دو الگوی ناب و شایسته اما هنوز ناشناخته

اسوه ای شایسته

حضرت علی اکبر و حضرت قاسم علیهماالسلام، به عنوان تجلی عینی فضیلت ها و مکارم اخلاقی، بهترین الگوهای نسل جوان هستند و جوانان می توانند باورهای ذهنی و امیدهای نویدبخش خود را در این آیینه های اخلاص مشاهده و به ایشان اقتدا کنند. نسل نوخاسته، به طور فطری به چنین وجودهای مبارکی نیاز دارد و نمی تواند بی آنان به قله های کمال گام نهد.

نسل جوان ما در جست وجوی تندیس حقیقت است تا از این رهگذر، به آرمان های عالی خود جامة عمل بپوشاند و در پی قهرمانی دوست داشتنی است تا اخلاق خویش را براساس رفتار او تنظیم کند.

حضرت علی اکبر و قاسم علیهما السلام، دو مردند که در بیت امامت بالیدند و برای حمایت از ولایت و امامت و احیای ارزش های الهی و زنده کردن سنت محمدی، به یاری امام خویش شتافتند و با شهادت خویش زیباترین صحنه های ایثار و شهامت را به تصویر کشیدند.

علی اکبر علیه السلام سرو قامت قیام کربلا

نشو و نما

ستاره ای پر فروغ در آسمان خاندان عترت هویدا شد که خبر میلادش علاقمندان آن خاندان را در موجی از شادمانی فرو برد. نوزادی که از لیلی دختر ابی مره ثقفی به جهان پلک گشود، علی اکبر بود.

با تولد این کودک، بوی پیامبر صلی الله علیه وآله در فضای خانه امام حسین علیه السلام، بیش از گذشته به مشام می رسید؛ چرا که او به فرموده پدرش، شبیه ترین افراد در سیما، سخن گفتن، اخلاق و رفتار به حضرت محمد صلی الله علیه وآله بود و در واقع، آیینة تمام نمای جدش به شمار می آمد.

امام حسین علیه السلام با گذاشتن نام پدر بر او، درصدد بود نام امام مظلومان و محرومان را در جامعه مسلمین ـ که لبریز از تبلیغات و شایعه های مسموم امویان بود ـ احیا کند و از این رو، نام مبارک «علی» را برای او، مناسب دید.1

نخستین شهید هاشمی

از میان خاندان هاشمی، نخستین کسی که در کارزار کربلا به میدان شتافت، حضرت علی اکبر علیه السلام است.

علی اکبر در مسیر مدینه تا طف، به نوید شهادت توسط پدر بزرگوارش مسرور بود؛ اما اندیشه ای مدام ذهنش را می آزرد و در دل بیم داشت که مبادا امام به دلیل غلبة عواطف پدری، کار جان بازی و فداکاری وی را به تأخیر اندازد.

علی اکبرجوان، از ورای این حیات دنیوی، مقام قرب و مأمن صدق را مشاهده می کرد و می خواست چونان پرنده ای به سوی گلشن قدس پرواز کند؛ از این رو آرام آرام خود را به پیشگاه خورشید امامت رسانید. گویا در این حال، زبان اعضا و جوارح او چنین بود: ای پدر! اصحاب باوفایت از حیات دنیوی دل بریدند و دوستانت به بهشت برین شتافتند. اکنون منم؛ فرزند تو. می خواهم پیش از دیگر جوانان بنی هاشم به صف اشقیا یورش ببرم و زودتر از شما به وعده گاه رسول اکرم صلی الله علیه وآله بروم و آمدنت را به جدت خبر دهم.

وقتی علی اکبر علیه السلام برای عزیمت به میدان نبرد، رخصت خواست، امام حسین علیه السلام، بی درنگ او را اذن جهاد داد. با این وجود، عواطف پدر و فرزندی سبب شد تا نگاهی حاکی از ناامیدی، به علی اکبر بیافکند و بی اختیار، چشمه اشک در کویر غم جاری و دستان مبارک را به سوی آسمان بلند کند و بگوید:

خداوندا! گواه باش که جوانی به جنگ این قوم رفت که از نظر خلقت، خلق و گفتار، شبیه ترین افراد به رسول تو بود. عادت ما بر این بود که هرگاه مشتاق پیامبرت می شدیم، به چهره اش می نگریستیم. 2

نقل کرده اند که امام علیه السلام با دست مبارک خویش، سلاح جنگ را بر علی اکبر پوشانید و کمربند به یادگار مانده از علی مرتضی علیه السلام را بر کمر فرزندش استوار بست. مغفری پولادین بر سرش نهاد و شمشیری مصری براندامش حمایل کرد. چون فرزند می خواست سوار بر اسب خود که عقاب نام داشت شود، امام برایش رکاب گرفت. بدین گونه آن اسوة فضایل به میدان رزم رفت تا گوهر گران بهای حق را از اعماق اقیانوس مرگ به دست آورد و سینه اش را آماج پیکان دشمن کند.

کبوتر خونین بال

همه چشم ها، به طواف این قامت شکوه مند ایستاد. تا لحظاتی هیچ کس او را نمی شناخت؛ زیرا نقاب بر چهره افکنده بود. در آغاز، شروع به گشت زدن در میدان کرد. پاهایش را بر دو پهلوی مرکبش فشرد. نفس ها در سینه ها حبس شد و چشم ها، نگران این سوار بود. گاهی در تعقیب نگاه ها، سرها پیش تر می آمد و حیران تر می شد. این همان لحظاتی بود که باد، نقاب را از صورتش بر می افکند و بخشی از شمایل او را آشکار می کرد. گویا ماهی در آسمان می درخشد! ناگهان، نقاب بالا رفت و قرص ماه عیان شد. فریاد از لشکر برخاست که وی پیامبر است؛ اما عمر سعد فریاد زد این جوان کسی جز علی اکبر نیست. او از طریق مادر با علی اکبر علیه السلام قرابت داشت و وی را می شناخت.3

رجزخوانی های شورانگیز و تکبیرهای پیاپی آن جوان هاشمی و نیز هراس های مداوم دشمنان، آمیزه ای شگفت را به نمایش می گذاشت. چند نفری از نیروهای دشمن خواستند وی را از پای در آورند؛ اما علی اکبر علیه السلام آنان را چون غباری فرونشانید و باز هم مبارز طلبید و چون کسی جرئت مصاف با او را نداشت، مثل صاعقه ای به خرمن سپاهیان اموی زد و گروهی دیگر را بر آتش هلاکت نشانید.

تشنگی به اعماق وجودش نفوذ کرده بود. ضربه های نیزه و خنجر نیز که بر بدنش نشسته بود، را تشدید می کرد. پس راه خیمه ها را پیش گرفت و خطاب به پدر عرض کرد: تشنگی بر من غلبه کرده و سنگینی آهن، توانم را برده است؛ اگر جرعه آبی باشد، نیرویی دوباره گرفته و بر دشمن حمله می برم.

برخی گفته اند:

علی اکبر علیه السلام که می دانست آبی در خیمه ها نیست، پس چرا چنین تقاضایی کرد؟

شاید بتوان گفت: منظور از طلب آب، عطش معرفتی و معنوی بوده است.

امام با بشارتی ملکوتی، پسر را سرشار از شعف و نشاط کرد؛ زیرا به وی خبر داد به زودی با شربتی از دست رسول الله صلی الله علیه وآله سیراب خواهی شد پس این بار با احساس آرامش ویژه ای به میدان رزم شتافت و شماری دیگر از آن جفاپیشه گان را به هلاکت رساند.

در این میان، شغالی زخمی، یعنی منقد بن مره عبدی، راه خیانت را پیش گرفت و از پشت ضربتی به علی اکبر علیه السلام زد و او را غرق خون ساخت.

علی اکبر علیه السلام در لحظه های واپسین، در محاصره دشمن و زیر ضربه های شکنندة آنان تحقق وعده پدر را چنین نوید داد:

سلام من بر تو ای اباعبدالله! این جد من رسول خدا صلی الله علیه وآله است که از جام پر ثمر خویش مرا سیراب کرد؛ به نحوی که دیگر تشنه نخواهم شد و او می گوید (ای حسین) تو هم بشتاب که جامی برایت آماده کرده اند …

قاسم بن حسن علیه السلام اسوه نوجوانان

دوران کودکی

رَمله یا نُفَیله، کنیز خوش خویی بود که در خانه حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام روزگار می گذراند و رایحة معنویت را از اهل این خانه استشمام می کرد. خلق و خوی دومین امام شیعیان، چون خورشیدی پرشکوه، به وی گرما و روشنایی می بخشید و حالات روحانی و فضیلت های عالی را در وی شکوفا می کرد.

سرانجام، این افتخار را به دست آورد که به عنوان ام ولد (مادر فرزند) برای حضرت امام حسن علیه السلام پسرانی آورد. نفیله در سال 46 هجری، فرزندی را به دنیا آورد که امام، به یاد فرزند جدش، این کودک را قاسم نامید و از آن تاریخ، نفیله را ام قاسم صدا می زدند. قاسم به لحاظ سیما، کشیدگی قامت و حسن خلق، سیرت و صورت پدر را در اذهان تداعی می کرد. این کودک با شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و غروب دومین فروغ امامت، در آخر صفر سال 49 هجری، فریاد دردناک مصیبت از خانه بنی هاشم برخاست. قاسم، خود را بر روی بدن امام انداخت. دستان کوچک خود را بر گونه های پدر می کشید و می گفت: بابا! مرا به که می سپاری؟ قصد داری به کجا بروی؟

حضرت امام حسین علیه السلام آن طفل را از بدن برادر جدا کرد و فرمود: قاسم عزیز! گریه نکن؛ من هم چون پدرت هستم و تو مثل فرزندانم نزد من عزیزی.

پرورش های ملکوتی

احساس تعلق حضرت قاسم به عمو، می توانست عزت، اعتماد به نفس و امنیت روانی قاسم را تقویت کند. به علاوه، حضرت امام حسن علیه السلام دربارة پرورش فرزندانش به برادر توصیه کرده بود. امام حسین علیه السلام، نیکوترین احترام ها را در حقش ارزانی می داشت و از راه های گوناگون، زمینه های تأمین آرامش او را فراهم ساخت. قاسم نیز عاشقانه عمویش را دوست می داشت. جرعه های جان بخشی از فضیلت های امام سوم را به کام جان خویش ریخت و به مقتضای تربیت در خانه امامت و اشتیاق به معرفت، حماسه ای شکوه مند را در کربلا به نمایش گذاشت.

شب عاشورا

شب عاشورا، اصحاب چون پروانه، گرد وجود امام حسین علیه السلام حلقه زده بودند. امام، اصحاب را حوالی خیمه جمع کرد و خطبه ای برای آن ها خواند. با قدرت قلبی و کمال اطمینان، به یاران تذکر داد که فردا روز فداکاری و شهادت است. همه خاموش بودند. چشم ها از پشت حصار پلک ها، آرام و شرمسارانه سرک می کشیدند و یک آسمان بهت، بردل ها سنگینی می کرد. اصحاب، چون به حماسه سازی خویش تأکید کردند، امام به ترسیم حادثه عاشورا پرداخت و فرمود: هرکس بماند، بداند فردا چیزی جز شهادت نصیبش نمی شود. قاسم بن حسن علیه السلام که در آن جمع نورانی حضور داشت، با خود چنین نجوا کرد: آیا من هم به این وصال خواهم رسید؟ شاید چون کودکم، مقصود امام نباشم! پس از جای برخاست و رو به عمو کرد و گفت: آیا من هم در زمرة کشته شدگان هستم؟ همة چشم ها به طواف این قامت کوچک، اما شکوه مند ایستاد. امام نخست با پرسشی، فرزند برادر را امتحان کرد؛ از وی پرسید: مرگ در نظرت چگونه است؟ چشم ها، لب های قاسم را می کاوید. جان دادن در پیکار فردا جدی بود. اما قاسم، لحظه های اضطراب و سکوت را شکست و گفت: من مرگ را شیرین تر و گواراتر از شهد دل نشین و زندگی بخش می بینم و زیباتر از گردن بندی که دختران را می آراید و اگر بدانم از دسته شهیدان فردا هستم، مژده ای داده اید که سراسر وجودم را از نشاط و سرور پر می کند. امام، مکثی کرد و فرمود: عموجان! فردا همه به شهادت خواهند رسید و تو هم در زمرة آنان خواهی بود.

قاسم از شادی در پوست خود نمی گنجید. دورتر از خیمه های امام در پرتو نور ماه، گرگ هایی وحشی را دید که خفته بودند تا بامداد روز عاشورا، به ستیز با فرزند پیامبر و یارانش برخیزند و پنجه به خون جوانان بنی هاشم بیالایند. قاسم به خوبی این قوم را می شناخت و از خیانت و سست پیمانی آنان آگاهی داشت. با خود زمزمه کرد: ای شقاوت پیشگان! فردا در میدان نبرد، چون مور و ملخ شما را بر روی زمین می ریزم و چون شیربچه ای بر شما یورش می آورم.

در میدان فداکاری

پس از شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام دیگر مجال آن فرا رسیده بود که حضرت قاسم علیه السلام، رخصت جهاد بگیرد، اما امام در اذن دادن به فرزند برادر، اندکی درنگ کرد؛ تا آن که حضرت قاسم علیه السلام خود را روی دست و پای امام انداخت و آن قدر بر دستان مبارک و پاهای عمو بوسه زد تا امام را راضی کرد. روبه روی صف اشقیا ایستاد و با رجزی حماسی، خود و خاندانش را معرفی کرد؛ آن گاه، چون شیر، به امویان یورش برد و شماری از آنان را هلاک کرد.

حضرت قاسم علیه السلام، در این لحظه ها، عمو را به امداد فراخواند؛ امام علیه السلام چون باز شکاری، به بالین فرزند برادر آمد؛ اما بر اثر در هم ریختگی لشکریان، بدن این نوجوان، زیر سم اسبان له شده بود.

پی نوشت ها:

1. علی الاکبر بن الامام الحسین، علی محمد علی دخیل، ص 7.

2. الفتوح، ابن اعثم کوفی، ص 907؛ اللهوف، سیدبن طاووس، ص 47.

3. شاید به همین دلیل امام به وی فرمود: تو قطع رحم کردی؛ چرا که سپاهیان این لعین، علی اکبر را به شهادت رسانیدند.

منبع :دیدار آشنا – بهمن و اسفند 1384، شماره 66 –