پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » فضائل و مناقب » امام رضا(ع) »

سخاوت در سیره امام رضا (علیه السلام).

اشاره:

پس از صرف غذا نگاهی کرد و فرمود متکا را بلند کن و آنچه زیر آن است بردار! دینارهای زیادی بود، همه را برداشتم و برخاستم تا بیایم. امام (علیه السلام) چند خدمتکار را فرمود تا درِ خانه ام مرا همراهی کنند. وقتی به خانه رسیدم… در مجلس امام رضا (علیه السلام) نشسته بودیم و با وی سخن می گفتیم. عده ای هم بودند که از حلال و حرام می پرسیدند، ناگهان مردی بلند قامت وارد شد و گفت: السلام علیک یا بن رسول الله! من از دوستان شما هستم و از حج برگشته ام، بین راه نفقه ام را گم کردم و چیزی ندارم که با آن به منزل برسم؛ به من کمکی کنید تا به وطنم برسم و آنچه را به من بدهید از طرف شما صدقه خواهم داد؛ زیرا من مردی ثروتمند و مال دار هستم!

امام (علیه السلام) فرمود: درود خدا بر تو باد! بنشین؛ و به سخنانش با مردم ادامه داد. وقتی مردم رفتند و آن مرد خراسانی و سلیمان جعفر و من ماندیم؛ امام (علیه السلام) از ما اجازه خواست که به اندرونی برود. ساعتی بعد امام (علیه السلام) در را بست و از بالای در صدا زد مرد خراسانی کجاست؟ مرد گفت اینجا هستم. امام (علیه السلام) فرمود: این دویست سکه طلا را بگیر و خرج مسافرت و خانواده ات کن و لازم نیست آن را از طرف من صدقه بدهی! حال از اینجا برو!

وقتی آن مرد رفت؛ سلیمان پرسید فدایت شوم عطای فراوانی به وی کردید ولی چرا روی مبارک خود را از او پوشاندید؟ امام (علیه السلام) فرمود از ترس این که مبادا ذلت سؤال را در چهره اش ببینم، مگر این حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشنیده ای که ثواب پنهان کننده نیکی، برابر هفتاد حج است و افشا کننده بدی ذلیل می شود، ولی پوشاننده بدی آمرزیده می شود![۱]

ثواب پنهان کننده نیکی، برابر هفتاد حج است و افشا کننده بدی ذلیل می شود، ولی پوشاننده بدی آمرزیده می شود!

یکی از نوادگان ابو رافع، غلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از من پولی طلب داشت و مدتی بود که از موعد آن گذشته بود و من نمی توانستم آن را پرداخت کنم. روزی بعد از نماز صبح به خانه امام (علیه السلام) رفتم. برایم از جا برخاست و تا نگاهم کرد؛ خجالت کشیدم! نزدیک تر آمد. من هم گفتم یا بن رسول الله، فلانی طلبش را می خواهد و آبرویم را برده است! و ساکت شدم؛ توقع داشتم امام (علیه السلام) به وی بگویند مدّتی دیگر به من مهلت بدهد!

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت                     روزی تفقدی کن درویش بینوا را[۲]

امام رضا (علیه السلام) فرمود: بنشین تا بازگردم. بعد از نماز مغرب با عدّه ای بازگشت و آنان از امام (علیه السلام) طلب صدقه می کردند و به آن ها مرحمت می کرد. سپس مرا صدا زد و فرمود به اندرونی بروم؛ من داخل شدم. مرا کنار خودش نشاند و نگاهی به من کرد و فرمود فکر می کنم روزه ات را افطار نکرده ای. گفتم آری چنین است. دستور داد برایم غذا آوردند و به خدمتکارش فرمود تا با من غذا بخورد. پس از صرف غذا نگاهی کرد و فرمود متکا را بلند کن و آنچه زیر آن است بردار! دینارهای زیادی بود، همه را برداشتم و  برخاستم تا بیایم. امام (علیه السلام) چند خدمتکار را فرمود تا درِ خانه ام مرا همراهی کنند. وقتی به خانه رسیدم؛ پول را شمردم، جمعاً ۴۸ دینار بود و بر روی یکی نوشته بود ۲۸ دینار بابت طلبکاری فلانی و باقی مانده مال خودت! تعجب کردم چون من مبلغ بدهکاریم را به امام (علیه السلام) نگفته بودم.[۳]

مردم از امام طلب صدقه می کردند و امام به آن ها مرحمت می کرد.

حق کارگر

سلیمان بن جعفر می گوید: برای کاری پیش امام (علیه السلام) رفته بودم؛ وقتی خواستم برگردم؛ امام رضا (علیه السلام) فرمود بیا امشب به خانه ما برویم. من که چنین سعادتی نصیبم شده بود؛ با امام (علیه السلام) روانه شدم. وقتی به خانه رسیدیم؛ غلامان امام دیواری را گل اندود می کردند. امام (علیه السلام) چشمش به کارگری سیاه افتاد؛ پرسید این مرد که با شما کار می کند کیست؟ گفتند کارگری است که به ما کمک می کند و ما هم آخر کار به او چیزی می دهیم! امام (علیه السلام) پرسید مزدش را تعیین کرده اید؟ گفتند: نه! هر چه به او بدهیم قبول می کند. امام (علیه السلام) ناراحت شد. من گفتم فدایت شوم چرا این همه ناراحتی می کنید؟ فرمود بارها به آنان گفته ام تا مزد کارگر را تعیین نکرده اید؛ حق ندارید از او کار بکشید! بعد به من فرمود: اگر مزد کارگر را تعیین نکنی، پایان کار اگر سه برابر مزدش هم به او بپردازی باز گمان می کند همه اجرتش را نداده ای؛ ولی اگر مزدش را تعیین کنی و پس از پایان کار آن را بپردازی تو را به خاطر وفای به عهد می ستاید و اگر کمی هم به او بیشتر از مزدش بدهی، آن را بخششی از تو می داند.[۴]

امام رضا (علیه السلام): تا مزد کارگر را تعیین نکرده اید؛ حق ندارید از او کار بکشید!

محرم راز

وقتی عازم عراق بودم؛ برای خداحافظی خدمت امام رضا (علیه السلام) رسیدم. در ذهنم بود جامه ای از امام (علیه السلام) برای کفن خویش بگیرم و چند درهم، به عنوان پول تبرک و حلال هم از امام (علیه السلام) بگیرم تا برای دخترانم انگشتر بخرم. مدتی خدمت امام (علیه السلام) بودم؛ وقت جدایی از امام (علیه السلام) آن قدر اندوهگین شدم که به شدت گریستم و از خواسته هایم فراموش کردم.

زگریه حال مردم چشم نشسته در خون است     ببین که در طلبت حال مردمان چون است[۵]

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که امام (علیه السلام) مرا صدا زد و گفت: ریان بن صلت بازگرد! برگشتم؛ فرمود دوست نداری چند درهم به تو بدهم که برای دخترانت انگشتر بخری؟ نمی خواهی پیراهنی به تو بدهم تا وقتی که مرگت فرارسد در آن کفن شوی! گفتم مولای من این ها خواسته هایم بود؛ ولی غم فراق شما چنان مرا متأثر کرد که آن ها را فراموش کردم. امام (علیه السلام) یک پیراهن و چندین درهم به من عنایت کرد که وقتی شمردم سی درهم بود.[۶]

پی نوشت ها:

  1. منتهی الآمال، ج۲، ص۴۶۶٫
  2. حافظ.
  3. بحارالانوار، ج۱۲، ص۲۸٫
  4. فروع کافی، ج۵، ص۲۸۸؛ عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج۲، ص۲۳۲٫
  5. حافظ.
  6. مدینه المعاجز، ج۷، ص ۶۵٫