شیعه شناسی » تاریخ و جغرافیای شیعه » شیعه در گذر تاریخ »

رقابت و رویارویی ایلخانان با ممالک و تأثیر آن بر گسترش تشیع

چکیده:

یکی از مباحث اساسی در تاریخ ایلخانان، گسترش تشیع اثنی عشری در این عصر و رسمیت یافتن این مذهب در دوره ای هر چند کوتاه در سلطنت سلطان محمد خدابنده(۷۰۳ ۷۱۶) می باشد. بطور مسلم عوامل بسیاری در این مسأله دخیل بوده است. یکی از این عوامل که برخی مورّخان بطور گذرا به آن اشاره کرده اند، رویارویی و رقابت دو قدرت بزرگ آن عصر در جهان اسلام یعنی ایلخانان ایران و ممالک مصر می باشد. در این مقاله برآنیم تا به بررسی این عامل و چگونگی تأثیر آن بر گسترش تشیع در آن عصر بپردازیم.

اشاره:

با فتح قلعه های اسماعیلی در قهستان و البرز، همچنین فتح بغداد از سوی هولاکو در سال های میان ۶۵۴-۶۵۶ ه ، هولاکو در رأس کشوری قرار گرفت که از جیحون تا فرات امتداد داشت؛ اما این پایان جهان گیری مغولان نبود، مغولان خواستار فتح تمامی جهان بودند، هولاکو از سوی برادر مأمور فتح سرزمین های و از جیحون آمویه تا به اقصی بلاد «مصر»[۱] بود. درگیری های میان حکومت های کوچک آسیای صغیر و شام و حضور صلیبی های عیسوی در سواحل مدیترانه که به مغولان به چشم ناجی خود می نگریستند، زمینه های لازم برای تصرف باقیمانده جهان اسلام را برای مغولان فراهم آورد.

مغولان هر چند توانستند شهرهای آسیای صغیر و شام را فتح نمایند؛ اما گویی سرنوشت نقشی دیگر در آستین داشت. خبر مرگ «منگو قاآل» امپراتور بزرگ مغول، هولاکو را بر آن داشت که برای ترتیب کارهای سوگواری و جانشینی به شرق بازگردد. وی یکی از فرماندهان خود را برای ادامه فتوحات در شام باقی گذاشت؛[۲] اما شکست وی در مقابل اتحاد فرمانروایان ایّوبی و ممالک مصر در «عین جالوت»،[۳] هر چند پایان پیشروی مغولان در جهان اسلام بود، اما آغازی بر یک رقابت و نبرد طولانی نیز بود. رقابتی که در یک سوی آن ایلخانان مغولی ایران و در سوی دیگر آن سلاطین مملوک مصر قرار داشتند. از این زمان فرات تبدیل به یک رود مرزی میان دو حکومت سیاسی گردید؛ اما گویی این مرز تنها در بعد سیاسی باقی نماند، و ابعاد عقیدتی و فرهنگی را نیز در برگرفت.

هولاکو، مغول بود این مذهب مسیحی گرا با غلبه بر بغداد که ریاست جهان اسلام را برعهده داشت؛ اکنون خواستار جانشینی خود در استیلاء بر این مناطق بود. از طرف دیگر سلاطین مملوک مصر که به تازگی جانشین اربابان خود یعنی ایوبیان شده بودند، و خود را ناجی دنیای اسلام در برابر صلیبی ها می دانستند‎، این حق را از آن خود می دانستند و به منظور احقاق حق، بازماندگان خلافت عباسی را در قاهره پذیرا شدند، و با بیعت با ایشان به عنوان خلیفه جدید و جانشین بر حق المستعصم، خواستار بازگشت ایشان به بغداد و احیای دستگاه خلافت شدند.

این خصومت و دشمنی میان ایلخانان و ممالک مصر، تحت عنوان «مسأله مصر

و شام» یکی از اصول اساسی سیاست ایلخانان را تشکیل می داد و بسیاری از تصمیم گیریهای ایشان تحت تأثیر این مسأله قرار می گرفت.[۴] نگارنده بر آن است که این خصومت و دشمنی ایلخانان با ممالک که با حمایت از بازماندگان خلافت عباسی سعی در افزایش قدرت و نفوذ خود داشتند، باعث نزدیکی ایلخانان به گروه هایی می گردید که به نوعی با خلافت سنی شافعی قاهره اختلاف داشتند. یکی از این گروه ها شیعیان اثنی عشری بودند که از همان آغاز نیز راه دوستی با مغولان را در پیش گرفته بودند. در این مقاله سعی خواهیم کرد با استناد به تأثیرات این مسأله در سیاست مذهبی مغولان، صحّت یا عدم صحّت این فرضیه را مورد سنجش قرار دهیم.

مصر و شام در عصر ایلخانان

مقارن آمدن هولاکو به ایران، شام، جزیره[۵] و مصر در دست سلاطین ایوبی(۵۶۹۶۵۰ ه) بود و ۶ شعبه از آن خاندان در حلب(۵۸۹۶۵۸ه)، حماه(۵۷۴۷۴۲ه)، حمص(۵۴۷۶۶۱ه)، میافارقین(۵۹۶۶۵۸ه)، حصن‎کیفا(۶۲۹ ۹۳۰ه) و کرک(۵۸۴۶۶۱ه)، حکومت می کردند.[۶] در همین اوان ممالک مصری توانستند با کنارزدن سلاطین ایوبی خود در قاهره به قدرت دست یابند. با حمله هولاکو به این مناطق، این حکومت ها یا به وسیله مغولان نابود شدند یا به همکاری با ممالک مصر گرایش یافتند، لذا رهبری مقاومت مصر و شام در اختیار ممالک قاهره قرار گرفت.

ممالک توانستند ضمن رویاروئی با صلیبی ها که در آن سال ها هنوز در سواحل مدیترانه حشمت و جلال و شکوهی داشتند در مقابل مغولان ایستادگی نمایند.«بیبرس» چهارمین سلطان مملوک توانست با برگزیدن «ابوالقاسم احمد المستنصر بالله» ضمن احیای خلافت، نوعی مشروعیت نیز برای خود فراهم آورد. هر چند این خلیفه جدید چندی بعد در جنگ با مغولان کشته شد؛ اما با انتصاب خلیفه ای جدید و الحاکم بامرالله ابوالعباس احمد» از نوادگان خلیفه «المسترشد بالله» سلسله خلفا در قاهره تداوم یافت و تا آمدن عثمانی ها به مصر(۹۲۲ه) حیات داشتند؛ اما قدرت اصلی در دست ممالک بود، و آنها تنها نامی از خلافت داشتند. ممالک با غلبه نهائی بر صلیبی ها، نیز مقاومت در برابر مغولان چهره‎ای نسبتاً ماندگار از خود به یادگار نهاده اند.[۷]

جنگ های نافرجام

در طی سالهای حکومت ایلخانان در ایران(۶۵۴ ۷۵۴ ه) رقابت و ستیزه میان دو قدرت برتر جهان اسلام کم و بیش تداوم یافت؛ اما نبردهای اصلی این دوره از سال ۶۵۸ و حمله هولاکوخان به نواحی شامات آغاز شد و با لشگرکشی سلطان محمد خدابنده به شام و محاصره قلعه «رحبه» در سال ۷۱۲ هجری پایان می یابد.[۸]

رابطه میان دربار ایلخانی و پادشاهان مصر را می توان به ۳ صورت متمایز تقسیم کرد:

۱. جنگ و ستیز میان ایلخانان و ممالک مصر بویژه در عصر هولاکو، اباقا و غازان خان.

۲. خصومت و جنگ سرد بویژه در عصر ارغون، گیخاتو و بایدو.

۳. صلح و دوستی و مسالمت بویژه در عصر سلطان احمد تکودار، سلطان محمد خدابنده و سلطان ابوسعید.[۹]

جنگهای مهم و مشهور ایلخانان ایران و سلاطین مصر را می توان به صورت ذیل توضیح داد:

این جنگها هر چند اغلب به پیروزی سلاطین مملوک مصر می انجامید؛ اما غلبه نهایی بر ایلخانان را در پی نداشت و در زمان صلح نیز خصومت میان طرفین به شیوه های گوناگون جریان داشت.

اهمیت «مسأله مصر و شام»[۱۰] برای ایلخانان

تا زمانی که جنگهای شامات و مصر در نگرفته بود، مغولان در همه جبهه های نبرد موفق و پیروز بودند و هنوز طعم ناکامی را نچشیده بودند. هنگامی که بغداد فتح شد و ریاست معنوی جهان اسلام از میان رفت، امپراتور مغول ریاست بر سرزمین های اسلامی «از آب جیحون آمویه تا به اقصی مصر»[۱۱] را حقّ مسلّم خود می دانست و می بایست برای تصرف این مناطق به اعزام نیرو بسنده کند؛ امّا ناگهان مغولان در «عین جالوت» با واقعه ای شگفت روبه‎رو شدند.

مردمی که شباهتی بسیار با ایشان داشتند (مملوکان ترک نژاد)[۱۲] ، در صدد دفاع از باقیمانده جهان اسلام در مقابل ایشان برآمدند. سلاطین مصر و شام برای جلوگیری از نابودی قطعی از سوی مغول، مردانه جنگیدند و توانستند بر سپاه مغول فایق آیند. «کیتوبوقا» فرماندهی مغولی «از سر غیرت و حمیّت بر چپ و راست می زد و می تاخت جمعی او را برگریختن ترغیب کردند، نشنید و گفت از مردان چاره نیست. از بهر آن که به نام و ننگ بمیرند، به از آن که به ذلّ و خواری بگریزند. از خرد و بزرگ این لشگر یک کس به بندگی پادشاه رسد و سخن من عرضه دارد: کیتوبوقا نخواست که شرمسار بازگردد. در کوچ دادن ما (او) جان شیرین فدا کرد. باید که بر خاطر مبارک پادشاه گران نیاید که لشگر مغول تلف شد. چنان تصور فرماید که زنان لشگر او یکسال حامله نشدند و باد پایان کله های ایشان کُرّه نکردند، سعادت سر پادشاه باد.»[۱۳]

این جملات سردار مغول بیانگر روحیّه مغولی است که مرگ را بر ننگ شکست ترجیح می دهد این حال مغولان در اولین شکست بود. مغولان علی رغم شکست در بیشتر جنگها، همچنان به جنگ با ممالک ادامه دادند، ایشان که در هدفهای نظامی قبلی خود یعنی تسخیر ایران، برانداختن اسماعیلیه، فتح بغداد و تصرف آسیای صغیر به موفقیت دست یافته بودند؛ تحمّل چنین شکستی را نداشتند و تحقیر ناشی از شکست باید به صورتی جبران می شد. دومین و

مهمترین شکست اباقاخان از ملک بیبرس در ابلیستین روی داد. در این جنگ بسیاری از مغولان کشته یا اسیر شدند. همچنین در این نبرد دو تن از بزرگترین فرماندهان مغولان به نام «توقو» و «تودون» کشته شدند. ایلخان چندی بعد، شخصاً به ابلستین رفت تا صحنه نبرد را از نزدیک مشاهده کند. خان خشمگین و اندوهناک به ابلستین رسید «و چون در ابلستان کشتگان را دید بر هم افتاده، بگریست.»[۱۴] خشم خان وقتی بیشتر شد که فهمید تعداد کشتگان سلطان مصر نسبت به کشتگان مغول چندان مهم نیست. وی سپاهیان خود را بین قیساریّه و ارزن‎الرّوم متفرّق کرد و دستور داد به انتقام شکست ابلستین مسلمانان را قتل عام کنند. سپاهیان وی در طی یک هفته به قولی ۲۰۰ هزار و به قولی ۵۰۰ هزار تن از مردم بی گناه آن نواحی را کشتند[۱۵] و بسیاری از بلاد را ویران کردند[۱۶] و امیران و مردان و عالمان بسیاری را به قتل رساندند.

اباقاخان در پی سومین شکست خود ازمصریان در حمص، برادر کوچکش«منگوتیمور» را که فرماندهی سپاه را برعهده داشت به شدّت مورد غضب قرار داد. اباقا کمی پس از آن در حدود همدان درگذشت. بسیاری از مورخان مرگ وی را ناشی از تأثّر شدید وی از این شکست دانسته اند.[۱۷] منگو تیمور نیز سرافکنده و شرمسار به جزیره رفت و یکسال پس از فوت اباقاخان درگذشت، به قولی او را مسموم کردند.[۱۸]

در زمان جانشینان اباقاخان، به دلیل اسلام آوردن تکودار، نیز بحران های اقتصادی، تنش میان دو حکومت ایل خانی و ممالک کاهش یافت. با روی کارآمدن غازان خان این نبردها ابعاد تازه ای یافت. در آخرین شکست مغولان از مصریان به سال ۷۰۲ ه شاهد اوج خشم غازان هستیم. چون اخبار وحشتناک این جنگ به گوش غازان رسید، چنان مغموم و متأثر شد و چنان آهی برکشید که به گفته منابع، نزدیک بود روح از تنش برون رود و به قولی خون از دماغش جاری گشت. اطرافیان از این حالت او بسیار شگفت زده شدند. از آن پس خان در به روی خود بست. از همه، حتی از خوانین روی گردان شد و در خلوت نشست. رفتارش نسبت به اطرافیان عوض شد و تندخویی پیشه ساخت. خان آن چنان غضبناک بود که می خواست فرمان قتل قتلغشاه فرمانده کل سپاه در این جنگ را صادر کند، ولی اطرافیانش مانع این کار شدند؛ زیرا وی از ارکان اساسی و اصلی حکومت بود. قتلغشاه با ناراحتی زیاد از درگاه ایلخان رانده شد. خان نسبت به امیر مولای دیگر سردار این جنگ توهین بسیار رواداشت. او را ناسزا گفت و دستور داد تا چوبش زدند. همچنین برای ابراز همدردی با خانواده کشته شدگان و اسیران جنگی، در شهرهای ایران، به خصوص تبریز، به مدت دو ماه عزای عمومی اعلام شد، و تعزیتی بزرگ برپا گردید.[۱۹] سلطان مصر فتح نامه ای به غازان نوشت که به قول ابن خلدون «قلب او را از حسرت و وحشت بینباشت.»[۲۰] غازان که هیچ گاه در طول زندگی خود با شکست مواجه نشده بود، تحمل پذیرش چنین شکستی را نداشت. غازان چندی پس از این شکست در عنفوان جوانی بیمار شد و دیری نپایید که درگذشت. برخی مورخان این دوره همچون ابن‎خلدون، مرگ زودرس وی را به علت تأثر شدید از این شکست دانسته اند. وی پس از شرح جنگ «مرج الصفر» چنین می نویسد: «گویند از شنیدن خبر هزیمت لشگر خود، دچار زنب شده به هلاکت رسید.»[۲۱] هر چند مرگ دو ایلخان بزرگ به علت شکست از ممالک، بیشتر از سوی منابع عَرَبی که در جبهه ممالک قرار داشته اند مطرح شده است؛ با این حال نمی تواند خالی از حقیقت باشد. و این خود بیانگر اهمیّتی است که ایلخانان مغول برای مسأله مصر قائل بوده اند، چنانچه شکست در جنگ با ممالک چنین تأثیر عظیمی بر روح ایشان داشته است.

ارتباط با مصر؛ گناهی نابخشودنی

یکی دیگر از نشانه های خصومت شدید ایلخانان با ممالک و اهمیت دادن به این دشمنی، مسأله دوستی و ارتباط با ممالک مصر بود. ایلخانان به هیچ نحو تحمل ارتباط اطرافیان خود با ممالک مصر را نداشتند و کوچکترین نشانه ای از این ارتباط باعث مرگ شخص می شد. عقده و کینه ناشی از شکست های متوالی ایلخانان از سلاطین مصر، باعث دشمنی شدید ایلخانان با مصریان و هرآنچه به آنان منسوب بود می ‎شد، لذا چگونه می توانستند شاهد ارتباط و احیاناً همکاری اطرافیان خود با پادشاهان مصر باشند. این مسأله شباهت بسیاری با مسأله ارتباط با فاطمیان مصر در دوره غزنوی دارد. البته در عصر ایلخانی این مسأله ناشی از مصالح سیاسی و نظامی ایلخانان بود در حالی که غزنویان به این مسأله رنگ مذهبی و ضد شیعی بخشیده بودند.[۲۲]

در هر حال در عصر ایلخانان صرف اتهام ارتباط با مصر چه بسا باعث مرگ وزیری و امیری می شد. رقیبان درباری برای نابودی یکدیگر بهترین وسیله ای را که در اختیار داشتند همین متهّم نمودن رقیب به ارتباط با مصر بود، مسأله ای که ایلخانان به شدّت بدان حساس بوده، بهترین نزدیکان خود را بدان سبب به یاسا می رسانیدند. از میان وزرا و امرا و بزرگانی که در دوره ایلخانان مغول آماج تیر این تهمت قرار گرفتند، عطاملک جوینی، معین‎الدین پروانه و امیر نوروز از همه مشهورترند. در مباحث بعدی به تأثیر این مسأله در رفتار سیاسی بزرگان این عصر خواهیم پرداخت.

پس برای ایلخانان مغول مسأله بغرنج مصر و شام به صورت امری حیثیتی درآمده بود، مغولان برای رسیدن به آروزی دیرینه خود یعنی فتح مصر از هیچ اقدامی فروگذار نمی کردند.

آنان که در نظرشان ادیان مختلف تفاوتی با یکدیگر نداشتند، برای رسیدن به این هدف از اتحاد و هم فکری با پیروان هر یک از این ادیان که ایشان را در این امر یاری رسانند، ابایی نداشتند، مشتاقانه خواستار آن بودند. از جمله این موارد می توان به همدستی و دوستی ایلخانان و مسیحیان در برابر مسلمانان مصر و شام اشاره کرد.

اتحاد برای نابودی دشمن

ورود مغولان به صحنه آسیای غربی معادلات منطقه ای را شکل تازه ای بخشید. صلیبی ها که در آن سالها، شکست های سختی را از مسلمانان بویژه سلاطین مصر تحمل کرده بودند با ورود این قوم بیگانه، که تمایلاتی نیز به مسیحیت داشت امید تازه ای یافتند. حکومت های مسیحی شرق[۲۳] از جمله حکومت ارمنستان صغیر[۲۴]، می توانستند با همکاری مغولان که فتح مناطق باقیمانده جهان اسلام را در سر داشتند، بر دشمنان قدیمی خود یعنی مسلمانان سواحل دریای مدیترانه و مصر فائق شوند، و این منطقه را بار دیگر مسیحی کنند.

اتحادیه حکومت های مسیحی شرق بر ضد مسلمانان از سوی فرمانروای ارمنستان صغیر «هیتوم» از زمانی پی ریزی شد که وی قبل از حرکت هولاکو، با ایجاد ارتباط با قراقروم، وعده همه گونه مساعدت را برای فتح سرزمین های شرقی دریای مدیترانه به مغولان داده و در مقابل، از امپراتور قول رهایی مسیحیان شرقی از زیر یوغ مسلمانان و بازپس دادن مکان های مقدس مورد ادعایشان را گرفته بود؛ کاری که صلیبی ها از انجام دادن آن عاجز بودند.[۲۵]

حکومتهای مسیحی شرق به امید نابودی مسلمانان از کمک به سپاه مغول دریغ نورزیدند هیتوم در لشگرکشی هولاکو به مصر و شام، شانزده هزار سرباز ارمنی در اختیار وی گذاشته بود و دامادش «بُوهُمُوند چهارم»، حاکم انطاکیه و طرابلس، نیز قوایی فرستاده بود.[۲۶] این همکاری ها در زمان جانشینان هولاکو نیز ادامه یافت. اباقاخان در سال ۶۶۶ ه برابر با ۱۲۶۷ م هیأتی نزد پاپ کلمان چهارم فرستاد و از او و همان مسیحیت برای حمله به مصر تقاضای کمک کرد.[۲۷] وی همچنین هیأت هایی را نیز روانه قسطنطنیه کرد تا امپراتور بیزانس را از اتحاد خود با ممالک اروپایی مطلع سازد. چند سال بعد نیز هیأتی دو نفره از سوی اباقاخان به واتیکان فرستاده شد تا مسیحیان اروپا را دعوت به اتحاد و پس ‎گرفتن بیت المقدس کند. پاپ آن دو نفر را نزد پادشاهان فرانسه و انگلستان فرستاد؛ ولی آنان در مذاکرات خود توفیقی حاصل نکردند.[۲۸]

این مذاکرات هر چند عمدتاً به اتحادی میان اروپای مسیحی و ایلخانان نینجامید اما خود بیانگر کوششی برای رسیدن به نوعی ائتلاف برای غلبه بر مصر بود. نامه ایلخان ارغون به فیلیپ نیکو، پادشاه فرانسه، نمونه ای از این تلاشهاست «ما با پیشنهادی که سال گذشته به ما ارائه دادید که ….«اگر سپاهیان، جنگ با مصر را آغاز کنند، ما نیز از اینجا حرکت می کنیم و در جریان یک عملیات مشترک … جنگ و حمله را آغاز می کنیم.» موافقیم و تصمیم گرفته ایم با توکل به پروردگار در آخرین ماه زمستان بر اسبان خود سوار شویم و در پانزدهم نخست ما «بهار در دمشق از اسب فرود آییم.»[۲۹]

این همکاریها چه در سطح منطقه ای و چه در سطح بین المللی میان مغولان و جهان مسیحیت در کتاب های تاریخی بویژه آثار اروپایی بطور وسیع شرح داده شده است؛ اما برای ما همان بیان وجود این همکاری ها علیه هدف مشترک یعنی ممالک مسلمان مورد نظر است. شاید گفته شود که این همکاری ها در عصر ایلخانان غیر مسلمان شکل گرفته است که امری طبیعی است.[۳۰] اما با بررسی روابط ایلخان تازه مسلمان غازان خان که تمایل شدیدی نیز به فتح مصر داشت درمی یابیم که این روابط در عصر ایخان اسلام دوست نیز ادامه یافت؛ غازان برای ادامه جنگ های خود در شامات و مصر، احساس نیاز فراوان به کمک می کرد که در این میان دولت های مسیحی اروپا نیز دولتهای مسیحی شرق، به دلیل هدف مشترک از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند. غازان برای شروع حملات خود به شامات تماس هایی با ارمنستان صغیر، گرجستان و سایر مسیحیان منطقه برقرار کرد و در تدارک سپاه از نفرات آنان سود برد. این گروههای مسیحی که در جنگهای مختلف وفادرانه دوشادوش مغولان می جنگیدند، در جنگ علیه مصریان نیز نیروی کمکی مفیدی برای مغولان بودند، غازان خان برای دلجویی از گرجیان به ایشان اجازه می داد در جنگها پیشاپیش صفوف سپاه، صلیبی را حمل کنند.[۳۱]

غازان قبل از حرکت به سوی شام به هیتوم دوم فرمانروای وقت ارمنستان اطمینان داد که برای تصرف اماکن مقدس فلسطین آماده است و اگر این فرمانروای مسیحی به این منظور سپاهی در اختیار وی گذارد، همه این سرزمینها را که تحت اشغال مصر است، پس خواهد گرفت و به مدعیان اصلی اش یعنی مسیحیان مسترد خواهد داشت[۳۲]، هیتوم نیز تمام قوای خود را در خدمت غازان خان درآورد.[۳۳]

غازان و اولجایتو با مهارت کامل، دین حقیقی خود را در برابر مغرب زمین آن گونه پنهان نگه می داشتند، که حتی تصور می رفت آنان مسیحی هستند و یا حداقل آنان را پشتیبان ترویج دین مسیح می دانستند.[۳۴] یکی از شاهزادگان ارمنستان صغیر به نام هیتونوس که به مغرب زمین گریخته بود، کتابی به نام «تاریخ سرزمین های شرقی» تألیف کرد. هیتونوس در این کتاب می نویسد که غازان به آن نیّت به سوریه حمله کرده است که «سرزمین مقدس را از وجود زندینان(مسلمانان) پاک کند و مسیحیت را در آن سامان برپا سازد.»[۳۵]

غازان برای استفاده از نیروی مسیحیان نه تنها در سیاست خارجی به کشورهای مسیحی منطقه نزدیک شد، بلکه مسیحیان داخلی نیز پس از یک دوره کوتاه سرکوب در دوران آغازین

سلطنت وی، از عنایات وی بهره مند شدند. وی در ژوئن ۱۳۰۳ به دیدن اسقف اعظم مسیحیان در مراغه رفت، در این دیدار نه فقط شرایط احترام و عزت را رعایت نمود بلکه هدایایی نیز به او مرحمت کرد.[۳۶] مناسبات دوستانه میان ایلخان و اروپا در عصر سلطان محمد خدابنده نیز ادامه یافت. نامه های نوشته شده از سوی وی به «پاپ کلمان پنجم» و «فیلیپ لوبل» پادشاه فرانسه و «ادوارد دوم» پادشاه انگلستان باقی مانده است.[۳۷]

در هر حال غازان خان و جانشینان وی علی رغم مسلمانی برای دستیابی بر مصر، سیاست پدران خود مبنی بر اتحاد با مسیحیان علیه ممالک را ادامه دادند. البته اخراج قطعی صلیبی ها از سواحل مدیترانه بوسیله ممالک در سال ۶۹۰ ه.ق خللی بزرگ در این روند بوجود آورد. هدف ما همان گونه که گفتیم بیان یاری گرفتن مغولان از نیروهای مسیحی منطقه و بین الملل حتی پس از اسلام آوردن غازان خان است.

مسأله دیگر قابل بررسی در این مبحث، تلاش های غازان خان برای رنگ مذهبی بخشیدن به جنگ با ممالک بود. آیا سیاست های اسلامی غازان خان همچون فرمانهای وی در ابطال بت پرستی و تخریب معبدهای بت پرستان و منع لشگریان و مردم از سخن کفر گفتن و شراب و دیگر مسکرات خوردن و منع از نوشیدن کنیزکان در خرابات و فرمان او مبنی بر تعظیم و تفخیم سادات مکه و خادمان بیت الله و امن ساختن راه مکه و امیر الحاج کردن امیر قتلغشاه برای رونق بخشیدن به فریضه اسلامی حج و ارسال پرده برای کعبه و برقرار کردن مستمری های ملوک مدینه و مکّه و انعامات و تشریفات مشایخ عرب و قبایل[۳۸] همگی بیانگر نوعی سیاست مذهبی ناشی از «قبول مخلصانه دین اسلام و تقویت بی قید و شرط شرع مهدی» است یا تظاهر به این اعمال برای نشان دادن خود به عنوان یک فرمانروای مسلمان که شرایط رهبری جهان اسلام را داراست، بود.

این مسأله گویی در همان عصر نیز مورد تردید قرار گرفته است، لذا خواجه رشیدالدین برای رفع این تردید و تأکید بر خلوص و صداقت ایلخان می نویسد:«و بر کافّه عقلا پوشیده نیست که اسلام و ایمان پادشاه اسلام غازان خان از سر صدق و اخلاص بود و از شوائب ریا و رعونت[۳۹] مبرا و مصفا، چه با وجود عظمت و شوکت پادشاهی و کمال قدرت فرمانروایی، اجبار و الزام متصوّر نباشد و با عدم احتیاط و فرط استغنا، ریا و مرا ممکن نه.»[۴۰]

ما در اینجا در پی ردّ یا پذیرش خلوص و صداقت اسلام غازان خان نیستیم چون این امر مسأله ای کاملاً درونی است و نمی توانیم از روایات تاریخی پی بدان ببریم چه بسا غازان از روی یقین و اعتقاد به اسلام گرویده است و بدان باور داشته است امّا از باور به یک اصول تا عمل بدان فاصله زیادی است. برخی اعمال انسانی دارای وجوه مختلفی است که تشخیص منافع شخصی در میان آن کار کار آسانی نیست. در اینجا نیز می توان حدس زد که تلاش های ایلخان تازه مسلمان برای اسلامی کردن جامعه، ضمن نوعی کوشش برای کسب مشروعیت، از روی باور داشتن به این اصول نیز بوده است. در راستای بحث مورد نظر، نگارنده معتقد است غازان خان علی رغم تلاش برای به دست آوردن کمک های جهان مسیحیت، خواستار یاری مسلمانان منطقه نیز بود، شاید کافر بودن ایلخانان قبلی یکی از دلایل همکاری نکردن مسلمانان منطقه با ایشان، در نتیجه شکست از ممالک بوده است. غازان برای جلب قلوب مسلمانان منطقه دست به یک سری اقدامات زد.

غازان پس از جلوس بر تخت سلطنت برای آگاه ساختن حکومت های مسلمان به پیوستن وی به اسلام، به سلطان مصر نامه ای نوشت و مصریان را به اسلام خواهی بشارت داد و اعلام داشت که اگر پدرانش به مصر لشگر می کشیدند به علّت تضادّ دینی بوده است و اکنون که این تضاد از میان رفته  است دیگر جنگی در کار نیست و باید برخلاف گذشته، روابط دوستی و بازرگانی میان دو سرزمین برقرار گردد.[۴۱]

غازان برای آغاز درگیری با مصر، اعمال زشت لشگریان مصر و شام در روم و دیاربکر و ارتکاب مناهی شرعی و اخلاقی و انسانی از قبیل شراب خوردن در مسجد و اسیر گرفتن زنان آزاده مسلمان و قتل و غارت ایشان را، عامل حمله خود به مصر تلقی نمود. به قول رشید‎الدین «از غایت غیرت دین و حمیّت اسلام برخود بجوشید و دفع شرّ آن طاغیان بر خود لازم دانست.»[۴۲]

وی برای مشروعیت بخشی به این لشکرکشی نخست در این باب از علما و ائمه اسلام استفتاء کرد و مشورت خواست به اجماع گفتند: حمایت از حریم اسلام بر پادشاه اسلام فریضه است.»[۴۳]

غازان قبل از شروع جنگ به تمام سپاهیان دستور داد تا وضو بسازند و به نماز ایستند پس از نماز غازان بر درگاه خداوند بنالید و پیروزی خواست.[۴۴]

به قول «آقسرائی»، غازان به «علت اسلام دوستی» سپاه را طوری آرایش جنگی داده بود که رو به قبله نباشد، زیرا در این جهت تیغ کشیدن را به صلاح نمی دانست.[۴۵]

از بررسی مطالب تا اینجا، می توانیم بگوییم ایلخان تازه مسلمان برای بهره گیری از تمامی نیروهای موجود برای غلبه بر مصر، ضمن نزدیکی با مسیحیان در پی جلب قلوب مسلمانان منطقه نیز بوده است. حال باید پرسید آیا می توان گفت سیاست های غازان مبنی بر دوستی خاندان اهل بیت و گرایش های شیعی وی نیز نوعی تلاش برای جلب قلوب شیعیان علیه ممالک سنی بوده است؟

برای پاسخگویی به این سؤال باید ببینیم این مسأله سیاست خارجی چگونه در گسترش تشیع نقش داشته است.

باید بگوییم که تخاصم ایلخانان با ممالک از سه بعد در گسترش تشیع نقش داشته است:

الف تمایلات شخصی

باید یادآوری کنیم که از میان ایلخانان مغول تنها سلطان محمود غازان و برادرش سلطان محمد خدابنده دارای تمایلات شیعی بوده اند. ایلخان غازان خان در طی درگیری با بایدو به مذهب اسلام گرایش یافت. اما در آن زمان که ظاهراً رهبری و خلافت جهان اسلام در اختیار خلیفه عباسی مصر بود آیا پذیرش اسلام از سوی سلطان به معنای پذیرش رهبری و سیادت خلیفه عباسی بود؟ بررسی تاریخ نشان می دهد که ایلخانان حاضر به پذیرش هیچ گونه تبعیتی نبوده اند. غازان در پی پیروزی در مجمع المروج بر الملک الناصر(۶۹۹ه) تصمیم گرفت با مذاکره به خواسته هایش برسد. وی با فرستادن هیأتی به مصر به سلطان مصر پیغام داده بود که:«اگر در آن دیار خطبه و سکه به نام غازان خان نمایند و خراج قبول فرمایند از تعرض لشگر قیامت اثر، ایمن گردند.» ملک ناصر پس از رسیدن پیام پاسخ داد:«و جواب سخن خطبه و سکه و قبول خراج آن بود که حاصلات این ممالک در مصالح جهاد و غزا  محافظت بلاد اسلام مصروف می گردد و از آن چیزی فاضل نمی آید که اداء آن را التزام توان نمود اما قصه استدعا سکه، چنان بخاطر رسیده که بر نقودی که در آن دیار است بر یک جانب نام امیرالمؤمنین و سلطان غازان( در دو سطر) نقش کنند و برطرف دیگر بعد از ذکر «لااله الاالله محمد رسول‎الله» اسم سلطان مصر را رقم زنند.»[۴۶] این امر یعنی ذکر نام غازان در زیر نام امیر‎المومنین خلیفه عباسی وی را به شدت خشمگین ساخته و مصمم به آغاز دومین نبرد بزرگ خود با مصر کرد.

غازان به شدت از عباسیان و کارهای آنان بیزار بوده است. «القاشانی» در توصیف علل گرایش غازان به تشیع در این مورد اشاره های نیکویی ارائه کرده است. غازان چون درصدد کشف علت اختلافات میان مسلمانان برمی آید به این پاسخ می رسد که «همانا سبب اختلاف مناصب ریاسات عباسیان بوده باشند»[۴۷] به گفته «القاشانی» هنگامی که غازان متوجه شد که عباسیان «هرکه را به دوستداری و هواخواهی ایشان(علویان) متهم یافتند، از پای برداشتند و بقایا که در خفایا و زوایا پنهان و گریخته بودند همه را به کفر و زندقه و الحاد و قرمطه و رفض مطعون و منسوب کردند و …»[۴۸]در پی «نصرت اهل بیت و خذلان دشمنان او»[۴۹] برآمد. شاید وی با عباسیان مصر که جانشینان عباسیان بغداد بودند در این جانبداری و جبران جنایات گذشته ایشان بر اهل بیت بی‎تأثیر نبوده باشد.

وی در موقع تلاش برای تغییر خطبه هنگامی که متوجه شد که «ذکر خلفای راشدین و امرای مهدیین سنت و وضع آل عباس است به رغم انف آل علی و طایفه سادات … فرممود که:« متابعت عباسیان فاسق فاجر زانی بی وضوح بیّنتی و برهان حجّتی واجب نیست.»[۵۰]

با بیان این مطالب بعید نمی نماید که سلطان تازه مسلمان از مذهب سنّت که دین رسمی خلفای قاهره بوده است، گریزان بوده است ولی از روی مصلحت در جامعه ایرانی که اکثریت آن اهل تسنن بوده اند چاره ای جز تظاهر بدان نداشته است. وی با گرویدن به فقه حنفی که پیروان زیادی در ایران داشت نیز مغایر با مذهب رسمی حاکم بر مصر یعنی مذهب شافعی بود به طریقی خود را از تحت الشعاع قرار دادن خلافت عباسی برحذر داشت؛ نیز از سوی دیگر با گرایش به تشیع خواسته باطنی خود را که مخالفت قطعی با خلافت سنّی بود به منصه ظهور رسانید.

با این وجود باید گفت این مباحث علی رغم ذکر دلایل فوق نمی تواند قطعی و یقینی باشد چرا که هیچ تاریخی و مورّخی نمی تواند از راز درونی افراد آگاهی یابد. با این همه گرایش های غازان به تشیع نقش بسیاری در پیشرفت و گسترش تشیع در عصر ایلخانی داشت، و زمینه را برای رسمیت یافتن این مذهب در سلطنت برادرش و اوجایتو هموار کرد.

ب. تلاش برای رفع اتّهام

همان گونه که گفتیم بزرگترین تهمت و افترا در عصر ایلخانان اتهام همکاری و همدستی و حتی مکاتبه با سلاطین مصر بود. چه بسیار کسانی که به دلیل صرف این اتهام به عذاب های سخت گرفتار می‎شدند. دشمنان درباریان و بزرگان برای کنارگذاردن حریفان از این وسیله کارآمد به خوبی استفاده نموده، دشمنان خود را گرفتار «یاسا» می‎کردند.

به عقیده بعضی مورخان، یکی از علل مهم توجه امرا و بزرگان دربار ایلخانی به مذهب تشیع همین «تهمت ارتباط با ملوک قاهره و خلیفه عباسی مصر» بود؛ یعنی ارکان دولت و بزرگان کشور آشکارا خود را شیعه معرفی می کردند تا از تهمت و افترای ارتباط با مصر سنّی در امان بمانند.[۵۱] البته باز باید گفت این مسأله نیز امری درونی و منوط به نیّات اشخاص است و نمی توان هرکس را که تمایل به تشیع داشته است، مشمول این قاعده دانست. با این حال می توان این امر را در بعضی اقدامات در پایان در بهبود حال شیعیان مؤثر دانست. از جمله این درباریان علاءالدین عطاملک جوینی بود. همان گونه که گفتیم از این رهگذر دچار ناملایمات بسیار گردید. به گفته خود وی «چون جماعت اعدا هر تیر مکیدت که در جعبه تزویر داشتند بیفکندند و از مدفونات و مودعات اموال موهوم ترشحی پیدا نشد و آفریده ای از او شکایت نگفت و گناهی بر او ثابت نگشت از سئیات افعال و اکاذیب اقوال خود ترسان بودند و از کرده و گفته هراسان و بدین سبب باز مفسدان خلوت نشینی آغاز کردند و بعد از فکر طویل بر آن قرار نهادند تا به مکاتبت و مراسلت سلوک شام و مصر عرض ما را آلوده کنند و مزاج ایلخانی را از این رهگذر متغیّر سازند.»[۵۲]

علاءالدین در طول ۲۵ سال حکومت خود بر بغداد از هیچ کوششی برای رونق بخشیدن و آبادانی نجف و عظمت و اعتبار بخشیدن به آرامگاه امام علی(ع) دریغ نکرد. ابتدا دستور داد تا نهری را منشعب از فرات احداث کردند که انبار و نجف را مشروب می کرد و منطقه ای وسیع را آباد می ساخت. آب این نهر در ماه رجب سال ۶۷۲ ه به نجف رسید. با این اقدام، اراضی بین انبار و نجف که تا آن زمان لم یزرع بود، آباد و پردرخت شد و صدو پنجاه قریه بر سر راه آن بنا گردید. مخارج این طرح وسیع عمرانی بیش از صد هزار دینار زر سرخ برآورد شده است.[۵۳] علاءالدین عطاملک جوینی همچنین در سال ۶۶۶ه . ق کاروانسرایی در نجف در نزدیکی آرامگاه بنا کرد، تا زائرین در آن ساکن شوند و برای آن موقوفاتی مقرر داشت. عطاملک، تاج‎الدین علی بن الامیر الدلقندی را که از جمله دانشمندان بود، مأمور کرد تا رساله ای در باب آبادانی نجف و چگونگی مشهد شریف بنگار، و پس از اتمام رساله دستور داد تا گروهی از سادات و فضلا و خطبا، از جمله محمد بن احمد الهاشمی کوفی، در آخر کتاب هر یک با نظم و نثر بر این موضوع شهادت دهند. در همین زمان کمال الدین میثم البحرانی شرحی بر کتاب نهج البلاغه

 نوشت و این تألیف را به نام علاءالدین کرد.[۵۴]

براستی چه چیز این حاکم سنی را بر آن داشت تا به پشتبانی از شیعیان بپردازد. آیا می توان گفت تلاش برای جلوگیری از تأثیر اتهام مراوده با مصر او را بدین کار واداشته است؟ یا لااقل این کوشش ها تلاشی از سوی درباریان اهل سنت برای رضایت ایلخان خشمگین از شکست های مغول از ممالکی بود که در پناه تسنن جای گرفته بودند. این مسأله که سعدالدوله یهودی زمانی که در بغداد بود به آرامگاه حضرت امام موسی کاظم(ع) می رود و در آنجا به شیعیان روی خوش نشان می دهد، می تواند بیانگر این مسأله باشد که درباریان حتی غیر مسلمان، شیعیان را در مقابل سنیان پاس می داشته‎اند، شاید از خطر اتهام ارتباط با مصر در امان باشند.

ج. تلاش برای جلب قلب های شیعیان

همان گونه که گفتیم؛ ایلخانان برای موفقیت در کسب سلطه بر مصر، یاری تمام گروه ها و فرقه ها را پذیرفتند، و از اتحاد با ایشان علیه ممالک سود جستند. ایشان با تلاش برای اتحاد با کشورهای مسیحی اروپا، نیز حکومتهای مسیحی شرق چون ارمنستان صغیر، نیز سیاست های مذهبی در عصر مسلمانی خود، سعی در استفاده از هر دو فرقه علیه ممالک مصر و شام داشتند در این میان غازان خان با توجه به وجود گروهی از مسلمانان یعنی شیعیان که از دیرباز خلافت عباسی را به نوعی غاصب و غیر مشروع می دانستند سعی در استفاده از این گروه برای رسیدن به اهداف خود در منطقه شامات داشت.

سیاستهای مبتنی بر«اسلام دوستی» غازان در طی نبرد اول وی با مصر(مجمع المروج، ۶۹۹ه) که در طی نبرد دوم وی با ممالک(مرج الصفر ۷۰۲ ه) به سیاستهای شیعه گرایانه تبدیل می شود موجب می شود که این فرضیه را که سیاست های مذهبی غازان چه مبتنی بر اسلام دوستی و چه مبتنی بر شیعه گرایی، برای جلب قلبهای مسلمانان و شیعیان در نبرد علیه مصر می باشد، بپذیریم. پیش از این نمونه هایی از «اسلام دوستی» ایلخان را در طی نبرد با مصر و شام بیان کردیم. در طی نبرد دوم یعنی مرج الصفر شاهد اوج گرفتن سیاست های شیعه گرایانه سلطان هستیم. ایلخان در راه مصر در سال ۷۰۲ ه «مشهد امیرالمؤمنین حسین(ع) را زیارت کرد و پرده های با عظمت فرموده بود تا به جهت آنجا ترتیب کرده بودند، درآویخت و صدقات بی اندازه به مجاوران و حاضران داد و از محصولات نهر غازانی که در آن حدود بیرون آورده و این زمان آب آن به مشهد می رود، هر روز سه هزار من نان میاومه سادات مقیم آنجا را معین فرمود.»[۵۵]

به نظر «القاشانی» تصمیم غازان به تغییر سکه و خطبه پس از زیارت مشهد امیرالمؤمنین علی(ع) گرفته شد، و علت آن را حادثه قتل علوی ای، در مسجد جامع بغداد توسط سنیّان می‎داند. وی پس از اطلاع از چگونگی آن حال «دست ارادت و قبول بر سینه بی‎گناه خود نهاد و … جمله راه شام تا به رحبه رسیدن در استیجاب و استکشاف این حال بود.»[۵۶]

حضور امیر طرمطاز در کنار غازان در این روزها نقش اساسی در شکل گیری گرایش سلطان به سوی تشیع داشت. این امیر شیعی بعدها نیز نقش عمده ای در تشیع سلطان محمد خدابنده به عهده گرفت. غازان چون آگاه شد که «ذکر خلفای راشدین و امرای مهدیین سنت و وضع آل عباس است به رغم وانف آل علی و طایفه سادات»[۵۷] تصمیم خود را برای تغییر خطبه قطعی نمود. در این میان روحانیان و بزرگان سنی مذهب که از گرایش های سلطان بشدت وحشت نموده بودند به دست و پاافتادند. از جمله خواجه رشید الدین فضل ‎الله که با خواندن نام علی(ع) و آل او در خطبه بشدت به مخالفت پرداخت و به سلطان اندرز داد که چون اکثریت مردم بر مذهب سنت و جماعت می باشند و در طول هفتصد و اندی سال نسل در نسل سنی بوده اند، اگر سلطان کوششی در راه تغییر خطبه کند همه مردم با او از در مخالفت درخواهند آمد، صلاح در آن است که در حال حاضر کار مسکوت بماند و هنگامی که شام و مصر گشوده گردید، از آنجا تغییر در خطبه دهد. غازان خان رأی وزیر را معقول دانست. مورخان به تبعیت از القائاتش معتقدند که شکست غازان و مرگ وی چند روز پس از شنیدن خبر شکست، کار رسمی شدن فرقه تشیع را در ایران به تعویق انداخت.[۵۸]

باید گفت از روز ۲ رمضان ۷۰۲ ه: ؛ یعنی شکست مغولان در مرج الصفر[۵۹] تا روز ۱۱ شوال ۷۰۳ ه ؛ یعنی مرگ غازان خان[۶۰] بیشتر از ۱۳ ماه فاصله بود که تناسب چندانی با «چند روز»[۶۱] ندارد و اگر سلطان در رسمی کردن تشیع، مصالح سیاسی را نادیده می‎گرفت فرصت زیادی برای رسمیت بخشیدن به تشیع می یافت. با در نظر گرفتن این مباحث می توان گفت که سلطان سعی داشت با اقدامات شیعی گرایانه که شاید خالی از روح حقیقت جویی هم نبود در علاقه قلب های شیعیان منطقه بکوشد. وی با اظهار دوستی و نزدیکی با شیعیان چنین قلمداد می کرد که رسالت بدست آمده تا حقوق از دست رفته خاندان علی(ع) را به بازماندگان، یاران و هواخواهان وی بازگرداند. بدین ترتیب شیعیان را نیز که گروه متحد، مؤمن و فداکاری را تشکیل می دادند با خود همراه ساخته بود. این اندیشه که هدف وی از حمله به مصر و شام، گرفتن انتقام خون امام حسین(ع) می باشد، در کتاب های تاریخی نیز وارد شده است، چنانچه معین الدین نطنزی در شرح تشیع غازان می نویسد:« بعد از آن تقلید مذهب اثنی عشریه بکرد و متوجه مشهد متبرّک نجف شد، عیار این عقیده که داشت از شرف صحبت مجاوران آن بقعه شریفه به سکّه یک جهتی مسکوک شد و خواست که نخست به جهت انتقام خون حضرت عیسی(ع) ممالک شام عالی ها سافل ها سازد و بعد از آن سکّه و خطبه ممالک ایران را با کلّی به منقبت ائمه معصومه مشرف گرداند. بحمدالله تعالی که در مدت هشتصد سال تمنائی که مجموع سلاطین سلف را در خاطر می گردید و متمّش نمی شد حضرت سلطان غازی خلّد الله ملکه و سلطانه به تقدیم رسانید و سکه‎ اثنی‎عشریه بر جبهه درست جعفری بنشاند و حق را به مرکز خود قرار داد.»[۶۲]

این عبارت به نوعی بیانگر تلقی یک مورخ شیعی از شخصیت غازان خان یکصد سال پس از مرگش نیز می باشد. غازان خان نه تنها در زندگی بلکه سالهای بعد نیز خاطره های خوش از خود به جاگذاشت. به علت سکوت منابع، بطور کلی نه از چگونگی نقش شیعیان شامات در این جنگ ها اطلاعی در دست است و نه از مقدار نیروی این فرقه در منطقه، ولی با توجه به نهضت های شیعی که گاه و بیگاه در این دوران در شامات برپا گردیده[۶۳] و همچنین از مطالب سفرنامه ابن بطوطه می  توان دریافت که این فرقه در دوران مغول نیرویی فزاینده یافته بودند، شیعیان برای رسیدن به اهداف خود به یاری مغولان اقدام نمودند. قتل و مجازات شیعیانی که به مغولان یاری دادند خود نشان از این همکاری دارد، از جمله پس از واقعه عین جالوت، مسلمانان شام، فخرالدین محمد بن یوسف بن محمد الگنجی را که از بزرگان اهل علم و شیعه مذهب بود و به مغولان کمک می‎کرد، در مسجد جامع دمشق کشتند.[۶۴]

این تمایل دو طرفه میان مغولان و شیعیان برای همکاری، با اقدامات شیعه گرایانه غازان خان ادامه یافت. این سیاست غازان خان به احتمال قریب به یقین از سوی سرداران شیعی وی همچون امیر طرمطاز و امیر مولای تقویت نیز می شد. به گفته ابن منضل در «تاریخ سلاطین مملوک» پس از گشوده شدن دمشق، شیخ تقی الدین بن التیمیه، دانشمند معروف به شفاعت نزد امیر مولا می رفت تا خواستار آزادی زندانیان شهر گردد. امیر مولای با وی به بحث نشست و از دمشقیان شکوه ها کرد، که آنان در شهادت امام حسین(ع) شرکت داشتند و اینک باید مکافات عمل خود را ببینند و خود را لعنت کنند ابن تیمیه شرح می دهد که شهادت امام حسین(ع) و سایر افراد خانواده علی(ع) کار دمشقیان نبوده بلکه عراقی ها در این ماجرا دست داشته اند و طی مباحثه ای طولانی سرانجام توفیق می یابد که امیر مولای را بر بی گناهی دمشقیان متقاعد سازد.[۶۵]

در هر حال دشمنی میان ایلخانان و ممالک باعث توجه برخی ایلخانان به تشیع شده کمک های شایانی به تثبیت موقعیت ایشان نمود. شیعیان که در طول قرنهای گذشته همواره از مرکز قدرت به دور نگه داشته شده بودند، در این سال ها نه تنها با حضور در درگاه ایلخانان به پیشبرد منافع خویش کمک می نمودند از این دشمنی ایلخانان با عباسیان برای گرایش ایشان به تشیع حداقل دشمنی نکردن با آن سود بسیار بردند.

پی نوشت ها:

[۱]. رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ(تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۲۵۳۶)، ج ۲، ص ۶۸۶.

[۲]. شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول،(تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۰)، ج ۳، ص ۸۷۹.

[۳]. قریه ای در فلسطین بین نابلس و بیسان.

[۴]. منوچهر مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان،(تهران: مؤسسه انتشارات آگاه، ۱۳۵۸)، ص ۴۳.

[۵]. نامی که جغرافیدانان عرب بر نواحی شمالی منطقه میان دجله و فرات اطلاق کرده اند.

[۶]. استانلی لین پول، طبقات سلاطین اسلام، ترجمه عباس اقبال(تهران، دنیای کتاب، ۱۳۶۳)، صص ۱۱۸ ۱۲۸.

[۷]. عبدالله ناصری طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی شمال آفریقا(تهرا: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی* ۱۳۷۵)، صص ۱۴۶ ۱۶۵.

[۸]. مرتضوی، پیشین، ص ۵۴.

[۹]. همان، ص ۴۵.

[۱۰]. همان، ص ۴۲.

[۱۱]. رشیدالدین فضل‎الله، پیشین، ص ۶۸۶

[۱۲]. بیانی، پیشین، ص ۹۴۳.

[۱۳]. رشیدالدین فضل‎الله، پیشین، ص ۷۲۳.

[۱۴]. غریغوریوس ابوالفرج اهرون ابن العبری، تاریخ مختصر الدول(قم: مؤسسه نشر منابع الثقافه الاسلامیه، بی‎تا)، ص ۲۸۷.

[۱۵]. رشید الدین فضل‎الله، پیشین، ص ۷۷۸.

[۱۶]. عباس اقبال، تاریخ مغول،(تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۱)، ص ۲۱۵.

[۱۷]. ابوالفداء الحافظ ابن کثیر دمشقی، البدایه و النهایه(بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۷)، ج ۷، ص ۳۱۴«ومات غماً و حزناً». جمال الدین یوسف بی تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و قاهره(قاهره: وزاره الارشاد القومی، بی‎تا)، ج ۷، ص ۳۴۸.«فمات غماً و کَمَداً».

[۱۸]. عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تاریخ ابن خلدون(بیروت: داراحیاء التراث العربی، مؤسسه التاریخ العربی، ۱۳۹۱)، ج ۵، ص ۵۴۶.

[۱۹]. بیانی، پیشین، ص ۱۰۱۳.

[۲۰]. ابن‎خلدون، پیشین، ص ۴۱۸.

[۲۱]. همان.

[۲۲]. مرتضوی، پیشین، ص ۱۳۰.

[۲۳]. این حکومتها عبارتند از: گرجستان ، طرابوزان، ارمنستان صغیر، امپرواتوری روم شرقی.

[۲۴]. حکومت ارمنستان صغیر را مهاجران ارمنی در کیلکیه(جنوب غربی ترکیه کنونی) تشکیل داده حکومت آنان از سال ۱۰۸۰ تا ۱۳۷۵ م. ادامه یافت.

[۲۵]. برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵)، ص ۲۱۲.

[۲۶]. ج.ج. ساندرز، تاریخ فتوحات مغول، ترجمه ابوالقاسم حالت،(تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲)، ص ۱۱۲.

[۲۷]. برتولد اشپولر، پیشین، ۲۲۰.

[۲۸]. همان.

[۲۹]. دیوید مورگان، مغولها، ترجمه عباس مخبر(تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۱)، ص ۲۲۱.

[۳۰]. برتولد اشپولر، پیشین، ص ۲۰۹.

[۳۱]. همان.

[۳۲]. ج.ج. ساندرز، پیشین، ص ۱۳۵.

[۳۳]. رنه گروسه، امپراتوری صحرانوردان، ترجمه عبدالحسین میکده،(تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸)، ص ۶۲۶.

[۳۴]. برتولد اشپولر، پیشین، ص ۲۳۴.

[۳۵]. همان، ص ۲۳۵.

[۳۶]  رنه گروسه، پیشین، ص ۶۲۷.

[۳۷].همان، ص ۶۳۰.

[۳۸]. رشیدالدین فضل‎ لله، پیشین، صص ۱۱۱۳ ۹۶۴.

[۳۹]. خودخواهی، خودبینی، خودآرایی.

[۴۰]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، صص ۹۰۳، ۹۰۴.

[۴۱]. عبدالمحمد آیتی، تحریر تاریخ وصاف،(تهران: بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶)، ص ۲۲۲.

[۴۲]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۳۸.

[۴۳]. آیتی، پیشین، ص ۲۲۳.

[۴۴]. همان، ص ۲۲۵.

[۴۵]. به نقل از شیرین بیاتی، پیشین، ص ۹۸۲.

[۴۶]. غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر، حبیب السیرفی أخبار افراد بشر(تهران: انتشارات کتابفروشی خیام، ۱۳۳۳)،ج ۳، ص ۱۵۴.

[۴۷]. ابوالقاسم عبدالله بن محمد القاشانی، تاریخ اولجایتو،(تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۸) ص ۹۱.

[۴۸]. همان، ص ۹۳.

[۴۹]. همان.

[۵۰]. همان، ص ۹۴.

[۵۱]. منوچهری، پیشین، ص ۱۳۷.

[۵۲]. علاءالدین عطاملک جوینی، تاریخ جهان گشای،(تهران: بامداد، ۱۳۶۷)، ج ۱، ترجمه حال مصنف.

[۵۳]. خواندمیر، پیشین، ص ۱۰۵.

[۵۴]. جوینی، پیشین، شرح حال مصنف.

[۵۵]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۵۲.

[۵۶]. القاشانی، پیشین، ص ص ۹۳۹۴.

[۵۷]. همان، ص ۹۴.

[۵۸]. همان، ص ۹۵.

[۵۹]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۵۵.

[۶۰]. همان، ص ۹۶۳.

[۶۱].بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۶۰۵.

[۶۲]. معین الدین نطنزی، منتخب التواریخ معینی(تهران: کتابفروشی خیّام، ۱۳۳۶)، ص ۱۵۱.

[۶۳]. از این قیام ها می توان به قیام جبله در نیمه دوم قرن هشتم هجری نیز فعالیتهای شهید اول محمد بن محمد مکی(۷۸۶ه) اشاره کرد.

[۶۴]. بیانی، پیشین، ص ۸۸۱.

[۶۵]. به نقل از بیانی، ص ۹۹۲.

منبع : مجله اندیشه صادق، شماره ۶و۷ , رحیمی محمدآبادی، مرتضی.