجراى با افتخار ماجراى این گستاخى را تعریف کرده و از او جایزه گرفته (لهوف،ص۱۸۲و۱۸۳) پیراهن ایشان را از تن مبارکشان درآورده است(لهوف،ص۱۷۸؛الثاقب فى المناقب،ص۳۳۷ ). اسحاق به محض آنکه پیراهن ایشان را بر تن کرد مبتلا به پیسى شد و تمام موهایش ریخت(لهوف،ص۱۷۸؛مثیرالاحزان،ص۷۶؛الثاقب فى المناقب،ص۳۳۷).

مختار که قسم خورده بود به سرعت انتقام خون سیدالشهدا ارواحنا فداه را بگیرد با سپاهیانش پیش از دیگران به سراغ این ده نفر رفته و آنها را دستگیر می‌کنند (مدینه المعاجز،ج۴،ص۹۰). مختار دستور می‌دهد آنان را که به شکستن دنده‌هاى سیدالشهدا ارواحنا فداه با سم اسبانشان افتخار می‌کردند به پشت خوابانده و با میخ‌هاى آهنین دست و پاهایشان را به زمین بچسبانند. سپس سپاهیان را گفت که به مانند خودشان آنقدر با اسبانشان بر ایشان بتازند که اعضاى بدنشان از هم گسیخته گردد. پس از آن هم مختار دستور داد جنازه‌هاى آنان را سوزاندند(بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۷۴؛ مدینه المعاجز، ج۴، ص۹۰؛ مثیر الاحزان،ص۷۹).

۱۱. اسید بن مالک

او نیز یکى از آن ده جنایتکار بود که به همان سرنوشت مبتلا شد(لهوف،ص۱۸۲و ۱۸۳؛فخری منتخب طریحی،ص ۴۵۶؛ مثیر الاحزان،ص۷۹؛بحارالانوار،ج۲۵،ص۳۷۴؛مدینه المعاجز،ج۴،ص۹۰).

۱۲. اسدی(از قبیله بنى اسد)

ابى حصین نقل کرده از شیخى که از قوم او (بنى اسد)بود که او گفت: من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که نشسته و طشتى از خون پیش نهاده و مردمان را بر آن حضرت عرض مى‏کنند و هر یکى را به عقوبتى معاقب می‌سازند؛ چون نوبت من رسید مرا پیش‏بردند. گفتم: والله پرد و مادرم به فدایتان من در لشکر ابن زیاد بودم اما تیرى نینداختم و نیزه نرسانیدم و تکثیر لشکر نکردم. ایشان فرمود که دروغ می‌گویى سیاهى لشکر بودى و قتل حسین را می‌خواستى؛ پس با انگشت به سوى من اشاره کردند.صبح برخاستم نابینا بودم و دیگر خوشى ندیدم(کشف الغمه، ج‏۲، ص۵۷).

۱۳. اسماء بن خارجه

وی یکى از افرادى بود که در شهادت مسلم بن عقیل نقش داشت. مختار با عباراتى مسجع قسم خورده بود که خانه او را آتش بزند. جمله مختار به گوش اسما رسید و با طعنه گفت:«اینجا (خانه من) که جاى سجع نبود.» اسما از خانه‌اش به بیابان گریخت. مختار خانه او و عموزادگانش را ویران ساخت(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج۲،ص۲۲۴؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۷).

۱۴. اسود اوسى

او در حمله پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان، نعلین حضرت را دزدید. مختار هم او را پس از دستگیرى در آتش سوزاند(المناقب،ج۴،ص۱۱۱).

۱۵. اسود بن حنظله

در حمله فوق، شمشیر حضرت را فلافس از بنى نهشل و بنى دارم یا جمیع بن خلق اودى و بنا بر برخى نقل‌ها اسود بن حنظله برداشت. مختار او را نیز سوزاند( المناقب،ج۴،ص۱۱۱؛ لهوف، ص۱۷۹ و ۱۸۰).

لازم به یاد آورى است این شمشیر غیر از ذوالفقار است. ذوالفقار در روایات از جمله ودایع امامت معرفى شده که دست به دست میان ائمه علیهم السلام منتقل می‌شود و اکنون در دستان مبارک امام عصر علیه السلام قرار دارد و به امید خدا به زودى براى در هم شکستن هیمنه تمام ظالمان و ستم پیشگان به کار خواهد رفت.

۱۶. ام هجام

سپاهیان ابن زیاد که کاروان اسرا را در کوچه پس کوچه ‌هاى کوفه عبور می‌دادند زنى به نام ام هجام از پشت بام خانه‌اش شاهد منظره بود. او تا چشمش به سر مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه بر روى نیزه افتاد شروع کرد کرد به گستاخى و اهانت به ایشان. حضرت زینب سلام الله علیها به محض آنکه صداى او را شنیدند وى را نفرین کردند. ام هجام همان دم از پشت بام افتاد و هلاک شد(سیماى حضرت زینب سلام الله علیها،ص۹۲).

۱۷. ایاس بن مضارب

از جمله اقدامات ابراهیم بن اشتر در خون‌خواهى سیدالشهدا ارواحنا فداه این بود که ابراهیم سه‌شنبه بعد از مغرب با گروهى متوجه مختار شدند که زره پوشیده و روى زره قبا پوشیده بودند. پاسبانان بازار و قصر را احاطه کرده بودند. وقتى چشم ایاس بن مضارب به یاران ابراهیم افتاد که مسلح بودند به ابراهیم گفت: «این اجتماع براى چیست!؟ من به تو بد بینم. تو را رها نمى‏کنم تا وقتى تو را نزد امیر ببرم.» ابراهیم سخن او را نپذیرفت و دچار مشاجره شدند. ابراهیم به مردى از همدان که با ایاس و به نام ابو قطن بود گفت: «نزدیکم بیا!» چون وى دوست ابراهیم بود این طور پنداشت که ابراهیم مى‏خواهد او را براى نجات آن گروه شفیع قرار دهد. ولى بر عکس آن تصور ابراهیم آن نیزه طولانى را که در دست ابو قطن بود گرفت و پس از اینکه گلوى ایاس را هدف قرار داد او را از پاى درآورد و به سرعت به یاران خود دستور داد سر او را جدا کنند.

پس از آن یاران ایاس فرار کردند و ابراهیم به نزد مختار رفت و با اظهار تأسف او را از این جریان آگاه کرد؛ زیرا او برنامه‌اش براى آغاز ماجرا در پنجشنبه بود. بر خلاف توقع او، مختار خوشحال شد و این عمل را به فال نیک و نصرت و ظفر بر دشمن گرفت. سپس دستور داد تا دسته‏هاى نى را آتش زدند و از طرفى ندا در دادند:یا لثارات الحسین! یعنى اى خون‏خواهان حسین! و بعد از آن مختار زره و سلاح خود را پوشید و قیام مختار به طور رسمى آغاز شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص۲۰۹-۲۱۱؛ تجارب الامم،ج۲،ص۱۲۷؛بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۶۷).

۱۸. بجدل/ نجدل بن سلیم کلبى

او همان جنایتکارى است که به هواى انگشترى سیدالشهدا ارواحنا فداه انگشت ایشان را قطع کرد. مختار او را دستگیر کرد و دستان و پاهایش را برید. به یاران دستور داد او را رها کنند که تا لحظه هلاکت در خون خویش غوطه‌ور باشد(لهوف،ص۱۷۸؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲،ص۲۲۰؛ بحارالانوار،ج۴۵،ص۳۷۶).

۱۹. بحیر بن عمر/عمرو/عمیر جرمى

او در آن حمله ناجوانمردانه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه به پیکر ایشان شلوار رویى حضرت را دزدید. به محض آنکه بحیر شلوار را به پا کرد زمین‌گیر شد و تا آخر عمر از راه رفتن ناتوان. مختار او را نیز دستگیر کرده و به یارانش دستور داد وى را بسوزانند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج۲،ص۳۷؛المناقب،ج۴،ص۵۷ و ۱۱۱).

۲۰. بشر/بشیر بن مالک

عصر عاشورا عمر سعد لعین سر مبارک آن حضرت را که خولى جدا کرده بود به بشر بن مالک داد تا به نزد ابن زیاد بى‏بنیاد ببرد؛ ابن مالک وقتى آن سر مبارک را در پیش عبید اللَّه لعین بر زمین نهاد رو به او کرده و ضمن اشعارى گفت :« یعنى پر کن رکاب چهار پایان مرا از نقره و طلا زیرا من کشتم پادشاه محجب را (یعنى به واسطه عظمت شأن از مردم در نقاب و حجاب بود) و آنکه نماز گذارد به دو قبله در کودکى و بهترین ایشان است گاهى که ذکر کنند نسب مردم را، کشتم بهترین مردمان را هم از جانب مادر و هم از جانب پدر».

عبید اللَّه لعین غضب کرد و گفت: چون چنین بود پس چرا او را کشتى؟ و اللَّه که تو از من‏ خیرى نخواهى دید و اکنون تو را به وى ملحق می‌گردانم و او را پیش خویش کشید و گردنش را زد (کشف الغمه، ج‏۲، ص۵۱؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲،ص۳۹-۴۰).

۲۱. بلهجیمی/جهمی/هجیمی/هذیلى

وی پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه در کوفه بانگ می‌زد:«آیا او را نمی‌بینید که خداوند او را به سبب بیعت نکردن با یزید کشت؟» به ناگاه دو شیء از آسمان افتاد و به چشمانش خورد. او تا پایان عمرش کور ماند(احقاق الحق، ج۱۱،ص۵۴۷-۵۴۸ به نقل از مناقب احمد بن حنبل، تاریخ دمشق و الصواعق المحرقه؛ینابیع الموده،ص۳۸۹؛الثاقب فی المناقب،ص۳۳۶-۳۳۷؛ مدینه المعاجز، ج۴، ص۸۵؛المناقب،ج۴،ص۵۸

۲۲. تمیم بن حصین

در روز عاشورا پس از کشته شدن ابن ابى جویریه از لشکر عمر بن سعد مردى دیگر به نام تمیم بن حصین فزارى بیرون آمد و گفت: اى حسین و اى یاران حسین! آیا این آب فرات را مى‏بینید که همچون شکم ماهیان مى‏درخشد؟ به خدا سوگند قطره‌ ا‏ى از آن نخواهید چشید تا لب تشنه مرگ را بچشید. امام حسین پرسید: این کیست؟ گفتند: تمیم بن حصین است.

فرمود: این و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگى بکش. چنان گرفتار تشنگى شد که از اسب در افتاد و زیر سم ستوران کشته شد (الثاقب فى المناقب،ص۳۴۱؛امالى شیخ صدوق، ص۲۲۱؛ الثاقب فى المناقب، ص۳۴۰-۳۴۱).

۲۳. جابر بن یزید/ زید ازدى

بنابر برخى نقل‌ها وى در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه عمامه حضرت را برداشت. او به جنون و جذام مبتلا گردید و در پایان کار به دست مختار سوخته شد؛ البته همان طور که دیدیم بنا بر نقل دیگر اخنس بن مرثد این جنایت را انجام داد و به چنان سرنوشتى مبتلا شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص۳۷؛ مثیر الاحزان، ص ۷۶؛ لهوف،ص ۱۷۸؛ المناقب، ج۴، ص۵۷و ۱۱۱)

۲۴. جبیره کلبى

روز عاشورا پس از آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه از هدایت دشمنان خویش به کلى ناامید شدند به یاران فرمودند که برخیزید و اطراف سپاه و خیام گودالى خندق مانند بکنید و در آن آتشى به پا کنید تا حمله از یک ناحیه انجام شود و اهل حرم در امان بمانند. کار اصحاب که تمام شد یکى از سپاهیان ابن زیاد فریاد زد که یا حسین قبل از آتش آخرت براى آتش دنیا عجله کرده‌ای؟

امام به او فرمودند:

آیا با آتش جهنم به من طعنه می‌زنى در حالى که پدرم تقسیم کننده بهشت و جهنم است و پروردگارم غفور و رحیم؟

سپس ایشان از یاران خویش پرسیدند:«آیا این مرد را می‌شناسید؟»

عرضه داشتند: جبیره کلبى.

حضرت دست به سوى آسمان برداشته و فرمودند:

خدایا او را پیش از آتش جهنم در آتش دنیا بسوزان.

به محض آنکه کلام ایشان تمام شد اسب جبیره رم کرد و او را با سر به درون آتش انداخت (مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته،ص۹۹-۱۰۰). جبیره در آن آتش سوخت و منادی از آسمان ندا داد :«اى فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله، اجابت سریع بر تو مبارک.»

عبدالله بن مسرور می‌گوید تا این ماجرا را دیدم از میدان نبرد با ایشان بازگشتم (ینابیع الموده، ص۴۱۰).

۲۵. جریر بن مسعود حضرمى

در حمله آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه رحیل بن خیثمه جعفی، هانى بن شبیب بن حضرمى و جریر بن مسعود حضرمى کمان و حله‌هاى حضرت را به یغما بردند و مختار همگى آنان را پس از دستگیرى در آتش سوزاند (المناقب،ج۴،ص۱۱۱).

۲۶. جعوبه/ جعونه بن حویه حضرمى

در حمله فوق لباس آن حضرت را جعوبه بن حویه دزدید. او تا لباس را به تن کرد چهره‌اش دگرگون شد، موهایش ریخت و پیسى گرفت(المناقب،ج۴،ص۵۷؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج۲، ص ۳۷). مختار او را نیز پس از دستگیرى سوزاند (المناقب، ج۴، ص۱۱۱).

۲۷. جمّال (ساربان و شتربان)

سعید بن مسیب نقل می‌کند سیدالشهدا ارواحنا فداه شهید شد و مردم در سال آینده براى اعمال حج رفتند. من به حضور حضرت على بن الحسین علیهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار عرضه داشتم: «اى مولاى من! موسم حج نزدیک شده. شما چه دستورى به من می‌دهید؟»

امام علیه السلام فرمود: «برو و حج به جاى بیاور».

من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى که مشغول طواف کعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم که دست‌هایش قطع شده و صورتش نظیر شب تار بود. وى به پرده‏هاى کعبه آویزان شده بود و می‌گفت:«اى خدایى که پروردگار کعبه‏اى، مرا بیامرز؛ گرچه می‌دانم مرا نمى‏آمرزى حتى اگر ساکنان آسمان‏ها و زمین تو و آنچه را که آفریده‏اى براى من شفاعت نمایند؛ زیرا جرم من خیلى بزرگ است».

سعید بن مسیب می‌گوید من و دیگر مردم دست از طواف برداشتیم و در اطراف آن مرد اجتماع کردیم و به او گفتیم: «واى بر تو! اگر تو ابلیس می‌بودى جا نداشت که از رحمت خدا مأیوس شوى. تو کیستى و گناه تو چیست؟»

او گریان شد و گفت: «اى گروه! من خود را با این گناه و جنایتى که انجام داده‏ام بهتر مى‏شناسم.» ما گفتیم: «گناه خود را براى ما بازگو».

گفت: «در آن موقع که امام حسین علیه السلام از مدینه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسین علیه السلام براى وضو گرفتن می‌رفت شلوار خود را نزد من می‌گذاشت. من بند شلوار آن حضرت را دیدم به قدرى می‌درخشید که چشم‌هایم راخیره می‌کرد. من این تمنا را داشتم که آن بند شلوار از من باشد. تا اینکه وارد کربلا شدیم و آن حضرت شهید شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. خود را در مکانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسید و از مخفیگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب دیدم و جسد کشتگان روى زمین افتاده بود. من به علت آن شقاوت و خباثتى که داشتم به یاد آن بند شلوار بودم و با خویشتن گفتم: به خدا قسم من به دنبال امام حسین می‌روم، شاید آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت کنم.

من همچنان به صورت کشتگان نگاه می‌کردم تا اینکه با جسد امام حسین علیه السلام مواجه شدم و دیدم به رو بر زمین افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت می‌درخشید و بدنش غرقه به خون بود. بادها به بدن مبارکش می‌وزید. با خویشتن گفتم: به خدا قسم این حسین است. وقتى به شلوار آن حضرت نگاه کردم دیدم همان طور است که قبلا بود. نزدیک آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمایم. ولى دیدم آن حضرت چندین گره به آن زده است.

من همچنان تلاش می‌کردم تا یک گره از آنها را باز کردم.ناگاه دیدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت که من نتوانستم دست مقدسش را رد کنم و بند شلوار را برگیرم و به آن دست یابم.

نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چیزى به دست آورم و دست‏هاى امام حسین علیه السلام را به وسیله آن قطع نمایم. لذا شمشیر شکسته‏اى را یافتم و دست راست مقدس آن حضرت را به وسیله آن از بند جدا کردم.سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز کنم ولى دیدم آن حضرت دست چپ خود را دراز کرد و آن را گرفت؛ چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت کنم لذا آن شمشیر شکسته را برداشتم و دست مبارک او را بریدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز کردم که آن را برگیرم. ناگاه دیدم زمین دچار لرزه شد و آسمان به اهتزاز آمد. ناگاه شور و شین و گریه و صدایى به گوشم خورد که می‌گفت:

وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبیحاه! وا حسیناه! وا غریباه! فرزندم تورا در حالى که نشناختند کشتند و مانع آب نوشیدن تو شدند.

وقتى من با این منظره مواجه شدم بى‏هوش شدم و خود را در میان کشتگان انداختم. پس از این جریان سه نفر مرد و یک زن را دیدم که خلایق در اطراف آنان ایستاده بودند و زمین از صورت‌هاى مردم و بال‌هاى ملائکه پر شده بود. ناگاه شنیدم یکى از ایشان می‌گفت:

اى پسرم، اى حسین، جد، پدر، برادر و مادرت به فداى تو باد.

ناگاه دیدم امام حسین علیه السلام در حالى که سرمبارکشان به بدنشان پیوسته بود نشسته و فرمودند:

لبیک یا جداه یا رسول اللَّه، و یا ابتاه یا امیر المؤمنین، و یا اماه یا فاطمه الزهراء، و یا اخاه که با سم شهید شدی، بر شما از من سلام.

سپس امام حسین علیه السلام گریان شد و فرمود:

یا جداه به خدا قسم، بر تو ناگوار است که حال ما را به این نحو بنگرى و این عملى را که کفار انجام دادند مشاهده نمایى.

ناگاه دیدم آنان در اطراف امام حسین نشسته و براى مصیبت آن حضرت گریه می‌کردند. حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها می‌فرمود:

یا ابتاه، یا رسول اللَّه، آیا نمى‏بینى امت تو با فرزندان من چه کرده‏اند؟ آیا به من اجازه میدهى من از خون محاسن حسینم بگیرم و پیشانى خود را به وسیله آن خضاب نمایم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمایم که با خون فرزندم خضاب کرده باشم؟

پیغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «تو از خون حسین بگیر، ما نیز خواهیم گرفت.»

من ایشان را دیدم که از خون محاسن امام حسین علیه السلام می‌گرفتند و حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها آن خون را به پیشانى خود می‌مالید. پیامبر خدا و حضرت امیر و امام حسن علیهم السلام خون رنگین حسین را به گلو و سینه و دست‏هاى خود تا آرنج خود می‌مالیدند.

شنیدم رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله می‌فرمود:

فداى تو گردم اى حسین؛ به خدا قسم خیلى براى من ناگوار است تو را با سر بریده، دو جبین غرقه به خون، گلوى خون آلود، به قفا افتاده، در حالى که رمل و ریگ بدن تو را پوشانده‏اند، مقتول و دو کف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزیزم، چه کسى دست راست و چپ تو را بریده است؟

امام حسین علیه السلام فرمود:

یا جداه، یک ساربان از مدینه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مکانى مى‏نهادم او مشاهده می‌کرد و این تمنا را داشت که بند شلوار من از او باشد. چیزى مانع من نبود که آن بند شلوار را به وى عطا کنم جز اینکه می‌دانستم او این جنایت را خواهد کرد.

هنگامى که من شهید شدم وى خارج شد و مرا در میان کشتگان جست و جو نمود. تا اینکه بدن بى‏سر مرا یافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را دید. من گره‏هاى زیادى به آن زده بودم. وقتى یکى از آن گره‏ها را با دست خود باز کرد من دست راست خود را دراز کردم و روى بند شلوار نهادم.

وى در میدان جنگ به جستجوى حربه پرداخت، تا اینکه شمشیر شکسته‏اى یافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس یک گره دیگر را باز کرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم که آن را باز نکند و عورت مرا کشف ننماید.

او دست چپ مرا برید. موقعى که تصمیم گرفت بند شلوار را باز کند شما را احساس نمود و خود را در میان کشتگان انداخت.

هنگامى که پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سخن امام حسین علیه السلام را شنید پس از اینکه به شدت گریان شد در میان کشتگان به سوى من آمد و نزد من ایستاد سپس به من فرمود:

اى‏ ساربان مرا با تو چه کار!؟ تو آن دو دستى را قطع کردى که جبرئیل و همه ملائکه مدت طولانى آنها را مى‏بوسیدند و اهل آسمان‌ها و زمین‏ها آنها را باعث خیر و برکت می‌دانستند. آیا براى تو کافى نبود که این ملعون‌ها این ذلت و خوارى را دچار حسین کردند زنان پرده‏نشین وى را خارج نمودند؟ اى ساربان خدا روى تو را در دنیا و آخرت سیاه کند! دست و پاهاى تو را قطع نماید و تو را در ردیف آن گروهى قرار دهد که خون ما را ریختند و در مقابل خدا جرأت گستاخى پیدا کردند.

هنوز نفرین آن حضرت تمام نشده بود که دست‌هاى من شل شدند و این طور احساس نمودم که صورت من نظیر شب تاریک سیاه شده است و به این حالت باقى مانده‏ام. من نزد این کعبه آمده‏ام که شفیع من شود، هرچند می‌دانم خدا هرگز مرا نخواهد آمرزید».

راوى می‌گوید: احدى در مکه باقى نبود مگر اینکه جنایت این مرد را شنید و به وسیله لعنت کردن او به خدا تقرب جست. هر یک از آن مردم به او می‌گفتند: «اى لعین! همین جنایتى که انجام دادى براى تو کافى خواهد بود» (بحارالانوار،ج۴۵-ص۳۱۶-۳۱۹؛منتخب طریحی).

گزارش دیگرى در منابع وجود دارد که ممکن است ناشى از تفاوت در نقل باشد یا درباره ساربان دوم. در این نقل، مورد مطلوب ساربان براى غارت تکه لباس نفیسى که هنگام ازدواج سیدالشهدا ارواحنا فداه با شاه زنان دختر یزدگرد، ایشان از او هدیه گرفته‌اند بیان شده است. آسمانیان حاضر بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه علاوه بر چهار معصوم مذکور علیهم السلام، حمزه و جعفر طیار نیز بوده‌اند. این جنایتکار انگشتان حضرت را براى تصاحب آن تکه قطع کرده بود. تفاوت این دو گزارش در جزئیات است و در اصل عقاب و نتیجه تقریبا یکى هستند (ر.ک:مدینه المعاجز،ج۴، ص۶۷-۷۰).

منبع: سایت موعود

هاشم ناجى موسوى جزایرى