دين‏ پژوهى در غرب

امروزه همواره بحث از تغيير و تحول است.

تحولى فراگير كه به زعم عده اى، در ثابت ترين معيارهاى بشرى رسوخ نموده است و بسان موريانه اى، پايه هاى ثبات را در حيات انسان متزلزل مى سازد.

در نظر معتقدان به اين فرايند، هيچ يك از معارف بشرى در برابر اين تغييرات، تاب مقاومت نخواهد داشت وحتى ارزشهاى مقدس و پايه هاى مذهبى و علمى نيز دست خوش تطور و تغييرى عظيم خواهد شد.

برداشت هايى اين چنين از تحولات جديد غرب و برخى علل ديگر موجب آن گشته كه پاره اى از متفكران متجدد در نظريات خويش، همه ى حقايق را تسليم تمايلات و سبك و سليقه ى انسان اين عصر نمايند و به كهنگى و فرسودگى حقايق مورد قبول بشر و اهم آن يعنى مذهب فتوا دهند.

اين عده در طرز تفكر خويش، عموما به طبيعت و علوم طبيعى متوسل شده و بى هيچ دليل درستى، با استناد به برخى اكتشافات جديد و سير جبرى طبيعت، زمانه و تاريخ، ثبات و بقاى ارزشهاى انسانى را انكار مى نمايند؛ عجيب اين كه در طول قرنها روند طبيعت، در نظام قانونمندى جهان تغيير قابل ملاحظه اى رخ نداده و بسيارى از حقايق مورد قبول بشر، همان ثبات خويش را داراست؛ چنان كه بسيارى از قوانين وحقايق طبيعى نيز تغيير محسوسى ننموده اند و اعتقاد به اين سير جبرى در فرض درستى آن مؤيد نظر مخالف مدعاى آنان خواهد بود.

انسان نيز در ارتباط خويش با متن واقعيت، دچار تغييرى بنيادين نگشته است؛ تولد و زندگى چند صباح او و عاقبت سير او به ضعف و سستى و مرگ، با همه ى تحولات ظاهرى محيط او و تصور او از جهان تغيير نمى پذيرد و وضع كلى او در عالم وجود ميان دو بى انتها و آغاز و انجامى مجهول قرار گرفته و ثابت است.

اين نظريات بى دليل و رشد متورم گونه ى ضعف، زمانى موجب آن گشته بود كه بشر و خصوصا انسان غربى، تحت تاثير توهم ذهنى خويش و غرور و سرمستى ناشى از آن، بنياد عقايد خويش را به باد تند انتقاد و بدگويى، از بيخ بركند و به كلى اهيت حقيقى و معنوى خود را فراموش نمايد؛ به يك باره به موجودى كاملا مادى و بسان حيوانات، درنده خو و طمع ورز بدل گردد؛ با خودخواهى و خودرايى بشر آن روز، هيچ چيز از دستش در امان نبود و ديگرانى كه فروغ انسانيت، هنوز در وجودشان جانى داشت، تاوان اين خودرايى انسان مادى غرب را مى پرداختند؛ طبيعت و محيط زندگى نيز رمق خويش را از دست داد و آرامش و سكون از بين رفت.

انسان لايبالى اين عصر، خود به دست خويش، پايه هاى آسايش خويش را خراب كرد و آثار پيشينيان را كه طى سالها رنج و تجربه، به دست آمده بود، با بى اعتنايى خود، محو و نابود نمود.

در چنين محيطى كه همه چيز در برابر فطرت انسان، صف آرايى كرده بود، ناگهان صداى نجات خواهى انسان اين عصر بلند شد و فطرت خفته ى بشر، بار ديگر قدرت خويش را نشان داد و خواستار تعديل نظامهاى فكرى و اجتماعى حاكم بر محيط خويش شد؛ چرا كه اين جو حاكم، با گرايش شديد مادى خويش، راه را بر خواسته هاى اصيل انسانى سد كرده بود و در ارضاى تمايلات فطرى انسان، به يك بعد (1) بسنده مى كرد.

چنين انقلاب روحى با بازنگرى مبادى فكرى ماديگرى و بازگشت به سوى عقايد گذشته همراه شد و انسان قرن بيستم دريافت كه حركتى خطرناك را آغاز نموده است، لذا اين قرن را بايد قرن زنده شدن دوباره ى معنويات دانست!

عالم اسلام نيز همچون مجموعه هاى فرهنگى ديگر از آسيب سير مذهب زدايى در غرب در امان نماند و از سالها پيش، مبانى اصيل اسلامى به وسيله ى پاره اى از دانشوران، دچار چالشى عميق گشت.

اين روند، گاه با تحريف معنوى عقايد و احكام اسلامى همراه بود و گاه نيز سيرى كاملا متضاد با مذهب داشت. آثار سوء اين تاثير پذيرى، در حالى كه غرب به فكر بازسازى اعتقادات مذهبى خويش است، هنوز نيز ادامه دارد.

گويا بانيان اين تقليد، هنوز به ام العقايد خويش يعنى غرب، نظرى نيفكنده اند تا ببينند، انسان غربى چگونه در پى يافتن ريشه هاى خويش مى كوشد كه از ميان امواج خروشان ضد فطرى بشر خارج گردد و به چه سان، روز به روز اهميت فوق العاده ى دين در حيات انسان، بر متفكران عالم غرب آشكارتر مى گردد.

به هر روى، تحولات فكرى در غرب، چنان تاثيرى بر مجموعه هاى اسلامى نهاده است كه همگان را از متفكران طرفدار دين تا دانشوران ضد مذهب به تفكر و پژوهش واداشته است.

در ميان روشنفكران مسلمان به معناى اصطلاحى نه حقيقى سه جريان عمده، تحت تاثير فرهنگ و تمدن غرب وجود داشته است كه همواره سبب سازمناظرات متفكران مى گردد.

اين سه جريان عبارتند از: 1. ماركسيسم، كه تحت تاثير آموزه هاى ماركس و برخى ديگر، در ميان بسيارى از جامع، براى رهايى از وضع نامطلوب گسترش يافته كه البته با اثبات تاريخى عدم كارايى آن، جاذبه خود را از دست داده است.

2. ليبراليسم و پوزيتويسم (2) ، اين دو جريان همسو، در ابتدا بيشتر در ابعاد سياسى واجتماعى و دينى آن تبليغ مى گرديد و هم اكنون علاوه بر جنبه هاى فوق برخى از ابعاد فلسفى و فرهنگى آن گسترش يافته است.

3. اگزيستانسياليسم، كه تحت تاثير تفكر فيلسوف مشهور آلمانى، «مارتين هيدگر» شكل گرفته و اكنون در پاره اى از انديشه ها رسوخ نموده است.

ويژگى مشترك دو جريان اخير ليبراليسم، پوزيتويسيم و اگزيستانسياليسم اعتقاد به تعارض ميان عقل و وحى و مخالفت با ابعاد عقلانى و استدلالى مكتب اسلام است كه بنياد اعتقادى اسلام را از دو سو مورد تهاجم قرار مى دهد.

طرفداران پوزيتويسم، توجه به عالم «حس » و ماده را بنياد تفكر و تفسير جهان هستى و دين اسلام قرار مى دهند و ابعاد غير مادى اسلام را تا به سر حد مسائل طبيعى وحسى تنزل مى دهند.

گروه معتقد به تفكر اگزيستانسياليستى با بينشى نامتعادل كليه ى ابعاد مادى، حسى و علمى تفكر و تمدن اسلامى را به فراموشى مى سپارند و به نوعى عرفان فاقد سلوك و عمل و كاملا نظرى و متناقض و توهم انگيز مبادرت مى ورزند لذا در عرصه ى عمل و در مواجهه با مسايلى همچون توسعه و صنعت دچار تشتت و درماندگى مى شود.

برخى از رروشنفكران معتقد به فلسفه هاى تحليلى و پوزيتويستى با طرح «فلسفه ى دين » و «كلام جديد» كه البته در جاى خود شايسته ى بحث و بررسى است سعى در تحميل فرهنگ مسيحى درآميخته با تفكرات مادى، بر جهان اسلام دارند و تلاش بسيار مى كنند تا اثبات نمايند كه اسلام همانند مسيحيت در عصر جديد به تصحيح و تكميل نقايص، نياز دارد. پاره اى ديگر از اين مرحله نيز تجاوز كرده و ادعا مى كنند كه اساسا حقيقت اديان را حتى پيامبران نيز جداى از محدوديت فكرى بشرى خويش درنيافته اند، چه رسد به انسانهاى عادى.

از اين رو حقيقت دين را غير قابل شناخت واقعى و دسترسى مى دانند. اين گروه با سرايت دادن انديشه ى «نسبيت » به دايره ى فهم دين اسلام، مساله ى اعتقاد به اسلام را امرى كاملا نسبى و در نتيجه شخصى اعلام مى كنند و قايل به جدايى دين و سياست مى شوند.

در حقيقت، فلسفه هاى موجود در جهان غرب، آن چنان متشتت و پراكنده است كه شايد نتوان حد جامع قاطعى از آن ارايه كرد.

اين تشتت و پراكندگى و تاثير آن بر جوامع غير غربى موجب گشته است كه نتوان، تمام گرايش هاى موجود در جهان اسلام را محدود به چند فلسفه ى خاص غربى و غير غربى نمود و گاه نيز در پاره ه اى از انديشه ها، مجموعه اى از نظريات فلسفه هاى متفاوت غربى گرد آمده است كه احصا و ريشه يابى هر يك از آنها مجالى طولانى و كوششى نامحدود مى طلبد.

آنچه امروزه براى جوامع اسلامى جهت دفع جريانات روشنفكرى لازم به نظر مى رسد، بررسى سير تاريخى و علل شكل گيرى تفكرات كنونى غرب است؛ چرا كه با چنين ريشه يابى مى توان مرز قاطعى ميان انديشه هاى غربى و تفكرات فراگير اسلام قايل شد، ور اه را بر هر گونه التقاط سد كرد.

تحليلى تاريخى در اين باره، راهگشاى خوبى براى هر گونه تلاش فكرى در اين زمينه خواهد بود. از آنجا كه در تاثير فكرى جهان غرب بر عالم اسلام، بيشتر مسايل دينى و مذهبى مد نظر بوده است، در بررسى تاريخى شكل گيرى و تحولات فكرى غرب، بيشتر، روند تغييرات دين پژوهى را مورد توجه قرار مى دهيم.

تاريخ تحولات فكرى و دين پژوهى در غرب

با پذيرش آيين مسيحيت از سوى امپراتورى روم و قدرت يافتن كليسا دوره ى هزار ساله اى آغاز گشت كه خصوصيت بارز آن، ايجاد فضاى فكرى يك سويه ى مسيحى بود.

زيرا، با معرفى عقايد مسيحيت به عنوان آراى رسمى و پذيرفته شده، باب نظريه پردازى و تعاطى و تبادل افكار بر روى دانشوران بسته شد.

يكى از پيامدهاى همين رخداد تاريخى، تعطيل شدن مدارس و دانشگاه هاى يونان واسكندريه به وسيله ى امپراتور روم به سال (529م) و پراكنده شدن ارباب علوم و خواهندگان دانش از اين دو مركز علمى بود.

اين واقعه در عدم شباهت افكار فلسفى با عقايد مسيحى در آغاز ريشه داشت.

از سوى ديگر با تلاش هاى فراوان انديشمندان در دو حوزه ى فكرى يونان و اسكندريه، بسيارى از آراى علمى و دين پژوهى يونان، در اذهان بسيارى جا گرفته بود.

اين جو فكرى حاكم و تلاقى سه فرهنگ مسيحى، يهودى و يونانى رهيافت نوينى را در دين پژوهى تطبيقى پايه ريزى نمود؛ فلاسفه اى همچون اگوستين و آكويناس در مهد مسيحيت، عقايد آن آيين را در قالب فلسفى يونانى به اذهان فلسفه پسند آن دوران خوراندند و بدين وسيله گام مهمى در پيشبرد سير دين پژوهى در غرب برداشتند.

ويژگى اين نظام دين پژوهى (3) آن بود كه افكار فلسفى و علمى يونان به ابزارى براى اثبات حقانيت آيين مسيحيت و عقايد و احكام آن بدل شد.

هر آنچه توانايى تبيين و توجيه چرايى عقايد مسيحى را داشت مقبول واقع شد و آنچه از چنين ويژگى برخوردار نبود طرد و نفى گرديد.

(4) افزون بر افكار فلسفى، رفته رفته كليه ى آراى علمى يونان به شكل پشتوانه ى عظيمى براى تبليغ مسيحيت درآمد و با اصول و ريشه ى مسيحى گرى پيوند خورد به طورى كه اين آرا به عنوان عقايد مذهبى تلقى گشته، مخالفان آن به شدت مورد آزار كليسا قرار مى گرفتند. (5)

به طور كلى در قرون وسطى، الهيات از دو عامل نقل و عقل بهره مى جست و اين دو در راستاى استحكام پايه هاى مسيحيت در هم آميخته شده بود.

اما در اين ميان عقل در درجه ى دوم اهميت قرار داشت و داراى ارزش تبعى بود و در حقيقت به عنوان وسيله ى توجيه نقل تلقى مى گرديد.

لذاست كه هرگاه عقيده اى مذهبى با توجيهات عقلى قابل تبيين نبود با استدلال به عدم توانايى عقل در درك نقل، آن راى و عقيده پذيرفته و توجيه مى شد.

قرن چهاردهم ميلادى، سرآغاز رخدادهايى است كه از دو سو، دين پژوهى را در غرب متحول مى ساخت.

اين جريانهاى پيوسته از طرفى بنياد فلسفه يونانى را كه با فهم دين در هم آميخته بود، متزلزل مى نمود و از سوى ديگر، پيشرفت علوم تجربى، آراى علمى يونان را كه توجيهى براى عقايد مسيحيت محسوب مى شد، ابطال مى كرد.

در انگلستان و فرانسه گرايش به اصالت تسميه (6) و دورى از عقل گرايى، فلسفه ى متافيزيكى را متزلزل و پايه هاى آن را نابود مى ساخت.

در فرانسه نيز طبيعيات ارسطو مورد مناقشه واقع شد وكم كم، آراء علمى درآميخته با فهم نصوص دينى، يقينى بودن خود را از دست داد.

زمزمه ى ناسازگارى فلسفه با عقايد مسيحيت (عقل و دين) و اختلافات ميان ارباب كليسا و نيز اختلاف آنها با فرمانروايان بى تفاوتى مردم را نسبت به عقايد مذهبى برانگيخت و گرايش به سوى زندگى مادى و صرف نظر كردن از مسايل ماوراى طبيعى والهى را پديد آورد.

از پيامدهاى ديگر وقايع فوق، طرز تلقى جديدى از فهم دين و در نتيجه پيدايش مذهب پروتستان، و نظريه ى ناسازگارى دين وسياست است.

سرانجام در اواسط قرن پانزدهم، با سقوط امپراتورى بيزانس زمينه ى يك تحول فكرى فراگير و همه جانبه در اروپا پديد آمد و دستگاه پاپ از هر سو، مورد هجوم فكرى و علمى واقع شد.

گرايش عمومى به علوم تجربى، در قرن شانزدهم سبب ساز كشفيات جديد همچون كشفيات كپلر، كپرنيك و گاليله گرديد.

اين اكتشافات، فلكيات بطلميوس، طبيعيات ارسطو را كه با فهم عقايد مسيحيت درآميخته بود از دايره ى حقايق به در برد و آنها را به صورت عقايدى خرافى، معرفى نمود.

همين تغيير و تحول در نحوه ى نگرش به طبيعت، زمين را به كره ى كوچكى در كنار كهكشانها تبديل نمود، در نتيجه عامل توجيه اشرفيت انسان از بين رفت.

لذا آيات كتاب آسمانى در شرافت وافضليت انسان كه سالها با همين آراى خرافى تبيين مى گشت مورد ترديد واقع شد.

اين تحولات فكرى باعث گرديد روش عقلى در ميان روشهاى فهم دين مطرود شود چرا كه عموم دانشمندان، اشتباهات و درك نادرست حقايق را متوجه عقل و استدلالات عقلى مى دانستند.

پيشرفت علوم تجربى در زمانى به وقوع مى پيوست كه تعصب و مقاومت روحانيان مسيحى در برابر اين كشفيات و تضاد ظاهرى عقايد مذهبى با علوم، بدبينى مردم را نسبت به ارباب كليسا و دين و مذهب و وسايل توجيه آن برانگيخته مى نمود و در پى نابودى تنها فلسفه ى رايج آن عصر (اسكولاستيك) اذهان عموم، با يك خلا فكرى و عقيدتى روبه رو گرديد.

اين خلا فكرى و ابطال پذيرى عقايد مسيحيت و مسايل علمى قديم كه سالها در ذهن مردم امورى يقينى و درست تلقى مى شدند باعث ايجاد حس بدبينى نسبت به تمام يقينيات و در نتيجه بروز شك گرايى گرديد.

از اين رو، پاره اى از دانشمندان در اين دوره صراحتا يقينى بودن كشفيات تازه ى علمى را نيز مورد ترديد قرار دادند.

در قرن هفدهم ميلادى فعاليتهاى مختلفى براى ترميم ويرانى هاى فكرى رنسانس و از جمله براى مبارزه با شك گرايى و اثرهاى سوء آن بر دين و عقل انجام گرفت. كليسائيان غالبا در صدد برآمدند كه وابستگى مسيحيت را به عقل و علم برند و عقايد مذهبى را از راه دل وايمان تقويت كنند ولى فلاسفه و دانشمندان كوشيدند تا پايه ى محكم و تزلزل ناپذيرى براى دانش و ارزش بجويند، به گونه اى كه نوسانات فكرى و طوفانهاى اجتماعى نتوانند بنياد آن را نابود سازد.

در اين دوران برخى از دانشمندان نيز براى سامان دهى به وضعيت فكرى موجود مبارزه با شك گرايى و پر نمودن خلا فكرى، بار ديگر به دامان عقل پناه بردند و از راه استدلالات عقلى وجود حقايق را در عالم خارج اثبات نمودند.

اين رويكرد، نقطه ى عطف دوباره اى در جهت احياى روش عقلانى در حيطه ى معرفتهاى مقبول، بود در حالى كه غرب در فهم حقايق دينى، مسيرى ضد عقلى را مى پيمود.

اين افكار و آراى در آن عصر تزلزل فكرى مايه ى آرامش خاطر بسيارى از دانش پژوهان و دينداران گرديد. دين پژوهان ديگرى نيز در تحكيم مبانى اين نهضت فكرى كوشيدند، ولى به هر حال، اين كوششها نتوانست روش عقلى را همچون گذشته در ميان روشهاى علوم رواج دهد و از سوى ديگر توجه عموم دانشوران به علوم تجربى منعطف شده بود و همين عامل باعث كندى رشد روش عقلى مى گرديد.

در حالى كه روش تعقلى در قاره ى اروپا تجديد حيات مى كرد و عقل، رفته رفته مقام و منزلت خود را در معرفت حقايق دينى باز مى يافت، همزمان گرايش ديگرى رشد مى يافت كه مبتنى بر اصالت حس وتجربه در فهم حقايق و واقعيات بود (7) آغاز اين گرايش به اواخر قرون وسطى باز مى گشت كه قايلان به اصالت تسميه (8) ، با سخنان خويش اصالت عقل را مورد مناقشه و ترديد قرار مى دادند.

دوره ى اوج اين جريان از اواخر قرن هفدهم تا حدود يك قرن بعد، ادامه داشت.

در اين دوران خلا فكرى موجود، زمينه هاى شك گرايى و عدم رشد كافى تعقل گرايى از يك سو، و پيشرفت چشمگير علوم تجربى از سوى ديگر، باعث گرديد تجربه و آزمايش جايگزين استدلالات عقلى گردد.

اين شيوه ى معرفت و شناخت در دايره ى فهم دين نيز سرايت نمود و آن را به روشى نو در فهم حقايق دينى بدل نمود.

از سوى دانشمندان، انتقادات بسيارى متوجه عقل و روش تعقلى گرديد، در نتيجه حس و تجربه سرچشمه ى همه ى شناختها تلقى گرديد.

در قرن نوزدهم نيز در اثر بروز تحولات فكرى و سياسى در جهان غرب كه اغلب ريشه در تحولات قرون هفده و هيجده داشت تغييرات بسيارى در زير ساختهاى فكرى رخ داد تحولاتى نظير انتشار نظريه ى داروين، گسترش فتوحات استعمارى اروپاييان، پيشرفتهاى مردم شناسى و باستانشناسى و زبان شناسى و پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين، هر يك به طريقى در روند فكرى غرب تاثير فوق العاده اى داشت و هر يك ديدگاهى خاص را نسبت به مسايل دينى و مذهبى به وجود مى آورد. گسترش فتوحات استعمارى غربيان در اين قرن باعث آشنايى بيشتر با زبانها و اديان شرقى و آفريقايى گرديد و به منظور يادگيرى اين فرهنگها، برنامه ى گسترده اى در دانشگاههاى غرب به اجرا درآمد.

انسان غربى با شيوه هاى گوناگون رفتار و انديشه مواجه شد. غربيان با مطالعه ى تطبيقى و شناخت مشترك اديان و بسيارى از موارد مشترك اديان، «دين شناسى تطبيقى » را پايه ريزى كردند.

انتشار نظريه ى تكامل داروين، يكى ديگر از تحولاتى بود كه تاثير مهمى بر طرز تلقى دانشمندان غربى از مذهب برجاى گذاشت.

اين نظريه مستقيما با برخى از باورهاى دينى در ستيز بود.

پاره اى ديگر از مسايل دينى همچون رابطه ى خداوند با طبيعت وخلقت انسان، ثبات و جاودانگى دين و اخلاق در اثر ظهور اين نظريه و تكامل آن توسط دانشمندان ديگر مورد ترديد قرار گرفت.

پيشرفتهاى مردم شناسى، باستان شناسى و زبان شناسى نيز تاثير خود را در مسايل مربوط به دين نظير فطرى بودن توحيد وخداپرستى و اصالت و اعتبار تاريخى پاره اى از متون مقدس دينى، برجاى گذارد.

پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين نيز، دين پژوهى را از سوى ديگر در جريانى خاص قرار مى داد.

به هر تقدير، مجموعه ى اين عوامل، سبب شد تا پس از آن انديشمندان و دين شناسان غربى با رهيافتى نقادانه و تحليلى و ديدگاهى فارغ البال و بيرونى، به بررسى پديده ى دين بپردازند و به جاى دقت در خصوصيات ويژه ى هر دين، دين را با صرف نظر از تنوعات و تشخصاتش مورد پژوهش قرار دهند كه البته علاوه بر برخى پيامدهاى نامطلوب، داراى پاره اى رهاوردهاى نيك نيز هست.

ريشه اساسى فرهنگ و فلسفه ى جديد غرب

پس از بررسى هاى تاريخى فوق، روشن است كه عامل اساسى سير دين زدايى در غرب، برخى نواقص موجود در فهم مسايل دينى و گرايش مادى دانشمندان غربى است و هيچ عامل حقيقى كه توجيهى منطقى و مستدل را براى اين روند در غرب به دست دهد، در ميان نيست.

فلسفه اى كه هم اكنون فرهنگ غرب مبتنى بر آن است، ريشه ى مادى گرايى دارد.

حقيقت آن است كه گرايش مادى كشورهاى غربى، به طور كلى موجب گشته است، عامل معنوى پيوند دهنده ى افكار در آن جامعه از هم پاشيده شود و افكار بسيار متفاوتى به منصه ى ظهور رسند كه وجه مشترك آنها، مذهب زدايى و مخالفت با معنويات است.

اين هوسرانى و سوء تفاهمات موجود در درك تعاليم غربى، نشات گرفته از عدم تحقيق و تفحصى جامع در جميع معارف بشرى از جمله دين اسلام مى باشد.

لذا بدون هيچ گونه نقد و ارزيابى همان حرف ها در اين جوامع تكرار گرديد و اثرهاى زيان بار فراوانى بر جاى گذارد.

5. اسباب نفوذ تفكرات جهان غرب در عالم اسلام

1. اسباب داخلى

الف. نارضايتى از وضعيت موجود

حكام ظالم جوامع اسلامى در طول قرنها، زمينه هاى نارضايتى عمومى از وضعيت موجود و گرايش به تغيير و تحول را فراهم آورده كه همواره موجب پذيرش نظريات نوين و از جمله تفكرات جديد غربى از سوى جوامع اسلامى گشته است.

ب. ضعف تبليغ

دامنه كوچك تبليغ تعاليم اسلامى در قرون اخير، موجب قطع رابطه اسلام و جوامع اسلامى گشته است. همين عامل باعث نوعى بى هويتى و در نتيجه آسيب پذيرى در مقابل هرگونه انديشه اى گشته است.

ج. عدم توجه به وضعيت نوين جهان

در جهان كنونى، توجه به مسائل و مشكلات نوين از اركان شيوع يك نظريه يا مجموعه اى از تعاليم و نظريات به شمار مى رود.

در حالى كه عدم توجه كافى بدين مساله از سوى متفكران حامى اسلام موجب دورى اذهان از تعاليم و آموزه هاى اسلامى مى گردد راه را براى نفوذ هر نوع تفكر حل كننده ى مشكلات عملى به هر طريق ممكن باز مى كند.

2. اسباب خارجى

الف. مسير مذهب زدايى در غرب و نفوذ آن در ديگر جوامع.

ب. گسترش فتوحات استعمارى غرب.

ج. گسترش قدرت صنعتى و تجارى غرب.

د. در دست داشتن ابزارهاى تبليغى پيشرفته و گسترده در جهان غرب.

در موارد فوق، مهمترين عوامل نفوذ انديشه هاى غربى ذكر شد كه البته عوامل ديگر نيز در اين حيطه وجود دارد كه تشخيص آنها، محتاج تدقيق و مجال بيشترى است.

مرورى بر شبهات ناشى از تفكر غرب

در روند تاثيرپذيرى جهان اسلام از انديشه هاى جهان غرب، شبهات بسيارى بر رخسار تعاليم وحقايق مذهبى (واسلامى) عارض شد كه بسيارى از خودباختگان ناآگاه نيز آنها را پذيرفتند و به تبيين و ترويج آن پرداختند. در زير به مهمترين اين شبهات اشاره مى كنيم:

1. پوزيتويسم

يكى از علل پيدايش اين نظريه، اختلافات موجود در آراى فلسفى و عقلى بود كه سبب گرديده پاره اى از دانشمندان تجربه گرا، يقينى بودن روشهاى فلسفى و عقلى را زير سؤال برده، معيار درستى هر گزاره را مشاهده و آزمايش حسى آن قرار دهند.

افرادى نظير راجر بيكن (1214-1294)، فرانسيس بيكن (1561-1626)، جان لاك (1632-1704) از بنيانگذاران پوزيتويسم به شمار مى روند.

نتيجه ى معرفتى چنين نظريه اى، عدم اعتنا به مقولاتى همچون خدا، روح، وحى و آخرت است چرا كه اينها، هيچ يك به وسيله ى آزمون حسى قابل دريافت و تجربه نخواهند بود، لذا يك دانشمند پوزيتويست، هيچ چاره اى بجز سكوت در برابر آموزه هاى دينى ندارد.

اين نظريه امروزه، در ميان بسيارى از متصديان علوم تجربى در دانشگاههاى اسلامى، به صورت حمله ى فكرى و روانى به آراى فلسفى، خود را ظاهر نموده است و پاره اى از ارباب علوم دينى نيز پى در پى با متهم نمودن دانشگاهيان به الحاد و عدم درك صحيح اسلام به زياد شدن فاصله ى حوزه و دانشگاه، دامن مى زنند.

در حقيقت پوزيتويسم نبايد به عنوان تنها راه، آموزش و بهره گيرى علوم تجربى پنداشته شود، چرا كه در حس و تجربه نيز همانند عقل و حتى بيشتر از آن خطا رخ مى دهد. لذا عقل و حس نبايد دو رقيب و ضد يكديگر به شمار آيند، بلكه اين دو مى توانند در خدمت معرفت دينى و معاضد هم باشند.

2. شبهه ى بى اعتبارى منطق ارسطويى

اين شبهه، نمودى ديگر از پوزيتويسم است.

توضيح اين كه، كليسا در برخورد با معارف غير مسيحى، دو نوع موضع نامعقول داشت: ابتدا در برخورد با معارفى نظير منطق و فلسفه ى يونانى، جنبه ى تفريط را در پيش گرفت و تمامى آن را نفى نمود.

اما بعدها در اثر فشار ناشى از فرهنگ يونانى، به ناچار تسليم گرديد و در اين راه دچار افراط گرديد.

چرا كه با مرور زمان، تمامى علوم يونانى را پذيرفت تا به جايى كه حمله به هر يك از اين علوم (اعم از طب، فلسفه، منطق و هيات يونانى) حمله به عقايد مسيحى، تلقى مى شد.

در چنين شرايطى، كليسا، عقايد خرافى و مباحث بى ارزش كلامى خويش را با علوم يونانى تبيين مى نمود و به همين خاطر، اين علوم از اركان مسيحيت به شمار مى رفت.

رنسانس كه تحول فكرى مردم غرب را در پى داشت، باعث شد كه عده ى زيادى براى فرار از پذيرش عقايد خرافى مسيحيت و نيز معرفى واقعى راه هاى معرفتى ديگر، منطق ارسطويى را بى اعتبار شمرده، گاه و بيگاه به آن متعرض شوند. به عنوان مثال از فرانسيس بيكن، نقل شده است كه «منطق ارسطو، چيزى جز خيالبافى نيست » . (9)

همين عقيده نيز گاه در بين دانشمندان مسلمان، بدون هيچ ريشه يابى دقيق پذيرفته مى شود، غافل از آن كه اگر در راه مخالفت با منطق ارسطويى دچار افراطى شويم، در همان دامى گرفتار خواهيم شد كه افراطگران كليسايى در پذيرش آن، گرفتار شدند. چرا كه بى اعتبار كردن منطق ارسطو، يعنى بى اعتبار دانستن مفاهيمى عالى كه دست پرگهر عقل انسان بدان دست مى يابد.

3. شبهه ى بى اعتبارى فلسفه

توهم بى اعتبارى فلسفه و دستاوردهاى آن نيز در عصر رنسانس، پديد آمد. يكى از اسباب اصلى اين توهم، اختلاف شديد آراى فلاسفه در مسايل واحد است كه هر كس را در ابتدا، دچار حيرت مى نمايد و اين توهم را پديد مى آورد كه شايد فلسفه و روشهاى آن عقيم و بى اعتبار باشند.

فرانسيس بيكن در مهمترين اثر خود «پيشرفت دانش » چنين مى نويسد: «همين كه مردم ببينند، عقايد مختلفى، درباره ى حقيقت وجود دارد، به زودى مستعد تحقير آن مى كردند و چنين مى پندارند كه اشخاصى كه درباره ى آن متفق نيستند، همه در اشتباهند» .

(10) ولتر از كسانى است كه فلسفه ى اولى را بى حاصل و خيالبافى مى انگاشت:«در اين علم، هرچه حقيقت است، آن است كه همه مى دانند و باقى، موهومات است و همه هيچ گاه به درستى معلوم نخواهند شد… اهل نظر جز لفاظى و سخنرانى هنرى ندارند» . (11)

نكته ى جالب اين كه اساسا فلسفه ى غرب، محصول فكر همين مخالفان فلسفه است. حمله ى به فلسفه تنها به كليت آن محدود نبود و شامل جزئيات آن هم نظير علت غايى، قوه و فعل و خود عليت مى شد، در حقيقت، قالب فلسفى تفسير جهان، ديگر مقبوليت نداشت، به ناچار دانشمندان جديد، در صدد ارائه ى چارچوب جديدى براى تفسير هستى برآمدند؛ كه به تدريج به فلسفه ى علمى مشهور شد.

4. شبهه ى بى اعتبارى براهين اثبات وجود خدا

حمله به منطق ارسطويى و معرفت فلسفى، مقدمه اى براى حمله به براهين اثبات وجود خدا بود. كانت از جمله كسانى بود كه علاوه بر اعتقاد به بى ارزشى فلسفه ى نظرى، براهين اثبات وجود خدا را بى اعتبار مى دانست:«خدايى كه ارباب ديانت و حكماى الهى در نظر دارند و دل ما هم به او گواهى مى دهد، اما آنها مى خواهند وجود او را به دليل عقل ثابت كنند و در اين امر به خطا مى روند، زيرا كه راه يقين به وجود چنين مبدا، استدلال عقلى نيست؛ چنان كه براهينى كه مى آورند، هيچ كدام قاطع و وافى نمى شود» . (12)

نكته ى مهمى كه در اين هجوم به چشم مى خورد، اين است كه اغلب اين منتقدان، خود از فلاسفه ى الهى محسوب مى شوند و روشن است كه مقصودشان، بى اعتبار كردن عقايد دينى نيست، اما به هر حال، بازتاب اين حمله، به ويژه در ميان عوام و حتى تحصيل كردگان سطحى نگر، ضعف اعتقادات و باورهاى دينى بوده و هست.

5. شبهه ى خودبسندگى ماده

يكى از شبهاتى كه در حيطه ى فكرى غرب مطرح گرديد و ماترياليسم ديالكتيك، بيشترين سوء استفاده را از آن نمود، شبهه ى خودبسندگى ماده است:بعد از آن كه علم جديد در قرن هفدهم بنياد شد و در قرون بعد، گسترش پيدا كرد، اين سؤال مطرح شد كه اگر مى توان ساز و كار طبيعت را با استفاده از اكتشافات علمى فهميد و پيش بينى نمود، و اگر مى توان طبيعت را از راه علم شناخت، ديگر چه نيازى به فرض وجود خدا در طبيعت است؟ چرا چنين فرض نكنيم كه طبيعت مانند دستگاهى است كه به اقتضاى قوانين علمى، كار مى كند و خود در درون خود، ماشينى كامل است كه نيازهاى خود را برآورده مى كند؟ باربور نيز، شبهه ى خودبسندگى ماده را چنين توصيف مى كند:«نوشته اى از لاپلاس به عنوان نمونه اى از برداشت جبرانگارانه و واگشت گرايانه از طبيعت مطرح شد، كه آن را دستگاهى خودبسنده مى دانست كه كليه ى حوادث آينده اش هم، به نحو لا يتغيرى، طبق قوانين «ماده ى متحرك » تعيين شده است » . (13)

6. شبهه ى معنى دارى

قوى ترين شبهه اى كه در عصر روشنگرى پديد آمد، شبهه ى معنى دارى است. علت اين كه اين شبهه، قوى ترين شبهه پنداشته مى شود، اين است كه تا قبل از طرح آن، انديشمندان مى توانستند، درباره ى وجود يا عدم وجود خدا، بحث كنند و در نهايت به نتيجه اى خاص برسند. اما با ظهور اين شبهه هر گونه معنا و مفهوم واقعى از گزاره هاى دينى نفى گرديد و كليه ى گزاره هاى مذهبى و از جمله اثبات وجود خدا اين قابليت را از دست داد كه مورد بحث قرار گيرد. (14)

اين شبهات و شبهاتى مانند آن، سبب شد كه تفكر جديد غرب، بر جهان اسلام، تاثير گذارد و بحرانى فرهنگى در باورها و ارزش هاى كسانى كه با معارف اسلامى به صورت بنيادى و دقيق آشنا نبودند، ايجاد نمايد، البته در غرب نيز، بحران معنويت و بازگشت مجدد به مذهب، حكايتى شيرين و خواندنى دارد. (15)

پى نوشت ها:
1. ر.ك: مارى كلدلوتران، مجله مسجد، سال سوم شماره 17، مثاله ى «بحران معنويت در جهان غرب و بازگشت جهان به مذهب » ، ترجمه بهجت يزدخواستى.
2. ر.ك: ايان باربور، «علم و دين » ترجمه ى بهاء الدين خرمشاهى، ص 152-278؛ نيز: دكتر شمس الدين اديب سلطانى، رساله دين؛ محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، ص 115 به بعد و همين كتاب فصل يازدهم و دوازدهم.
3. فلسفه اى كه در اين نظام، رواج يافت، فلسفه اسكولاستيك (مدرسى) نام دارد كه به علت نفوذ و نظارت كليسا بر مدارس، سالها در مراكز علمى تدريس مى شد.
4. به همين جهت در ابتدا، افكار افلاطون كه با اصول مسيحيت مطابق بود، مورد اقبال قرار گرفت و آراى ارسطويى كه چندان سازگارى با مسيحى گرى نداشت، منكوب گرديد. اما بعدها در اثر نفوذ اسلام در اروپا و ترجمه ى آثار فلاسفه ى اسلامى، غربيان با افكار ارسطو آشنا شدند و آن را پذيرفتند تا آن كه كليسا نيز در برابر اين موج فكرى تاب نياورد و اين افكار را پذيرفت.
5. از جمله ى آراى علمى كه براى توجيه عقايد مسيحيت به كار مى رفت؛ كيهان شناسى بطلميوس بود كه زمين را مركز عالم معرفى مى نمود و گردش تمام ستارگان و سيارات را به دور آن مى دانست كه اين راى، مايه ى اشرف بودن انسان تلقى مى گرديد، كه اشرفيت انسان بر ديگر موجودات از عقايد مسيحيت بود.
6. نومنياليسم، انكار وجود كليات وقايل شدن به وجود اسماى صادق بر كثيرين.
7. آمپريسم.
8. نوميناليسم.
9. محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا: 1/141.
10. ويل دورانت، تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب، ص 110.
11. محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا: 2/191.
12. پيشين، ص 262 به بعد.
13. ايان باربور، علم و دين، ص 96.
14. ر.ك: فصل پنجم: همان، تحقيق پذيرى و زبان دين.
15. ر.ك. مارى كلد لوتران، همان.
 
منبع : مجله كلام اسلامي؛شماره 37
محمد جواد حيدرى كاشانى